داستان بلند «رعنای ممنوعه» – ناتمام

شب آرام پا روی زمین گذاشته بود. خانه‌های چوبی «لَشْکان» با نمای بلند درختان افرا ذره ذره در سیاهی شب فرو می‌رفتند. ماه آن بالاها با روبنده‌ی تیره‌اش با ابرها سرگرم بود و سبزی تیره‌ی مراتع‌ زیر سایه‌ی ماه، روی تپه‌ها دیده می‌شد. بوی سرد سبزه و آب با دست باد از لای درخت‌ها می‌گذشت، به فانوس زنگ‌زده‌ی بقعه سرک می‌کشید و آن‌را تکان می‌داد. از لای شاخ و برگ درختان صدای زنگ‌دار چند جیرجیرک به گوش می‌رسید. دو سگ زرد توی سیاهی‌های شب فرو رفته بودند و پوزه به پوزه‌ی هم خرناسه می‌کشیدند. از توی خانه‌ها سوسوی کور چراغ نفتی و فانوس به بیرون سرک می‌کشید… لشکان-کشایه حالا خواب می‌دید و اهالی زیر لحاف غلت می‌زدند که بوی تند سوختن گندم و اشکل توی دماغ ده پیچید.

این سومین شبی بود که خواب لشکان آشفته می‌شد. دار و دسته‌ی «کُرد آقاجان» یکی از راهزنان منطقه نیم‌شب با به آتش کشیدن انبار گندم و کشتن یا زخمی کردن دام‌ها باعث خسارت به اهالی می‌شدند. به خانه‌ها هجوم می‌بردند و با زورگیری و دزدی آسایش را از اهالی می‌گرفتند. بقعه‌ی ده را به تیر بستند. چند نفر را تا سر حد مرگ کتک زدند و چند خانه را غارت کردند.

آن شب سگ سیاه خانه‌ی «بابارضا» زودتر ملتفت شد. تند تا لب پله‌های خانه دوید و شروع به واق کردن کرد. نور سرخ آتش لحظه به لحظه پر رنگ‌تر می‌شد و روی تیرک‌های چوبی خانه سایه می‌انداخت. از داخل خانه غرولند بابارضا و پسرش مرتضی بلند شد. جست زدند سر ایوان و همین‌که بوی آتش توی دماغ‌شان پیچید به تاخت تا دم آغل و انبار دویدند. آتش بالا گرفته بود. مرتضی جست زد سمت چاه و سطل سطل آب روی سرخی آتش گندم‌ها ‌ریخت. همین که بابارضا خواست بگوید «حرومزاده…» صدای سرد فشنگ «برنو» توی سیاهی‌ها و سرخی‌های دور و برش دوید. سر چرخاند پشت سرش و توی چشم‌هایش لهیب آتش زبانه کشید. حالا زنش صغری با فانوس نزدیک آنها رسیده بود. صورتش از غیظ و غضب سرخ بود. صدای جیغ و فریاد و شیون او و چند زن دیگر این‌طرف و آن‌طرف خیز برمی‌داشت. انگار تمام شب آتش گرفته بود. همین‌طور صدای تیر و تفنگ می‌آمد و فریادهای مختلف توی هم می‌پیچید.

–         «حرومزاده. حرومزاده. نسوز! نسوزون بی‌پدر! زنده‌گی‌مو سوزوندی. نسوز.»

–         خفه‌شین حرومیا! چموشی می‌کنین ها!؟

سطلْ سطل آب که روی برشته‌گی دود گندم‌ها می‌ریخت جلز و ولز صدا می‌کرد. بابارضا ناامید شده بود. به درخت آلوچه‌ی وسط حیاط تکیه زد و خُرد و خراب نور سرخ آتش و سایه‌ها توی صورتش می‌دویدند. یک آن ملتفت شد؛ دوید سمت آغل و سریع‌ بوی خون زیر دماغش رفت. دو گاوِ شیرده‌ی او با شکمِ پاره روی چرم زمین و کلش‌ها ولو شده بودند و خون دور تا دورشان موج برمی‌داشت. زانوهایش سُست شد. خواست فریاد بکشد؛ ولی مشت بسته‌ش جلو صورت‌ش توی زمین فرود آمد. انگار کمرش شکسته بود. پاهایش سست شده بود و دو زانو روی زمین ولو شده بود.

