داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»

تو دماغی حرف می‌زد. نفس‌اش را توی سینه حبس می‌کرد و بیرون می‌داد. گاهی یک قُلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌اش نگه می‌داشت. آخرش بعد از چند ثانیه ته‌مانده‌ی دود را با خسّت توی هوا فوت می‌کرد. میله‌ی نازکی را از توی سوراخ شمعک بخاری بر می‌داشت؛ هنوز سرخ بود و احتمالاً خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو می‌کرد. میله صدایش در می‌آمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب می‌افتاد و تکه‌های ریزی از میله جدا می‌شد و توی آب حرکت می‌کرد. دست‌اش را بالا می‌آورد و خوب براندازش می‌کرد و آن‌وقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست می‌کرد. چند بار محکم به آن‌جا می‌کوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو می‌برد:

–     «اون موقع تعمیرگاه داشتم. یعنی اون‌جا کار می‌کردم. ولی خب حالیم بود چی به چیه. همه‌چیز دستِ من بود. همه کاره من بودم. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من به‌شون می‌دادم. صاحبکارم همش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر می‌زد و زودم بر می‌گشت. نفهمیدم زندگیش چه‌جوری می‌گذشت.»

لوله‌ی کاغذی را گذاشت درِ دهنش و گفت:

–     «بیا جلو»

میله‌ی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاکی که سر سنجاقی چسبیده بود، کشید. از توی لوله‌ی کاغذی آن‌قدر دود کشید که نفس‌اش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جای‌اش برگرداند. هوفت‌هوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تودماغی و از تهِ حلقش گفت:

–     «کاری نداریم… خلاصه زد و یه دختره ماشینش خراب شد. به ماشینش نمی‌اومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود.»

ته مانده‌های دود را توی هوا فوت کرد.

–     «یه مانتوی خیلی قشنگ تنش بود. شده بود عینهو عروسکا. ماشینش هم که بدجوری قشنگ بود. قرمزِ آلبالویی، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشینش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین پایین گذاشت کلِ تعمیرگاه حواس‌شون پرت شد. با خودم گفتم: «بدو که خدا روزی‌تو رسونده. اگه دیر بجنبی می‌قاپنش. سریع جستم بیرون.»»

دست برد که میله را بردارد. دل‌دل می‌کرد:

–     «سرشون داد کشیدم: «هووی! حواس‌تون به کارتون باشه.» الکی یه نفرو شستم و زدم تو پَرِش. دختره پشتش به من بود.»

میله را بیرون کشید؛ هوفت هوفت و دوباره سرِ جای‌اش گذاشت.

–     «شیش دونگ حواسم بهش بود. وقتی داد زدم، دستش اومد که همه‌کاره‌ی اون‌جا من‌ام. من هم رفتم جلو. گفتم: «سلام، فرمایشی داشتین؟»

–     خلاصه… ماشینو به هر زحمتی بود خوابوندم. ولی خودش اصلا پا نمی‌داد. اومدم شوخی کنم کنفم کرد. گفتم «من اگه شکارت نکنم از خودت کم‌ترم. اشک‌تو در میارم.» لب‌خند زدم و شروع کردم پرت و پلا گفتن. زن‌ها روی حرف خیلی حساسن. گفت: «کی بیام ببرمش؟» گفتم: «نمی‌شه. سرم شلوغه. طول می‌کشه.» اونم عجله داشت. انگار با کُلفَتِش حرف می‌زد. انگار بهم دستور می‌داد. آخرش دید که راه نداره، شماره‌شو داد و گفت: «زنگ بزنین میام می‌برمش؛ فقط زودتر» گفتم: «ای به چشم. روی تخم چشمام» تخم چشمام رو غلیظتر گفتم. بدش اومد. گفتم «هر کاری باشه براتون می‌کنم» آخرشو پر رنگ‌تر گفتم. باز فهمید. بدش اومد. جا خورد. اخماشو تو هم کرد و رفت.»

