بازرس

داستان کوتاه

آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس می‌کرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا می‌کرد همان‌طور ایستاده، یک دست‌ش را روی صندلی تکیه می‌داد و می‌گفت که در خیلی از شهرها و استان‌های ایران افتخار تدریس به فرزندان ایران را داشته است و خدا را گواه می‌گرفت که انگیزه‌اش فقط و فقط تعلیم و تعلم به همین بچه‌های بی‌پناه و وامانده است.
از همان روزی هم که آمد، مدام از نظام آموزشی به‌به و چه‌چه می‌کرد و سعی می‌کرد راهکارهای جدیدی را که حاصل سال‌ها تلاش و خون دل خوردن‌ش در اقصی نقاط ایران است بی‌هیچ چشم‌داشتی در اختیار مدیر و معاون مدرسه و باقی معلم‌ها بگذارد. ترس بازرس را هم خودش به دل بقیه انداخته بود. می‌گفت:
«حواس‌تان را خیلی جمع کنید. من توی این سال‌ها با بازرس ویژه‌ای آشنا شده‌ام که برخلاف بقیه بازرس‌ها که از چندروز قبل به همه اعلام آماده‌باش می‌دهند، بی‌خبر و بی‌سر و صدا به مدارس شهرهای مختلف سر می‌زند و آن‌قدر توی کارش دقیق و وسواسی‌ست که به قول معروف مو را از ماست بیرون می‌کشد.»
آن‌قدر قضیه این بازرس را مهم و سلطنتی جلوه داده بود که وقتی حرف از بازرس می‌شد رنگ صورت مدیر مثل گچ دیوار سفید می‌شد. هربار هم که بقیه سعی می‌کردند اسمی، نامی، ته‌چهره‌ای چیزی درباره همان بازرس دستگیرشان شود از جواب دادن طفره می‌رفت و می‌گفت:
«می‌آید بالاخره، می‌آید. بالاخره بعد از این همه سال کمی با این بازرس اُخت شده‌ام و هرازگاهی احوالی از من می‌پرسد، این بار که سراغم را گرفت حتماً ازش می‌پرسم که برنامه‌ی ویژه‌اش برای این مدرسه در چه تاریخی است.»
سر همین قضیه بازرس رنگ در و دیوار مدرسه و وضعیت سوراخ‌های سقف و باقی خرده‌ریزهای مدرسه ترمیم و اصلاح شده‌ بودند. اما بیش از همه وضع کلاس هندسه سر و سامان گرفته بود. چون چندین و چند بار همین آقای محمدی متذکر شده بود که این بازرس توجه ویژه‌ای به کلاس‌های هندسه و معلمین آنها دارد و وای به روز مدرسه‌ای که کلاس هندسه و معلمش باب دندان بازرس نباشد. بعد خنده‌‌های ریزی می‌کرد که:
«البته بین من و بازرس از این حرف‌ها وجود ندارد. اما خب، بالاخره بازرس است و وظیفه‌اش ایجاب می‌کند که همه‌ی جوانب را در نظر بگیرد. من بیشتر برای خودتان می‌گویم، والا می‌دانید که بازرس با من از این حرف‌ها ندارند.»
هر بار که اولیای بچه‌ها یا غریبه‌ای بر حسب اتفاق پایش را توی دفتر مدرسه می‌گذاشت، مدیر دست و پایش را گم می‌کرد و پی آقای محمدی می‌فرستاد که از پشت در نیم‌نگاهی بیندازد و بازرس بودن یا نبودن آن فرد را تائید کند.

چندسال بعد بالاخره آقای محمدی انتقالی‌اش را گرفت و به کرمانشاه رفت. مدیر مدرسه هم بازنشسته شد و اکثر معلم‌ها هم عوض شدند اما جریان آمدن بازرس ویژه به قوت خودش باقی بود. با اینکه مدیر جدید هیچ‌وقت آقای محمدی را به چشم ندیده بود اما ترس بازرس ویژه توی دل او هم رخنه کرده بود و از ترس همین بازرس همیشه وضعیت کلاس هندسه بهتر و وسایل کمک آموزشی مربوط به این درس تکمیل‌تر بود. گاهی مدیر وسط دفتر می‌ایستاد، سینه‌ای صاف می‌کرد و می‌گفت:
«می‌آید آقا! بالاخره می‌آید. من خودم شنیده‌ام که جناب بازرس ویژه توجه خاصی به وضعیت این مدرسه دارند. همین‌روزهاست که برای سرکشی به اینجا بیایند و ما باید خودمان را برای آن روز آماده کنیم.»

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

یادداشت‌های مشابه

به سوی بهشت روز بیست و هفتم ماه مِی همین‌که خواستم روزنامه‌ی صبح و بطری شیری را که پشت در خانه کز کرده بود بردارم چشم‌م به یک برگه کاغذ افتاد که با حروف درشت قرمز...
داستان کوتاه «یک شب برفی» کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر ش...
داستان کوتاه برادر شغال دل‌ش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی ک...
داستان کوتاه «گُل کوچیک» زیر ظل آفتاب میانه‌ی مرداد ماه چند بچه وسط کوچه مشغول جست و خیز بودند؛ کمی آن‌طرف‌تر گوشه‌ی کوچه زیر سایه‌ی درخت چنار کهن‌سال، سگ زردی سرش را روی دست‌...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |