داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

داستان کوتاه

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد.

توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را می‌دید و با او صحبت می‌کرد. از او سوال می‌کرد و حرف دلش را مستقیم با او می‌زد. می‌خواست به او بگوید که چاره‌ای ندارد. وقتی دیگران را می‌بیند که جفت جفت کنار هم راه می‌روند از خودش خجالت می‌کشد. یاد روزهای عاشقانه‌ی خودشان می‌افتد. همان وقت که همسرش را سفت در کنار خودش می‌کشید و چسبیده به هم راه می‌رفتند. یاد وقت‌هایی که دستش را می‌گرفت و دست کوچک زنش توی دست‌های زمخت و بزرگ او گم می‌شد. چه‌قدر دلش برای همین حس عجیب تنگ شده بود. دست او را مثل جسم غریبی توی دستش بگیرد و برانداز کند. اما حالا چه؟ از همین حس کوچک هم ناامیدانه بریده بود. زنش او را تنها گذاشته بود و تمام عشق بین‌شان معصوم و پاک، دست‌نخورده و غمگین باقی مانده بود. اما با این عشق نمی‌توانست کنار بیاید. به حضور زنش هم نیاز داشت. می‌خواست او را لمس کند، ببوید، او را در آغوش بگیرد و صدایش را بشوند.

احساس می‌کرد دوباره عاشق شده است. دختری را دیده بود و چهره‌ی آن دختر از جلو چشمش کنار نمی‌رفت. دلش می‌خواست به خانه برمی‌گشت، زنش را آنجا روی مبل راحتی می‌دید. جلویش می‌ایستاد و از این دختر می‌گفت. فکر می‌کرد که کارش نوعی خیانت به همسرش حساب می‌شود و باید قبل از هر اقدامی از همسرش اجازه بگیرد. برود به او بگوید که دوباره عاشق شده است و اگر از نظر او ایرادی نداشته باشد می‌خواهد با دختر دیگری آشنا شود. با آن دختر صحبت کند و کم‌کم قضیه ازدواجشان را پیش بکشد. اما نمی‌توانست با این قضیه کنار بیاید. باید هرطوری که بود اول زنش را در جریان می‌گذاشت. خیال خودش را راحت می‌کرد و احساس گناهِ خیانت را از خودش دور می‌کرد.

فکر کرد اگر زنش از این جریان بویی ببرد چه احساسی به او دست خواهد داد؟ کدام زن است که از دیدن هووی شوهرش خوشحال باشد. اگر زنش می‌فهمید حتما کار به جار و جنجال زیادی می‌کشید. حتما چندین و چند بار جیغ می‌کشید و تمام همسایه‌ها را خبر می‌کرد. به پدر و مادر خودش اطلاع می‌داد و بعد خبر را به گوش پدر و مادر او می‌رساند. زنش احساس رقابت بهش دست می‌داد و حتما سعی می‌کرد شوهرش را از دست بیگانگان نجات دهد. شاید در ظاهر او را به طلاق و جدایی تهدید می‌کرد، شاید برای مدتی قهر می‌کرد اما می‌دانست که در نهایت زنش کوتاه می‌آید و برای زنده‌نگهداشتن زنده‌گی خودش تلاش می‌کند.

خودش چه؟ اصلا چه‌طور می‌توانست چنین چیزی را با زنش در میان بگذارد؟ برود جلوی او بایستد و بگوید عاشق کس دیگری شده است و از او بخواهد که اجازه‌ی ازدواج او را بدهد؟ اصلا چه‌طور می‌توانست توی چشمهای زنش نگاه کند؟ نه! امکان نداشت. امکان نداشت که از عهده‌ی چنین کاری برآید. اما اگر زنش را هم در جریان نمی‌گذاشت نمی‌توانست با احساس گناه و خیانت کنار بیاید. هر طور که حساب می‌کرد ازدواج دوباره‌ی او نوعی خیانت به زنش به حساب می‌آمد. شاید دیگران حق را به او می‌دادند و برای این زوج جدید آرزوی خوشبختی می‌کردند و حتما دیگرانی بودند که او را سرزنش کنند.

قبرستان خالی، ساکت و سراسر خیس بود. آنقدر برف نباریده بود که نشود قبرها را از یکدیگر تشخیص داد. جلو قبر زنش، همان سنگ قبر سیاهی که اسم زنش روی آن حک شده بود ایستاد. دستهایش را از جیبش بیرون کشید. شال گردنش را که زنش چند سال پیش برای سردی زمستان‌های او بافته بود از گردنش بیرون کشید. آنرا جلو شکمش توی دست‌هایش گرفت و زیر لب، با چشم‌هایی سرگردان و خجالت‌زده گفت:

  • خواهش می‌کنم مرا ببخش! هیچ‌کس هرگز و هرگز نمی‌تواند جای خالی تو را در قلب کوچک من پر کند. اما زنده‌گی بدون تو آنقدر تلخ و ناباور است که ادامه آن غیر ممکن است. حتما می‌دانی که چه می‌خواهم بگویم. آنرا به زبان نمی‌آورم چون از تو شرم می‌کنم. خواهش می‌کنم راضی باش. مرا ببخش و با ازدواج مجدد من موافقت کن. نمی‌خواستم بدون در جریان گذاشتن تو به کس دیگری عشق بورزم. آمده بودم که همین را به تو بگویم تا احساس خیانت دست از سرم بردارد. خواهش می‌کنم درک کن.

چشمهایش به سنگ قبر زنش خیره شده بود. کمی سکوت کرد. آهِ بلندی کشید، روی پاهایش نشست و شال‌گردن را آرام و مودبانه روی سنگ قبر جا داد.

وقتی که بلند شد به خودش قبولاند که دیگر نباید احساس گناه داشته باشد. دیگر خیانتی در کار نبود. چه‌طور کسی می‌توانست به یک زنِ مرده خیانت کند؟

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=1605

یادداشت‌های مشابه

داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر ب... در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را...
توضیح نیمه‌ضروری (آپدیت شد) 16 داستان کوتاه که پیشتر در در سایت/بلاگ بیست و هفت (همین سایت) منتشر شده بود در حال حاضر غیرقابل دسترسی هستند و از این سایت حذف شده‌اند. این داستان‌ه...
داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»... یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگی...
تو در تو میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق با...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |