داستان کوتاه انجمن رنگ‌ها

داستان کوتاه

انجمن رنگ‌ها

اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدن‌تان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگام‌ش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر تصاحب شنگول و منگول به قشون کشی و دعوا می‌پردازند و از شما بخواهد که جلو این اتفاق را بگیرید چه حسی خواهید داشت؟

احساس شما احتمالا درست و طبیعی است. برای همین گفتم: «مردم دیوانه شده‌اند.»

هیچ جمله‌ی مناسبت‌تری به نظرم نیامد. یک راست درباره دیوانه بودن چنین شخصی اظهار نظر کردم.coffeehouse

زن‌م روی تخت نیم‌خیز شده بود. با چشم‌های پف کرده و موهای شلخته که روی چشم‌ها و صورت‌ش ریخته بودند با صدایی که از تهِ گلوی‌ش بیرون می‌آمد و نسبت به همیشه‌ی صدای‌ش کمی‌ بم‌تر بود گفت:

– «کی بود؟ چی می‌گفت؟»

نمی‌دانم گیجی من بخاطر صدای زنگ تلفن بود یا پرت و پلاهایی که از آن طرف خط شنیده بودم. گفتم:

– «هان؟»

آمدم توی تخت. هنوز توی ذهنم داشتم بالا و پایین می‌کردم که چه شنیدم. زن‌م دوباره پرسید:

– «می‌گم چی شده؟ کی بود؟»

– «چیز خاصی نبود. احتمالا مزاحم تلفنی بود.»

– «مزاحم؟»

و بعد روی تخت ولو شد. شاید خیال‌ش راحت شده بود. اما من هنوز حواس‌م پرت بود. هرچه‌قدر که بیشتر فکر می‌کردم بین صدای نسبتاً محترم آن آدم و ادای هیجان‌زده کلمات‌ش و جدی بودن‌ش در همان یکی دو دقیقه رابطه‌یی نمی‌دیدم. حتا یک بار به خودم نهیب زدم که اگر واقعا قرار است باهم دعوا کنند چه؟ بعد به خودم می‌آمدم و وقتی یاد قصه شنگول و منگول می‌افتادم از حماقت خودم خنده‌ام می‌گرفت.

سر میز صبحانه هنوز حال‌م جا نیامده بود. چای با صدای شمرده و آرام آن مرد از گلوی‌م پایین می‌رفت. گاهی بعضی از مزاحمت‌ها تا اعماق پوست و استخوان آدم نفوذ می‌کنند. این مزاحمت تلفنی یکی از همان مزاحمت‌ها بود. تا شب هنوز گاهی به یاد آن حرف‌ها می‌افتادم ولی کم‌کم اهمیت موضوع برایم کم شد. آن‌قدر حرف‌هایش را توی ذهن‌م مرور کرده بودم و به آن‌ها فکر کرده بودم که همه‌چیز برایم به حالت مسخره‌یی نمود پیدا می‌کرد. مثلا هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم که چرا توی اسم «بزبز قندی» دوبار کلمه «بز» به کار رفته و آن کلمه «قندی» دقیقا به چه معناست و احتمالا وجه تسمیه آن چیست. حتا دقیق‌تر می‌شدم و سعی می‌کردم بسنجم که بزها معمولا قند می‌خورند یا نه. شنیده بودم که قند جایزه‌ی ویژه‌ی اسب‌های سیرک است، اما برای بزها چیزی در این مورد نشنیده بودم.

داشتم چه می‌کردم؟ گاهی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم چنان محو و مسحور این قضیه شده‌ام که تمرکز کافی برای کارهای معمول خودم را ندارم.

حوالی غروب وقتی به خانه رسیدم بعد از چاق‌سلامتی با زنم وقتی پرسیدم «چه خبر» و او گفت «هیچی سلامتی» انتظار چنین چیزی را نداشتم. خودم را برای خیلی چیزها آماده کرده بود. اما ظاهرا خبری نبود.

باید چه می‌کردم؟ استرس و اضطراب سرتاپای وجودم را اشغال کرده بود. قلبم با صدای بلندتری می‌تپید و تمام دست و پایم به حالت نامحسوس و ملایمی می‌لرزیدند. انگار لایه رویی پوست بدنم می‌لرزید. خودم را مسئول حل و فصل مشکل بزرگی می‌دانستم. فکر می‌کردم رسالت بزرگی بر عهده من است و کوه بزرگ این مسئولیت روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد.