لوله‌ی کاغذی را روی لب‌اش گذاشت و میله را روی تریاکِ سرِ سنجاق کشید. دود را که بیرون داد برای خودش چای ریخت. گفت: «می‌خوری که؟»

«سرِ شب بالا پایین کردم دیدم نمی‌شه. رو اعصابم رفته بود. باید یه کاری می‌کردم. بد چیزی بود. چشماش آدمو می‌خورد. گوشی رو برداشتم؛ گفتم زنگ بزنم. گفتم نه! اس‌ام‌اس دادم. نوشتم «ماشینت خیلی کار می‌بره، ولی یه کاریش می‌کنم. غصه نخور.» یه ساعت گذشت جواب نداد. بعد پیام اومد که «خیلی ممنون. جبران می‌کنم.» سریع نوشتم «ایشاالله!»

گوشی رو داده بودم دستش. ماشینش کاری نمی‌برد. می‌گفت «فردا غروب می‌خوامش.»»

دست زد به بدنه‌ی لیوان و چون دید داغ نیست بلندش کرد و هورت کشید. گفت:

–     «سرده بخور».

چند دقیقه‌ای بود به میله کاری نداشت. چایی‌اش که تمام شد سیگاری گیراند. گفت:

–     «یه استراحت کنیم ببینیم چند چندیم»

لم داده بود به دیوار دود گرفته‌ی کنار بخاری و سیگار می‌کشید. اتاق را دود برداشته بود:

–     ماشینو عصری درست کرده بودم. هیچیش نبود. می‌خواستم باهاش بیشتر حرف بزنم. نباید از دستم در می‌رفت. خلاصه یادم نیست چطور شد. بالاخره کشوندمش خونه‌مون و کلکشو کندم. زنم رفته بود کلاس گلدوزی مُلدوزی. دو سه ساعت خونه خالی بود. وقتی داشت می‌رفت گفت: «نمی‌دونم واسه چی اومدم این‌جا. سرم درد می‌کنه. هیچی حالیم نیست.» و از این چرندیات که همه‌ می‌گن. تو دلم ‌گفتم: «آره! تو که راست می‌گی.» خانوم، شوهر هم داشت. تلفنی بهم گفت: «نباید شوهرم بفهمه وگرنه خیلی بد می‌شه.» منم گفتم «اِه؟ چه بهتر» تو دلم ‌گفتم.

بوی فیلتر سیگار بلند شد. توی زیر سیگاری مچاله‌ش کرد.

–     «بعد بی‌خیالش شدم و دیگه بهش زنگ نزدم. خودش چند بار زنگ زد. دیگه حوصله‌شو نداشتم. نزدیک بود کار دستم بده. انگاری همه کارگرا فهمیده بودن. زنم مشکوک شده بود.»

می‌گفت: «بهت عادت کردم؛ یه لحظه فکرت از سرم بیرون نمی‌ره.»

گفتم: «من زن دارم. زند‌گی دارم. بدبختم می‌کنی.»

گفت: «من که بهت نگفتم. خودت شروع کردی.»

گفتم: «غلط کردم.»

تلفنی حرف می‌زدیم. پخی زد زیر گریه. منم گوشی‌رو قطع کردم. دیگه زنگ نزد. یه هفته، دو هفته؛ گفتم خب حتماً فراموش کرده. خیالم راحت شد. تو نخ یکی دیگه رفته بودم. اونم بد چیزی نبود.»

سنجاق را از روی پاکت سیگار برداشت و لوله‌ی کاغذی را روی لب‌اش میزان کرد: «بیا جلو» فززز میله را روی تریاک کشید و دود قبل از این‌که فرصت کند و توی هوا بالا برود از توی لوله کشیده می‌شد و می‌رفت توی سینه‌اش.

تو دماغی گفت:

–     «یه روز اومدم خونه زنم سریع پرید جلوم. گفت: «سلام، مهمون داریم». تا توی اتاق نگاه کردم خشکم زد.»

دود را بیرون داد:

–     «همون دختره نشسته بود رو مبل و داشت روسری‌شو روی سرش میزون می‌کرد. سلام کرد. انگار نه انگار. نمی‌دونستم چی بگم. گفتم:

–     «سلام. بفرمائین بشینین خواهش می‌کنم. راحت باشین.»

زنم گفت:

–     «برو تو اتاق؛ بیرون نیا. ما یه چند دقیقه دیگه می‌خوایم بریم خرید.»

به قیافه‌‌ی زنم نمی‌اومد که چیزی فهمیده باشه. تو اتاق که رفتم نمی‌دونستم چی‌کار کنم. این از کجا پیداش شده بود؟ می‌خواست چکار کنه؟ گفتم: «ای داد و بیداد که اومده زند‌گی‌مو بهم بریزه. الانه که به زنم بگه و زنم روزگارمو سیاه کنه.»

خب زنمو دوست داشتم. پیش خودم گفتم: «شاید گفته. شاید خیلی وقت پیش گفته و زنم به روم نمی‌یاره.» این که خیلی خونسرد سلام گفته بود حال‌مو بهم می‌زد. عوضی انگار نه انگار که چند وقت پیش، کنارم جیغ و ویغ راه انداخته بود. حالا خودشو زده بود به اون راه. منم انگاری یادم نبود. با خودم گفتم حالا چه‌کار کنم؟

دیدم هر چی بیش‌تر فکر می‌کنم کم‌تر می‌فهمم. تو دلم گفتم: «به درک! اگه گفت خودم درستش می‌کنم.»

شب زنم خودش حرف‌شو پیش کشید. گفت:

«تو گلدوزی باهاش آشنا شدم. خیلی دختر خوبیه. خیلی خانومه.»

تو دلم ‌گفتم:

«پس هنوز نگفته. آره که خانومه. خبر نداری چه عفریتیه.»

تریاکِ سرِ سنجاق تمام شده بود. از لای کمربندش یک گلوله پلاستیکی درآورد. دور و برش را با دقت باز کرد و با چاقو یک تکه ازش برید. پلاستیک را با دقت بست و با میله‌ی سرخ بالا و پایینش را داغ کرد:

–     «فرداش دوباره سر و کله‌ش پیدا شد. با همون ماشینش اومده بود. با خنده گفت:

–     «چطوری عزیزم؟ دلم ‌برات تنگ شده بود.»

کفرم در اومد. گفتم:

–     «خیلی ممنون. شما چطورین؟ چه کمکی از دستم بر میاد؟»

گفت:

–     «اذیت نکن. ببخشید تورو خدا. چند وقت نبودم؛ ولی همه‌ش تو فکرت بودم.»

دست دراز کرد که لپ‌مو بکشه. خودمو کشیدم کنار. گفتم:

–     «یعنی چی خانم؟ این کارا چیه؟ نکن من آبرو دارم.»

گفت:

–     «من که کاریت ندارم. فقط اومدم شام دعوتت کنم و شب با هم باشیم.»

شب هر طوری بود یه بهونه جور کردم و باهاش بیرون رفتم. گفتم شاید دست از سرم برداره. رفتیم تو یه هتل. یه اتاق گرفته بود. حال و روزش دستِ خودش نبود. قاطی کرده بود. من مست بودم. اون بدتر از من. گفتم این‌بار آروم بهش می‌گم شاید بفهمه و تموم شه. گفتم: «به زنم وابسته‌ام. بچه دارم» و هرچی به ذهنم می‌رسید گفتم. همه‌شو گوش کرد. جیک نزد. برگشتم بهش نگاه کنم. دیدم داره گریه می‌کنه. تو دلم ‌گفتم گیرِ عجب آدم کله‌خری افتادیم.  چه غلطی کردم اون روز بهش پیام دادم.

گفت:

–     «پس بذار بازم باهم باشیم. فقط گاهی! منو از خودت دور نکن. دل‌مو نشکون.»

گفتم:

–     «باشه. به جهنم! ولی خودم بهت می‌گم کِی. نشه پاشی بیای آبروریزی راه بندازی.»

