من و او (شانزده) – با موهای رنگ شده

دست می‌کنم توی جیبم. کلید را بیرون می‌آورم و توی قفل می‌چرخانم. یک ردیف پله‌ی سفید سنگی را با خسته‌گی بالا می‌روم. درِ اصلی خانه روبه‌روی من است. کلید هنوز توی دستم است. زحمت دوباره دست به جیب شدن را متحمل نمی‌شوم. در که باز می‌شود سعی می‌کنم با اولین و سریع‌ترین نگاه حجم همیشه‌گی او را توی فضای خانه پیدا کنم:

– «سلاااام. من اومدم؛ و البته خوش اومدم»

او روی مبل مشغول ورق‌زدن مجله است. بلند می‌شود دور و برم می‌چرخد؛ سری به آشپزخانه می‌زند. چای دم می‌کند. خودش را مشغول رتق و فتق نشان می‌دهد. یک‌بند حرف می‌زند. سعی می‌کند تمام اتفاقات چند ساعات گذشته را با جزئیات هرچه تمام‌تر به اطلاع من برساند. حدس می‌زنم که موهایش را رنگ کرده باشد؛ یعنی مطمئن‌ام؛ اما فرصت نمی‌دهد تا درباره‌ی این مساله چیزی بگویم. شاید بهتر باشد خودش این موضوع را پیش بکشد.

او می‌گوید:

– «نرگس خانومو امروز تو فروشگاه دیدم. می‌گفت یه شامپوی جدید اومده واسه موهای من خوبه. این‌ورا نتونستم پیداش کنم. برام می‌خریش؟»

من می‌گویم:

– «باشه. اسمشو می‌دونی؟ اسم درستشو بگوها. نشه برم مسخره‌م کنن»

وقتی درباره‌ی شامپو حرف می‌زد، چشم‌هایش برق می‌زد؛ اما وقتی صحبت از اسم شامپو شد، دمق شد. خیال می‌کرد می‌تواند با گوشه و کنایه و دادن سرنخ من‌را متوجه تغییرات اساسی در رنگ و فرم موهایش کند. من اما متوجه شده‌ام. فقط به روی خودم نمی‌آورم. دلم می‌خواهد مثل یک بچه از روی لج و لج‌بازی خودش را به آب و آتش بزند تا این موضوع را به من بفهماند. تا شاید از من جوری که خودش دوست دارد حرف بکشد. دلم می‌خواهد همه ترفندهای نازک زنانه‌اش را رو کند. می‌خواهم حالات این‌چنینی‌اش را پیش‌بینی کنم. می‌خواهم ببینم چه‌طور می‌تواند دروغ بگوید. یا سرنخ بدهد و وانمود کند که چیزی نمی‌داند.

چندین و چند بار دست می‌برد توی موهایش و آن‌ها را زیر و رو می‌کند. می‌گوید:

 – «فکر کنم شوفاژ توی حموم خراب شده باشه. یخ کردم امروز تو حموم. نمی‌خوای درستش کنی؟»

– «چرا درستش می‌کنم. حموم رفته بودی؟ عافیت باشه. نه! «عافیت باشه» واسه عطسه کردنه. صحت آب گرم! ایشالله حمام دامادی بری»

– «مسخره. برو خودتو مسخره کن»

– «مسخره چیه بابا. من از همین‌جا بهت خسته نباشید می‌گم که رفتی حمام. اصلا مشکوک می‌زنیا. چیزی شدی؟»

– «خودت چی فکر می‌کنی؟»

– «آمریکا حمله کرده؟… شایدم دلار کشیده پایین… با بدری خانوم که دعوات نشده؟… بابا با این زنیکه دعوا نکن دیگه. با تو مشکل داره واسه من پشت چشم نازک می‌کنه. زنیکه‌ی ایکبیری. آدم قحط بود با اون دوست شدی؟»

– «به بدری خانوم چیکار داری؟ پشت سر دوستای من حرف نزنا. یه کم اگه فسفر بسوزونی متوجه میشی.»

– «والله من متوجه چیزی نشدم. بهتر نیست خودت مثل آدم بگی چی شده؟»

– «مزه‌ش به اینه که خودت بفهمی. متوجه تغییر تو چیزی نمیشی؟»

یک نگاه عمیق و تعجب‌انگیز به سرتاسر خانه می‌اندازم. از پایین تا بالا. از چپ تا راست؛ و از قصد سعی می‌کنم به تنها جایی که نگاه نکنم موهای تازه رنگ‌شده‌ی او باشد.

– «آهان فهمیدم. آب اون گلدونو عوض کردی؟»

– «مسخره بیشعور. یه کم جدی باش»

– «خب جدی‌ام دیگه. مگه عوض کردن آب گلدون تغییر حساب نمیشه؟»

– «بابا. اصلا خونه‌رو ول کن. چیز دیگه بنطرت عوض نشده؟»

– «اِه اِه اِه. راست می‌گیا… دیدم هی می‌گی شامپو مامپو؛ و فروشگاه. چیزی قرار بود بگیرم و نگرفتم؟ بگو الان می‌رم می‌گیرم. ببخشید اگه یادم رفته.»

او با ناامیدی هرچه تمام‌تر می‌گوید:

– «این‌همه خوشحال بودم رفتم موهامو کوتاه کردم و رنگشون کردم تو اصلا متوجه هم نشدی.»

– «هه هه هه. یک ساعته دارم سربه‌سرت می‌ذارم. من از همون اولشم فهمیده بودم»

او کمی سر شوق آمده است:

– «راست می‌گی؟»

– «معلومه که نه! معلوم نیست دارم دروغ می‌گم؟»

– «خیلی گاوی…»

– «هووی. آدم باش حیوون. چرا فحش می‌دی؟»

– «تو اصلا به من توجه نمی‌کنی»

– «وایسا بابا. الکی قضیه‌رو جنایی نکن. سرِ کارت گذاشته بودم. مگه میشه متوجه خوشگلی‌های عشق خودم نشم؟»

– «مسخره! چرا منو اذیت می‌کنی پس؟ می‌مردی همون اول می‌گفتی؟»

او همیشه دوست دارد از نظر من زیبا و استثنایی به نظر بیاید. البته کم‌وبیش همین‌طور است؛ اما گاهی دست و پا زدن او برای زیباتر جلوه کردن بیش‌تر از زیبا بودنش جذاب و نشئه کننده است.

من پر رنگ‌ترین تصویری که از او دارم همین‌هاست: اذیت کردن. فحش دادن. بد و بیراه گفتن. بدون اینکه چیزی از احترام خودمان میان جمع آشناها و فامیل‌ها کم کند. یا بدون این‌که توهینی واقعی و دل‌گیر کننده در کار باشد. او نباید از فحش‌های من دل‌گیر شود. من او را با همین دیوانه‌گی‌های مسخره دوست دارم. نقش او در ذهن من نیمه‌ی ناتمام دیوانه‌ی من است. یک زنِ دوست‌داشتنی. یک دوستِ زنِ داشتنی. یک داشتنِ دوست‌داشتنی. یک داشتنی. فقط یک داشتنی؛ و من چه‌قدر داشتنِ‌ او را دوست دارم.

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=171
درباره نویسنده:
میلاد رضایی خلیق
نویسنده، طراح گرافیک / علاقه‌مند به دیدن فیلم، خواندن داستان، شنیدن موسیقی... و تنهایی و سکوت / به دنبال او؛ در پی او؛ و بی او

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه

برچسب‌ها::،