زنم انگار بو برده بود. حدس می‌زدم به خاطر اینکه این مسئولیت بر عهده من گذاشته شده به من حسادت می‌کند. به حالت مرموزی به من نگاه ‌کرد. چند بار پرسید:

– «خبریه؟ چیزی شده؟»

– «نه خبری نیست. چیزی نشده.»

– «مطمئنی؟ سرت درد می‌کنه؟ باز سر کار با کسی حرفت شده؟»

– «نه!»

– «اگه می‌خوای از همین الان بهانه بیاری که آخر هفته با من خونه مامانم اینا نیای و مهمونی رو خراب کنی کور خوندی.»

این جمله مثل یک سطل آب یخ بود که روی تمام تفکرات من فرود آمد. انتظار نداشتم منی که حالا مسئولیت حل و فصل مساله‌ای به من واگذار شده است، با مسائل روتین، معمولی و بی‌اهمیتی مثل یک مهمانی شب درگیر و یا تهدید شوم. وقت، انرژی و تفکرات من نباید درگیر چنین چیزهایی می‌شد. این هدر رفتن انرژی من بود.

تمام شب غرق در فکر و خیال و خواب و بیداری بودم. نمی‌دانستم خوابیده‌ام، یا هنوز بیدارم. پلک‌هایم سنگین و سنگین‌تر می‌شد و فکر و خیالاتم به جای کم‌رنگ‌تر شدن، بیشتر و آزادانه‌تر حرکت می‌کردند. منتظر بودم تا همان صدای مرموز پشت خط دوباره با من تماس بگیرد. مطمئن بودم جزئیات خاصی از آن دعوای موعود ناگفته مانده بود و من قطعا بدون دانستن آن چیزها نمی‌توانستم هیچ کاری انجام بدهم. اما خبری نبود. حتا یک تک زنگ هم به صدا درنیامد. حالا مطمئن شده بودم که تمام چیزهایی که باید می‌دانستم را دانسته‌ام.

چرا که نه؟ باید کاری می‌کردم. باید مسئولیت‌پذیری خودم را ثابت می‌کردم. باید هوش و ذکاوت خودم را به همه نشان می‌دادم. کم کم به این فکر افتادم که احتمالا دعوای بزبزقندی و گرگ به صورت رمزگذاری‌شده عنوان شده است. مهم‌ترین مساله من به غیر از این موضوع دانستن این قضیه بود که نمی‌دانستم چند روز دیگر وقت دارم و آن دعوای کذایی کی قرار است اتفاق بیفتد.

باید شروع می‌کردم. باید دیگران را مطلع می‌کردم. اما ممکن بود نظر دیگران با نظر من متفاوت باشد و آن‌قدر که این مساله برای من اهمیت دارد برای آنان این‌طور به نظر نرسد. برای خودم این‌طور نبود. می‌دانستم که احتمالا به خاطر مسائل امنیتی یا چیزی شبیه به آن نباید به طور کامل به جزئیات اشاره می‌شد و احتمالا از اسامی و شخصیت‌های مستعار استفاده شده است. مطمئنا «بزبز قندی» همان شخصیت کتاب‌های داستان کودکانه نبوده و گرگ احتمالا به صورت کنایه به شخصیت هولناک جامعه بورژوازی اشاره داشت.

اولین حرکت عملی که انجام دادم بحث کردن و عنوان کردن این مساله با دیگران بود. باید دیگران را مطلع می‌کردم. با فروشندگان و مغازه‌دارانی که می‌شناختم شروع کردم. مخصوصا آنهایی که می‌دانستم فکر و مسلک آنها با تفکرات من همسویی بیشتری دارد.