فردا شب، سرِ شام زنم در اومد که:

–     «مهسا خانوم می‌گه که «دیشب تو رو تو بیمارستان دیده و هرچی سلام کرده جواب‌شو ندادی.»

گفتم:

–     «دیشب؟ تو بیمارستان؟»

تازه یادم افتاد که دیشب به زنم گفتم «می‌رم بیمارستان بالاسرِ یکی از دوستای قدیمیم که هیشکی رو نداره.» گفته بودم «عمل کرده و ما دو سه تا از دوستا و رفقاش به نوبت یه شب پیشش می‌مونیم» گفتم:

–     «خب! خب! آره! ولی مهسا خانوم کیه؟ من نمی‌شناسمش. نشناختمش لابد»

گفت:

–      «مهسا خانوم همونیه که دیروز این‌جا بود. همون دوستم که تو کلاس گلدوزی باهاش آشنا شدم.»

یخ کردم. این ول کن نبود. عجب سلیطه‌یی بود. دیگه هیچ‌چی نگفتم. سریع بحثو عوض کردم و شام‌مو خوردم. ولی اعصابم داغون بود.

بهش زنگ زدم. گفتم «دور و بر زنم نپلکه.» گفت «ما فقط یه دوست معمولی هستیم و تازه زنِ خودم خواسته با اون دوست بشه.»

به زنم هم نمی‌شد بگم باهاش حرف نزن؛ دوستی نکن. تابلو بود. می‌ترسیدم شک کنه و بگه «مگه چه هیزم تری بهت فروخته؟»

 بایست یه جوری رابطه‌شونو قیچی می‌کردم. زنمو فرستادم یه کلاسِ دیگه. هماهنگ کردن اونم باهاش اومد. هر روز با هم بودن. یا زنم پیش اون بود یا اون خونه‌ی ما. به زنم گفتم «خونه‌شون کجاست که هر روز می‌ری پیشش. اصلا یعنی چی که هر روز، هر روز…؟!» گریه کرد؛ زاری کرد. گفت:

«تو دوستم نداری، نمی‌خوای با هیشکی حرف بزنم، می‌خوای تو این خونه بپوسم.»

گفتم:

 «آخه زن! این زنک هیچ‌چیش به ما نمی‌یاد. سر و ریختشو ببین! سر و ریخت خودتم ببین»

زنم خوشگل بود. خیلی خوب بود. یه کم که به خودش می‌رسید هیشکی ازش چشم بر نمی‌داشت. گفت:

«می‌خوای عیب بگیری. چیه واسه دختر مردم حرف در میاری؟»

هرچی گفتم فایده نکرد. بدتر با هم اُخت شدن. زنم بیش‌تر به خودش می‌رسید؛ بیش‌تر آرایش می‌کرد. تا می‌اومدم چیزی بگم می‌گفت:

«تو اُمُلی! وگرنه کل زند‌گی‌تو به پای زنت می‌ریختی که خوشگل‌تر بشه»

پای شوهر اون هم به خونه‌مون باز شد. زنم گفته بود که شوهرشه. از اون بازاری‌های تیر بود. با یه چک می‌خرید و آزاد می‌کرد. توی خونه‌ی من، روی مبلی که من خریده بودم نشسته بود و چشم از زنم بر نمی‌داشت. راه به راه شوخی می‌کرد. زنم هم باهاش گرم گرفته بود. دیگه نمی‌دونستم چه‌کار کنم. زنم عوض شده بود. چند روز بعد با دختره قرار گذاشتم. گفتم:

–     «تو که شوهر به این خوبی داری چرا این‌کارو می‌کنی؟»

گفت:

–     «شوهرمم یکی لنگه‌ی خودت؛ همه‌ش سر و گوشش می‌جنبه. اگه پول نداشت باهاش نمی‌موندم. ولی به خاطر تو حاضرم ازش جدا شم.»

گفتم:

–     «مگه دیوونه‌ای؟»

گفت:

–     «چیه مگه؟ ما که با هم همه‌کار کردیم. می خوام زنت بشم.»