تمام گندم‌های لشکان که بعد از دروی خرمن نزدیک بقعه تلنبار کرده بودند توی آتش می‌سوخت و همه اهالی می‌دانستند که دیگر هیچ‌کاری نمی‌شود کرد. حالا نه گندم سوخته به کارشان می‌آمد و نه گندم نم‌گرفته و خیس.

خانه و آغل بابارضا هم جزو همان دو-سه خانه‌ای بود که از حمله‌ی کردآقاجان بی‌نصیب نمانده بود. تمام سرمایه‌ی زندگی‌اش جلو چشم‌هایش توی خون و آتش غوطه می‌خورد و حرام شده بود. افکار مختلفی از توی ذهن‌ بابارضا می‌گذشت. لب‌هایش می‌لرزیدند:

–         «بی‌ناموس! اگه دستم بهت برسه تکه‌تکه‌ت می‌کنم.»

آغل و انبار خانه‌ی قلی و چند نفر دیگر هم توی آتش می‌سوخت. تمام ده، بی‌قرار و خسته تا صبح مشغول شیون و فریاد بودند. نزدیک اذان صبح که شد مردها و ریش‌سفیدها تسبیح به دست، خسته و خاک‌آلود راهی بقعه‌ی پیر شدند. «حاج‌ناصر» ملای محل با قیافه‌ی گرفته بالای مجلس نشسته بود. اطراف او دور تا دور مردها نشسته بودند و از توی ذهن‌شان افکار مختلف می‌گذشت. «مشهدی عاشور» کدخدای لشکان که رسید همه به احترام او نیم‌خیز شدند و پچ‌پچ‌ها شروع شد. حالا باید طوری قضیه را فیصله می‌دادند. همه می‌دانستند که هرچه هست، زیر سر «هادی» است. او «کُردآقاجان» و دار و دسته‌اش را اجیر کرده بود و با خاموش کردن هادی، شعله‌ی این مصیبت هم خاموش می‌شد.

*   *   *

قضیه از آنجایی شروع شده بود که بین هادی و اهالی لشکان-کشایه بر سر موضوعات پیش پاافتاده‌ای جر و منجر می‌شود و کار بالا می‌گیرد و دعوا و ضد و خورد پیش می‌آید. هادیِ تنومند با لباس گالشی و چماقش به تنهایی بر چوب و چماق اهالی غلبه می‌کند و آنها از دست او کتک مفصلی می‌خورند.

هادی سرگالش متمول و مشهوری بود. او را در تمام مناطق آن اطراف به درستکاری می‌شناختند. کار او چوپانی و نگهداری از گله‌های بزرگ گوسفندان و دام بود. چندین و چند گالش به دستور «سرگالش هادی» کار نگهداری از دام‌های او را انجام می‌دادند و سرگالش هادی علاوه بر دام‌های خود، وظیفه نگهداری و چرای دام‌های دیگران را نیز برعهده می‌گرفت. به دستور سرگالش هادی در مرتع مرتفع و خوش آب و هوا و زیبای «لَزَر» دام‌ها زیر نظر گالش‌های او به چرا می‌رفتند و در فصل پشم‌چینی عواید حاصل از رمه بین گالش‌ها و سرگالش هادی تقسیم می‌شد و در عوض کرایه‌ی دام‌ها به اهالی پرداخت می‌شد.

گاهی که سرگالش هادی به پایین‌محله می‌آمد و بر سر همین موضوعات با اهالی لشکان معامله می‌کرد بین او و دختر جوانی به نام «رعنا» جرقه‌های عشق‌آلودی بر خرمن دلدادگی‌شان می‌افتد.

