داستان کوتاه «این غنیمت سهم آن‌ها نبود»

داستان کوتاه، 27 مرداد , 1396

از نیمه شب هم گذشته بود. خیابان خالی و ساکت بود و کسی دیده نمی‌شد. جلوِ کلانتری از دویدن ایستاد. هن و هن نفس زدنش‌ به وضوح شنیده می‌شد. پیراهنش پاره شده بود و روی صورتش جای زخم‌های تازه‌ای وجود داشت. هنوز دست و پایش به حالت محسوسی می‌لرزیدند. صدایش لکنت داشت. بی‌هدف دستی به سرش کشید، موهایش  را کمی مرتب کرد و وارد اتاق افسر نگهبانی شد. – «کمک! گوش کنید خواهش می‌کنم. من به کمک احتیاج دارم.» افسر نگهبان خونسرد داد زد: – «در زدن یادت ندادن؟ این چه وضع داخل اومدنه؟ درو هم پشت سرت ببند.» مرد که کمی جاخورده بود ادامه داد: – «بله! چشم چشم! شما باید به حرفم گوش کنید.» افسر نگهبان پرید توی حرفش: – «اینجا بایدی برای ما وجود نداره. بایدها رو ما تعیین می‌کنیم.» زیر چشمی به معاون افسرنگهبانی نگاه کرد و به مرد اشاره کرد: – «این هم از هموناس» مرد ساکت شده بود. اول به افسر نگهبان و بعد به معاونش نگاه کرد. بعد نگاهش دورتادور اتاق چرخید. خواست کس دیگری را پیدا کند. اما به جز یک سرباز صفر که گوشه‌ی اتاق پایش را روی پایش انداخته بود و ناخن می‌گرفت کسی دیده نمی‌شد. نومیدانه سعی کرد کمی […]

چرا باید میمونِ مقلدِ مهربان باشیم؟

عمومی، 25 مرداد , 1396

قبل از هرچیز برای این‌که این حرف‌ها را بهتر متوجه شوید و چیزی از آن سر دربیاورید، لازم است حدود 30 دقیقه از وقت گرانبهایتان را خرج بازی و تماشای «تکامل اعتماد» و یا نسخه انگلیسی آن «The Evolution Of Trust» کنید. در زندگی من یکی از نقاط ضعفِ رنج‌آورم اعتماد بیش‌ از‌ اندازه به این و آن بود. سعی می‌کردم در برخورد اول با همه طوری باشم که لازم نباشد نسبت به آنها گارد دفاعی بگیرم و احیانا در لحظه‌ای از خود دفاع کنم. در واقع همه را دوست خود می‌دانستم مگر آنکه خلافش ثابت می‌شد. و چه ضربه‌های روحی، روانی و مالی فراوانی که فقط و فقط از روی همین اعتماد اولیه و چشم‌بسته به زندگی من وارد شد. دروغ‌ها و ادعاهای گاه پوچ و خالی این و آنرا چشم‌بسته باور می‌کردم و در نظر دیگرانی که نظاره‌گر حالات من بودند انسانی به شدت خرفت، زودباور و نازرنگ جلوه می‌کردم. اما پیش خود می‌دانستم که عیبی ندارد. بگذار در مورد من هر چه می‌خواهند و به هر چه که می‌خواهند فکر کنند. من با کسی دشمنی می‌کنم که از او دشمنی ببینم و با کسی مهربان خواهم بود که مهربانی‌یش نصیبم شود. همیشه و همیشه این موضوع به […]

توضیح نیمه‌ضروری (آپدیت شد)

عمومی، 22 خرداد , 1396

16 داستان کوتاه که پیشتر در در سایت/بلاگ بیست و هفت (همین سایت) منتشر شده بود در حال حاضر غیرقابل دسترسی هستند و از این سایت حذف شده‌اند. این داستان‌های کوتاه به زودی در مجموعه‌ای مجزا با بیش از 270 صفحه در یکی از انتشارات معتبر چاپ و منتشر خواهد شد. کلیه‌ی این داستان‌ها با ویرایش و بازنویسی نهایی به انتشارات تحویل داده شده است. در بعضی از داستان‌ها ویرایش اساسی صورت گرفته و در برخی موارد خط داستانی و نتیجه‌گیری مربوط به آن با چیزی که پیشتر منتشر شده بود کاملا متفاوت است. به زودی و پس از چاپ کتاب مورد اشاره، نحوه‌ی خرید و دریافت آن در همین سایت اعلام خواهد شد.   اسامی داستان‌های کوتاه این مجموعه: جن‌گیر برادر شغال سیاه‌گالش یک جفت چشمِ بادامیِ خیس پله‌ها آپارتمان شماره 27، خیابان شفق یک شب برفی اتاقکِ پشت تعمیرگاه گُل کوچیک انجمن رنگ‌ها هوایی‌ها بازرس به سوی بهشت همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ   مجموعه داستانچه «من  و او» در حال حاضر به صورت ویرایش شده و متفاوت با قبل در سایت قرار گرفته است. ویرایش انجام شده مربوط به حذف بعضی کلمات با مفاهیم خاص […]

داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

داستان کوتاه، 4 خرداد , 1396

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید. گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع […]

درباره مینی‌سریال Big Little Lies و فیلم Incendies (2010)

درباره‌ی فیلم، 6 اردیبهشت , 1396

در مینی‌سریال دروغک‌های بزرگ (Big Little Lies 2017) با بازی نیکول کیدمن یک نکته‌ی نسبتا کوچک وجود دارد که پیش از این در فیلم سینمایی سوخته‌گان Incendies 2010 به آن برخورده بودم. در ادامه خطر اسپویل (لو دادن داستان) وجود دارد. با این‌حال تنها بخشی از داستان را تعریف کرده‌ام و با خواندن این یادداشت لذت دیدن فیلم و سریال مورد بحث ضایع نمی‌شود زن نقش اصلی فیلم سوختگان در طول زندگی پر فراز و نشیب خود از دو رابطه‌ی جنسی متفاوت در زمان‌های مختلف دو بار حامله می‌شود. این حامله‌گی‌ها بنا به لحاظ تربیتی یا ژنتیکی دو فرزند کاملا متفاوت به بار می‌آورد. نخستین‌بار از یک رابطه‌ی عاشقانه (هر چند به ظاهر نامشروع و با مخالفت خانواده‌اش) صاحب یک فرزند پسر می‌شود و بعدها بر اثر تجاوزهای مکرری که یکی از زندانبانان (پسرش) بر وی انجام می‌دهد دوباره حامله شده و حاصل این حامله‌گی فرزندهای دوقلویی بی‌نظیر (به لحاظ اخلاقی و تربیتی) می‌شود. در واقع اول‌بار یک رابطه‌ی عاشقانه باعث نطفه‌بستن یک فرزند ناخلف می‌شود و دوم‌بار یک رابطه‌ی اساسا منزجر کننده و تجاوزگرانه باعث نطفه‌بستن یک دوقلوی مودب و دوست‌داشتنی. به نظر می‌رسد آنچه باعث تمایز رفتاری این نطفه‌ها می‌شود (در جریان فیلم) نه ژنتیک و بحث ژن […]

درباره فیلم The Autopsy of Jane Doe (2016) | کالبدشکافی یارو (2016)

درباره‌ی فیلم، 1 اردیبهشت , 1396

در فیلم «کالبد شکافی یارو (فلانی) 2016» جز موردِ مشمئز کننده بودن صحنه‌های کالبدشکافی که نسبتا واقعی بنظر می‌رسیدند، وجود عدد مورد علاقه‌ی من 27 (اسم همین سایت) نکته‌ی قابل‌ توجهی در فیلم به حساب می‌اومد. این عدد به صورت عدد رومی XXVII (یعنی 10+10+5+1+1) در فیلم آورده شد که به بخشی از کتاب سفر لاویان عهد عتیق 20:27 اشاره داشت: مرد و زنی‌ كه‌ صاحب‌ اجنه‌ یا جادوگر باشد، باید که كشته‌ شوند؛ ایشان‌ را به‌ سنگ‌، سنگسار كنید. که خون‌ ایشان‌ بر گردن خودشان‌ است‌. بر حسب اتفاق این آیه از کتاب عهد عتیق بیست و هفتمین آیه از فصل بیستم بخش کتاب سفر لاویان است. فیلم در ژانر رمزآلود و ترسناک و در کل کسالت‌آور بود. نمره 6 به صورت نیم‌خیز شده (از هیجان کشف 27 ِ تازه) و با خمیازه‌ای عمیق (از یک داستان و قصه‌ی بی‌سر و تهِ پرداخت‌نشده) به این فیلم اهدا می‌شود. باشد که رستگار شوند.   پ ن: گویا در غرب به فرد بی‌نام و نشان john Doe (جان دو یا جان دائه) گفته می‌شود که در زبان فارسی به چنین شخصی «فلانی» یا «یارو» می‌گوییم. در اکثر کارت ویزیت‌های طراحی شده در سایت‌های مطرح گرافیکی (مثل گرافیک ریور) به جای اسم […]

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

داستانک، 24 فروردین , 1396

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود. برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها […]


| ترجمه به فارسی |