من و او «سی و شش» دخل و خرج این کافه‌نشینی‌ها

با او در کافه‌ای نشسته‌ایم. حرف‌ها و قهوه‌مان که تمام می‌شود می‌گویم: «خب! خوش گذشت. پاشو برو حساب کن که بریم…» او می‌گوید: «واااا مگه من باید حساب کنم؟!» می‌گویم: «پس دونگتو بده من می‌رم می‌دم» حق به جانب نگاهم می‌کند. طوری که انگار توهین بزرگی به او کرده باشم پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید: «اگه شوخیه که هیچ شوخی قشنگی نیست…» می‌پرم میان حرفش: «شوخی چیه؟! می‌گم پول قهوه‌ای که خوردی رو بده بریم دیگه. شوخی نکردم که عزیزم.» می‌گوید: «جدیدا مد شده؟ منو دعوت کردی کافه پول قهوه‌رو هم من باید حساب کنم؟» می‌گویم «مد نیست! ولی چیزیه که داره جا می‌افته. بهتره ما هم از این به بعد همینکارو کنیم.» با گستاخی کیف دوشی‌اش را باز می‌کند و کیف پولش را بیرون می‌کشد و چند اسکناس… مطالعه بیشتر »من و او «سی و شش» دخل و خرج این کافه‌نشینی‌ها

درباره ترانه «مصرلو» (misirlou)

در زیر عنوان مصرلو در ویکی‌پدیای فارسی فقط جمله زیر آورده شده است. «مصرلو» ترانه‌ای سنتی از مناطق شرق مدیترانه است که ریشه‌هایی عربی، ترکی، ایرانی، ارمنی، یونانی دارد. این قطعه در ایالات متحده آمریکا بسیار مشهور است. نکته جالب اینکه تنظیم جدیدتر این قطعه‌ی بسیار قدیمی در فیلم پالپ فیکشن برادر کوئنتین تارانتینو هم استفاده شده است. ظاهرا واژه‌ی «مصرلو» به معنای «دختر مصری» در برگردان عربی Egypt است. (مثل «گیلِ کُر» که در گیلکی به معنای دختر گیلانی است.)     اجرای Misirlou توسط Dick Dale و گروه The Del Tones در 1963 رقص این خانوم سفیدپوش بسیار جذاب و دیدنیه :دی نسخه اصلی یا خیلی قدیمی Misirlou با صدای Tetos Dimitriadis اجرا در سال 1927 میلادی   قطعه مسیرلو (مصرلو) تنظیم برای گیتار کلاسیک   دانلود نت… مطالعه بیشتر »درباره ترانه «مصرلو» (misirlou)

رمان علمی تخیلی «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به این… مطالعه بیشتر »رمان علمی تخیلی «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

کتاب مجموعه داستان کوتاه بارش اولین پاش… در نمایشگاه کتاب تهران 1398

امسال هم کتاب من با اسم «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» که شامل 13 داستان کوتاه هست در نمایشگاه کتاب تهران قابل تورق و خرید هست. برای خرید می‌توانید به سالن شبستان، راهروی 3، غرفه 16 انتشارات هزاره ققنوس مراجعه کنید و این کتاب را جایی همان حوالی ببینید. قاعدتا کار مسخره‌یی است که بخواهم کتاب خودم را برای خواندن به کسی پیشنهاد کنم. اما برای علاقمندان به داستان‌های معمایی، ترسناک و روانشناختی و داستان‌های کوتاه ژانر و ادبیات گمانه‌زن، کتاب مورد اشاره می‌تواند جذاب باشد.

من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

با زنم نشسته‌ایم گوشه‌ی اتاق، تلویزیون می‌بینیم. کار خاصی نمی‌کنیم. جز اینکه گاهی من خمیازه‌ای می‌کشم. او می‌گوید: اعصابمو بهم ریختی. چقدر خمیازه می‌کشی؟ می‌گویم: چه‌قدر نبودا… شاید این دومیش بود. او می‌گوید: همین که گفتم! بس کن. می‌دانم روزهای سختی را می‌گذراند. قصد ندارم سر به سرش بگذارم. پریود یا عادت ماهانه زنان طبیعی‌ترین و در عین‌حال عجیب‌ترین اتفاق زنانه است. برای من کاملا قابل درک است. می‌توانم حساسیت‌هایش را حس کنم و بدانم که چرا کوچکترین و بی‌اهمیت‌ترین کارهایم، او را به شدت عصبانی می‌کند. می‌گوید: یعنی چی؟ هرچی می‌شه این بحثو می‌کشی وسط و تحقیرم می‌کنی؟ اصلا خوشم نمیاد همه‌چیزو به پریود من ربط بدی. می‌گویم: عزیزم اصلا قصد تحقیر نداشتم. به هرحال یک اتفاق طبیعی توی بدنت در حال افتادنه و این رفتارات بخاطر اونه. می‌گوید:… مطالعه بیشتر »من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

داستان کوتاه «مشدی»

«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوه‌خانه‌ی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب می‌چکید. کلاه نمدی‌اش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشم‌های بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالی‌ای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دست‌هایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوه‌خانه رد می‌شد و جایی نزدیک اعماق زمین گم می‌شد.قهوه‌چی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همان‌طور که با لنگ، خیسی دستش را خشک می‌کرد گفت:-         «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار می‌خواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دسته‌اش از دو سه میز آن‌طرف‌تر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاه‌های تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده می‌شد. مشدی  جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:

از فریب خوردن لذت می‌بریم؟

بیایید با شنگول و منگول شروع کنیم. بزبزقندی سه بزغاله دارد. او برای خرید مایتحتاج زنده‌گی لازم است خانه را ترک کند و بزغاله‌ها را در خانه تنها بگذارد. او از بزغاله‌ها می‌خواهد که «در» را به روی هیچ غریبه‌یی به‌خصوص گرگ بدذات باز نکنند و اگر خود او بعد از خرید به خانه مراجعه کرد، دست‌اش را -به نشانه‌ی راستی- به آن‌ها نشان خواهد داد و به بزغاله‌ها خواهد فهماند که مادر به خانه مراجعه کرده است. این‌جاست که بزغاله‌ها می‌توانند بدون نگرانی در را به روی او باز کنند… از قضا گرگِ قصه از این قضیه بو می‌برد. در نبودِ مادر به خانه می‌رود و بعد از چندین و چند بار کلنجار رفتن با بزغاله‌ها، در نهایت با سفید کردن دست‌های‌اش از آرد نانوایی به نتیجه می‌رسد و… مطالعه بیشتر »از فریب خوردن لذت می‌بریم؟