داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

داستان کوتاه، 7 بهمن , 1396

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف در سال‌های گذشته به همه ثابت کرده بود که حتا بارش نیم‌روزه‌ی آن می‌تواند شهر را به کل فلج کند. چه برسد به این‌که قرار بود آخر هفته دو روز تمام برف ببارد. امسال هم حتماً مثل سال‌های گذشته در ساعات اول برق قطع می‌شد، بعد آب قطع می‌شد و بعد از آن تک و توک گازِ بعضی از مناطق شمالی شهر قطع می‌شد و از کار می‌افتاد. از آسمان […]

درباره دو فیلم سعادت آباد و Perfect Strangers (2016) | کاملاً غریبه‌ها

درباره‌ی فیلم، 7 بهمن , 1396

آیا ممکن است یک ایده‌ی هنرمندانه، یک داستان و قصه‌ی نسبتا پیچ‌درپیچ به ذهن دو نویسنده متفاوت، با دو ملیت مختلف در دو زمان متفاوت حلول کند و هر کدام از آنها بدون اطلاع از دیگری یک داستان و یک نتیجه‌گیری را به روی کاغذ بیاورند و از قضا از روی هر دوی آن فیلم سینمایی مجزایی ساخته شود؟ هسته‌ی اصلی و تم داستانی هر دوی این فیلم‌ها (فیلم ایتالیایی «کاملا غریبه‌ها» که در سال 2016 ساخته شده و فیلم ایرانی «سعادت‌آباد» که در سال 2011 یا 1389 ساخته شده) مثل و مانند هم است. هر دوی این فیلم‌ها به بررسی خیانت‌ها، دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌های چند زوجِ همسن و سال می‌پردازد که از لحاظ عاطفی بسیار به یکدیگر نزدیک هستند و تقریباً جزء یک خانواده بزرگ به حساب می‌آیند. با این‌حال بین آنها پنهان‌کاری‌های فراوانی وجود دارد که یکی پس از دیگری در جریان فیلم برملا می‌شوند. فیلم «کاملا غریبه‌ها»‌ی ایتالیایی نسبت به فیلم «سعادت‌آباد»ِ ایرانی، یک سر و گردن بالاتر است. در سایت آی‌ام‌دی‌بی، امتیاز 7.8  «کاملا غریبه‌ها» نسبت به امتیاز 6.8 «سعادت‌آباد» هم تقریبا همین قضیه را به رخ می‌کشد. داستان فیلمِ ایتالیایی پیچ و تابِ بیشتری دارد. بی‌پروا تر در مورد مسائل زناشویی صحبت می‌کند (زنی که […]

منتشر شد!

عمومی، 29 دی , 1396

بالاخره بعد از چندین و چندماه انتظار کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد. این مجموعه شامل سیزده داستان کوتاه است که از داستانی با تم روستایی و از لحاظ زمانی از گذشته شروع شده (جن‌گیر) و خرد خرد همان‌طور که زمان رویدادن اتفاق‌ها در داستان‌ها به حال و آینده تغییر پیدا می‌کند، مکان رویدادن داستان‌ها نیز از روستا شروع شده و به دنیای امروزی رسیده و درنهایت به شهری در خارج از کشور ختم می‌شود. (نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ) نقطه اشتراک کلیه داستان‌ها کنش، واکنش و تأثیر ذهن انسان بر دنیای اطراف و قدرت تصمیم‌گیری اوست. واکنش‌ها و تاثیراتی که گاه دنیای پیرامونش را به فراخور قدرت ذهنی او (خوب یا بد) دچار تغییر می‌کند و گاه ذهن او به خاطر رویدادهای ساده و در عین‌حال غیرقابل توجیه دنیای پیرامونش دچار آشفتگی می‌شود و دنیای کوچکتر اطراف او را چنان آشفته‌تر می‌کند که لحظه به لحظه به نابودی نزدیک‌تر می‌شود. از آنجایی‌که تعداد محدودی از این کتاب چاپ شده است احتمال اینکه در تمام شهرهای ایران و در کتابفروشی‌های متعدد به آن دسترسی داشته باشید، بعید بنظر می‌رسد. بنابراین اگر در خرید این کتاب دچار مشکل هستید می‌توانید از طریق سفارش اینترنتی […]