آرایشگرم عقیده داشت ما باید افراد را گروه‌بندی کنیم. یک گروه کوچک رهبری، یک گروه بزرگ‌تر برای رساندن دستورات و چند گروه بزرگتر برای انجام کارهای کوچک و بزرگ. باید این گروه کوچک رهبری به صورت مخفی، رازآلود و پنهان جلوه می‌کرد. بنابراین لازم بود حتا اعضای این گروه همدیگر را نشناسند. خودم به این نتیجه رسیده بودم. این طرح را هم از یک فیلم الهام گرفته بودم. باید برای هرکداممان یک اسم مستعار می‌گذاشتیم و بهترین چیز برای به خاطر سپردن و بعد هم به یادآوردن استفاده از رنگ‌ها بود.

من اسم «آقای سفید» را برای خودم انتخاب کردم. برای آرایشگرم هم اسم «آقای قهوه‌ای» مناسب به نظر می‌رسید. آقای قرمز که به گروه اضافه شد پیشنهاد داد که باید اساسنامه‌یی برای این گروه تشکیل شود و با اتکا به قوانین مذهبی و دینی و قسم یاد کردن به آنها اعضای گروه متقاعد شوند همیشه و تحت هر شرایطی این اساسنامه را بدون کم و کاست اجرا کنند. طبیعتا برای کسانی که این قاعده را رعایت نمی‌کردند تنبیهات متناسبی در نظر گرفته شد. اولین قانون حق انتخاب اسم مستعار بود که از شخص گرفته می‌شد. یعنی عضو جدید می‌بایست طبق نظر اولیه و بر اساس قرعه با یکی از رنگ‌های موجود در اساسنامه نامگذاری می‌شد.

وقتی تعداد اعضای اولیه زیادتر شد برای نامگذاری به ناچار به سراغ سایه‌روشن‌ها رفتیم. آقای زرد روشن عقیده داشت باید هرچه زودتر برای گروه یک رهبر، رئیس یا چیزی شبیه به این در نظر گرفته شود. آقای خاکستریِ سبز اضافه کرد که ممکن است سردسته گرگ‌ها یا سردسته بزبزقندی‌ها بخواهند با ما معامله‌ای یا چیزی شبیه به این انجام بدهند و ما باید بدانیم در چنین شرایطی از حرف چه کسی پیروی کنیم. و بعضی دیگر شدیداً عقیده داشتند باید حتما یک فرد به عنوان سردسته انتخاب شود و چون از کودکی در سرشت و ذات اکثر آنها این‌طور حک شده بود که لابد عقل سردسته گروه از خودشان بیشتر است، بنابراین باید حتما کسی به عنوان فرد هوشمند در گروه وجود داشته باشد. تبعیت نکردن از فردی به نام سردسته به خودی خود چیز بی‌معنی بود و همه این‌طور می‌پسندیدند که از چنین کسی تبعیت کنند.

این مساله به رای‌گیری گذاشته شد و از آنجایی که فکر اولیه تشکیل انجمن با من بود و به نوعی مغز متفکر انجمن به حساب می‌آمدم رهبری انجمن بر عهده من گذاشته شد. علاوه بر این بیشتر اعضا معتقد بودند نام مستعار آقای سفید که متعلق به من بود باعث خوش‌یمنی و برکت به انجمن و گرفتن نتایج بهتر و قطعی‌تر خواهد شد. چرا که سفید رنگی آسمانی و متعلق به فرشتگان بود و در ذهن همه پاکی و صداقت را متبلور می‌کرد.

برای من هنوز از تب و تاب این مساله کم نشده بود. بلکه بیشتر خودم را درگیر این ماجرا می‌دیدم. کم‌کم مساله آن تلفن شبانه برای خودم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شد. حالا دیگر اهمیت نداشت که این مساله چه طور و از چه طریقی به اطلاع من رسیده است. حالا مساله‌ی اصلی پیدا کردن راه حل مناسب و در خور برای حل این بحران بود.

وقتی به عنوان سردسته انجمن برگزیده شدم ترجیح دادم که جلسات هفتگی انجمن در مکان ثابتی برگزار شود. اولین جلسه عمومی را در رستوران آقای کِرِم برگزار کردیم و موقع صرف غذا موانع و مشکلات موجود بر سر راه حل این بحران را بررسی کردیم. هر کس نظر مخصوص به خودش را داشت و آقای طوسی معتقد بود که برای رسیدن به نتیجه مناسب همه افراد انجمن باید حق ابراز عقیده و رای داشته باشند. بنابراین آقای فسفری بعد از کمی من و من کردن به حرف آمد و دلیل عدم موفقیت‌مان را محل بدِ برگزاری جلسات انجمن دانست.

