داستان کوتاه «گُل کوچیک»

داستان کوتاه

زیر ظل آفتاب میانه‌ی مرداد ماه چند بچه وسط کوچه مشغول جست و خیز بودند؛ کمی آن‌طرف‌تر گوشه‌ی کوچه زیر سایه‌ی درخت چنار کهن‌سال، سگ زردی سرش را روی دست‌هایش گذاشته بود و با زبانی که از پوزه‌اش بیرون آمده بود له‌له‌زنان چرت می‌زد. هر وقت که صدای بچه‌ها بلند می‌شد گوش‌هایش را کج و راست می‌کرد و بعد کتوپ پلاستیکیه آرام می‌شدند او هم آرام می‌گرفت.

رضا توپ پلاستیکی را جلو پایش پیش می‌برد و دمپایی کهنه پاهایش کِلِش کِلِش روی زمین کشیده می‌شد و صدا می‌داد. بهروز فریاد کشید: «پاس… پاس!» و دست راست‌ش را بالا برد. خودش را نزدیک دروازه رسانده بود ولی رضا بی‌توجه به او توپ را شوت کرد.

توپ پلاستیکی دو لایه‌یی که با آن بازی می‌کردند را آقای جوادی معلم ورزش مدرسه خودشان درست کرده بود: چاقوی جیبی‌ را از جیب‌ خودش بیرون کشید، روی توپ چمباتمه زد و مثل هندوانه توپ پلاستیکی را از این‌طرف تا آن‌طرف برید و پاره کرد. هر دو طرف را به اندازه‌ی یک سکه ۲۵ تومانی دورنگ گرد برید؛ لبه‌ها را تا زد و توپ پر باد نویی را با فشار آن وسط جا داد. وقتی که بلند شد چاقو را جمع کرد و توی جیب‌ش گذاشت و بدون یک کلمه حرف سوار ماشین‌ش شد و رفت.

رضا تمام وقت چشم‌ش به تیزی‌ چاقو بود که توی دست آقا معلم برق می‌زد. توی ذهن‌ش چندبار خاطره دیدن سربریدن گوسفند نذری زنده شد و دوباره برق توپ نو خاطره‌ی خون‌آلود چاقو را از یادش ‌برد. قرعه هم به نام او افتاده بود که سریع بعد از تعطیل مدرسه از بقالی توپ پلاستیکی بخرد و قبل از این‌که آقای جوادی از در مدرسه بیرون بزند جلویش را بگیرد و از او بخواهد که توپ‌شان را لایه بیندازد. محمد می‌گفت:

«تو روت از همه بیش‌تره. خودت به‌ش بگو برامون درست کنه»

و رضا بی‌خجالت این‌کار را کرده بود. روی همین حساب رضا همیشه یک طرف یارکِشی بود و بهروز و علی را که بازی‌شان به‌تر از بقیه بود برای تیم خودش بر می‌داشت.

توپ که به اوت رفت بهروز دست‌ش را محکم بهم کوبید و با غرولند سرِ رضا داد زد:

«اَه… می‌گم پاس بده»

رضا نگاهی کرد و سریع دنبال توپ رفت و آن‌را گوشه‌ی زمین با دست ثابت کرد و جلو پای بهروز انداخت. چند آجرِ روی هم، جلوِ درِ آقای کریم‌زاده به حکم دروازه بود و آن‌طرفِ کوچه که به کوچه‌ی گل و گشاد دیگری می‌رسید. درخت‌چه‌ی کوچکی حکم یک سرِ دروازه را داشت و شش قدم آن‌طرف‌تر سه آجر پاره‌ی روی هم حکم آن یکی سرِ دروازه.

این دور و اطراف بهترین جای بازی همان‌جا بود. چون به خاطر بن‌بست بودن کم‌تر موتور و ماشین از آن می‌گذشت و لازم نبود به خاطر آن بازی را قطع کنند.

از آن‌طرف خانه‌ی علی هم توی همین کوچه‌ی بن‌بست بود و به حساب آب و گلی که داشتند همان‌جا بازی می‌کردند. علی می‌گفت:

«بابام گفته همین‌جا آروم بازی کنین؛ ولی دادِ هم‌سایه‌ها رو در نیارین»

با انگشت درِ خانه‌ی کریم‌زاده را به بچه‌ها نشان ‌داد و زیرِ گردن‌ش خط ‌کشید که مثلا اگر کریم‌زاده عصبانی شود، سرِ همه‌مان را بیخ تا بیخ می‌برد و جلو سگ می‌اندازد. بعضی اوقات هم می‌گفت:

«خودم چندبار جند تا جن‌رو دیدم که با طناب به درخت بسته بود و اذیتشون می‌کرد»

بچه‌ها آب دهان‌شان را قورت می‌دادند.

رضا ‌گفت: «همین آقاهه؟! جدی؟»

علی جواب ‌داد: «پس چی! تازه‌شم هر شب با ارواح شام می‌خوره.»

با انگشت چراغِ شکسته‌ی تیرِ میان حیاط خانه‌ش را نشان داد و گفت:

«نصفِ این خونه خالیه. خودشم یه قیافه‌ی ترسناکی داره که نگو… دندونای تیز، موهای بلند»

آن‌وقت ادا و اطفار ترسناک در می‌آورد و رنگ بچه‌ها می‌پرید. خودش هم می‌دانست که دروغ می‌گوید. چون تا به حال کریم‌زاده را ندیده بود و تنها رفت و آمدی که به خانه‌ی آن‌ها صورت می‌گرفت، دختران و پسران او بودند که برای سرکشی به او به آن‌جا می‌آمدند. این‌ها را هم از مادرش شنیده بود و تا به حال هیچ‌کدام از این‌هایی را که می‌گفت به چشم ندیده بود. اما چنان با آب و تاب تعریف می‌کرد که همه، حتا خودش باور می‌کردند و نزدیک بود قید بازی را بزنند که رضا آرامشان می‌کرد:

«ولی بابام گفته با ما کاری نداره اگه اذیت‌ش نکنیم»

آن‌وقت دروازه‌ی سنگ‌چین‌شان را چند متر جلوتر از درِ کریم‌زاده می‌گذاشتند و همان چند دقیقه‌ی اول که حواس‌شان پرت نشده بود، مراقب بودند که توپ‌شان به درِ آهنی بزرگ خانه‌ی کریم‌زاده نخورد. اما همین که گرم می‌شدند، یک‌مرتبه کسی شوتِ محکمی می‌زد و توپ با شدت به درِ خانه‌ی او می‌خورد. صدای «بوووم» بلندی توی کوچه می‌پیچید؛ بچه‌ها روی زمین خم می‌شدند؛ سرشان را توی دست‌شان می‌گرفتند؛ صدای وای‌شان در می‌آمد و بعد صدای تخ‌ْتخْ دمپایی‌هایشان تا سرِ کوچه می‌دوید.

کسی جرأت برگشتن و برداشتن توپ را نداشت. بهروز آرام گفت:

«اگه دست‌ش به‌ت برسه، تو رو می‌بره توی خونه‌ش و توی اتاق زندانی می‌کنه. اون‌وقت جن‌هاشو می‌فرسته سر وقت‌ت.»

منظورش رضا بود که همیشه شوت‌های او دردسر درست می‌کرد. رضا در جواب می‌گفت:

«به من چه؟! این محسنِ گاچ باید حواس‌ش رو جمع می‌کرد و توپو درست می‌گرفت.»

همین طور نیم‌ساعتی بیرون کوچه کشیک می‌کشیدند و یکی یکی خداحافظی‌کنان در می‌رفتند. دستِ آخر علی با ترس و لرز توپ را برمی‌داشت و توی پارکینگ خانه‌شان قایم می‌کرد و بدو بدو پله‌ها را می‌دوید. در تمام این مدت مادرش باید از آیفون اسم او را صدا می‌زد تا علی جرأت چنین کاری را داشته باشد.

این‌طوری بود که جریان بازی دوـ‌ سه روزی عقب می‌افتاد و توی این چند روز بچه‌ها جریان را از علی می‌پرسیدند و منتظر بودند که یک‌روز خبر زندانی شدن علی را بشنوند. آب‌ها که از آسیاب می‌افتاد دوباره توی کوچه جمع می‌شدند و بازی از سر گرفته می‌شد.

توی این بازی‌ها چند بار هم پیش آمده بود که توپ با شوت رضا از بالای در و دیوار کریم‌زاده می‌گذشت و تِلِپی توی حیاط‌ش می‌افتاد. آن‌وقت بود که همه بعد از فرار کردن و ترسیدن باید قید توپ‌شان را هم می‌زدند. هیچ‌کس از سرنوشت توپ‌ها خبر نداشت. اما علی می‌گفت:

«من خودم بعضی شبا می‌شنوم که جن‌ها اون‌جا وسطی بازی می‌کنن. اون هم با توپای ما»