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

داستان کوتاه، 19 دی , 1396

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و بین انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید:  «من آدم کشته‌ام». بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر […]

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

داستان کوتاه، 9 آذر , 1396

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم. به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم. ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.» گفتم: «باشه بابا. کجا دارم برم؟ مامان دستور داده برسونمتون و از ترمینال رسید بگیرم.» ریحان گفت: «کی رسیده؟» گفتم: «هیچی بابا. زود باشین الانه که دیر بشه.» محسن گفت: «عینک منو ندیدی؟ ریحان با توام. اَه. اونو داری کجا می‌یاری؟» صدای بسته شدن در دست‌شویی آمد و پشت بندش صدای مامان که پرسید: «دارین چه‌کار می‌کنین؟ زود باشین. این راننده اتوبوس‌ها واسه مسافر خودشونو معطل نمی‌کنن. 5 دقیقه دیر برسیم، یهو […]

داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

داستان کوتاه، 2 آبان , 1396

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد. توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را می‌دید و با او صحبت می‌کرد. از او سوال می‌کرد و حرف دلش را مستقیم با او می‌زد. می‌خواست به او بگوید که چاره‌ای ندارد. وقتی دیگران را می‌بیند که جفت جفت کنار هم راه می‌روند از خودش خجالت می‌کشد. یاد روزهای عاشقانه‌ی خودشان می‌افتد. همان وقت که همسرش را سفت در کنار خودش می‌کشید و چسبیده به هم راه می‌رفتند. یاد وقت‌هایی که دستش را می‌گرفت و دست کوچک زنش توی دست‌های زمخت و بزرگ او گم می‌شد. چه‌قدر دلش برای همین حس عجیب تنگ شده بود. دست او را مثل جسم غریبی توی دستش بگیرد و برانداز کند. اما حالا چه؟ از همین حس کوچک هم ناامیدانه بریده بود. زنش او را تنها گذاشته بود و تمام عشق بین‌شان معصوم و پاک، دست‌نخورده و غمگین باقی مانده بود. اما با این عشق نمی‌توانست کنار بیاید. به حضور زنش هم نیاز داشت. می‌خواست او […]

داستان کوتاه «این غنیمت سهم آن‌ها نبود»

داستان کوتاه، 27 مرداد , 1396

از نیمه شب گذشته بود. خیابان خالی و ساکت به نظر می‌آمد و کسی دیده نمی‌شد. تنها صدایی که به گوش می‌آمد صدای دویدن‌های خودش و هن و هن نفس کشیدنش بود. تابلوی بزرگ کلانتری با رنگِ سبز زمینه از دور به چشمش آمد. کمی خیالش راحت شد. باقیمانده‌ی نیرویش را جمع کرد و تا آنجا یک نفس دوید. به کلانتری که رسید از دویدن ایستاد.  از کمر خم شد، دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و چند مرتبه عمیق و پر سر و صدا نفس کشید. دو سربازی که جلوِ در کلانتری قدم می‌زدند نگاهی بی‌معنی به او کردند و رویشان را برگرداندند. شاید حالا شبیه کارتن‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها شده بود. صدای هن و هن نفس زدنش هنوز واضح‌تر از هرچیزی به گوشش می‌آمد. می‌دانست که پیراهنش پاره شده است و روی صورتش جای زخم‌های تازه‌ای وجود دارد. دست‌ها و پاهایش بدون اراده او به حالت محسوسی می‌لرزیدند. صدایش حتما لکنت داشت. حتا نفس‌کشیدنش هم بریده بریده و با لکنت بود. بی‌هدف دستی به سرش کشید، موهایش  را کمی مرتب کرد؛ از کنار سربازها گذشت و وارد اتاق افسر نگهبانی شد. – «کمک! گوش کنید خواهش می‌کنم. من به کمک احتیاج دارم.» افسر نگهبان خونسرد داد زد: – «در زدن […]


| ترجمه به فارسی |