اما به دستور اربابان منطقه، «نوروز» را که از بستگان «کدخدا عاشور» بود سال‌ها سال پیش برای رعنا نشان کرده بودند. رعنا بی‌آنکه ذره‌ای علاقه به نوروز داشته باشد مجبور است که از کودکی او را شوی خود بداند و با این واقعیت کنار بیاید که  بعدها نام نوروز را به عنوان شوی خود به زبان بیاورد.  این موضوع از نظر رعنا چیز غیرقابل تصویری است.

رعنا نوروز را مردی بی‌دل و جرأت و خالی از احساس می‌بیند و در عوض سرگالش هادی را مردی قوی و پر دل و جرأت می‌داند. بارها در دلش آرزو می‌کند که ای‌کاش به جای نوروزِ خل و دیوانه کسی مانند سرگالش هادی شوی او می‌شد.

دلداگی هادی و رعنا بالا می‌گیرد. به قرار و مدار می‌رسد و با اینکه هادی از قبل زن و بچه داشته است، این موضوع چیزی از عطش عشقی رعنا کم نمی‌کند. رعنا حاضر است با هادی پیه هر ناملایماتی را بر تنش بمالد و در عوض هادی را برای همیشه از آن خود کند.

قضیه‌ی دلدادگی آن دو بین اهالی می‌پیچد. اهالی که بابت کتک مفصلی که از هادی خورده‌اند، دلِ خوشی از او ندارند سعی می‌کنند به هر نحوی که شده دست او را رو کنند و انتقام سختی از او بگیرند.

اهالی خبر دلدادگی آن دو را به نوروز می‌رسانند و او را چنان می‌شورانند که برای دفاع از حق و حقوق عشقی خود با هادی تسویه‌حساب کند. نوروز برای تمسخر کردن هادی و عشق او، طنابی به گردن سگ ماده‌ای می‌‌بندد و با چند تن از اهالی به لزر، محل چرای رمه‌ی هادی می‌روند. نوروز که بر اساس تشویق‌های اهالی دل و جراتی پیدا کرده است پیش می‌رود و خطاب به هادی می‌گوید:

–         های! هادی! شنیدم دنبال ماده‌های دیگران افتادی، بیا این سگو بگیر و سوارش شو و دست از سر بقیه بردار.

سرگالش هادی جواب نمی‌دهد. او سوار بر اسب از بالا به آن چند نفر نگاه می‌کند و نگاهش را تند از روی سگ ماده برمی‌دارد.

نوروز می‌گوید: ها! چیه؟ عاشقش شدی؟

هادی از اسب پایین می‌پرد و دو کشیده زیر گوش نوروز می‌خوابند. او از ضرب کشیده‌ی هادی با آن هیکل تنومند و دست‌های بزرگ به زمین می‌افتد و دو سه همراه او پس می‌نشینند. هادی که از خشم و غضب خونش به جوش آمده بود می‌گوید:

مرد حسابی! رعنا تورو نمی‌خواد! اون مگه زنته که واسش غیرتی می‌شی؟ فقط اسم رو هم گذاشتین و شیرینی خوردین. اون علاقه‌ای به توی یه لا قبا نداره.

نوروز که هنوز از ضرب کشیده، گوش‌هایش سوت می‌کشیدند بی‌آنکه حرفی بزند از راهِ رفته بر می‌گردد و این‌بار با راهنمایی‌ها و دغل‌کاری‌های مردم دسته‌ای جمع می‌کند و شبانه با تعداد زیادی از اهالی با قمه و چاقو و چماق به سروقت هادی می‌رسند. او را تنها، دور از گالش‌ها احاطه می‌کنند و به تلافی کتکی که چندی پیش در ده از او خورده بودند این‌بار او را تا سرحد مرگ می‌زنند و تن نیمه‌جان او را زخمی و خون‌آلود کشان‌کشان از لزر به لشکان پایین می‌آورند. بدن او به صورت دمر و وارو روی تن اسب در ده چرخانده می‌شود و در نهایت او را در خانه حسین جا می‌دهند تا صبح به حساب او رسیدگی کنند.

هادی که به هوش می‌آید از سرنوشتش با خبر می‌شود و حسین را به بهانه‌ی خلا رفتن دست به سر می‌کند و شبانه فرار می‌کند. اهالی که با خبر می‌شوند مدتی به دنبال او می‌گردند و بی‌خبر از او بر می‌گردند. تمام مسیر آن اطراف سنگلاخ و صعب‌العبور بود و رفتن از راهی که ردِ خونِ هادی بر روی آن دیده می‌شود برای یک آدم سالم و سرحال هم سخت بود چه برسد که هادی زخم‌خورده و کتک‌خورده که بتواند خودش را به سلامت عبور دهد.

سرگالش هادی پس از طی مسافت زیادی در نهایت به خانه‌ی ارباب «آقاسید جلال» می‌رسد و چون بین ارباب و سرگالش از گذشته بابت مسائل کاری بده و بستانی در کار بود، آقا سید جلال به هادی پناه می‌دهد. هادی که قبلا اربابان را هم‌رده‌ی خویش به حساب می‌آورد و حق و حساب مراتع را نه به آنان که مستقیما به دولت پرداخت می‌کرد، حالا خودش را تنها و بی‌کس، زخمی و خون‌آلود در پناه ارباب می‌دید.

هادی در فکر انتقام از لشکانیان در خانه ارباب آقاسید جلال می‌ماند و بهبودی او تا دو ماه به طول می‌کشد و در این مدت خودش را برای انتقام آماده می‌کند و فکر تلافی و انتقام لحظه‌ای از ذهن او بیرون نمی‌رود.

پس از گذشت نزدیک به 2 ماه و بهبودی ضمنی هادی، او تصمیم به برگشت می‌گیرد و از خانه ارباب بیرون می‌زند و در بین راه به خانه‌ی یکی دیگر از دوستانش به نام عبدالله سر می‌زند و چند مدتی در خانه او اتراق می‌کند.

در آنجا بود که او اولین بار کردآقاجان را از نزدیک می‌بیند. سرگالش هادی روی مخده‌ به پشتی تکیه داد بود و داشت قضیه‌ی دعوای خودش و لشکانیان را برای رفیقش تعریف می‌کرد که مردی بلند بالا از در اتاق وارد می‌شود. نور کم اتاق اجازه نمی‌دهد جز سایه‌ی بزرگ و وحشتناک او چیز دیگری به نظر بیاید. به همین خاطر هادی نیم‌خیز می‌شود و فانوس را بالا می‌گیرد و از نور فانوس چهار ردیف ریسه‌ی قشنگ که از کمر تا گردن مردی تنومند را پوشانده بودند نمایان می‌شود. در همین خانه بین هادی و کردآقاجان رفاقتی شکل می‌گیرد. کردآقاجان که از راهزنان به نام منطقه بوده و در دل تمامی افراد اهالی ترس و خشمی از او وجود داشته بر سر رفاقت با هادی با او دلداری می‌کند.

سرگالش هادی به او قول پول و مال و منال فراوان می‌دهد و در نهایت کردآقاجان را اجیر می‌کند که از اهالی لشکان انتقام او را بگیرد. کردآقاجان با دار و دسته‌اش پس از گرفتن پول هنگفتی از هادی روانه لشکان می‌شود و طی حملات متعددی که چندین شب پیاپی انجام می‌دهد خسارت سنگینی به آنها وارد می‌کند و انتقام هادی را از آنها می‌گیرد.