بچه‌ها ترس برشان می‌داشت و با بغض و کینه به جن‌ها فکر می‌کردند. اما علی می‌دانست که توپ‌ها زیرِ باران و ریز ریز برگ‌ها و خاک و خُل توی باغ‌چه بی‌مصرف افتاده‌اند و تعدادشان از۷-۸ تا بیش‌تر شده است. وقتی که از سوراخ دیوار، حیاطِ کریم‌زاده را تماشا می‌کرد خودش توپ‌ها را دیده و شمره بود. چون توی پارکینگ خانه‌شان پشت دَبه‌ی ۲۰۰ لیتری زنگ‌زده‌ی گوشه‌ی حیاط ـ که زمانی ظرف نگهداری نفت بودـ درست زیرِ لکه‌ی زرد دیوار، زیرِ چند حلقه شلنگ سرخ کهنه‌یی که به دیوار آویزان بود، یک سوراخ ریز وجود داشت که اگر آجر شکسته تویش را در می‌آوردی، می‌شد نصف حیاط کریم‌زاده را با همان ۷ـ۸ توپ پلاستیکی دید. گاهی که حوصله‌اش از دوچرخه سواری توی حیاط سر می‌رفت، پای دیوار روی پاهایش می‌نشست، آجر را در می‌آورد و چشم‌ش را توی سوراخ دیوار فرو می‌کرد. با دهان باز زاغ‌سیاهِ خانه‌ی کریم‌زاده را چوب می‌زد و توی دل‌ش او را تصور می‌کرد که پشت یک میز چوبی زیر نور فانوس با ارواح سفید پوشی شام می‌خورد و اجنه دور و برشان راه می‌روند. آن‌وقت همین که برگی از درخت توی باغ‌چه می‌افتاد یا کلاغی روی برگ‌ها فرود می‌آمد، تندتند آجر را توی دیوار فرو می‌کرد و به جست پله‌ها را بالا می‌رفت و با هن و هن جلو تلویزیون می‌نشست و به رنگ‌های تلویزیون زل می‌زد.

*   *   *

توی جمع بازی آن‌ها هیچ‌وقت شهرام جایی نداشت؛ او که دوـ‌سه‌ کلاس از بقیه پایین‌تر بود و جثه‌ی ریزتری داشت اغلب پشت درخت‌چه‌، این‌طرفِ کوچه روی پاهایش می‌نشست و منتظر بود که توپ به سمت‌ش بیاید تا با یک شوت دقیق آن‌را جلو پای بچه‌ها بیندازد و خودی نشان بدهد. چون هیچ‌کس او را به بازی راه نمی‌داد و حتا حاضر نبودند به عنوان نخودی او را بپذیرند. خودش هم زیاد پاپی نبود و حوصله‌ی بحث کردن نداشت. چون هر وقت که با التماس مادرش توی بازی آن‌ها راه پیدا می‌کرد:

«بچه‌ها! شهرام منو هم توی بازی راه بدین دیگه. آفرین!»

سرِ هر پاسِ اشتباهی که می‌داد سریع با داد و فریاد او را از بازی بیرون می‌انداختند و او فقط به نقش توپ‌ جمع‌کن رضایت می‌داد. همین شد که بالاخره موقع امتحانات ثلث دوم پدرش قول یک توپ چهل‌تکه را به او داد و شهرام تمام حواس‌ش را مشغول درس و مشق کرد تا جایزه‌یی که انتظارش را می‌کشید تصاحب کند. توپ چهل‌تکه را پشت ویترین مغازه‌ی ورزشی وسط بازار روز دیده بود. با مادرش برای خرید سبزی به بازار رفته بود و تمام کوچه پس کوچه‌های بازار را می‌گشتند که پشت ویترین چشم‌ش به توپ افتاد. همان‌جا دست مادرش را کشید و به توپ خیره شد که زیر نور چراغ برق می‌زد. تکه‌تکه روی توپ، سیاه و سفید وصله‌های چرمی بود و ردِ دوخت ریزی دور تا دور هر تکه مشخص بود.

جریان جایزه‌ش را با بچه‌ها که در میان گذاشت رفتار همه عوض شد. تازه امتحانات تمام شده بود و بازی‌ها از سر گرفته شده بود و حالا شهرام هم توی بازی نقشی داشت. همه منتظر بودند که مدرسه کارنامه‌ها را بدهد و شهرام با توپ چهل تکه‌ش حال و هوای فوتبال را عوض کند. پدر شهرام که کارنامه را دید بعد از آفرین و احسنتی که تحویل شهرام داد، همان‌ روز عصر دست توی دست او از همان مغازه توپ چهل تکه را خرید و شهرام تمام مسیر تا خانه را شلنگ‌انداز همراه پدرش دوید. توی خانه دست‌ش را به تن توپ می‌کشید و بُراق می‌شد؛ توپ را بو می‌کرد و بوی چرم و پلاستیک نو که توی دماغ‌ش می‌دوید حس خوشی وجودش را پر می‌کرد. سر سفره‌ی شام توپ را کنار دست‌ش می‌گذاشت و موقع خواب توپ بالای سرش بود و تا وقتی که هنوز خواب‌ش نبرده بود دست‌ش را از زیر لحاف بیرون می‌کشید، به توپ دست می‌زد؛ خیال‌ش که راحت می‌شد لب‌خند پر رنگی روی لب‌ش می‌افتاد و با هزار فکر و خیال خوش خودش را به خواب می‌زد.

فردا سرِ ظهر همین که خواست برای بازی توی کوچه برود و توپ را با خودش ببرد مادرش گفت:

«توپ‌ت کثیف می‌شه‌ها»

و هری دل شهرام پایین ریخت. ریخت و قیافه‌ی توپ‌های پلاستیکی کهنه به یادش آمد. نگاهی به توپ خودش انداخت و دمق شد. هر چه کرد نتوانست دل‌ش را راضی کند که توپ را با خودش ببرد. حرف مادرش هم تأثیر خودش را کرده بود. توپ را توی کمد قایم کرد و دمپایی‌ را پوشید و با شلوارک توی کوچه دوید. بچه‌ها از دور که او را دیدند هر چه توی دست‌هایش دنبال توپ گشتند نتیجه‌یی نگرفتند. وقتی شهرام سلام کرد علی گفت:

«پس توپ کجاست؟»

شهرام از این سوال جا خورد. انتظار نداشت کسی از جریان خریده شدن توپ او خبردار شده باشد. دستپاچه گفت:

«مادرم نذاشت با خودم بیارم‌ش»

بچه یک‌صدا گفتند: «اَهه!» با آن‌حال باز شهرام توی بازی شریک بود. نقش شهرام این بود که پشت به درِ کریم‌زاده توی دروازه بایستند و به عنوان دروازه‌بان حواس‌ش به دروازه‌ی خودش و درِ کریم‌زاده باشد. این‌قدر بازی برای شهرام شیرین نشسته بود و خودش را توی دروازه‌بانی قوی و بی‌حریف نشان داد که دل‌ش شیر شد و با خودش گفت: «فردا توپ‌مو می‌یارم».

فردا وقتی توپ چهل تکه زیر پای بچه‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت برق غرور و خوشی توی چشم‌های همه‌شان می‌درخشید و کم‌کم جای برق نوی توپ را می‌گرفت و توپ خاکی و گل‌آلود روی زمین غلط می‌خورد. رضا که رو به دروازه‌ی شهرام بازی می‌کرد توپ را با مهارت این پا و آن پا می‌کرد و توی خیال‌ش مثل علی دایی روی چمن زمین فوتبال آزادی می‌دوید. خیال می‌کرد دوربین‌ها او را نشانه رفتنه‌اند و تماشاچی‌ها یک‌صدا او را تشویق می‌کنند. همین شد که یک لحظه سر بلند کرد و جلو خودش کسی را ندید جز شهرام که روی یک‌پا لنگ می‌زد. پس پایش را عقب برد و چنان به شکم توپ کوبید که توپ با سرعت به سمت دروازه شوت شد. شهرام ملتفت شد، پایش را جلو برد که جلو توپ را بگیرد ولی توپ بی‌توجه به پای او به آجرهای تیرِ دروازه خورد؛ توی هوا بلند شد و یک‌راست توی حیاط کریم‌زاده پایین آمد. تِپ‌تِپ صدای برخورد توپ به کف حیاط و بعد خِش‌خِش غلطیدن‌ش روی برگ‌ها شنیده شد. همه خم شدند. رضا گفت: «وای…» و همه از کوچه در رفتند. فقط شهرام همان‌طور که یک پایش را جلو گذاشته بود سرش را به عقب برگردانده بود و بالای درِ کریم‌زاده را نگاه می‌کرد. خشک‌ش زده بود. تازه چند دقیقه بیش‌تر از شروع بازی نگذشته بود. بهروز سرش را از گوشه‌ی دیوار جلو آورد و با دست اشاره کرد:

«شهرام! شهرام! چه‌کار می‌کنی؟ الان می‌یاد می‌بردت‌ها»

بغض گلوی شهرام را تلخ کرده بود. توی چشم‌هایش خیس شده بود. رضا آرام گفت: «ببخشید». سریع خداحافظی کرد و توی امتداد کوچه ناپدید شد. بقیه هم سرسری خداحافظی کردند. علی آرام از گوشه‌ی دیوار پاورچین پاورچین زنگ خانه را زد و سریع در را پشت سرش بست. این‌ وسط شهرام تنها سرِ کوچه مانده بود با یک دنیا بی‌جوابی و بی‌سوالی که لب‌ریزش کرده بود. هنوز توی بازی توپ به پایش نخورده بود و بازی را شروع نکرده بودند که توپ سهم اجنه‌ی کریم‌زاده شد. از سرِ کوچه به خانه نگاه کرد که مثل کاخ دیو و غول‌های توی داستان‌ها به نظر می‌آمد. با خودش گفت: «حالا جواب بابارو چی‌ بدم؟»