او عقیده داشت تمام هنرمندان و فعالان سیاسی قدیم همیشه عادت به کافه‌نشینی داشتند و همین کافه‌نشینی‌ها باعث پیشرفت بحث و پیدایش راه‌حل‌های تازه و کارآمد می‌شد. او مطمئن بود که جایی مثل رستوران نمی‌تواند محل مناسبی برای برگزاری جلسه باشد.

جلسات چند هفته بعد را در کافه دنجی در گوشه شهر برپا کردیم و سعی کردیم موقع نوشیدن قهوه‌ی فرانسه درباره کنایه‌ها و اشارت ریز و درشت قصه بزبزقندی صحبت کنیم. اما از آنجایی‌که هنوز به نتیجه مناسبی نرسیده بودیم دوباره درباره دلایل عدم موفقیت‌مان بحث کردیم. در انتها با اتکا به نظر آقای فسفری و مثال مناسبی که زده بود به این نتیجه رسیدیم که اگر کافه‌‌نشینی‌های گذشته هنرمندان دیروز باعث پیشرفت‌شان می‌شد، دلیل اصلی آن کافه‌ی پر نور تر و میز و صندلی بلوط موجود در کافه بود.

همین مساله به رای‌گیری گذاشته شد و همه متفق‌القول تصمیم گرفتند که باید محل مناسب‌تری برای برگزاری جلسه انتخاب شود که دارای چند شرط اولیه باشد.

  1. صندلی‌های کافه می‌بایست حتما از نوع صندلی لهستانی باشد.
  2. کافه به اندازه کافی نورگیر و شمالی باشد.
  3. در کافه می‌بایست علاوه بر قهوه‌ی فرانسه، چند مدل بستنی هم سرو شود.
  4. کف‌پوش کافه نمی‌بایست از نوع سنگ زمخت باشد و به هیچ‌وجه نباید دارای شکستگی و پله‌های بیش‌ از اندازه کوچک باشد.

از آنجایی که هر کسی حق اظهار نظر داشت و می‌توانست حرف خود را به زبان بیاورد بنابراین آقای نارنجی بند ۴ این شروط را اضافه کرد و دلیل اصلی‌اش هم این بود که چندین و چند بار موقع ورود به کافه قبلی وجود چند شکستگی در کف‌پوش و پله‌ی نامناسب کافه باعث برهم‌خوردن تعادل وی و عده‌ی دیگری از اعضا شده بود.

بنابراین کافه‌ی دیگری برای جلسات هفتگی انجمن انتخاب شد که کلیه شرایط مورد نظر را دارا بود. آقای بنفش در روزهای اولیه پیوستنش به انجمن پیشنهاد داد که می‌بایست روایت‌های گوناگون و مختلف قصه‌ی بزبزقندی بارها و بارها مورد بحث و واشکافی قرار بگیرد؛ شاید که می‌شد از این طریق به راه حل جامع‌تری برای حل این موضوع دست پیدا کرد. بنابراین قرار بر این شد تا جلسه بعدی هر کدام از اعضا به سراغ کتاب‌فروشی‌های مختلف، یا انباری خانه‌هایشان بروند و هر کتابی که به نحوی با اسم بزبزقندی و قصه او ارتباط داشت جمع‌آوری کرده و برای بررسی بیشتر به انجمن ارجاع دهند. در جلسه بعد کلیه کتاب‌های مورد نظر روی میز بزرگ کافه روی همدیگر تلنبار شده بود و اعضا دورتادور آن مشغول خوردن قهوه‌ی فرانسه یا بستنی بودند. از آنجایی که در جلسه اول نتیجه خاصی حاصل نشد، تصمیم گرفتیم در جلسات بعد شیوه‌ی چینش کتاب‌ها را عوض کرده و آنها را به حالت متفاوت‌تری بر روی هم بچینیم و حتا خوردن و نوشیدن گلاسه‌های مختلف را به جای قهوه به عنوان راهکارهای بعدی از نظر گذراندیم. آقای سرمه‌ای در یکی از این جلسات پیشنهاد کرد که چطور است کمی از این داستان‌ها را بلند بلند برای دیگر اعضا بخوانیم تا شاید متوجه چیز غریبی در یکی از آنها شویم. بنابراین تصمیم گرفته شد که کتاب‌ها به صورت اتفاقی توسط اعضا و به ترتیب قرارگیری آنها در پشت میز خوانده شود. پس از خواندن چندین کتاب، وقتی که نوبت به آقای زرد تیره و خواندن کتاب «بزِ تیزپا و دروازه‌ی شیاطین» رسید، آقای کرم اعتراض کرد که خواندن این کتاب مشکلی را حل نمی‌کند و به طور واضح نام این کتاب به موضوع اصلی جلسات که همان «بزبز قندی» بود ارتباطی ندارد. اما آقای قرمز دیگران را متقاعد کرد که باید به هر نوع تفکری اجازه بحث و گفتگو داده شود و تا زمانی که در این جلسات به همه‌ی تفکرات اهمیت داده نشود کار به جایی نخواهد رسید. پس آقای زرد تیره کتاب «بزِ تیزپا و دروازه‌ی شیاطین» را که به زبان شعر کودکانه بود با آب و تاب فراوان برای اعضا خواند و همه با اشتیاقی وصف ناشدنی به آن گوش فرا دادند.

