من و او (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تنش را که از گرمای تازه‌ی تنش بیرون می‌آید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقت‌هاست که هیچ کدام از این‌ها آرام‌ت نمی‌کند. انگار جای چیز وحشتناکی خالی‌ست.

توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده‌ و مچاله‌شده جاخوش می‌کند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالت‌ها که نمی‌دانی چه کنی؟ یادت نمی‌آید تازه سیگارت را خاموش کرده‌ای یا تازه می‌خواستی که سیگار بکشی؟ نمی‌دانی رفته‌ای یا تازه از رفتن برگشته‌ای. من در احساسی که به او دارم همین‌طورم. کافی‌ست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.

او همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخه‌یی پشت ویترین دوچرخه‌فروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازه‌یی در نگاه او. همیشه او را داشته‌ام. از تماشای او لذت برده‌ام. او را با خودم دیده‌ام و تصور کردم اما عملا هیچ‌وقت با او نبوده‌ام و هیچ‌وقت او را درست و حسابی ندیده‌ام. یک تناقض بزرگ از یک خاطره‌ی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشته‌شده، با دست‌خط بی‌تجربه‌ی کسی…

خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دل‌خوشی خاطراتمان را مثال می‌زند. این‌را قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غم‌نامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همه‌چیز» را در «همه‌حال» و برای «همیشه‌ام» می‌خواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» می‌خواستم. یا فقط «همه‌چیز» را «می‌خواستم». همه‌چیز را و همه‌چیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و به‌دست آوردنی نشان نمی‌داد. چیزهای‌ناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.

باید دست مادر را کشید و جلوِ مغازه‌ی اسباب فروشی به زرق و برق خیره‌کننده‌ی آدم‌آهنی خیره شد. باید دست‌های خودت را روی پوست براق ماشین‌ها، عروسک‌های نرم، چیزهای قرمز عجیب و نورهای گرمِ زرد، تنها و تنها احساس کنی. بعد باید کشیده شدن دست‌ت را ببینی و صدای «بریم دیر شد» تو را از جا بکند و بعد دور شدن واقعی صورت‌ت از ویترین مغازه را به امید دوباره دیدن ویترینی دیگر تاب بیاوری. احتمالا چیزی شبیه به این بودم. عاشق چیزهای گران‌قیمت، عاشق وسایل لوکس و تزئینی بی‌مصرف، عاشق چیزهای براق، عاشق همه‌چیز. همه‌ی اسباب‌بازی‌ها، همه‌ی چیزهای سرگرم‌کننده… و راه چاره برای مهار این «همیشه‌خواستنم» همین بود:

– «اونو می‌خری؟»

– «نه! بیا بریم.»

– «پس وایسیم فقط نگاه کنم.»

– «باشه. فقط نگاه کن.»

من به دنبال مقصر نیستم. حتا منظورم این نیست که من بد بودم. یا من خوب بودم و کسی با من بد کرد. من فقط همین‌طور قد کشیدم. یک موجود فقط نگاه‌کننده. یک بیننده، یک احساس‌کننده، یک خیره‌شونده به زرق و برق چیزهای قشنگ.

 من هیچ‌وقت مقصر نبودم. همیشه دیگران مقصر اعمال اشتباه من بوده‌اند. این‌را خوب می‌دانم.

– «که چی حالا؟ منظورت چیه این همه حرف زدی؟»

– «منظور خاصی ندارم. فقط خواستم که گفته باشم. می‌خوام فقط خودمو نقد کنم. من همیشه همه‌چیز رو می‌خواستم. یا شاید هم نمی‌خواستم و اصلا این‌طور نبوده و حالا این منم که دارم این خاطرات رو بازسازی می‌کنم. اونم با یه تخیل غیرواقعی. شاید دارم مظلوم نمایی می‌کنم.»

– «تو که واقعا مظلوم هستی. الهی بمیرم. حالا منظور اصلی‌ت چیه؟»

– «هیچی! فقط این‌که می‌خواستم و یادم نیست وقتی بهشون رسیدم چه‌طور شد. چون همیشه می‌خواستم و با رسیدن به اون‌ها آروم نمیشدم. بازم می‌خواستم. اصلا رسیدن رو اونجوری که همه می‌رسن تصور نمی‌کردم؛ مثلا اگه ماشینی رو دو ماه پشت ویترینی تماشا می‌کردم و مثلا بعد از دو ماه بهش می‌رسیدم. وقتی تو خونه ماشین –درست همون ماشین، با همون رنگ و همون مدل- توی دستم بود، اصلا اون حس قشنگ جلوِ ویترین‌رو نداشتم. همیشه خیالاتم از خود واقعیت قشنگ‌تر بودن. توی خیالم بازی کردن با ماشین جذاب‌تر از بازی کردن توی واقعیت با یه ماشین بود.»

 «من داره حالم بد میشه.»

 «می‌دونم. خب تقصیری هم نداشتم. وقتی بهشون می‌رسیدم نمی‌دونستم باهاشون چکار کنم. راز نگهداری از اونارو نمی‌دونستم. نمی‌تونستم همیشه خوب نگهشون دارم. اگه میشکستن، اگه خراب میشدن…»

– «حالا چرا به بچه‌گی‌ت گیر دادی؟ خب بچه بودی دیگه. همه‌ی بچه‌ها مثل تو بودن. همه اسباب‌بازی داشتن، همه اسباب‌بازی میشکوندن. همه لج می‌گرفتن، همه تو آرزوی یه اسباب بازی خاص بودند. کم شنیدی که آدم‌ها از آرزوشون برای داشتن یه دوچرخه زپرتی خاطره تعریف کنند؟ حداقل از دو-سه نفر آدم یکیشون توی بچه‌گی‌هاش تو آرزوی دوچرخه بوده و هیچ‌وقت به دوچرخه‌ی خودش و به آرزوی خودش نرسیده. آخرش بزرگ شده و خودش واسه خودش خریده.»

– «تقریبا مشکل من همین‌جاست. من تقریبا همیشه به همون چیزی که می‌خواستم رسیدم. حتا یه چیز کوچیک هم نیست که یادم باشه تو آرزوش بوده باشم و بهش نرسیده باشم یا کسی برام نخریده باشه. یه ناشکری بزرگ؛ یه بی‌انصافی بزرگ همیشه با منه. شاید واسه اینه‌که فکر می‌کنم خیلی دیر به اون‌ها رسیدم. درست وقتی که توی آرزوی داشتن اون‌ها غرق شده بودم و از اون‌ها یک دست‌نیافتنی‌‌ی بزرگ، یه بتِ بزرگِ قابل پرستش ساخته بودم. درست همونموقع‌ها اون –مثلا- اسباب بازی مالِ من میشد؛ و اون‌وقت من نمی‌دونستم با اون چکار کنم. برام بی‌ارزش بود. هیچ‌شباهتی به اون بت‌ِ بزرگ آروم، با اون حالت پر اقتدارش توی ویترین نداشت. یه چیز مسخره‌ی مصرفی پلاستیکی به نظر می‌اومد. یه چیز بی‌اندازه الکی، بی‌اندازه مصنوعی.»

– «تو آخرش دیوونه میشی با این‌همه فکر و خیال.»

– نترس نمیشم. هستم. الانش‌ هم یه دیونه‌ی واقعی‌ام.»

– «اون که البته…! خودم هم می‌دونم که دیوونه‌ای. رسما یه تخته‌ت کمه.»

من نسبت به او درست همین حس را دارم. یک زنِ تماشایی در پشت ویترین پیاده‌روها، پشت فرمان ماشین‌ها، پشت دخل مغازه‌ها، پشت پروفایل‌ها و شناسه‌های کاربری. پشت کامپیوترها؛ اما صرفا دیدن او مرا آرام نمی‌کند. یا با او هم‌صحبت شدن، یا چای خوردن با او و بوسیدنش. شاید برای آرامش باید خودم را در او تکثیر کنم. کثیف‌ترین خیال موجود… یا شاید هم باید او را به بزرگ‌ترین موزه‌ی دنیا هدیه کنم تا پشت امن‌ترینِ شیشه‌ها یک «چیز» «همیشه دیدنی» باقی بماند.

 اشتباه من شاید همین‌جاست. او برای من یک «چیز» خواستنی‌ست. یک توهین سخت، به جماعت فمنیست‌های سرسخت.

من کسی هستم که نمی‌دانم چه هستم. من کسی هستم که نمی‌دانم چه می‌خواهم.

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=178
درباره نویسنده:
میلاد رضایی خلیق
نویسنده، طراح گرافیک / علاقه‌مند به دیدن فیلم، خواندن داستان، شنیدن موسیقی... و تنهایی و سکوت / به دنبال او؛ در پی او؛ و بی او

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه