رمان علمی تخیلی «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان:   این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به… مطالعه بیشتر »رمان علمی تخیلی «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

کتاب مجموعه داستان کوتاه بارش اولین پاش… در نمایشگاه کتاب تهران 1398

امسال هم کتاب من با اسم «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» که شامل 13 داستان کوتاه هست در نمایشگاه کتاب تهران قابل تورق و خرید هست. برای خرید می‌توانید به سالن شبستان، راهروی 3، غرفه 16 انتشارات هزاره ققنوس مراجعه کنید و این کتاب را جایی همان حوالی ببینید. قاعدتا کار مسخره‌یی است که بخواهم کتاب خودم را برای خواندن به کسی پیشنهاد کنم. اما برای علاقمندان به داستان‌های معمایی، ترسناک و روانشناختی و داستان‌های کوتاه ژانر و ادبیات گمانه‌زن، کتاب مورد اشاره می‌تواند جذاب باشد.

من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

با زنم نشسته‌ایم گوشه‌ی اتاق، تلویزیون می‌بینیم. کار خاصی نمی‌کنیم. جز اینکه گاهی من خمیازه‌ای می‌کشم. او می‌گوید: اعصابمو بهم ریختی. چقدر خمیازه می‌کشی؟ می‌گویم: چه‌قدر نبودا… شاید این دومیش بود. او می‌گوید: همین که گفتم! بس کن. می‌دانم روزهای سختی را می‌گذراند. قصد ندارم سر به سرش بگذارم. پریود یا عادت ماهانه زنان طبیعی‌ترین و در عین‌حال عجیب‌ترین اتفاق زنانه است. برای من کاملا قابل درک است. می‌توانم حساسیت‌هایش را حس کنم و بدانم که چرا کوچکترین و بی‌اهمیت‌ترین کارهایم، او را به شدت عصبانی می‌کند. می‌گوید: یعنی چی؟ هرچی می‌شه این بحثو می‌کشی وسط و تحقیرم می‌کنی؟ اصلا خوشم نمیاد همه‌چیزو به پریود من ربط بدی. می‌گویم: عزیزم اصلا قصد تحقیر نداشتم. به هرحال یک اتفاق طبیعی توی بدنت در حال افتادنه و این رفتارات بخاطر اونه. می‌گوید:… مطالعه بیشتر »من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

داستان کوتاه «مشدی»

«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوه‌خانه‌ی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب می‌چکید. کلاه نمدی‌اش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشم‌های بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالی‌ای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دست‌هایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوه‌خانه رد می‌شد و جایی نزدیک اعماق زمین گم می‌شد.قهوه‌چی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همان‌طور که با لنگ، خیسی دستش را خشک می‌کرد گفت:-         «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار می‌خواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دسته‌اش از دو سه میز آن‌طرف‌تر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاه‌های تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده می‌شد. مشدی  جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:

از فریب خوردن لذت می‌بریم؟

بیایید با شنگول و منگول شروع کنیم. بزبزقندی سه بزغاله دارد. او برای خرید مایتحتاج زنده‌گی لازم است خانه را ترک کند و بزغاله‌ها را در خانه تنها بگذارد. او از بزغاله‌ها می‌خواهد که «در» را به روی هیچ غریبه‌یی به‌خصوص گرگ بدذات باز نکنند و اگر خود او بعد از خرید به خانه مراجعه کرد، دست‌اش را -به نشانه‌ی راستی- به آن‌ها نشان خواهد داد و به بزغاله‌ها خواهد فهماند که مادر به خانه مراجعه کرده است. این‌جاست که بزغاله‌ها می‌توانند بدون نگرانی در را به روی او باز کنند… از قضا گرگِ قصه از این قضیه بو می‌برد. در نبودِ مادر به خانه می‌رود و بعد از چندین و چند بار کلنجار رفتن با بزغاله‌ها، در نهایت با سفید کردن دست‌های‌اش از آرد نانوایی به نتیجه می‌رسد و… مطالعه بیشتر »از فریب خوردن لذت می‌بریم؟

درباره فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی Lovely Trash (2013)

معمولاً نسبت به فیلم‌های سینمای ایران نظر مثبتی ندارم و کم پیش‌آمد کرده است که پس از دیدن فیلمی ایرانی احساس خوب و دلچسبی داشته باشم. متاسفانه در کلیه فیلم‌های ایرانی -مثل یک سرشت حجاری شده- دست‌کم با یک صحنه‌ی گریه و زاری و یا بازی با احساسات رقیق مخاطب مواجه هستیم. چیزی که حتی در فیلم‌های کمدی و اکشن نیز از قلم نمی‌افتد. در فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی نیز اوضاع بر همین قرار است. مشخصه دیگر فیلم‌های ایرانی وجود دست‌کم یک صحنه داد و بیداد با صداهای گوش‌خراش و بلند کارکترهاست. ظاهرا بازی با احساسات مخاطب جزو فاکتورهای اصلی ساخت فیلم ایرانی‌ست. بعد از دیدن حدود 1500 فیلم خوب، خیلی‌خوب و عالی از تاریخ سینمای جهان می‌توانم به جرأت بگویم که به ندرت به صحنه‌های گریه و زاری یا داد… مطالعه بیشتر »درباره فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی Lovely Trash (2013)

داستان کوتاه «صدای گریه بچه می‌آید»

بو و مزه شاش پسربچه‌ی نابالغ زیر دماغ و زبانم بود. رفتم توی روشویی تف کردم. هر وقت که یاد حرف‌های «رخساره خانم» می‌افتادم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. حالم بد می‌شد. احساس تهوع می‌کردم. روی زمین، همین کنج نشسته بود و هر دو دستش را توی هوا تکان می‌داد و بالا و پایین می‌کرد. قسمم می‌داد. به در و دیوار، به نور چراغ، به خاک امواتش، به همین و همان برکت. به هر برکت دم‌دستی قسم می‌خورد و قسمم می‌داد. می‌گفت: «به همین سوی چراغ اگه می‌دونستم. سرکتاب واز کردیم، خوب اومد. می‌خواستم کار خیر کنم. خاطرِ تو و دخترمو می‌خواستم.» می‌خواستم عصبانی باشم؛ اما نمی‌توانستم. روی مبل پا روی پا گذاشته بودم و با نوک تمام انگشتانم پیشانی‌ام را می‌خاراندم. «مهین» نزدیک بخاری پاهایش را زیر خودش… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «صدای گریه بچه می‌آید»