فیلمنامه «از بهشت صدای مرا می‌شنوید…»

، فیلمنامه، ۲۳ بهمن , ۱۳۹۵

گفتگو : «زندگی مثل یک قصه “شروع“ می‌شه و در عین حال معنای مشخصی نداره. تمام وجودش پر شده از فرمول و معادله، بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با علمی مثل ریاضی یا فیزیک داشته باشه.» «زندگی مثل سرخوشی تاب خوردن توی یک کابوسه.» «زندگی یک جور کنار هم قرار گرفتن آدم‌هاست که تحت تاثیر یک ناخوشی نکبتی، یک جاذبه بد و زشت قرار می‌گیرند. جاذبه باعث جذب آدم‌ها به سمت هم می‌شه. یعنی جاذبه آدم‌ها رو به سمت هم می‌کشونه.» «زندگی یه کابوسه، یه رویا، یه قصه، یه افسانه که هیچ کس نمی‌تونه مرزی برای اون قائل بشه. هرکسی فقط به اندازه درک ذهن خودش از زندگی می‌فهمه و خودش رو تنها توی یکی از این چند حالت قرار می‌ده.» «زندگی برای بعضی‌ از آدمها کابوسه. برای بعضی‌ها رویا، برای بعضی‌ها قصه و برای بعضی دقیقا مثل یک افسانه. اما نقطه‌ی اشتراک همه‌ی اینها جاذبه‌ است.» تصویر : ۱و۲)  صحنه‌ی تاب خوردن مرد ۳)   در دست مرد دسته‌ای کاغذ قرار دارد. کاغذها را به سرعت و با بی‌میلی ورق می‌زند و تاب می‌خورد. ۴)    متوجه نوشته یا فرمولی (U=mgh) بر روی یکی از برگه‌ها می‌شود. ۵)    مادامی که مرد تلاش می‌کند تا صفحه‌ی خاصی که فرمول در آن نوشته شده […]

درباره فیلم Correspondence (2016) – (مکاتبات، ۲۰۱۶)

، درباره‌ی فیلم، ۴ بهمن , ۱۳۹۵

فیلم سینماییCorrespondence (2016)  (مکاتبات، ۲۰۱۶) تازه‌ترین اثر سینمایی جوزپه تورناتوره ایتالیایی است. از این نویسنده / کارگردان پیش از این آثاری مانند «سینما پارادیزو»، «یک تشریفات ساده»، «افسانه ۱۹۰۰»، «مالنا» و… منتشر شده است. – فکر می‌کنی  چیزی باشه که ما از همدیگه ندونیم؟ – این چه سؤالیه اونم ساعت ۶ صبح؟! – رازها… رمز و رازی هست که هنوزم داریم از هم پنهان می‌کنیم؟ – خودمون یه راز بزرگیم… تنها دلیلی که باهم هستیم همینه!   بزرگ‌ترین رازی که بین دو چهره‌ی اصلی فیلم پروفسور اِد پوروم و «اولگا» قرار دارد شاید همان رابطه‌ی نامشروع بین‌شان باشد. رابطه‌ی بین استاد متاهل و مسن و شاگرد جوان و زیبا. اما وقتی پروفسور پوروم در دیالوگ ابتدایی فیلم از اولگا می‌خواهد که نگاهی به گذشته بیندازد و نسبت به یادآوری راز و رمزهای مخفی بین خودشان تجدید نظر کند، به نظر می‌رسد که پروفسور پروم حتا در بیرون از دانشگاه و در واقع زمانی که در اتاق هتل در کنار معشوق/شاگرد خود ایستاده است هم سعی دارد با این سوال، چیزی را به اولگا بیاموزد. این اولین و تنها صحنه‌ای‌ست که اولگا در کنار پروفسور پروم دیده می‌شود و تا پایان فیلم رابطه آنها با تمام مخفی‌کاری‌هایش وابسته به مکاتبات، نامه‌نگاری‌ها […]

درباره فیلم Arrival (2016)

، درباره‌ی فیلم، ۲۹ دی , ۱۳۹۵

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود می‌آورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده. این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسان‌ها بسیار باهوش‌تر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر می‌رسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرف‌مخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخک‌هایی که در انتهای هر یک دیده می‌شد تصویری مضحک درباره موجودات باهوش‌تر از انسان به خورد بیننده داده دادند. در اولین صحنه نمایش آنها با خود می‌گفتم که واقعا کارگردان چطور می‌خواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زنده‌ی جهان پیش‌قدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفت‌پاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکامل‌یافته‌ی باهوش آنهم با هفت‌پای […]

همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود

، داستان کوتاه، ۱۶ دی , ۱۳۹۵

جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه. بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامه‌ی حرف‌هایش را دنبال کرد: اصلا هیچ می‌دونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد. لوسی نگاه متعجبانه‌ای به جورج کرد با بی‌میلی روی نیمکت نشست و گفت: نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم می‌بافی. جورج گفت: حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر می‌کنن عشقه، بعضی‌ها هم فکر کنن انسانیته، بعضی‌ها هم اونو با خدا پر می‌کنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست. لوسی با عصبانیت گفت: بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمی‌گردم و نظرمو عوض می‌کنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمی‌شم. جورج گفت: من نخواستم پشیمونت کنم. می‌بینی که به خاطر تو حاضر شدم این‌همه راهو باهات بیام. لوسی گفت: پس […]

تو در تو

، داستان کوتاه، ۱۴ دی , ۱۳۹۵

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید. داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد […]

داستان یک برگه کاغذ

، داستانک، ۴ دی , ۱۳۹۵

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)

داستان کوتاه «هوایی‌ها»

، داستان کوتاه، ۲۹ آذر , ۱۳۹۵

خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستری رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانه‌یی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد. گاهی باد می‌آمد و حباب شیشه‌یی لامپ را تا نزدیک دروازه می‌کشاند و بعد خودش را تا میله‌ی بسکتبال گوشه‌ی حیاط می‌رساند.

توی حیاط خبری از بچه‌ها نبود. «خانم تقوی» مدیر مدرسه دو دست‌ش را پشت کمرش گرده کرده، با مقنعه و چادر گل و گشادی که به تن داشت جلو پنجره‌ی دفتر مدرسه رژه می‌رفت و زیرچشمی مسیر برگ‌ها که توی حیاط این طرف و آن طرف می‌رفتند را می‌پایید. باد از صبح تندتر شده بود و گرد و خاکِ توی هوا همه‌جا را خاکستری کرده بود. از پنجره‌ی دفتر تمام حیاط پیدا بود و از درِ بوفه و دروازه‌ی ورود و خروج، تا توالت و آب‌خوری همه توی قاب پنجره جا می‌شدند:

«یعنی چی؟ یعنی چی؟ من متوجه نمی‌شم. این دیگه چه مسخره‌بازیه. اولیای همه‌شونو می‌کشونم مدرسه. ازین برنامه‌ها نداشتیم اینجا. سال به سال بدتر میشه ماشالله…»

بعد از همان‌جا راهش را کج می‌کرد به سر میز خودش می‌رسید و بی‌خود تقویم را روی میز جابجا می‌کرد و دوباره تا جلوِ پنجره رژه می‌رفت.

«نصرتی» آبدارچی ریزه‌اندام مدرسه با مانتوی کهنه و مقنعه‌ی سیاهی که به زور دور سرش جا گرفته بود با سینی چای و با ترس و لرز پا توی دفتر گذاشت و همین که خواست آب اضافه‌ی نعلبکی را بگیرد و آنرا روی میز بگذارد حواسش پرت شد و نعلبکی با سر و صدا روی میز مدیر –مثل سکه‌ای که از چرخش باز می‌ایستاد- چرخ خورد و چرخ خورد و متوقف شد. استکان را که روی نعلبکی کوبید، کمرش را راست کرد و گفت:


| ترجمه به فارسی |