*   *   *

غروبِ فردا  بعد از نماز مغرب قربانعلی بازو به بازوی مشهدی عاشور تا خانه‌ی حسن حکیمی رفت. حسن با اندام لاغر و استخوانی و ته‌ریشی که به صورت داشت دست به کمر مشغول فرمان دادن به نوکر خانه‌گی‌شان «قاسم» بود. عصای منبت‌کاری شده‌ی خودش را توی هوا می‌چرخاند و نقاط مختلف چپر را به قاسم نشان می‌داد و او با داس شاخه‌های ریز و درشت هرس شده را سوا می‌کرد و از لابه‌لای چپر می‌گذراند. توی این چند شب پرچین خانه‌ی آنها هم آسیب دیده بود. همین که صدای سگ خانه بلند شد و ورود غریبه‌یی را در حریم خانه اعلام کرد، غلام سربلند کرد و تا چشم‌ش به قربانعلی و کبل عاشور افتاد دست از کار کشید:

–         «ها… خیر باشه. چطور شده سراغ ما اومدین؟»

کدخدا کلاه نمدی‌ش را جابه‌جا کرد و گفت:

–         «طوری نیست. تشویش نکن حسن. طوری نیست. اومدیم سری بهت بزنیم»

قاسم که روی زمین چمباتمه زده بود داسش را به گوشه‌یی پرتاب کرد. برای سگ سوتی کشید و سگ آرام گرفت. این حرف کبل عاشور بیش‌تر حسن را سراسیمه کرده بود. عصایش را توی دل زمین فرو کرد و آنها را تا توی اتاق همراهی کرد.

«رعنا» دختر حسن سه استکان چای و نبات را پیش پای آنها میزان کرده و از اتاق بیرون رفته بود که کبل عاشور گفت:

–         «خدانگهش‌داره برات. دختر خوبی تربیت کردی حسن. اما چرا زودتر دست‌شو توی دست نوروز نمی‌ذاری بلکه آشوب فروکش کنه؟»

حسن از این شروع غافلگیر کننده جا خورد. استکان را پیش پای خودش پیش کشید و توی مخده فرو رفت. کودکی‌های رعنا به خاطرش آمد و از خیال شوهر دادن او سر ذوق آمد. اما همین‌که در خیالات‌ش غرق شد ناگهان زخم صورت هادی به خاطرش آمد و تمام خیالات‌ش بهم ریخت.

نوروز و رعنا را از کودکی برای هم شیرینی خورده بودند و آنها از کودکی با این خیال پا توی دوران جوانی‌شان گذاشته بودند. اما در این میان هرچه‌قدر که علاقه‌ی نوروز به رعنا بیش‌تر می‌شد از آن‌طرف رعنا نسبت به نوروز بی‌میل‌تر و سردتر می‌شد. رعنا با اندام کشیده، لاغر، صورت سرخ و چالاک و سرزند‌گیش هیچ میل و اشتیاقی به نوروز نداشت

اصلا در صورت او آن چهره‌ی گمشده‌ی عشق خودش را نمی‌دید. بارها پیش آمده بود که رعنا اسب را هی کرده بود و توی مرتع چهارنعل بالا و پایین می‌رفت و به گالش‌ها به عنوان نماینده پدرش سرکشی می‌کرد. توی راه افکار توی سرش حرکت می‌کردند. زندگی و آینده‌اش مثل تصویرهای متحرک درخشانی ظاهر می‌شدند اما توی هیچ‌کدامشان نوروز جایی نداشت. رعنا از اینکه خودش را توی لباس عروس با صورت بزک کرده در کنار نوروز تصویر کند عقش می‌نشست.

 هربار که قربانعلی پدر نوروز پیغام می‌فرستاد احوال‌ش درهم می‌رفت و دمق می‌شد. رنگ و رویش زرد می‌شد و از این‌که آینده‌ی خودش و تمام آرزوهایش را بر باد رفته می‌دید به گریه می‌افتاد. «بی‌بی‌معصومه» مادر رعنا که علت بی‌تابی‌های او را می‌دانست گاهی کنار او می‌نشست و اورا دل‌داری می‌داد:

«این‌همه بی‌تابی نکن دختر. هیچ عروس سیاه‌بختی نیست که تا چهل روز سفیدبخت نباشه. هرچه خدا بخواد همون می‌شه. خودش یه راهی پیش پات می‌ذاره»

اما خودش هم می‌دانست که تقریبا هیچ راهی وجود ندارد. قول و قرار عقد و ازدواج رعنا و نوروز از سال‌ها پیش بسته شده بود و رسم و رسومات خانوادگی و محلی اجازه‌ی برهم زدن چنین قول و قراری را نمی‌داد

مش‌ناصر استکان چایش را توی خیالات حسن، توی نعلبکی کوبید و گفت:

–         «ها؟ چی می‌گی حسن؟ چرا پا پیش نمی‌ذاری تا خطبه عقدو جاری کنم؟ این همه غفلت دلیلش چیه؟»

حسن آه بلندی کشید، دست و پایش را در هم جفت و جور کرد و گفت:

–         «هادی. این حرومزاده اگه این دخترو هوایی نمی‌کرد این‌طور نمی‌شد. می‌ترسم حاجی. می‌ترسم اون حرومزاده بلایی سر این دختر بیاره.»

حاج ناصر گفت: «این درست. اما خودت هم می‌دونی که اگر خوراک آسیابو ندی؛ سنگ‌ها خودشونو می‌سایند. بهتره هرچه زودتر دست نوروز و رعنارو توی دست هم بذاری و ختم قائله‌رو بخونی. اگر همین‌طور دست روی دست بذاریم معلوم نیست آخر و عاقبت همه‌مون چطور می‌شه؟ مطمئن باش اگه هادی از این ماجرا بویی ببره پاشو از این جریان بیرون می‌کشه و همه‌چیز آروم می‌شه»

کبل‌عاشور ته استکانش را بالا آورد و همین‌طور که استکان را توی نعلبکی می‌گذاشت گفت:

–         «راست می‌گه مشدی… اگه به فکر خودت نیستی دست‌کم به فکر اهالی و ده باش. تا کی باید دست روی دست بذاریم و منتظر بمونیم تا اون حرومزاده کار خودشو بکنه. دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیز توی این ده امنیت نداره. اگه باد به گوش اون برسونه که رعنارو شوهر دادی از شرم سایه‌ش هم دیگه آفتابی نمی‌شه. یا مثل مجنون آواره‌ی کوه و بیابون می‌شه یا این‌که تموم این فکر و خیالات و عاشق‌بازی‌هاشو می‌ذاره کنار و مثل آدم برمی‌گرده سر کار و زنده‌گی‌ش»

 

پانویس:

رعنا یک ترانه‌ی گیلکی است که داستان درونِ ترانه متاسفانه دچار تغییرات فراوانی شده و با واقعیت و حقیقت فاصله زیادی دارد. در این نوشته سعی شده است با استفاده از تحقیقات فراوان روایت داستانی از سرگذشت رعنا بدست داده باشم تا شاید در آینده اگر کسی به قصد رقصیدن با ترانه‌ی رعنا بپا می‌خیزد، بر سرنوشت سراسر غم و اندوه رعنا بیشتر تأمل کند و دریابد که ترانه‌ی رعنا نه ترانه‌ای برای دلخوشی او، که بیشتر ترانه‌ای به قصد تمسخر او بوده است!

مهمترین چیزی که در داستان رعنا وجود دارد داستان عاشقانه‌ی او با فردی به نام هادی است که گویا این رابطه در نوجوانی شکل می‌گیرد و مهم‌تر از آن ترانه‌ی شوخ و شنگ رعناست که در واقع برای تمسخر رعنا و سرنوشت عشقی او سروده و خوانده می‌شود. حالا تصور کنید رعنای بخت برگشته و از عشق حقیقی رانده شده را که بر سر جنازه هادی، معشوق قدیمی و پنهانی‌اش زار می‌زند و اهالی لشکان به قصد تمسخر او چنین ترانه‌ای را با رقص و آواز می‌خوانند و او را به سمت منزل شوهر اجباری‌اش نوروز راهی می‌کنند.

صفحه اینستاگرام من را دنبال کنید