تمام وقتی که سرش پایین بود و به انگشت بزرگ پایش که از سوراخ جوراب بیرون زده بود نگاه می‌کرد فکرش مشغول پیدا کردن جواب مناسبی برای سوال پرس‌و‌جوی والدین‌ش بود. به خانه که رسید وقتی که مادرش قیافه‌ی درب و داغان او را دید و نپرسیده همه‌ی ماجرا را فهمید تازه شهرام یادش افتاد که باید جوابی در آستین‌ش آماده می‌کرد. اما هر چه منتظر بود و البته خدا خدا می‌کرد که پدر و مادرش چیزی بپرسند اتفاقی نیفتاد. آن شب خواب چند جن سیاهِ بد قواره را دید که توپ چهل تکه‌ش را با خنده‌های بلند و زشت این‌ور و آن‌ور پرت می‌کردند. همان‌ موقع از خواب پرید. دهان‌ش خشک شده بود؛ اما می‌ترسید از تخت پایین بیاد و خودش را تا لیوان آب و یخچال برساند. پس لحاف را روی سرش کشید و چشم‌هایش را بهم فشار داد.

روز بعد توی مدرسه، گوشه‌ی حیاط شهرام از علی درباره‌ی توپ پرسید و علی جواب داد:

«هیچی! فراموش‌ش کن. رفت پیش باقی توپ‌ها.»

اما او نمی‌توانست فراموش کند. علاقه‌ش به توپ یک‌طرف و جوابی که باید به پدر و مادرش می‌داد از طرف دیگر فکرش را مشغول کرده بودند. نمی‌خواست در نظر پدرش بی‌عرضه و دست‌و‌پا چلفتی جلوه کند. هرچه بالا و پایین کرد تا شاید با گفتن حقیقت بی‌گناهی‌ش را ثابت کند فایده‌یی نداشت. تجربه‌ْ چنین چیزی را بارها به او ثابت کرده بود. مطمئن بود که در مواقع این‌چنینی پدر و مادرش مقصر اصلی را خودِ او خواهند دانست.

بعد از تعطیل مدرسه کسی قول و قرار بازی نذاشت. همه می‌دانستند که دستِ‌کم تا چند روز از بازی توی آن کوچه خبری نیست. شهرام دمِ ظهر وقتی که مادرش چرت می‌زد سر وقت لوازم خیاطی او رفت و دو سنجاق قفلی بزرگ و نو را که از تازه‌گی برق می‌زدند برداشت و تند توی جیب شلوارش قایم کرد. بعد تک و تنها تا سرِ کوچه کریم‌زاده رفت و از آن‌جا به در و دیوارش نگاه کرد. آفتاب به همه‌ی کوچه می‌تابید و فقط زیرِ درخت چنارِ تهِ کوچه، زیر درخت‌چه‌ی سر کوچه و زیر رجِ آجرها، پای دیوار تا درِ آهنی بزرگ خانه او کمی سایه افتاده بود. به شاخ و برگ چنار خیره شد و آرام از زیر سایه پای دیوار پایش را داخل کوچه گذاشت. به پای درخت که رسید عرق دست‌ش را خشک کرد و سعی کرد بی‌سر و صدا از درخت بالا برود. اگر خودش را به شاخه‌ی چهارم می‌رساند می‌توانست روی شاخه‌ی بزرگ برود و از آن‌جا حتما همه‌ی حیاط معلوم می‌شد.

همین کار را هم کرد. اما از آن بالا چیزی معلوم نبود. فکر شاخ و برگ‌ها را نکرده بود. از حیاط هیچ‌چیز معلوم نبود. فقط آن گوشه، سمت چپ چند ردیف آجر از خانه معلوم شده بود و یک پنجره زیر آن که با قاب‌های کوچک و شیشه‌های رنگ و وارنگ نور گیر پر شده بود. یک لحظه ترس برش داشت. اما برقی که شیشه‌های رنگی توی چشم‌ش می‌زدند هر خیال ترسناکی را کم‌رنگ می‌کرد. دست کرد توی جیب‌ش و سنجاق‌ها را درآورد. کمی براندازشان کرد و یکی را روی سینه‌ش به پیراهن چسباند و آن یکی را جلو شلوارش وصل کرد.

سمت چپ خودش جایی که یکی از شاخه‌ها دست روی شانه‌ی دیوار گذاشته بود را نشان کرد. اگر حواس‌ش را جمع می‌کرد و خودش را به دیوار می‌رساند می‌شد چهار دست و پا تا بالای لولای در پیش برود و پیش چراغ سفید در توی حیاط سرک بکشد و آن‌جا دیگر حتما توپ خودش را می‌دید. یک لحظه زیر پایش را نگاه کرد هول برش داشت. تازه متوجه شد که چه کرده و تا کجا آمده. اما همین که به توپ فکر کرد دل‌ش قرص ‌شد و باقی چیزها از یادش ‌رفت. با احتیاط خودش را به شاخه کناری رساند و روی آن خم شد. آرام جلو رفت و همین که بوی خاک کهنه و نم‌گرفته‌ی بالای دیوار زیر دماغ‌ش نشت صدای خِرتْ‌خِرتْ لاستیک ماشینی روی کف کوچه حواس‌ش را پرت کرد. سر به عقب چرخاند و رنگ سیاه ماشین مدل بالایی توی چشم‌ش افتاد که درست جلوِ درِ کریم‌زاده نگه داشته بود. انعکاس نورِ آفتاب که توی چشم‌ش می‌زد نمی‌گذاشت راننده یا سرنشین داخل ماشین معلوم شود. همین که درِ ماشین باز شد دل‌ش تلپی توی شکم‌ش افتاد. دهان‌ش خشک شد و از همه‌چیز پشیمان شد. اما همین که اول پا و بعد کمر و تنه‌ی دختر جوانی از ماشین و پشت در بیرون آمد، همه‌ی حواس‌ش به دختر و حرکات‌ش جلب شد. دختر یک‌راست جلوِ درِ کریم‌زاده رفت؛ از توی کیف‌ش که به شانه‌ش آویزان بود دنبال چیزی گشت. کلید را که پیدا کرد به قفل در چسباند؛ چرخاند و در با سر و صدا باز شد.

شهرام آن بالا روی درخت افسوس خورد که کاش حالا آن پایین بود و حداقل می‌شد توی خانه را برانداز کند و توپ‌ش را ببیند. یا این‌که شاید آن خانم که هیچ احساس بد و ترسناکی نسبت به او نداشت اجازه می‌داد که از توی خانه توپ‌ش را بردارد. اما حالا آن بالا بود. مشت‌ش را از غیظ مشت کرد و همین موقع صدای شکستن شاخه‌ی درخت بلند شد و تنها چیزی که دید صورت دختر بود که از پشت عینک آفتابی به او نگاه می‌کرد و با تعجب و ترس فریاد می‌زد: «تو اون‌جا چی‌کار می‌کنی؟»

بعد هم که شاخه شکست و شهرام با تمام برگ‌ها و شاخه‌های ریز و درشت روی زمین ولو شد. پشت آرنج دست راست‌ش می‌سوخت. دختر به سمت او دوید و او را از زیر برگ‌ها بیرون کشید و بلند کرد:

«آخ‌آخ! طوری‌ت که نشده عزیزم؟!»

با انگشت‌های کشیده و باریک خودش که به ناخن‌های سرخ براقی ختم می‌شد به ران و زانوی شهرام دست کشید و آنها را تکاند.

شهرام بی‌حرکت همان‌طور خشک‌ش زده بود و تحت فرمان دختر بود. دست دختر به پیراهن او رسید، آن‌را تکاند و به بازوهایش دست کشید. به آرنج‌ها که رسید صدای آخ آرام پسر بلند شد اما زود خجالت کشید، لب‌ش را گزید و ساکت شد.

دختر گفت: «ای وای! ببخشید.»

به زخم خیره شد.

«الهی! دست‌ت زخم شده که»

با مهربانی انگشتان بلندش را به سر و روی شهرام کشید و توی موهای او فرو کرد. آن‌وقت موها را با چند حرکت به طرفی که پسر تا به‌حال شانه‌شان نکرده بود خواباند. حرکت دست دختر روی لباس شهرام، مخصوصا خنکی دل‌چسبی دست‌ش روی صورت او احساس پر رنگی به جا گذاشته بود. از این فاصله‌ی نزدیک چشم‌های دختر معلوم نبود. فقط آن گوشه‌ها که رنگ شیشه‌ی عینک کم‌رنگ‌تر می‌شد خط کنار چشم او مثل لب‌خند هرزه‌یی به نظرش آمد. وقتی که چشم‌های او را نمی‌دید، نمی‌دانست که به کجای صورت او نگاه کند و بی‌هدف نگاه‌ش روی صورت دختر می‌لغزید.

دختر گفت: «اون بالا چی می‌خواستی آقا کوچولو؟ چرا رفته بودی اون‌جا؟ هان؟»

شهرام از لفظ «آقا کوچولو» که به گوش‌ش غریب می‌آمد جا خورد. اما از این‌که این طور خطاب شده بود احساس خوبی کرد. دل‌ش می‌خواست به صورت دختر دست می‌کشید؛ گرمای صورت را احساس می‌کرد و عینک را از جلو چشم‌هایش کنار می‌زد.

دختر با هر دو دست‌ش مچ‌های شهرام را گرفت، تکان داد و دوباره پرسید:

«اون بالا چه‌کار داشتی آقا کوچولو؟ هان؟ خواب‌ت برده؟»

شهرام سراسیمه گفت:

«توپ‌م! توپ‌م توی حیاط، اون‌جا افتاده بود.»

با حرکت سر به درِ باز کریم‌زاده اشاره کرد. دختر سر برگرداند. توپ پلاستیکی کهنه‌یی را از امتداد نگاه پسر توی حیاط دید:

«اونا توپ‌ تو اَن؟»

«اونا نه! توپِ من چهل‌تکه‌ست. تازه خریدم‌ش»

«چهل‌تکه» را پر رنگ تر گفته بود. احساس غرور کرد.

