داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

داستان کوتاه، ۴ خرداد , ۱۳۹۶

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید. گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع […]

درباره مینی‌سریال Big Little Lies و فیلم Incendies (2010)

درباره‌ی فیلم، ۶ اردیبهشت , ۱۳۹۶

در مینی‌سریال دروغک‌های بزرگ (Big Little Lies 2017) با بازی نیکول کیدمن یک نکته‌ی نسبتا کوچک وجود دارد که پیش از این در فیلم سینمایی سوخته‌گان Incendies 2010 به آن برخورده بودم. در ادامه خطر اسپویل (لو دادن داستان) وجود دارد. با این‌حال تنها بخشی از داستان را تعریف کرده‌ام و با خواندن این یادداشت لذت دیدن فیلم و سریال مورد بحث ضایع نمی‌شود زن نقش اصلی فیلم سوختگان در طول زندگی پر فراز و نشیب خود از دو رابطه‌ی جنسی متفاوت در زمان‌های مختلف دو بار حامله می‌شود. این حامله‌گی‌ها بنا به لحاظ تربیتی یا ژنتیکی دو فرزند کاملا متفاوت به بار می‌آورد. نخستین‌بار از یک رابطه‌ی عاشقانه (هر چند به ظاهر نامشروع و با مخالفت خانواده‌اش) صاحب یک فرزند پسر می‌شود و بعدها بر اثر تجاوزهای مکرری که یکی از زندانبانان (پسرش) بر وی انجام می‌دهد دوباره حامله شده و حاصل این حامله‌گی فرزندهای دوقلویی بی‌نظیر (به لحاظ اخلاقی و تربیتی) می‌شود. در واقع اول‌بار یک رابطه‌ی عاشقانه باعث نطفه‌بستن یک فرزند ناخلف می‌شود و دوم‌بار یک رابطه‌ی اساسا منزجر کننده و تجاوزگرانه باعث نطفه‌بستن یک دوقلوی مودب و دوست‌داشتنی. به نظر می‌رسد آنچه باعث تمایز رفتاری این نطفه‌ها می‌شود (در جریان فیلم) نه ژنتیک و بحث ژن […]

درباره فیلم The Autopsy of Jane Doe (2016) | کالبدشکافی یارو (۲۰۱۶)

درباره‌ی فیلم، ۱ اردیبهشت , ۱۳۹۶

در فیلم «کالبد شکافی یارو (فلانی) ۲۰۱۶» جز موردِ مشمئز کننده بودن صحنه‌های کالبدشکافی که نسبتا واقعی بنظر می‌رسیدند، وجود عدد مورد علاقه‌ی من ۲۷ (اسم همین سایت) نکته‌ی قابل‌ توجهی در فیلم به حساب می‌اومد. این عدد به صورت عدد رومی XXVII (یعنی ۱۰+۱۰+۵+۱+۱) در فیلم آورده شد که به بخشی از کتاب سفر لاویان عهد عتیق ۲۰:۲۷ اشاره داشت: مرد و زنی‌ که‌ صاحب‌ اجنه‌ یا جادوگر باشد، باید که کشته‌ شوند؛ ایشان‌ را به‌ سنگ‌، سنگسار کنید. که خون‌ ایشان‌ بر گردن خودشان‌ است‌. بر حسب اتفاق این آیه از کتاب عهد عتیق بیست و هفتمین آیه از فصل بیستم بخش کتاب سفر لاویان است. فیلم در ژانر رمزآلود و ترسناک و در کل کسالت‌آور بود. نمره ۶ به صورت نیم‌خیز شده (از هیجان کشف ۲۷ ِ تازه) و با خمیازه‌ای عمیق (از یک داستان و قصه‌ی بی‌سر و تهِ پرداخت‌نشده) به این فیلم اهدا می‌شود. باشد که رستگار شوند.   پ ن: گویا در غرب به فرد بی‌نام و نشان john Doe (جان دو یا جان دائه) گفته می‌شود که در زبان فارسی به چنین شخصی «فلانی» یا «یارو» می‌گوییم. در اکثر کارت ویزیت‌های طراحی شده در سایت‌های مطرح گرافیکی (مثل گرافیک ریور) به جای اسم […]

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

داستانک، ۲۴ فروردین , ۱۳۹۶

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود. برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها […]

داستانک «حکایت گرگی در رمه»

داستانک، ۳۰ اسفند , ۱۳۹۵

گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است که شنیده بودم. اکنون که گله‌ی بزرگ گوسفندان با ده‌هزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که تدبیری کنم. پوستین گوسفندی در بر خواهم کرد، پوزه و دستهایم را با آرد سپید خواهم نمود و خُرد خُرد و آهسته تپه را تا نزدیکی آغل پایین خواهم رفت. آنگاه که سگ نگهبان از حضورم چوپان را باخبر کرد به خیال او خواهد آمد که از چرای آنروز جامانده‌رمه‌یی هستم. پس مرا بی‌هیچ زحمتی به آغل خواهد برد و من در میان هزارهزار گوسفند تا پایان عمر از فکر آذوقه آسوده خواهم بود.» پس چنین کرد! نیم‌شب در میان آغل بود که گرسنگی بر او چیره شد. چون سگ را دور از آغل و خواب‌آلوده تصور کرد خود را به میانه‌ی رمه رسانید و گوسفندان را در تاریکی شب از نظر گذراند. چشم‌های نورانی گوسفندان سوسوی زلال مشربه‌یی گوارا در نظرش آمد و آن‌دم هوش از کف بداد.  پس پوستین گوسفند از دوش افکند و نعره‌یی کشید. تا خواست بر اولین گوسفند حمله برده […]

داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر به دیدن پسرشان رفته‌اند»

داستان کوتاه، ۱۳ اسفند , ۱۳۹۵

در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت: «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟» و همین شد که فردا هردوی آنها چمدان‌هایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازه‌ی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج می‌شد نگاه می‌کردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همه‌ی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند. این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر می‌رسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی […]

من و زنم «سی و دو» – عشق، این احساس مردانه

داستان من و زن‌م، ۱۲ اسفند , ۱۳۹۵

گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک. زنم می‌گوید: باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟ من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند. خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها […]


| ترجمه به فارسی |