روزها و هفته‌ها به سرعت از پی هم می‌گذشتند و من به عنوان رئیس انجمن روز به روز مورد احترام بیشتر اعضا قرار می‌گرفتم. از این حالت احساس به خصوصی به من دست می‌داد. از خیابان که می‌گذشتم احساس می‌کردم تمام نگاه‌ها بر روی من متمرکز شده‌اند و پچ‌پچ‌های مختلفی را پشت سرم می‌شنیدم و مطمئن بودم که موضوع صحبت آنها من هستم. خودم را فرد مهمی احساس می‌کردم و وجود خودم را برای برپا نگاهداشتن جلسات و از آن مهمتر برای اعضای آن و یا حتا دیگر اعضای شهر لازم می‌دانستم.

حالا دیگر مکان و زمان برپایی جلسات به عنوان یک برنامه ثابت و ضروری درآمده بود. کسی هرگز به هیچ دلیل موجه یا غیرموجهی از جلسات غیبت نمی‌کرد و جلسه‌ها با حضور تمام اعضای آن بی کم و کاست با خوش‌آمدگویی اولیه من به عنوان رئیس گروه شروع و پس از یکی دوساعت صحبت و گفتگو پیرامون مسائل مختلف و صرف نوشیدنی‌های مختلف به پایان می‌رسید. دیگر کمتر کسی از موضوع اصلی جلسات حرفی به میان می‌آورد و حالا برای اعضای انجمن تمام واژه‌های موجود در قصه بزبزقندی به صورت سمبلیک نماینگر چیز مهم و در عین حال نامشخصی بود. کسی قصد برملا کردن رازی مخوف از دل این داستان را نداشت و همه متفق‌القول به این باور رسیده بودیم که وجود این جلسات توانسته است به دعوای دیرینه بزبز قندی و گرگ پایان ده مند. همه باور داشتیم که از تاریخ برپایی جلسات در هیچ کجای دنیا دعوای گرگ و بزبزقندی گزارش نشده است و ما همگی از این که توانسته بودیم از عهده این مسئولیت مهم به خوبی برآئیم خوشحال و راضی بودیم. از آن مهمتر وجود این جلسات را دلیلی بر عدم بروز مشکلات این چنینی می‌دانستیم و تصمیم داشتیم برای جلوگیری از دعواهای آینده و احتمالی آن دو این جلسات را به همین صورت و با قدرت هرچه تمام‌تر ادامه دهیم.

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=642

یادداشت‌های مشابه

همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود... جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه. بعد سریع...
داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»... تو دماغی حرف می‌زد. نفس‌ش را توی سینه حبس کرده بود و بیرون می‌داد. گاهی یک قلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌ش فرو می‌کرد. آخرش بعد از چند ثانیه ته مان...
بازرس آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در...
داستان کوتاه «پله‌ها» پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. می...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |