داستان کوتاه «پله‌ها»

داستان کوتاه

پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشه‌ی خیابان جدا می‌شد، به حالت محزونی در هوا می‌رقصید و سعی می‌کرد دست به دستِ باد از جاذبه‌ی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شد مدام از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها زوزه می‌کشید و ره‌گذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردن‌هایی که میان یقه‌ی لباس‌شان مخفی شده بود به تعجیل به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند.
این سمتِ پنجره، شاهرخ دست‌هایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آن‌سوی اتاق می‌رفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشه‌ی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیاده‌روِ آن‌سوی خیابان نگاه می‌کرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا می‌زد. صدای باران روی سقف حلبی می‌ریخت و از آن‌جا سردرگم به سمت ناودان سر می‌خورد و به صدای شرشر آب گل‌آلود جوی خیابان اضافه می‌شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد همین صدای باران بود و یا گه‌گاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند می‌شد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم می‌ریخت. وسط اتاق شاهرخ همان‌طور که دست‌ش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت:
«بالاخره راه‌ش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همان‌طور آن‌جا ایستاده؟»
منیژه بدون این‌که سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت:
«از سر جایش تکان نخورده. همین‌طور به پنجره زل زده و چشم از پنجره‌ برنمی‌دارد.»
«خوب به صورت‌ش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچ‌وقت او را ندیده‌ای یا با او برخورد نداشته‌ای؟»
«این چه حرفی‌ست که می‌زنی؟ من باید چه برخوردی با او داشته باشم؟ قبلاً هم که گفتم، اصلا تا به حال او را ندیده‌ام»milan_stairway
«این که نمی‌شود. نه من او را بشناسم، نه تو او را. آن‌وقت میان این‌همه پنجره بیاید و به پنجره‌ی خانه‌ی ما خیره شده باشد. این با عقل آدمی‌زاد جور در می‌آید؟»
«اصلا معلوم هست تو چه فکری در مورد من کرده‌ای؟ چرا امشب بی‌خود پاپی من شده‌ای؟ عوض این حرف‌ها بلند شو، برو پایین از خودش بپرس چرا آن‌جا ایستاده؟»
«من؟ هرگز این‌کار را نمی‌کنم. نمی‌خواهم پیش خودش خیال کند این‌قدر اهمیت داشته که خودم را برای ملاقات با او به زحمت انداخته‌ام. من که با او کاری ندارم، او اگر خیلی مشتاق دیدن ماست بیاید و زنگ درِ‌مان را به صدا در بیاورد. من که دیگر به او فکر نمی‌کنم. همین حالا تو هم از جلو آن پنجره کنار برو. بی‌خود آن‌جا ایستاده‌ای و به چه چیزی نگاه می‌کنی؟»
«خب این‌را آرام‌تر بگو. بی‌خود و بی‌جهت دعوا راه می‌اندازی. من هم به اندازه‌ی تو از این موضوع نگران هستم ولی نباید این نگرانی باعث شود که رابطه‌ی بین من و تو بهم بخورد و یا کدورتی بینمان ایجاد شود»
آن‌وقت منیژه با یک بغل کنجکاوی از کنار پنجره آمد و کمی آن‌طرف‌تر روی تشک‌چه‌ی کنار دیوار نشست. سرش را که کج کرد یه دسته مو از بین موهایش جدا شد و روی چشم‌هایش قرار گرفت. بعد انگشت سبابه‌اش را میان مو پیچاند و زیر چشمی به شاهرخ که گوشه‌ی اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره شد و گفت:
«عصر که تو سر کارت بودی خواستم پرده‌ی پنجره‌ها را گردگیری کنم که ناخواسته چشم‌م به‌ش افتاد. حتما برای تو هم پیش آمده، بدون مقدمه احساس می‌کنی بین ده-بیست نفر آدم سنگینی‌ی نگاه کسی روی صورت و تن‌ت می‌لغزد، آن‌وقت به صرافت پیدا کردن صاحب آن نگاه می‌افتی و در در اولین نگاه شناسایی‌ش می‌کنی.»
منیژه سکوت کوتاهی کرد، آب دهان‌ش را پایین داد و ادامه داد:
«از همان اول که چشم‌‌م به هیبت‌ش خورد دل‌‌م شور افتاد. برای همین نیم‌ساعت بعد بلند شدم و دوباره از سر پنجره نگاه کردم که مطمئن شوم از آن‌جا رفته و خیال‌‌م راحت شود. آخر هنوز سنگینی وجود او را از پشت دیوار و پنجره احساس می‌کردم. انگار او آن‌طرف خیابان ایستاده بود و مدام با نگاه‌‌ش به سمت من و خانه‌مان تیراندازی می‌کرد. وقتی نگاه کردم انگار یک سطل آب یخ را روی سرم خالی کرده باشند احوالات‌‌م بدتر شد. هزار جور فکر عجیب و غریب توی سرم می‌چرخید. کِی کِی می‌کردم که تو زودتر از راه برسی. دیدی که! همان اول هم به تو گفتم جریان چیست.»
بعد حالت کودکانه‌یی به صورت‌ش گرفت: «اما تو بی‌جهت سر من داد و هوار راه می‌اندازی.»
شاهرخ با لبخند خوشی که گوشه‌ی لب‌‌ش جاخورده بود به منیژه نگاه کرد:
«اگر شما زن‌ها این زبان را نداشتید کار دنیا لنگ می‌ماند. باشد. تسلیم. اشتباه کردم. این جریان به تو دخلی نداشت، اما باور کن خیلی اعصاب‌م را بهم ریخته است.»
*  *  *
باران پشت پنجره تند تند می‌بارید. شاهرخ نزدیک بخاری روی مخده نشسته بود و با بی‌میلی روزنامه را ورق می‌زد. منیژه با ادا و اطفار دو استکان چای را روی سینی میزان کرد و همان‌طور که به شاهرخ خیره شده بود از آشپزخانه بیرون آمد. کمی به سمت پنجره خیز برداشت و پنهانی به آن‌طرف خیابان نگاه کرد. بعد طوری‌که انگار تمام امید و آرزوهایش نقش بر آب شده باشد به طرف شاهرخ چرخید و پیش پای او نشست.
«شاهرخ! هنوز همان‌طور آن‌جا ایستاده. قیافه‌ش را دیدی؟ عین پیرمردهای بازار ماهی‌فروش‌هاست. کلاه لبه‌دار، جلیقه و شلوار سیاه با پیراهن سفید. یک کت رنگ و رو رفته‌ای هم تن کرده که بوی کهنه‌گی‌ش را از همین جا می‌شود شنید. شاهرخ! من می‌ترسم. به نظرت لازم نیست به کسی خبر بدهیم؟ می‌خواهی به پدرم تلفن کنم؟»
شاهرخ که چای‌اش را مزمزه می‌کرد با قندی که گوشه‌ی دهان‌ش ماسیده بود گفت:
«به پدرت تلفن کنی که چه؟ که بگویی یک پیرمرد آن‌طرف خیابان ایستاده و از جای‌ش تکان نمی‌خورد؟»
«خب به هرحال از دست روی دست گذاشتن که بهتر است. حداقل وقتی برای حل مشکل یک حرکت کوچک هم بکنیم به آرامش می‌رسیم. حتا اگر مشکل همان‌طور دست نخورده جلو راه‌مان را گرفته باشد.»
صدای برخورد ته استکان شاهرخ به کف سینی توی اتاق پیچید. آن‌وقت از نو به پشتی تکیه زد و گفت:
«می‌دانی؟ یک فکر مثل خوره به جان‌م افتاده است و آن این‌که نکند زنده‌گی ما به نحوی با او در ارتباط باشد. مثلا نکند برای انتقام‌گیری یا باج‌خواهی یا چیزی شبیه این آن‌جا ایستاده و منتظر فرصت است تا نقشه‌ش را عملی کند.»
«ما که در زنده‌گی‌مان حرکت اشتباهی نکردیم؟ وانگهی این همه روز صاف و آفتابی را گذاشته، درست شبی که ممکن است هرلحظه بند دل آسمان پاره شود و برف به جای باران بریزد آمده؟»
«اتفاقا شب‌های بارانی برای این‌طور کارها مناسب‌تر است. مگر ندیدی تمام داستان‌ها و فیلم‌هایی که این موضوع میان‌شان موج می‌خورد درست در یک شب بارانی اتفاق می‌افتد؟ مثلا فیلم یک قتل از پیش تعیین شده.»
منیژه دست‌هایش را روی صورت‌ش گرفت، جیغ کوتاهی کشید و گفت:
«شاهرخ! تورو خدا من‌را بیش‌تر از این نترسان. حالا وقت شوخی نیست.»
«من که شوخی نمی‌کنم. اتفاقا در تمام عمرم هیچ‌وقت این‌طور جدی نبوده‌ام.»
در همین لحظه باد سمجی به پنجره خورد و با خودش رگبار قطرات باران را به پنجره کوباند. از حرکت این باد که سیم‌های برق تیرهای کنار خیابان را هم به لرزه انداخته بود، روشنایی اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا زد. آن‌وقت هردو به سرعت اول به پنجره و بعد به سقف که لامپ از آن حلق‌آویز شده بود نگاه کردند. بعد نگاه‌شان بدون این‌که مسیر دیگری را دنبال کند ته چشم‌های دیگری دنبال آرامش مضحکی گشت. آن‌وقت لب‌خند گنگی روی لب‌های هردو ماسید و جای خودش را به حالت جدی و درهمی داد.
شاهرخ که حالا هم‌سرش را، هم‌رازِ سری‌ترین افکار خودش احساس می‌کرد گفت:
«من از آدم‌های توی خیابان متنفرم. یادت نیست؟ همین چند سال پیش بی‌جهت یکی از همین‌ آدم‌های بی‌کار جلو راهمان را گرفت و نتیجه‌ش زد و خوردی شد که جای زخم‌ش هنوز روی صورت‌م مانده. هیچ‌وقت از دست آدم‌ها افکار و خیالات‌م در آرامش نبودم. هر وقت که پای‌م را از این خانه به بیرون می‌گذارم منتظرم تا کسی بی‌جهت سرش را داخل زنده‌گی من کند و آرامش‌م را از من بگیرد.»
«دل‌خوشی بعضی آزار دیگران است. وانگهی تا بوده همین بوده. چاره چیست؟ باید ماند و ساخت.»
«چاره که دارد. حالا بعد به تو می‌گویم. اول باید از شر این یکی که پشت پنجره منتظر است خلاص شویم.»
بعد با تغیر بلند شد و نیم‌خیز خودش را به پنجره رساند و از گوشه‌ی پنجره به بیرون نگاه کرد:
«لعنتی! خیابان از تنگ و تا افتاد. اما او هنوز قصد تنها گذاشتن مارا ندارد.»
دوباره سرجای‌ش نشست و به کنج دیوار روبه‌رویش خیره شد:
«یادت هست چند ماه پیش توی جاده با کسی تصادف کردم و بدون این‌که از حال و روز آن باخبر شوم از مهلکه فرار کردم و خودم را به خانه رساندم؟ یادت هست؟ نکند این پیرمرد همان عابر یا پدر یا یکی از بستگانش باشد و با هزار جور پرس و جو درست همین امشب خانه‌مان را شناسایی کرده باشد؟»
«چه خیال‌هایی می‌کنی. تو که می‌گفتی چشم چشم را نمی‌دید. پس چه طور کسی توانسته رد تو را پیدا کند؟ از آن گذشته مگر خودت چند روز بعد نرفتی و از دکان‌داران آنجا نشنیدی که تصادف آن‌شب جز یک خراش جزیی خسارت دیگری به کسی نزده است؟»
«این درست است. اما بالاخره باید منتظر ماندن آن مرد آن‌هم در چنین هوای طوفانی دلیل مهمی داشته باشد. منیژه! من امیدوارم بتوانم دلیل قانع کننده‌یی برای این مورد پیدا کنم وگرنه…»
بدون این‌که واژه‌ی مناسبی برای باقی جمله‌ش پیدا کند سرش را پایین انداخت و به گل‌ شاه‌عباسی قالی خیره شد. منیژه که با چشم‌های گشاد شده به دهان شاهرخ زل زده بود آهسته پرسید:
«وگرنه چه؟ شاهرخ! تو چرا امشب این‌طور شده‌ای؟ اصلا معلوم هست که تو با من رو راست هستی یا نه؟ همین حالا همه چیز را واضح واضح برای من توضیح بده»