«آهان! توپ‌ت افتاده بود تو حیاط؛ آره؟ راستی اسم‌‍‍‍‍‍ت چی بود؟»

شهرام به لب‌های دختر که نیم‌باز

رها شده بود و رج دندان‌های سفیدش که بیرون زده بود خیره شد:

«شهرام، خانوم!»

دختر لب‌خند زد.

«خب! آقا شهرام! بریم توپ‌تو برداریم»

بلند شد و دست راست‌ش را از مچ دست‌ چپ پسر رها کرد. با هم پا توی حیاط گذاشتند. زیر پایشان صدای خرد شدن برگ‌ها به گوش‌ش رسید. از این‌جا که می‌دید قدش نسبت به دختر خیلی کوتاه‌تر است خجالت کشید. با چشم توی حیاط دوید. همه‌جا را برانداز کرد و توپ خودش را پیدا کرد.

«توپ‌م اون‌جاست!»

صدای او توی صدای بسته شدن در گم شد. از این که دید در پشت سرش بسته شد و تصاویر آشنای کوچه جای‌شان را به تصاویر غریب این خانه داده‌اند کمی ترسید. دختر گفت:

«پس بقیه توپا مالِ کی‌اند؟»

«مالِ دوستام‌اند»

«بریم بالا زخم‌ت رو بشورم، یه شربت بخوریم، بعد خواستی برو»

پسر سر تکان داد. نه دلیلی برای مخالفت داشت؛ نه نیروی چنین کاری را. خودش را به طور کامل مطیع رفتار دختر می‌دید.

خانه‌یی که مدت‌ها در خیال پسر و دوستان‌ش به خانه‌ی ارواح شهرت داشت و همه از آن می‌ترسیدند حالا پیشِ روی او بود و به جای احساسِ ترس، احساسِ خوشی و شیرینی توی وجودش می‌درخشید.

منظره‌ی حیاط با چند ردیف درخت کهن‌سال و یک حوض قدیمی که با آبِ باران پر شده و پر از لجن بود به چشم‌ش آمد. درست پشتِ در، کمی‌ این‌طرف‌تر توپ‌های بچه‌ها به چشم می‌خورد که احتمالا از وقتی که آن‌جا افتاده بودند هیچ‌کس آن‌ها را حرکت نداده بود.

پشتِ درِ ورودی اتاق کفش‌های پاشنه بلند و سفید دختر کنار دمپایی پاره‌ی پسر خودنمایی می‌کرد. همین که دختر پا توی اتاق گذاشت، رو سری‌ش را برداشت؛ گیره‌ی پشت موهایش را باز کرد و با یک حرکتِ سریعِ سر موج‌موج موهای سیاه و بلندش بود که دورِ سرش قد می‌کشیدند و مثل یک هاله‌ی سیاه دور صورت‌ش را می‌گرفتند.

شهرام از این‌که موهای دختر را می‌دید دمق شد. یک آن پیش خودش فکر کرد اگر دختر هم‌چنان از او رو می‌گرفت و روی حساب مردی و نامحرم بودن موهای سرش را بی‌بهانه به او نشان نمی‌داد، بهتر بود. این طور بیش‌تر احساس بزرگی می‌کرد. اما حالا کوچک بودن‌ش توی صورت‌ش خورده بود و مطمئن بود که دختر او را به چشم یک پسر بچه‌ی نابالغ می‌بیند.

پسر روی صندلی بلندی نشسته بود؛ پاهایش به زمین نمی‌رسیدند و به ناچار آن‌ها را توی هوا تکان می‌داد و کنارشان را با پایه‌های صندلی می‌خاراند. با دست لبه‌های صندلی را گرفته بود و دختر و اتاق را زیرِ نظر داشت. دیوارها با کاغذ دیواری قدیمی پوشده شده بودند. از شکمِ سقفْ آویز و لوستر بزرگی آویزان بود که جای خالی یکی ـ دو لامپ توی ذوق می‌زد. روی زمین انگار باغِ سرسبزی در جریان بود و قالی اتاق با طرح ختایی و پر از شاخ و برگ‌هایش حسابی خودنمایی می‌کرد.

دختر با ظرف سبز بتادین و مقداری پنبه پا روی گل درشت سرخ‌رنگ قالی گذاشت و جلو صندلیْ پیش زانوی شهرام روی پاهایش نشست. درِ بتادین را باز کرد، کمی روی پنبه خالی کرد و درِش را گذاشت. شهرام به دست‌های دختر نگاه می‌کرد که چه زنانه و با ظرافت این‌کار را انجام می‌دهد.