گفتم:

–     «وضع و روزمو ببین. به زحمت این یه دونه رو می‌چرخونم.»

گفت:

–     «طلاقش بده. منم مهریه‌ام رو می‌گیرم با هم زند‌گی می‌کنیم.»

گفتم:

–     «نه! نمی‌شه.»

ولی فکرم مشغول شد. کم‌کم مهرش توی دلم ‌نشسته بود. دیگه از زن خودم عُقم می‌نشست. این وسط بچه‌ی دو ساله‌مون هم شده بود قوز بالا قوز.»

دیگر تریاک نمی‌کشید. وسط اتاق دراز کشیده بود و دست‌اش خاک ِسیگار را توی ظرف می‌تکاند:

«زن‌مو طلاق دادم. هرچی داشتم و نداشتمو فروختمو مهرشو دادم. هرچی گفت «چرا؟» راستشو نگفتم. گفتم: «همینی که هست. خسته شدم.» چیز دیگه‌ای به نامم نبود و الا اونم ازم می‌گرفتن. دادگاه گفته بود. حتا خونه هم نداشتم. شبا یا تو تعمیرگاه می‌خوابیدم یا با اون می‌رفتیم تو مسافرخونه‌ای، جایی… بچه‌رو هم دادم به اون؛ واسه همیشه. یه شب از تعمیرگاه بهش زنگ زدم گفتم:

–     «خب! طلاق دادم. حالا چه‌کار کنم؟»

گفت: «خوب کاری کردی. حالا باید عروسی بگیریم» می‌خندید. گفتم:

–     «بیام پیشت؟»

اعصابم داغون بود. بعد از طلاق یک طوری شده بودم. هم سبک شده بودم، هم سنگین. زنم هم هیچی بهم نگفته بود. اگر سرم داد و بیداد راه می‌انداخت خیالم راحت‌تر بود. حتا شک نکرد که با کس دیگه‌یی باشم و زیر سرم بلند شده باشن. هیچی که هیچی. راحت قبول کرد. خلاصه! گفتم:

–     «بیام؟»

گفت:

–     «نه! شوهرم شک کرده.»

گفتم:

–     «خب تو کی طلاق‌تو می‌گیری؟»

گفت:

–     «الان نمی‌شه حرف بزنیم.»

قطع کرد. فردا زنگ زدم جواب نداد. شبش که زنگ زدم گوشی خاموش بود. یک روز، دو روز، یک هفته؛ بدبختی این بود که نشونی خونه‌اش رو هم از زنم درست و حسابی نپرسیده بودم.»

دو تا تخم‌مرغ توی پلاستیک بود و کمی آن‌طرف‌تر پلاستیک نان روی زمین افتاده بود. تخم‌مرغ‌ها را برداشت. ماهیتابه را وارو کرد؛ به موکت کف اتاق کوبید. با دست خاک تویش را از لبه‌ی آن پاک کرد؛ ته‌اش روغن ریخت و پیچ بخاری را بالا آورد. دو تا تخم‌مرغ را توی ماهیتابه و روی بخاری نیمرو کرد. یک برگ روزنامه گوشه اتاق پهن کرد. لیوان کنار دستش را خالی و از آب شیر دوباره پر کرد. لقمه‌های بزرگ می‌گرفت؛ با یک کف‌دست نان و یک تکه نیمرو و رویش نمک می‌پاشید. لقمه را که فرو می‌داد گفت:

–     هیچ نشونی ازش نداشتم. گفتم یعنی چی شده؟ این که خیلی عجله داشت و می‌خواست با من باشه؟ حال و روزم بد بود؛ بدتر شده بود. هنوز شب‌ها با بعضی کارگرها می‌نشستیم پای بساط. زنم فک و فامیل زیاد داشت. گفتم واسطه کنم شاید آشتی‌مون دادند. رفتم پیش باباش. تحویل نگرفت. حق داشت. گفت: «نمی‌شه! دیگه دیر شده. کاریه که شده.»

می‌خواست دست به سرم کنه. حالیم بود. اومدم بیرون. نه خونه‌ای، نه زنی، نه زند‌گی‌ای، نه بچه‌ای. اوضاعی بود. شب و روزم یکی بود؛ توی یه چاردیواری. گفتم «به جهنم» بچه‌ برام مهم نبود. می‌خواستم به هیچ‌کدوم‌شون فکر نکنم. ولی مگه می‌شد؟ یه ماه بعد دمِ ظهر اومدند دنبالم که بیا یکی اومده با تو کار داره. داشتم چرت می‌زدم.

اومدم دیدم خودشه. تحویل نگرفتم. سرد رفتم جلو و توی صورتش زل زدم. گفت:

«چرا ناراحتی کوچولو؟ اخماتو وا کن. گوشی‌مو دزدیده بودن. من و شوهرم رفته بودیم سفر.»

گفتم:

–     «خب؟»

منظورم این بود که ببینم تکلیفم چی‌ می‌شه. گفت:

–      «خب دیگه! امشب می‌یام دنبالت»

باز از هیچی بهتر بود. سر و وضع‌شو که می‌دیدی دلت می‌خواست همان جا کار را تمام کنی. شده بودم مثل روز اول. عصری دوباره نشستم پای بساط. خودمو ساختم. گفتم دلی از عزا دربیارم و بیش‌تر جریانو کش بدم. غروب که اومد از قبل بهتر بود. بیشتر هم عشوه می‌اومد. عوضی رگ خوابمو می‌دونست. حالم دست خودم نبود. توی ماشین چند بار اومدم ماچش کنم؛ خودشو کشید کنار. گفت «الان نه!»

داغ‌تر شدم گفتم: «مگه هتل نمی‌ریم؟»

گفت: «نه! می‌ریم یه جای بهتر.»

گفتم: «کجا؟»

با نیش‌خند چشمکی زد و گفت: «می‌بینی… عجله نکن».

رفت بیرون شهر. توی جاده‌ی فرعی پیچید و از درِ باغی داخل رفت. عروسی بود. همون دمِ در، دربان بدون این‌که کارت دعوت بخواد تا دختره‌رو شناخت راهو باز کرد. دیدم همه‌جا چراغونیه؛ نور و صدای بزن و بکوب و رقص و آواز همه توی هم پیچیدن. توی دلم ‌گفتم «حتما طلاق‌شو گرفته و برای خودمون عروسی راه انداخته» به شوخی گفتم:

–     «کاش می‌گفتی عروسی خودمونه که خودمو آماده می‌کردم. آخه با این سر و وضع؟»

زد زیر خنده. این قدر بلند خندید که ترس برم داشت. یه خنده‌ی ترسناک. یه خنده‌ی زشت. گفت:

–     «خوبیش به همینه. این طوری بیش‌تر بهت میاد.»

پیاده شدیم. گفت:

–     «تو برو از خودت پذیرایی کن تا من لباس‌مو عوض کنم و بیام.»

رفتم توی مجلس. دور تا دور زن و مرد گرد کرده بودند و می‌رقصیدند. وارد که شدم کسی بهم محل نذاشت. دمق شدم. فکر می‌کردم جشن خودمونه. نگاه کردم دیدم خیلی از مهمونارو می‌شناسم. جا خوردم. بعضی از اونها هم تا منو می‌دیدند پچ‌پچ می‌کردند. دیدم دو سه نفر دوره‌ام کردند و مواظبند. رفتم یه گوشه نشستم. عجیب بود. ده دقیقه‌یی نشستم و اونا چشم از من بر نمی‌داشتند. همون موقع زد و عروس و داماد با صدای بوق و دست و هلهله از راه رسیدند. تا دوماد و عروسو دیدم خشکم زد. دوماد، شوهر همون سلیطه بود و عروس، زن سابق خودم. پشت سرشون هم همون سلیطه دست می‌زد و می‌رقصید و جلو جلو می‌اومد. بلند شدم. دیدم دو سه نفر چسبیدند بهم. خواستم از در برم بیرون. حالم معلوم بود. دیدم نمی‌ذارند. جلوِ در عروس و دوماد وایساده بودند. حالم داشت بهم می‌خورد. نشستم سر جای خودم. لب‌خند زدم که خُرد شدنم به چشم نیاد و صدای شکستنم توی صدای رقص و آواز گم بشه. نمی‌دونستم چه‌کار کنم. دیدم دور و بری‌هام بهم اشاره می‌کنن که کف بزنم. منم دست‌هامو آوردم بالا و کف زدم. این‌قدر محکم زدم که کف دستم می‌سوخت.

