من و او (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شانه کنم

گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم

باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل این‌ها باشم؛ اما با همه این‌ها با دیدن چشمان شناور در اشک او احساس به‌خصوصی به من دست می‌دهد. طوری است که گاهی از گریه‌کردن‌های او من هم غمگین و کلافه و یا عصبانی میشوم؛ اما بیش‌تر اوقات بر عکس تنها «لذت می‌برم.»

او می‌گوید:

– «دوست داری اشک منو دربیاری؟ نه؟ کیف می‌کنی گریه کنم؟»

– «نه عزیزم. این چه حرفیه. من دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم. فقط وقتی اشکاتو می‌بینم یه حسی بهم دست می‌ده»

– «مثلا چه حسی داره ببینی یکی داره به‌خاطر غصه‌ش گریه می‌کنه؟»

– «دقیقا نمی‌دونم. یه جور حس قدرت الکی و مسخره یا یه چی مثل این؟»

– «مسخره! مثلا فکر کردی من ازت ترسیدم که گریه می‌کنم؟»

– «نه‌این‌که ترسیده باشی. فقط به من احساس قدرت دست می‌ده. یه چیز نشئه کننده تو وجودم حرکت می‌کنه»

– «خیلی بد جنسی. خیلی ازت بدم میاد»

– «اِه؟! غلط کردی بدت میاد. خیلی هم دل‌ت بخواد. شوهر به این خوبی. آقا بالاسر به این ماهی…»

– «اوه. اوه. آقارو… زود باش بغلم کن. دو تا هم بوسم می‌کنی تا از دلم دربیاری»

او گاهی گریه می‌کند. چه غمگین باشد و چه نباشد. با شادی‌هایش بغض می‌کند؛ با غصه‌هایش اشک می‌ریزد. با نگرانی‌هایش چشم‌هایش خیس می‌شود. با من اما همیشه می‌خندد. او می‌خندد. لب‌خند می‌زند. گونه‌هایش برجسته‌تر می‌شود. چشم‌هایش باریک‌تر. او همیشه لب‌خند می‌زند.

من از شانه کردن مو خوشم می‌آید. گرچه فن و فنون این‌کار را درست و حسابی بلد نیستم. یا نمی‌دانم با یک مشت موی گره خورده‌ی سیاه چه باید بکنم؛ اما خوشم می‌آید. دوست دارم موهای او را شانه کنم. بنشانمش جلو خودم. مثل یک عروسک بزرگ با او تا کنم. موهایش را آزاد و رها دور تا دور صورتش شانه کنم. یا همه را بریزم روی چشم‌هایش. یا همه‌ی موهایش را پشت سرش گره کنم. بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم که از این حالت بیش‌تر خوشم می‌آید. هیچ‌وقت نفهمیدم اسم این مدل لعنتی چیست. دست کم هرچه‌قدر که این‌طرف و آن‌طرف به دنبال اسم آن بودم نتیجه‌یی نگرفتم. میانه‌ی موهایش را با یک کش درست پشت سرش جمع می‌کند و باقی موها مثل نرم‌ترین و سبک‌ترین آبشارها از آن‌جا پایین می‌ریزد. وقتی که از این گوشه اتاق به آن گوشه‌ی اتاق می‌رود یا وقتی که کمی صورتش را کج و راست می‌کند درست وقتی که آن آبشار توفانی می‌شود دلم می‌خواهد یک‌راست شیرجه بروم توی آبشار و همان‌جا تا ابد بمانم. این هم به من حس به‌خصوصی می‌دهد. یک حس کم‌وبیش کثیف و بیش‌ از اندازه رومانتیک و پست و حال بهم زن؛ اما من از این چیزها خوشم می‌آید. من او را با تمام این خصلت‌ها دوست دارم. او باید چیزی شبیه به همه‌ی این‌ها باشد. من او را با این خیال‌ها میشناسم. او در من شوق زنده‌گی است. یافتن او و به تصویر کشیدنش کار همیشه‌ی من خواهد بود. من همیشه در خیال جست و جوی او خواهم ماند.

گاهی هم دوست دارم میان عشق‌بازی‌هایمان موهایش را سفت و خشن بکشم. یا طوری رفتار کنم و از راه‌های ممنوعه‌یی وارد شوم که او از آن‌ها نفرت دارد. دلم می‌خواهد درد بکشد. یک ناله‌ی خفیف اما واقعی از او بشنوم. این‌ها به من احساس قدرت بیش‌تری می‌دهند. او می‌گوید:

– «چرا همه مردا دوست دارن از اون‌جا انجام بدن؟ منظورمو که می‌فهمی؟»

نمی‌دانم که آیا واقعا او هم نمی‌داند که پاسخ این پرسش چیست یا نه؟ من اما پاسخش را خوب می‌دانم. دست‌کم درباره‌ی خودم خوب می‌دانم. این هم درست مثل یک مسابقه مثلا چیزی شبیه به «مچ‌انداختن» است. شاید می‌خواهم ببینم که کداممان زورمان بیش‌تر است. دلم می‌خواهد بیش‌تر احساس قدرت کنم. آن‌چیز نشئه کننده که احتمالا هورمون بدنام خبیثی‌ست در تنم موج بیندازد. من قوی به نظر بیایم. حتا با بی‌کاره‌ترین عضلات تنم بتوانم چشمان‌ کسی را در اشک غرق کنم. بتوانم با آن درد را در تنش خط بیندازم. احساس نشئه‌کننده‌ی کثیف. احساس قدرت کاذب.

چه فرقی می‌کند. گیرم که بداند یا نه. در این دنیا همین که من بدانم کافی‌ست. همین که من دوست بدارم کافی‌ست. اهمیتی ندارد که او هم دوست داشته باشد یا نه. در این دنیا همین که من چنین چیزی را دوست باشم یعنی که او هم باید چنین چیزی را دوست داشته باشد. گاهی فکر می‌کنم این‌که او چنین چیزی را دوست نداشته باشد جذاب‌تر است. احساس درد کشیدن در او طبیعی‌تر به نظر خواهد آمد. ناله‌های او شنیدنی‌تر و فریادهایش دل‌نشین‌تر خواهد بود. چه‌قدر سنگ‌دل‌ام. چه‌قدر مجنون‌ام. چه‌قدر بیمارم.

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=163
درباره نویسنده:
میلاد رضایی خلیق
نویسنده، طراح گرافیک / علاقه‌مند به دیدن فیلم، خواندن داستان، شنیدن موسیقی... و تنهایی و سکوت / به دنبال او؛ در پی او؛ و بی او

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه

برچسب‌ها::،