دختر گفت: «دست‌تو بالا بیار»

شهرام مات و مطیع دست‌ش را بلند کرد. دختر مچ دست شهرام را توی مشت‌ش گرفت، کمی که چرخاند زخمِ آرنج بالا آمد. همین‌طور که مچ توی مشت‌ش بود پنبه‌ی آغشته به بتادین را روی زخم گذاشت و کمی فشار داد. پسر تکان خورد اما چیزی نگفت. دختر گفت: «ببخشید»

شهرام به صورت دختر نگاه کرد؛ به خطِ چشم‌هایش، به لب‌هایش و سرخی صورت‌ش که برق می‌زد. زیرِ چانه‌ش را دید و از یقه‌ی بازِ مانتوو سفیدی زیرِ گردن و بالای سینه‌های دختر به چشم‌ش آمد. سعی کرد پایش را جلو ببرد و همین که دختر مشغول بتادین‌زدن به زخم اوست پاهایش را لمس کند.

همین که گرمای تن دختر روی پای شهرام نشست دختر بلند شد و به آش‌پز‌خانه رفت. قلب شهرام با سر و صدا شروع به تپیدن کرد. صدای باز و بسته شدن درِ یخچال آمد و بعد منحنی‌های اندام دختر توی قاب در ظاهر شد که با یک لیوان شربت سرخ‌رنگ و یک چسب زخم به سمت او می‌آمد.

شهرام یک نفس تهِ لیوان را بالا آورد و توی بدنه‌ی لیوان عکس دختر را دید که با چشم‌هایش به او زل زده و لب‌خند گنگی کنج لب‌ش نشسته بود.

چسباندن چسب روی زخم که تمام شد دختر گفت:

«آقا شهرام! فکر کنم دیگه باید بری. مامان‌ت نگران می‌شه»

شهرام دمپایی‌ش را پوشید. پرید توی حیاط و سمت توپ رفت. با دو دست آنرا برداشت و تا نزدیکی در دوید. به در که رسید دوباره به پنجره نگاهی کرد. اما دختر را ندید و از درِ خانه با ناراحتی بیرون زد. جلو در که ایستاد منظره‌ی کوچه روبرویش به نظر غریب آمد. تابه‌حال از آن‌جا به کوچه نگاه نکرده بود و کم‌کم به یادش آمد این خانه‌یی که از آن بیرون آمده زمانی برای او و دوستان‌ش مثل یک خانه‌ی ارواح ترسناک به نظر می‌رسید. یادش آمد که توی خانه نه خبری از جن و ارواح بود؛ نه کریم‌زاده‌ی ترسناک با سبیل بزرگ‌ش را دیده بود. به عقب برگشت و به در نگاه کرد:

«پس کریم‌زاده کجا بود؟»

یادِ سنجاق روی پیراهن‌ش افتاد. با دقت هر دو را جدا کرد و توی جیب‌ش گذاشت. توپ روی شکم‌ش سر پایین انداخت و به ردِ خاک و خلی که روی توپ‌ش نشسته بود دقیق شد. صدای کِلش‌کِلِش دمپایی‌هایش پشت سرش بلند شد. به خودش که آمد جلو درِ خانه‌شان رسیده بود. توپ را توی پارکنیگ تمیز شست و با خودش توی اتاق برد. بعد توپ را بالای کمد روی خرت و پرت‌های آن‌بالا گذاشت.

روی تخت ولو شد. چیزهای زیادی توی سرش بود که با به یادآوردن آنها مدتی افکارش مشغول می‌شد. هر وقت که اتفاقات آن‌روز فکر می‌کرد احساس عجیبی سر تا پایش را پر می‌کرد، لباس زیرش نم برمی‌داشت و مغزش داغ می‌شد.

فردا توی مدرسه با این‌که چیزهای زیادی برای تعریف کردن داشت چیزی نگفت. حتا نمی‌خواست به هیچ‌کس در مورد پس گرفتن توپ‌ش حرفی بزند. علی موقع زنگ تفریح جلو شهرام ظاهر شد و همان‌طور که ساندویچ نان و پنیر و خیارش را گاز می‌زد گفت:

«دیشب سه‌تا جن داشتند درباره‌ی توپ‌ِ تو حرف می‌زدند. می‌گفتند چه‌قدر قشنگه و تکه‌هاشو می‌شمردن. بعد سه‌تایی تا نصفه‌شب با توپ‌ت بازی کردن و می‌خندیدند. من خودم دیدم‌شون. به خدا!»

یک شهریور هزار و سیصد و نود

پایان

234688_cLqb9gXT

دانلود نسخه PDF داستان کوتاه «گل کوچیک»

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

یادداشت‌های مشابه

داستان کوتاه «هوایی‌ها» این داستان کم و بیش واقعی است! خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستری رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دختر...
داستان کوتاه «یک شب برفی» کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر ش...
داستان کوتاه برادر شغال دل‌ش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی ک...
داستان کوتاه «پله‌ها» پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. می...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |