بایگانی برای مرداد, ۱۳۹۳

همین حوالی

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

باغ‌چه در حال انحلال و بلور ترد استقامت روی شیروانی‌ی ما بازیچه‌ی دست باد شده است. همیشه غربت ابتدای جمله‌های من رنگی تازه می‌گیرد و حس می‌کنم برای بوئیدن شاخه‌یی گل تمام عطرهای عالم بو به بو دست به دست هم داده‌اند تا حوالی‌ی غربت، عطر وطن و حسرت‌ش از همیشه تا همیشه تازه بماند.
می‌خواستم برگردم به روزهای گذشته به انتهای دالان‌های تودرتوی خاطرات نزدیک شوم و تا ساحل دوردست، تا فانوس دریایی کم‌سو بی‌امان پارو بزنم. نباید به چیزی عادت کرد که این چنین خروش بیدادگردی را روی وسوسه‌ی دیوار میچسباند؛ و معناگریز تا اتمام جاده‌های جهان چهگونه میتوان انتظار تماشای عقوبت این همه نفرین و ناله را تاب آورد؟
می‌بینی؟ هنوز بوی جنون می‌دهم و پاییز با گربه‌ی سیاه و سفید شیروانی‌های باغ‌چه‌ی همسایه رفاقتی غریب دارد. پدر رفته تا با بوی چرک پول برگردد و مادر سفره‌ی رنگینی برای ضیافت شبانه پهن می‌کند. گرمای تند روزها تمام شب‌ها را کلافه کرده است. خورشید دچار زردرویی همیشه‌ی تاریخ پشت پرده‌ی کدرترین ابرها کمین کرده و خاک روی دل زمین ماسیده و تا صدای آژیر روی خیابان و کوچه کشیده می‌شود، هوای ندامت به انتظار توقف روزها خرناسه می‌کشد. کسی تورا صدا نزده بود، که بی‌خود به سمت درازترین زبان‌ها قد کشیدی.
لهجه‌ی تهمتروای فواره‌ها تا بلندترین آب‌ها پرواز می‌کرد و می‌دانستم که باتو هیچ‌کس حرفی نخواهد زد. دور تا دور تو را تفته‌گی عقوبت اشغال کرده و بی‌جهت از جهات مختلف ادراک بر گناه قومی نگریستی که هرگز توان رویارویی مرگ را نداشتند.
حالا دچار قدسیت روزها، مخدوم بی‌مواجیب نفرت‌ام. از دیروز بریده، رنگ امروز ندیده و به حال و روز فردا بی‌تفاوت‌ام. میان خاطراتی که رنگ‌پریده در پستوی تو در توی ذهن‌م جا خوش می‌کنند، تصویری پر رنگ از توست که هر روز به خیالات و اوهام خویش تقدیم می‌کنم. نه شناخته تو را، دیده، نه رِنگ صدای‌ت شنیده، از تنُدخویی تصادم اندیشه‌ات با رویای سرخ‌م صفحه‌های بی‌صدایی، تاریخ را با قیژ قیژ خشک مدادم به خروش دعوت می‌کنم. و اینگونه ناتمام تمام می‌شوم.

کشیدنی مثل قهوه‌یی که نوشیدی!

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳
 
و این هذیان و این تکان‌های رنگ‌پریده و روزها و روزها و شب‌هایی که پشت به پشت هم می‌گذرند و بوی رهایی می‌دهند.- بیست و هفت بار شده بود-شمارش روزها گامِ خیسِ رهگذران را همیشه به دنبال می‌کشید.
همین حالا، همین‌جا،، اگرچه تلخ، اگرچه سرد، اگرچه دور از معنا و پست باید بگویم. ساعت دیواری روی دیوار ثانیه‌ها را آهسته آهسته به زمین می‌پاشد و من که دراز به دراز به سمت هذیان دراز کشیده‌ام و بوی بیداری و خواب، در هم توی هوا پیچیده است.
فردا دنبال چه کسی‌است باد و گلدان چرا کنار پنجره خواب‌ت نمی‌بَرَد؟ می‌خواهم ماه را تماشا کنم. تو را به یاد بیاورم و با چشم‌های بسته در آغوش‌ت در ابدیت زمان و مکان جاری شوم. بسته‌ی لنگ شب‌ها و خاموشی‌ی فواره‌ها را هنوز دوست دارم و داشتم جاوادانه‌گی‌ی کلام را روی زمین می‌کشیدم و هذیانِ من همیشه، بسته و باز شدن مداوم درها و پنجره‌هاست.
مادر!؟ چه کسی پنجره‌ها را به روی ماه باز کرده؟ چرا توی دهان‌م خفه‌گی و درد زوزه می‌کشد؟ آبِ دهان‌م چرا توی زبان‌م بند نمی‌شود و چراغ‌ خیابان بی‌این‌که به ازدحام یا خالی از حضور کسی بودن فکر کند چرا؟ بگو چرا تا خورشید چادرشب‌ش را از روی صورت‌ش کنار نزده به خانه‌ی بارهای منفی سر نمی‌زند؟
این احتیاج بی‌جُرم به کسی بود و منِ پیاده وی سنگ‌فرش‌ها کشیده می‌شدم. بوی قهوه از چشم‌هات نمی‌بارید. از کجا می‌دانستم که تو مرا تماشا می‌کنی. نگاهِ تو یخ کرده، غمگین مثل مهتابی‌ی سردِ یخ‌کرده، خیره به چشم‌م بود. بریده بودم دوای درد را و نسخه‌پیچ این همه نقطه و دوا بودم.
خیال‌م به خلوت ماه قد نمی‌کشید. نه! در بی‌صدایی‌ی خورشید فریاد شوق قد کشیده بود و محاوره‌ی بی‌هذیان گندم و قافیه تا شقایق باران‌خورده در خشکی‌ی گلوی خاک راه افتاده بود مسیر و باد زوزه می‌کشید نخ به نخ از پاکت‌های بی‌سیگار هوای ناصرالدین‌شاه را. قالی‌ی هفت‌رنگ با گلِ شاه‌عباسی‌ی پژمرده چرک کرده آب رودخانه را و برف می‌بارید از آسمان سرخِ شب. پای من تنگِ دل‌واپسی شده بود. پس داده بودم تمام خاطرات‌ش را به حرفِ کسی و گرگ و «واو»های بی‌بنیاد میان کلمات به دنبال هم می‌گشتند.
چه‌قدر آشنا بودی. پشت عینک بی‌رنگ‌ت انگار چشم‌های یخ‌کرده‌یی آشنا نگاه‌م می‌کرد. خطِ سردِ بی‌حوصله‌یی امتداد داشت تا هذیان این ورق‌پاره‌ها به غربت رنگ‌پریده‌ی دیوار نچسبد. گناهِ تو بود شبِ دل یا دروغ بی‌نهایت مرگ برای تو خمیازه می‌کشید هنوز.
و تو رفتی از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها و جای پات قدم‌های مرا به دنبال می‌کشید. تختِ ویرانِ جانانه‌ی من خوش برگ و باد را حوصله می‌کرد و پاییز ناگهان از راه رسید.

بانوی دراز گیس

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

سنگِ سردِ بی‌دلی بر دل، بکوب خواهر داغ‌دارِ من؛ بر سینه‌ات بکوب که این‌جا برادر تو تا تسلی‌ی همیشه‌گی فاصله‌یی عجیب دارد. ترانه‌های تورا شنیدم، خاکستر باد را از روی بالِ کبوتران تکانده بودی و بوی طوفان را توی چمدان پشتِ پستو به سردابِ خاطره‌ها فرستادی. و من به سقوط دانه‌یی اندیشیدم که برچیده بودم و دهانِ بازِ تعجب پشت بیست و هفتمین هفته بوی خسته‌گی می‌داد.
تو در خاطرات دورِ خاکستری‌ی من راه می‌رفتی و رفته بودی تا روی سفال بام ذهن کسی قدم بگذاری. من در دیگری حلول کرده‌ام. من شوقِ پرواز و آواز را باز با ناز تمام نیازهای تو هم قافیه دانسته‌ام. خیال کرده‌ام-می‌خواهم بخوابم، ای‌کاش شعری زمزمه کنی تا در حلول قافیه‌هاشان وقتی که با دهانِ باز تماشای ماهِ نو را انتظار می‌کشم خوابی عمیق به سراغ‌م بیاید.
این نهالِ بی‌زوال؛ یک ماه و یک شب و یک خاطره بود؛ این من و این تو و این راه عبور بی خط و نشانی از شوق تماشای رود. چه می‌خواستی خواهر؟ آوار خورشید بر پوستینِ نازک‌ تن‌ت فرو می‌ریخت و من زیر دریاها برای آفتاب فحش‌های آب‌دار می‌فرستادم. باز که دهان‌ت بوی خاطره می‌دهد! هوس کدام نیاز را توی حلقومِ شب ریختی؟
خواهر! خواهر داغ‌دارِ من! نسبت ما با روزهای خوش رابطه‌یی عکس-گرفته بودیم از خودمان و چسبانده بودیم روی دیوار مجاور شب. باد توی دهان پنجره می‌ریخت و غروب چارطاق توی حیاط افتاده بود. او گذاشته بود و گرفته بود نفس کشیدن را رو در روی فرداها با شعرِ شب هم‌قافیه کنم!
دراز کشیده بودی و نفس می‌کشیدی از دهانِ سیگار و دم و بازدم تو هوای مرطوب شب را چه‌طور صمیمانه می‌خواستی قصه‌ی شاهِ پریان را برایم بگویی. پس چه شد؟!
نه شهرزاد! نه! بانوی درازگیسِ هزار رنگ! بگذار افسانه‌ها همیشه بوی کهنه‌گی بدهند. قصه‌ی ما تولد دوباره‌ی یک شیون است تا دورهای انتظار. معنادار و بی‌زوال تا انتهای دالان هرزه‌گی‌یم گام بردار، سرفراز و تلخ‌واژه تا برای تو از کدورت دل‌واپسی‌یم بگویم. امشب قصه‌ی مردی روبه باد برای خواب طوفانی رویازده‌ی تو کفایت می‌کرد. اگر هزار و یک شب تا صدور عفو عفونت فرصت بود. ضمیر متصل ملکی تمام املاک‌ش را پیش‌فروش کرده بود و من با عشقِ تو از هزینه‌ی انتظار خویش می‌زدم تا تملک تو را تنها در ذهن خویش باور کنم. می‌دانستم پای ماندن در تو نبود؛ تو روحانی‌ترین خواهر اعصار کلیساها هستی و وقتی ظهور می‌کند عکاسِ پیر عکس‌های من و تورا، کنارِ هم، با یک لب‌خند به دهانِ بازِ دوربین‌مان می‌نگرد و تو پشت دلقکِ باغ مثل یک تکه یخ ذره‌ذره آب می‌شوی.
۸۹/۰۵/۲۶

شمالیه‌ی ذی‌صلاح

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار می‌کشم تا بیایی. روبه‌روی باغِ اساطیری‌ی تمدنِ از رنگ و رو رفته‌ام هنوز قناری‌ی تلخی‌ست که آوازی سوزناک را زمزمه می‌کند. همین‌ها بود. نه؟
و تو از پشتِ خاطرات دورِ زنده‌گی‌ی من می‌آمدی با شاخه‌ی سلامی که لابه‌لای موهای‌ت جا خوش کرده بود. همین روزهاست که پاییز بیاید و منِ خسته می‌خواهم روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو دراز بکشم و جای قدم‌های تورا تا بهار ببویم. از کدام بام به پرواز در می‌آیی و بر کدام گوشه‌ی بام‌م بالِ پر اشتهایی‌ی عشق‌ت را آهسته جمع می‌کنی؟ بر کدام گوشه‌ی این بامِ احساس؟
برای تو این‌جا دامی نیست که اسارت را به لبان برآماسیده از عطش‌ت بچشاند. تنها هجوم تنهایی‌ی من در عصرهای هر روز جمعه‌ام-شاید- تو را دچار هذیان و اضطراب کند.
دل‌م می‌لرزد هنوز و صلیب خوش‌تراش خالی‌ام روی تنه‌ی این درخت منتظر توست تا به نی‌نی‌ی چشم‌های تو خیره شود و از قدمت تمدن بی‌وقتی‌یم بگوید.
همین‌جا بود. روی یکی از همین درخت‌ها. بی‌حوصله نشسته بودم و در ناخودآگاه من آگاهی از تشویش گاه‌به‌گاه‌م حضور داشت. به جانِ درخت افتاده بودم و جان‌م که سرشارِ یادِ تو بود، تورا کم داشت.
روی یکی از همین درخت‌ها بود. مطمئن‌ام. آن روز که نشان‌ت داده بودم و می‌خندیدی؛ دست بر نشانِ تنهایی می‌کشیدی. آن‌جا بودی مگر نه؟
نه! درخت نمی‌تواند نشانِ هذیان‌م را بلعیده باشد. همین‌جا بود. نه؟ درست همین‌جا بود.
کجای قصه بودیم؟ کدام شاه‌زاده بودی تو و کدام شوالیه‌ی بی سلاح من؟
خندیدی. گفتی نه! تو شمالیه‌ی ذی صلاحی. مگر نه این‌که از شمالِ آب و هوای دردها می‌آیی؟ مگر نه این‌که قامتِ تو تا شمال مساحت غربت و انتشار قد کشیده است؟
و من می‌دانستم که جرثومه‌ی فساد باغ‌ها کلاغ نیست. و همین بود که پشت تمام سرهای مترسک خندیدم و بی‌جهت از خواب پریدم. همین‌جا بود که صدای رود، روی موی رویای شوی تو بود و تو می‌خواستی که خانه‌ات از حضور پر رنگ اطلسی‌ها احساس غربت کند. کلاغ بی‌اختیار از معبر من پریده بود و خروسِ بادنما بی‌جهت شده بود و دنبال کسی می‌گشت تا پیکانِ بی‌فرودش را بر نشانِ دستان‌ کسی بنشاند.
دل‌م می‌خواست می‌شد تا شنیدن تو تا انتهای جاده رد پا را بر تن جاده کشید و زل زد گاهی به نقاشی‌ی درهم درگیری‌ام که به تو می‌رسید.
رویا به سر رسیده بود یا سر رسیده بود بی‌وقت، میان تشویش ما. آیینه قد نمی‌داد و من هنوز نمی‌دانستم پایان حرف‌هایم را پشت کدام نقطه باید فراموش کنم./.

شک شاعری

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبه‌ها می‌زند زنگ. چراغِ نفتی‌ی مسجد اگر به خانه روا بود آن‌جا چه می‌کرد؟
صدا کرده بودم تورا که بیایی و ببینی که دختر همسایه لباس‌ش را روی بالِ باد گذاشته است و قاصدک خبر نداشت کدام غزل‌نویسِ پیر پی‌ِ بادبادک‌ها کرده است دل‌ش را تنگِ شنیدنِ صدای سورتمه و تکانِ شلاق‌ش توی چشم‌های سگ‌ها نمی‌افتاد. می‌بینی؟ این‌جا هم حضورِ خوف‌ناکِ کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. سایه‌ها روی گودی‌ی چشم‌های تو افتاده بود، تو بی‌ربط شده بودی به واژه‌ها و جمله‌های تو از ترسِ تعقیبِ گزمه‌ها میانِ لباسِ دخترک افتاده بود.
بالای مهتابی‌ی دور نگاه می‌کرد کسی، انگار که تو به دنبالِ مجنون چه از دست لیلا رم کرده‌یی و بوقِ ماشین‌ها و همهمه‌ی آدم‌ها همیشه توی حرف‌های ما سرک می‌کشید.
سلسله‌ی موی دوست را بگذار دمِ کوزه تا خنک بماند؛ شاید برگشتیم و آمدیم از راهِ دور، تشنه‌ی رفاقت‌های دوستاق‌بانانِ سرخوش که کلیدِ زنگار بسته‌ی قفس‌ها را میانِ انگشت‌های‌شان می‌تکانند. همان موقع بود. درست همان موقع که ناقوس کلیسا هنگ کرده بود خیلِ عظیم سربازان را روی عقربه‌های این ساعتِ صفر.
سلسله‌یی از دوستی‌ها به باریکی‌ی موی یاری آغاز می‌شود. کفاشی خسته از کار با دست‌های پینه‌بسته مشغول ساخت پاپوشی جدید برای ادامه‌ی زندگی‌ست؛ و شاعری از کنار دکّانِ کفاش خواهد گذشت. به چین و چروکِ چهره‌اش چنان می‌نگرد که شعری در دل‌ش تکان بخورد. آن‌وقت آبستنِ آن همه احساس توی کوچه‌ها به دنبال واژه‌ها می‌کند و وقتی مشغول جست و خیز میانِ آن‌همه واژه است، دل‌ش به سرِ کودکی می‌گیرد و بستنی تازه لیسیده‌اش روی تنِ باد سر می‌خورَد و منگ روی چیدمانِ گُنگِ رنگ‌های پیاده‌رو آرام می‌گیرد.
پدر از خسته‌گی بر سرِ کودک فریاد می‌کشد، می‌زند زیرِ همه‌چیز و کودک زیرِ گریه جولان می‌دهد. آن‌وقت تو گیج و گنگ و گُر گرفته از این حادثه، چشم‌ت هم‌پای چشمِ نگرانی‌ی کودک خیسِ اشک می‌شود و به من به دنبال خانه‌ی دوست از منظرِ حادثه و اتفاق از معبر تو گذشته‌ام، نگاه می‌گنی و من عاشقِ نگاهِ تو خواهم شد.
نمی‌دانم کدام بستنی‌ست در کدام مغازه و کدام کودک و پدر؛ کدام کفّاش و کفش و شاعر، نگاهِ خسته به چروکِ کارِ درد. فقط می‌دانم! می‌بینی؟! که این سلسله‌ی اتفاقات اگر به اندازه‌ی سر مویی جابه‌جا شود تو به من و من به تو نخواهی رسید و نخواهم رسید.

۲۰ خرداد ۸۹؛

رنگارنگ

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. در دست‌ام بود خاطره‌یی و گم شد در حلول خاطره‌یی نو.

این رنگ من است در پرده‌های نیم‌سوخته‌ی یک دشنام. مردود در بی‌راهه‌های سخت یک چراغ. مقصد به سمت متناهی دل‌شوره مایل بود و من هیچ مایل نبودم از دریچه‌های مقصود. اگرچه در امید می‌رقصیدم و افق یک‌سره ناپیدا بود. من ازدحام کلمات نامفهوم لهجه‌ام. مسلوط در سطرسطر لایه‌های این تقویم. ترسیم می‌کنم نَفَس‌های از یاد برده‌ام را در این نفْس مسموم آلوده به خاک. پوزبند به ساحت دقیقه‌یی علم می‌کنم تا میلاد دقیقه‌یی را به فراموشی بسپاریم. نور نجابت متلاشی شده‌ی بی‌گناهی نیست. تلاش گناهی است که در ضمیر هیاهوی یک شب آشکار می‌شود. ستاره‌ها حقیقت راستین یک دروغ‌اند در لحاف مشبک آسمان که من اما روی دیوار به سبک جنی مترود از قبیله‌ی جنیان تکیه داده‌ام اما حتا به ضرب سحری مقدس راه به دل‌اش نمی‌برم. این چنین‌ام من، متروک در حوالی چوب‌کاری شده‌ی یک اشتیاق که دیگر از رنگ افتاده است.

باری زنده‌گی رسم خوشایندی نیست. روزها می‌گذرند، شبِ شب‌ها هم نیز. زنده‌گی حوصله‌ی تند غریبی دارد. چنان در مرز نامحدود. تعلق نتیجه‌ی دَوَران اندیشه‌هاست به سوی بی‌سمت هذیان زده‌گی و نبرد آغاز اندوه شناور هذیان بود در زلال جاری وحشت. من همچنان چاوش قبیله‌یی در کوچی نابهنگام ایستاده بودم و کنار مقصد کسی انتظار را در خیمه‌های آشوب علم نمی‌کرد. پاکوبان پاکوبان، سمت می‌رسیدند در سرم آخرین ذهنیت فصل‌های متروک و اشتیاق هنوز آخرین برگ دیواری‌ بود که در خاک می‌رویید. سنگ‌هایی جدا از هم از دل زمین نپرسیده‌ بودم که اینک چرا تو اما باز کانتو ساچ‌می مارتا پلاتکو، سونیش فارگان توتم نازم کو؟ آری! این‌چنین بی‌هدف واج‌ها ناآراسته آلوده‌ی آراسته‌گی می‌شوند و من آرامش خیالی قوم‌ام را در انتهای این برگ جست‌وجو کرده‌ام. خوش‌آیند نیست؟ نه! می‌دانم. پایان شب اندوه عظیم یک تکرار است. خورشید زوج مذابی مکرر در آبی برشته‌ی فردا. فردا!؟ چه سر داشتی از آن‌شب که طلوع‌ات را تقدس اندیشه‌های بی‌پایان نام نهادی؟

شبی خواب می‌بینم که خواب‌ام را ربوده‌ای از من و پشت نور و تشعشع انتظار را به نخل‌های بی‌بار ریسه می‌کنی. شاید رسم شیدایی را از دست داده‌ام یا با لیلای شیدایی دست داده‌ام یا در پرده‌های همراهی قید این رسوم را زده‌ام. گفتم قید؟ کجای این هجواژگان ضمانت مفهوم نهفته است. من رسالت‌ام را به پایان نبرده از شاعری دست کشیده‌ام با این‌که هرگز کسی مرا به نام شعربری‌ام نخواند. من جرجیس بودم شاید در هیاهوی کتاب‌های مرصع رویا. و تکیه داده بود کسی روی مخده‌ی خیال و ورق می‌زد و ورق می‌زد و خواب بد ناکامی را آرزو داشت. من به تاخت به سمت بی‌خوابی او هجوم آورده‌ام در کتبیه‌های مستعمل شاهی که بی‌منظور ماند و تنها به قصد تماشا نگاه را هوایی می‌کرد. سَحَر شد. وای! خورشید افسانه‌ات را ناخوانده گذاشتی و افسانه‌یی را به من رساندی و دنیا سربه‌سر روی ریل مفهوم می‌چرخید. گاه‌ِ ایست، گاهِ درد، گاهِ من که بی‌شباهت‌ام به ‌آن‌چه  در دل دارم. آیا کسی بود تا از خاطرات من خاطره‌یی بسازد؟ و مفهوم را رنگ کرده، تازه و نو به حکم شب‌کلاهی مقدس بر سرتان بگذارد. آری! اگر بگذارد که من از خالی توهمِ نو حماسه‌یی بسازم، شاید در گذشته‌ی فرداهای تو تازه شوم. راه به پایان انحنا نداشت و من دل‌ام می‌سوزد برای فوج اعجازم که مجیز کسی نبود. بگذارید بی‌پرده به سمت پایان گام بردارم و جهانی را با بوسه‌یی ناگهان دشنام دهم. تقدیر من سرنوشت روزی بود که به غروبی نابخشودنی متمایل بود اگرچه من مایل بودم چون سراشیب کوهی که برشته‌گی خورشید را بر پشت خود حمل می‌کرد و می‌کند و می‌کرد… و می‌کند و می‌کرد.

پیوسته‌گی‌ها

دوشنبه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳

در زادگاه نور و شبنم و خاطره‌ام درختی روئید، تناور هم‌چون قرص ماه در آسمان خیالی‌ی چهاردهمین عابر کوچه‌های اندیشه. شناور بود روی شیروانی‌های معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار می‌داد که ردپای خود را به نقاط کوتاه‌ شده‌ی ضرب‌آهنگ بچسبانید.

حالا می‌شود در این خیابان‌ها تمام کوچه‌ها را یک‌نفس گز کرد. می‌شود در کوچه‌ها حتا به ضرب و سحر انگشت اشاره رخت مهمانی برای خانه‌های پوک و بی‌قفل و مقوایی علم کرد. می‌شود با یک نفر در چارسوق کهنه‌گی‌ خوش بود و از هر عابر خسته دلاوروارتر از بی‌گناهان ده بالا سوالی ساده هم پرسید. کدامین خانه از اندیشه‌ی دستان من امروز ویران شد؟ بگو! باید سوال را در ضمیر پنهان صفحه‌های فلزی جست‌وجو کرد وقتی که نفس‌های شما از ضرب افتاده باشد. پاسخ اما هرگز رخت نو به تن نداشته و ندارد حوصله کسی برای شنیدن حرف‌های من که به سخره گرفته‌اند سینه‌های سرخ کبوتران را هنگام که دوشاب چرک و خون در دیس به قصد تبرک یک به یک خانه‌ها را می‌کوفتیم و چنگیز خمیازه می‌کشید و استخر از لرزگام‌ اسکندر هراسیده بود.

صدایی مرا از خود بی‌خود کرد. زن گفت: بیا! هنوز سپور بی‌مروت سرخی پاییز را از کف پیاده‌رو برنداشته. تیاتر چرخیده بود و بازیگر سوم با یک استکان میان سن دنبال برگه‌یی می‌گشت. کجا؟ کجا انداختم‌اش؟ ماریا! بوی تند عرق آن‌مرد روی پیراهن تو چه می‌کند؟ افسوس. بی‌هوده می‌خواستم داغ سرد قدم‌ها را از لابه‌لای معبر مقوایی‌ام بردارم. من دیگر حتا هیچ‌کس هم نیستم. چرا که دیروز کسی هیچ بود و می‌رفت و راه می‌رفت و در راه می‌رفت و با لب‌هایش نغمه سوزناک من‌سروده را روی زمین می‌پاشید.

ای‌کاش حسرت گلی بود و می‌شد تماشایش کرد در باغ‌چه‌ی انگشتان موهون من. نه! سیاه نیست. نترس. تنها کفایت می‌کرد بازی برگه‌ها لای کتاب‌هایی که مرا از انتظاری بی‌سرانجام خمیازه می‌کشیدند. گفتم: می‌آیم. یعنی آمدم. هنوز دیر نشده و زمان مانند زبان من می‌چرخید روی گام تقدس روی گام نفیر و نفرین. روی قدم‌های صلابت روی سستی قدم‌های ساقی. روی بازی‌گرخانه و بازی و تیاتر و بُراق شده بود کسی که همه بود و هم بود و هم نبود مرا مثل نقطه‌ی آغاز سرایش یک برگ روی باقی واژه‌ها بود. و این بود در واقع هیچ نبود، جز دوغ و دوشاب پاره‌پاره‌های تن من که به هیچ‌کس شبیه نبود.

حالا تا سال‌ها و سال‌ها خواهند خواند نام مرا بر کتیبه‌های یخ زده در هزاره‌های هزار سوی هزار تاریخ که از اندوه امروز من بی‌خبر بود و مردد ماند در کبیسه‌سال این تاریخ. حالا دل کنده‌ام از روز، شب‌پره مانندی که تمام عقاید نورانی‌اش را در لابه‌لای اندام حمل می‌کند تا شاید در غیاب ماه، شاخ چنار را که از اندوه بی‌سایه‌گی می‌لرزد با سایه‌واری خرد، دست‌آورد عقایدش آشنا کند. حالا اگرچه گاهی به شکل یک غزل مکتوب می‌شوم روی گوشه‌گوشه‌ی یونجه یا کاهی که گاهی کاغذ است اما گاهی گمان می‌کنم ندامت یک عقیده آغاز رسالت رابطه‌هاست. و ربط قصه‌های تلخ آشناترین رودهای زمین بر جَرَیان موافق بادها بر بادبان این ناخدا دخلی ندارد. من مسلوط شده‌ام در میان سلول‌های خاکستری که چیزی باقی نمانده از آن‌همه شادابی که در غیرت پنهان مردان قصه خاموش بود. من بی‌ربط شده‌ام به برگه‌های کتاب، به قلم‌ها، به برگه‌های سفید، به خاطره‌ها، فکرها، به خیال دوباره‌ی رسالت، به سیاهی‌های صامت یک تقویم در کجاوه‌ی ملقوق هستی. حرف من مجیز آفرینش نیست. من نشان رسوایی یک عقیده‌ام که مصر بود و مصر ماند تا در لق‌واره‌گی‌‌ی عناصر محدود، نشان ثابت بی‌ثباتی باشد. حالا در این دقیقه‌ها ایجاب می‌کند که بمیرم.


| ترجمه به فارسی |