آخرین لقمه‌ی نیمرو را مدت‌ها پیش پایین داده بود و همان‌طور لب سفره، لب روزنامه جا مانده بود. بی‌اختیار شروع کرد به کف زدن. چندبار دست‌هایش را بهم کوبید و بعد لیزی روغن نیمرو در کف دستش حواس‌اش را پرت کرد. دستش را جلوی صورتش گرفت و با نک انگشت جای زخمی را در کف دستش خاراند. دست آخر دستش را با موهای سرش خاراند و گفت:

–      بعدش واسه آشنایی با مهمونها عروس و دوماد دست تو دست هم اومدند و از جلوم گذشتند. زنم نیم‌نگاهی کرد و تا منو شناخت سریع روشو برگردوند و دست شوهرشو با عشوه بغل گرفت. خواستم بلند بشم. همون دو سه نفر دست گذاشتند روی شونه‌ام و منو روی صندلی نشوندند. سلیطهه اومد جلو. لب‌خند بزرگی روی لبش بود. نگاهم کرد و بدون این‌که چیزی بگه رد شد و رفت وسط مجلس مشغولِ رقصیدن شد. بلند داد زد «آقا دوماد مبارکتون باشه» و خیلی بلند کل کشید. دیگه نگاهم نکرد.

آب‌ها که از آسیاب افتاد سرم را انداختم پایین و از درِ باغ اومدم بیرون. دیگه سراغ هیچ‌کدومشونو نگرفتم. اونا هم همین‌طور. بعداً چندتا از کارگرا بهم رسوندن که دختره‌رو همون مرده اجیر کرده بود که زنمو ازم بگیره. گولم زدن. فریبم دادن. خودم دستی‌دستی زنمو طلاق دادم که بتونه بدون دردسر زنِ اون بشه… همه‌چیزمو که از دست داده بودم. حالا آبروم هم توی تعمیرگاه رفته بود. نه دستم به کار می‌رفت و نه دیگه کاری از دستم بر می‌اومد. آخرش رئیس عذرمو خواست و منو انداخت بیرون. همین پشت بود؛ همین‌جا…

همه‌ی شهر خوابیده بودند. شب از نیمه هم گذشته بود. سیگارِ توی دست‌اش می‌سوخت. آخرین پک را زد و آنرا توی ظرف مچاله کرد. توی اتاقک پشتی نشسته بود. همان‌جا که بوی گازوئیل می‌داد و در و دیوار را چرکی روغن‌سوخته گرفته بود. همان انباری که اجازه داشت شب‌ها آنجا بخوابد. بلند شد چراغ را خاموش کرد. تشک‌چه را مچاله کرد و زیر سرش گذاشت. روزنامه با چند تکه نان و ماهیتابه‌ی خالی هنوز گوشه‌ی اتاق بودند. دو سه مگس با سماجت روی لبه‌ی ماهیتابه بودند. دراز کشید. توی تاریکی دست جنباند و سیگار و کبریت و ظرف خالی تن ماهی را به حکم زیرسیگاری نزدیک خودش کشید. یک نخ سیگار و کبریت توی مشت دست‌ش آماده کرد. دست دیگرش روی شکم مانده و چشم‌های‌اش به سیاهی‌های اتاق خیره بود. تمام شب را از زور تنهایی و جنون، با خودش حرف می‌زد.

1 دیدگاه در “داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.