«نمی‌دانم منیژه. این‌قدر پاپی من نشو. تو که می‌دانی اعصاب من از دست بعضی از آدم‌ها چه‌قدر درب و داغان است حداقل موقعیت من‌ را درک کن. باور کن نمی‌دانم. مثل خر لنگ توی یک چاله‌ی بزرگ گِل گیر کرده‌‌ام. نه راهِ پس دارم، نه راهِ پیش. مگر این‌روزها به اندازه‌ی کافی دردسر نداشته‌ایم که حالا جریان این مردک هم به مشکلات‌مان اضافه شده است؟»
شاهرخ که متوجه شده بود ناخواسته از کوره در رفته است و بی‌خود داد و هوار راه انداخته است با لحن دلداری دهنده‌یی گفت:
«منیژه‌ی من. باور کن خودم هم نمی‌دانم چه طور شده است و این ندانستن بدجور روی اعصاب من اثر گذاشته است. من فقط دل‌م می‌خواهد بدانم که آن مردک عوضی چرا آن طرف خیابان ایستاده و به پنجره‌ی ما زل زده. فقط همین. باور کن از این‌که نمی‌توانم جواب این سوال را پیدا کنم احوالات‌م بهم ریخته. همین‌طور دارم خودم را می‌خورم و تمام آدم‌هایی که در این چند سال زندگی با آنها سروکار داشته‌ام را جلو چشم‌م می‌آورم تا بل‌که جواب این مساله را پیدا کنم.

شاهرخ می‌دانست حتا اگر تصمیم گرفته باشد که دیگر به او فکر نکند از عهده‌ی انجام دادن‌ش بر نمی‌آید. در اداره که بود گمان می‌کرد با رسیدن به خانه به نوعی به آرامش هم می‌رسد. همین امروز به اندازه‌ی کافی در اداره با ارباب و رجوع سروکله زده بود و توان دیگری برایش باقی نمانده بود که صرف فکر کردن به این آدم بیکار کند. پیش خودش خیال کرد که بعضی از آدم‌ها بی‌خودی به سرشان دستمال می‌بندند و برای خودشان دردسر درست می‌کنند. نمونه‌ش هم همین آدم بیکار بود که یک لنگه پا توی این باد و باران ایستاده بود و خیره خیره به پنجره‌ زل می‌زد. در همین حال ناگهان چیزی به خاطرش آمد و چون خودش از پاسخ دادن به آن ناتوان بود منیژه را صدا زد و پرسید:
«راستی منیژه. این مردک از کی آنجا ایستاده؟ یادت هست وقتی برای بار اول او را دیدی ساعت چند بود؟»
«بله؟ چه طور شد؟ تا همین چند دقیقه‌ی پیش برای من خط و نشان می‌کشیدی و می‌گفتی که به او فکر نمی‌کنی. حالا چه طور به صرافت این افتادی که بدانی از کِی آنجا ایستاده. اصلا مگر فرقی هم می‌کند؟»
«در این موقعیت سربه‌سر من نگذار. یک کلمه جواب بده ببینم از کی آمده آنجا»
«من که گفتم. عصر متوجه شدم. همان موقع که سرِ کارت بودی. از همان موقع آن‌جاست»
شاهرخ روی زمین چمباتمه زده و به فکر فرو رفته بود. توی سرش افکار مختلفی می‌چرخیدند. چندبار با خودش بالا و پایین کرد و گفت:
«می‌دانی؟ می‌دانی منیژه؟ فهمیدم. او حتما منتظر ماست. منتظر مانده تا ما بخوابیم و آن‌وقت از کیوسک تلفن آن گوشه رفقایش را خبر کند. حتما نقشه‌ی دزدی را توی سرش کشیده.»
منیژه با صدای تیزی جیغ کوتاهی کشید:
«دزدی؟ از ما؟ مگر ما چه چیز داریم که آن‌همه آدم برای دزدیدن‌ش نقشه بکشند؟ با من این‌طور نکن شاهرخ. داری من‌را می‌ترسانی»
«ترس؟ حالا وقت ترس نیست. ما باید حواس‌مان را جمع کنیم. باید به آنها رودست بزنیم.»
صورت‌ش را چرخاند سمت ساعت دیواری که با سماجت قصد داشت عقربه‌ی ساعت‌شمار را از روی عدد ۱۲ دور کند. بعد توی صورت‌ش چیزی درخشید:
«خوب شد. ما باید خودمان را به خواب بزنیم. نه! یعنی باید طوری وانمود کنیم که انگار خوابیدیم. چراغ‌ها را خاموش کنیم و منتظر بمانیم. زود برو کارد را از توی آشپزخانه بیاور»
«چی؟ کارد؟ می‌خواهی چه‌کار کنی شاهرخ؟ تورو به جان منیژه دست بردار. من می‌ترسم.»
«اَه! گفتم برو کارد را بیاور. باید وسیله دفاع داشته باشیم یا نه؟»
«خب داد نزن. با کارد می‌خواهی چه کنی؟ شر به پا نکنی شاهرخ.»
بلند شد سمت آشپزخانه و توی کمد دنبال چیزی گشت. حواس‌ش به شاهرخ بود که حالا توی  اتاقِ خواب رفته و چراغ را روشن کرده بود. یه لحظه ملتفت شد که دنبال چیست؟ هرچه به وسایل توی کمد نگاه کرد چیزی به خاطرش نیامد. خواست تمام حرف‌های چند دقیقه پیش‌شان را مرور کند. دست‌ش می‌لرزید. حالا قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟ با خودش گفت کاش به شاهرخ نمی‌گفتم. اگر بلایی سر خودش بیاورد من تک و تنها چه کنم؟»
شاهرخ از در آشپزخانه توی خیالات منیژه آمد:
«داری چه‌‌کار می‌کنی؟ یک کارد آوردن این‌قدر طول می‌کشد؟»
تازه یادش آمد به دنبال چه آمده. خواست دهان باز کند که شاهرخ جلوتر کارد را از توی جا ظرفی برداشت. دست برد سمت کلید چراغ و آن‌را خاموش کرد.
منیژه بی‌اختیار با صدای آرامی گفت:
«چرا چراغ را خاموش کردی؟ من هیچ‌جا را نمی‌بینم.»
«این‌طور بهتر است. دنبال من بیا. سعی کن سر و صدا راه نیندازی.»
منیژه دنبال شاهرخ پا توی اتاق خواب گذاشت. هنوز چراغ روشن بود. شاهرخ گفت:
«من بیدار می‌مانم. تو بهتر است بخوابی. اما حواس‌ت باشد. اگر صدایی شنیدی سریع بلند شد و خودت را نجات بده»
صورت‌ منیژه درهم رفت:
«مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد شاهرخ؟ برو درِ خانه را قفل کن و بیا تو هم بخواب. دل‌م شور افتاده است»
«در؟ مگر در را نبسته‌یی؟»
«مگر من باید در را ببندم. خوب است همیشه خودت در را می‌بندی»
«وای… خیلی شانس آوردیم.»
رفت سمت رخت‌آویز و دست کرد توی جیب شلوارش. به خیال‌ش آمد که شاید کلیدش را دزدیده باشند؛ اما زودتر کلید پیدا شد.»

صدای ریز ریز گریه‌ی منیژه قاطی‌ی صدای باران توی اتاق پیچیده بود. صدای خاموش و روشن شدن موتور یخچال می‌آمد. شاهرخ کنج اتاق توی تاریکی نشسته بود و چشم از در برنمی‌داشت. کارد را توی دست راست‌ش مشت کرده و هزار بار صحنه‌ی رودررویی با دزدها را مرور کرده بود:
«حتما اول آرام پشت در گوش می‌ایستند. همین که می‌بینند صدایی نمی‌آید در را باز می‌کنند. نه! حتما شاه‌کلید دارند. با شاه‌کلید در را باز می‌کنند. لعنتی. نکند خواب‌م ببرد؟ خدا را شکر لولای در را روغن نزدم. حالا اگر بخواهند در را باز کنند صدای لولا بلند می‌شود و ملتفت می‌شوم. باید حواس‌م را جمع کنم. حتما چراغ قوه‌یی، چیزی دارند. اگر نورش را توی صورت‌م بیندازند که چیزی نمی‌بینم. باید چه کنم؟ نه! اصلا نباید بگذارم داخل خانه شوند. من که به تنهایی نمی‌توانم از پس هر سه‌شان بربیایم. سه‌ نفرند؟ حتما سه‌نفر هستند. از پس پیرمردی که توی خیابان کشیک می‌داد بر می‌آیم. خیلی وقت است سرِ پا ایستاده. حتما کلی خسته شده است و زور و بازویش کم شده. باید خودم را برای آن‌دونفر آماده کنم. حتما یکی از آنها پسر پیرمرد است. آن‌یکی هم باید دامادشان باشد. بدبخت‌ها! کور خواندید. دخل‌تان را می‌آورم. اگر خواستند حمله کنند چاقو را بالا می‌آورم و به‌شان نشان می‌دهم. حتما می‌ترسند. احتمالا آن پسره، همان پسر پیرمرد قصد حمله دارد. باید طوری با او درگیر شوم که ناکار نشوم. نباید چاقو را از دست‌م در بیاورد. آن‌وقت بیچاره می‌شوم. لعنتی! آن‌وقت چه می‌شود؟ چه بلایی سر منیژه می‌آورند؟ من زخمی و خون‌آلود گوشه‌ی اتاق افتاده باشم و منیژه توی تخت خوابیده باشد؟ آن‌هم تنها؟ با سه مرد بی‌شرف؟… بی‌ناموس‌ها. حساب‌تان را می‌رسم. باید از همان اول چاقو را به شکم‌شان فرو کنم. باید زودتر از این‌که کاری کنند جلوشان بایستم. باید به‌شان حالی کنم با بد کسی طرف شده‌اند. نباید تسلیم شوم. اگر کمی این پا و آن پا کنم کارم تمام است…»
*   *   *
صدای عبور لاستیک ماشینی از توی چاله‌ی آب و گل خیابان چُرت شاهرخ را پاره کرد. نورِ چراغِ جلو ماشین هنوز پرده‌ی پنجره و قسمتی از خیابان را روشن نگه‌ داشته بود. چشم‌هایش سنگین شده بودند. از همان‌جا با دقت به در نگاه کرد. زنجیرِ پشت در هنوز سرجایش بود. با خودش گفت:
«حتما وقت‌ش شده است. رفقایش هم آمدند. این احتمالا ماشین خودشان بود که چند متر آن‌طرف‌تر پارک شده. باید حواس‌م را جمع کنم»
یادش آمد باید با کارد جلوشان دربیاید. توی دست‌ش سردی دسته‌ی چاقو نبود. هول برش داشت. نیم‌خیز که شد چشم‌ش به کارد افتاد. دست برد چاقو را بردارد. خنکی و لزجی دسته چاقو حواس‌ش را پرت کرد. توی تاریکی دست‌ش سیاه‌تر به نظر می‌آمد. نه! این نمی‌توانست خون باشد. کمی به خودش کش و قوس داد. جای سوزش هیچ زخمی روی تن‌ش نبود. بلند شد دست‌ش را توی نور کم‌رنگ چراغ خیابان که توی خانه سایه انداخته بود نگه داشت. اشتباه نمی‌کرد. دست‌ش خونی شده بود. هول برش داشت. به یاد زن‌ش منیژه افتاد. دوید سمت اتاق. هم‌سرش توی تخت آرام دراز کشیده بود و ملحفه‌ی سفید رخت خواب‌شان غرق در خون بود. منیژه کشته شده بود.»
آبان ۸۷ ـ آذر ۹۰

پایان

234688_cLqb9gXT

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

یادداشت‌های مشابه

داستان کوتاه «جن‌گیر» بوی کُنْدُرِ نیم سوخته، اسپند، عرق و چرک کشاله‌ی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکم پاره شده، گوشه‌گوشه‌ی اتاق جولان می‌داد. نور، گُله به گُله روی گُل...
داستان کوتاه «سیاه‌گالش» نخستین باری که داستان او را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی ...
داستانک «تانگو در تاکسی» سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌...
داستان کوتاه «یک شب برفی» کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر ش...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |