برابر

نیاز به جنسیت یا ویرانی اشکال غیر هندسی کسی نیست. من روی غزلِ پاییز، برف زمستانی‌ام را بو می‌کشم. تعادل برقرار است حتا در من وقتی که احساسی جای خود را به حس دیگری می‌دهد. مثل تصویر یک هنرپیشه، شاعر، آهنگساز که روی دیوار روبه‌روست. چیزی را جایی جا گذاشته‌ام. دور شده‌ام از فضایی که می‌توانست بهترین باشد برای گفتن همه‌ی چیزهایی که در تعادل‌شان به تقابل نشسته‌ام. تقابل، امکان تماشای هوس پر رنگ قلمی‌ست که در من جا خوش کرده است.

انتهای عادت چیزی قرار گرفته است شبیه به عریانی بی‌وقت شعله‌یی که از شمع نیم سوخته شب تاریکی به جای مانده است. گاهی تاریکی زوزه می‌کشد، من خمیازه‌ام را روی باد فوت می‌کنم. برای سرد بودن، هوا هم گرم نیست. بی‌راهه حوالی دلشوره‌ای‌ست که روی کابل‌های باران خورده قندیل بسته‌اند؟ چقدر دورم؟ چقدر بوسه چشیده‌ام؟ از چند هزار انسان؟ اما من هنوز طعم لب‌های خود را به خاطر نیاورده‌ام. من سازِ دهنی شده‌ی روزگارم. نه نفس کسی در من می‌رود و نه مکشی هوای هزار بار مزه کرده‌ام را پس می‌گیرد.

یک شب سیرم کرد. گرسنه بودم؟ یک شب سیرش کردم؟ گرسنه بود؟ چقدر اشتیاق‌مان بی‌شباهت بود به معنای سیب سرخی که در یخچال، سه روز مانده است را بردار. گفتم سه روز؟ شاید به خاطر این بود که سه روز! سه روز تمام انتظار شعری را می‌کشیدم که با همه‌ی دلشوره‌ام، با معنای غریب اما آشنای تمام احساس من، از تمامی اعماق من باید می‌آمد. اما نرسید. سه روز! سه روز تمام به انتظار ایستاده بودم تا خود را با آن حرف‌هایی که نگفته بودم سیراب کنم. از من برود احساسی تا احساسی جدید جایگزین آن شود. تا تعادل خود را در قندیل‌های باران پاییزی زمستان به تقابل بنشینم.

هر کسی می‌توانست با هر احساسی از دور به تماشایش بنشیند. هر کسی می‌توانست ماه را در روز حتا، زیر برقراری خورشید ببیند. اما خورشید با تمام ندامت‌اش، با تمام دلسوختگی‌اش، آن قدر عریان بود که کسی جرات نکند نگاهی به رخسار یا اندام متوحش‌اش بیندازد. جرات، اندوه محکوم انسانی‌ست، که ناگزیر رویای دیگران را می‌شکند. دربه‌در بازیِ شب‌بوی باغ نیز خبر از غزلِ بی‌نصیب باران نمی‌آورد. شبنم به برگ مگر از برف‌ها خیره‌سر تر نبود؟ پس چرا دریا را در تو می‌بینم با آنکه خود را با تمام اشک‌ها و گریه‌ها و گلایه‌ها قطره قطره جمع کرده‌ام. دریا تو بودی. شاید نمی‌دانستم. ورنه هرگز به جمع‌آوری خود یا بازیافت تمام اندوه خود دست‌برد نمی‌زدم. چه کسی گفته بود که دریا را اندوه گزینش قطره‌های معصوم می‌سازد؟ چرا تورا به دریایی که در دل داری و موجی که از غزل‌ریز نگاهت می‌جوشد باور نداشتند؟ شاید نمی‌دانستند.

دسته بندی ها: هذیانامه

دیدگاه ها