بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۳

من و زن‌م (بیست و سه) – دوباره و دوباره او را توصیف می‌کنم

دوشنبه, ۳۱ شهریور, ۱۳۹۳

باید دوباره زن‌م را توصیف کنم. خصوصیات او را بنویسم. چهره و صدایش را به خاطر بیاورم و او را در خاطرات‌م ثبت کنم.
زن‌م چند پیراهن یا پلیور آستین بلند دارد. اغلب آستین‌هایش آنقدر بلند هستند که تا حوالی کف دست‌ش را می‌پوشانند. من از تماشای دست‌های او در این آستین خوشم می‌آید. به نظرم حالت زنانه‌گی‌یش را لطیف‌تر و خواستنی‌تر می‌کند. زن‌م می‌گوید:
– «همینجوری بلند شدن. قصد خاصی ندارم بخدا.»
من می‌گویم:
– «می‌دونم. همین بی‌قصد بودن‌ت نشون می‌ده که خودت ذاتا دوست داری اینجوری باشن و من از همین نکته خوشم میاد.»
– «وا… یعنی چی؟ مگه لباس پوشیدن قصد می‌خواد؟»
خب. همین «وا…» گفتن‌های زن‌م یکی از نکات دلچسب و خواستنی اوست. مطمئن‌ام که همه زن‌ها از این واژه استفاده نمی‌کنند. نه اینکه آنها تعجب نکنند. نه. فقط متعجب شدن آنها کمی شبیه به حالات طبیعی مردان است. فکر می‌کنم ادای عبارتِ صوتِ تعجبی مثل «وا» مختص زنانی‌ست که ذات زنانه‌ی پُر رنگ‌تری دارند.file2443
وقتی زن‌م متجب می‌شود. یا دست کم تظاهر می‌کند که متعجب شده است یک جور خوشی، یک کیف مخصوص توی تن‌م موج می‌اندازد. احساس می‌کنم با یک موجود لطیف، معصوم، آرام و بی‌آزار طرف‌ هستم. احساس می‌کنم همان لحظه باید دستم را روی سرش بکشم… به حالت نوازش به سرش دست بکشم. او را نوازش کنم. از او دلجویی کنم و با حوصله مساله‌یی را برای او توضیح دهم.
زن‌م همین‌شکلی است. با همین نکات ریز و درشتِ بخصوص. اغلب رفتارهای او برای من مثل تعبیر احساسات و طرز فکر اوست. مثل کتاب تعبیر خواب، یا فال قهوه و تاروت می‌توانم حرکات او را توی لیستی قرار بدهم و جلو هر کدام معنا و مفهوم خاصی را بنویسم. می‌توانم تمام افکارش را بخوانم و با آنها زن‌م را قضاوت کنم؛ اما گاهی ترجیح می‌دهم از او اعتراف بگیرم؛ مثلا از او می‌پرسم:
– «تو نظرت درباره من چیه؟ دوستم داری یا نه؟»
زن‌م می‌گوید:
– «نه! زن‌ها که از مردها خوش‌شون نمیاد. این مردها هستند که باید زن‌هارو دوست داشته باشن.»
– «یعنی هیچ زنی نیست که مردی رو دوست داشته باشه؟ پس زنا واسه چی ازدواج می‌کنن؟»
– «زنا به آقایون لطف می‌کنند. همین که باهاش حرف می‌زنند و از خونه پدر خودشون و خانواده‌شون دور می‌شن و حاضر می‌شن با یه مرد یه لا قبا زیر یه سقف زنده‌گی کنن خودش بزرگترین لطف در حق اوناست.»
– «من جدی پرسیدم. مسخره‌بازی رو بذار کنار. من به بقیه زن‌ها کاری ندارم. تو نظرت چیه درباره من؟» (بیشتر…)

من و زن‌م (بیست و دو) – یک داستان عاشقانه با دریا

یکشنبه, ۳۰ شهریور, ۱۳۹۳

دریا را دوست دارم. ساحل را هم همین‌طور؛ اما هیچ‌کدامشان را بیش‌تر از زن‌م دوست ندارم. من ساحل را و دریا را با زن‌م دوست دارم. دوست دارم من و زن‌م جایی که هیچ جنبنده‌یی به غیر از چند مرغ ماهی‌خوار دیده نمی‌شود کنار ساحل قدم بزنیم. او باید چسبیده به دریا باشد. شاید خودش آن‌جا را انتخاب کرده است. او دوست دارد روی تخت‌مان بین من و دیوار بخوابد. این‌جا هم دوست دارد بین من و دریا قدم بزند. گاهی یک موج بلند دست دراز می‌کند و سعی می‌کند پای جفت‌مان را خیس کند. زن‌م از دست‌ش فرار می‌کند. من گاهی جلوِ او را می‌گیرم. سعی می‌کنم به دریا در خیس کردن پای زن‌م کمک کنم.
ما کنار دریا قدم می‌زنیم. زن‌م این‌جور وقت‌ها دوست دارد فضا را بیsad,nov08-e7868bd9d3ecd8cea165ad268cbf863d_hش‌تر رمانتیک کند. از لحظه‌های آشنایی‌مان می‌پرسد. از حال و هوای من وقتی که تصمیم می‌گرفتم با او حرف بزنم و اولین قرار را بگذارم. از اگر ها و اماهایی که ممکن بود پیش بیاید؛ مثلا می‌پرسد:
– «اگه من اون‌روز بهت می‌گفتم مزاحم‌م نشو و شاید چندتا هم فحش بهت می‌دادم تو بعدش چیکار می‌کردی گُلم؟»
در واقع زن‌م دوست دارد با جواب من میزان علاقه من را بسنجد. دوست دارد با پوست و خون درک کند که وجود او برای من چیزی مثل هوا و نفس کشیدن، یا مثل غذا و زنده‌ماندن است. زن‌ها همیشه همین‌طور هستند. سعی می‌کنند چندین و چند بار با شیوه‌های مختلف طرف‌شان را امتحان کنند. آن را از خودشان برانند تا ببیند طرف‌شان چه‌قدر روی خواسته‌ی خودش پافشاری می‌کند. تا ببیند چه‌قدر اهمیت دارند و طرف‌شان برای با او بودن حاضر است دست به چه‌کارهای عاشقانه‌ی بزرگی بزند. ممکن است چندین بار بگویند «نه!» «من نمی‌خواهم درگیر این جریان شوم» یا چیزهایی شبیه به این.
اما توی دل‌شان داستان طور دیگری‌ست. از وقتی که می‌گویند «نه» طرف‌شان زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد. نفس‌کشیدن، راه رفتن و نگاه کردن او به دقت بررسی می‌شود. به دقت نگاه می‌کنند که بعد از این «نه گفتن» چه‌طور و با چه شیوه‌ی جدیدی و با چه سماجت بی‌اندازه‌یی دوباره و دوباره و دوباره به سمت‌شان کشیده می‌شود. این سماجت به زن‌ها احساس برتری می‌دهد. پیش خودشان فکر می‌کنند با اهمیت هستند، آن‌قدر با اهمیت که مردها با آن عضلات قوی و زور و بازوی آن‌چنانی حاضرند برای به دست آوردن زنی مثل او خودشان را کوچک کنند و حتا به پای آنها بیفتند. زن‌ها از این سماجت و این‌جور عشق‌ورزی تعذیه می‌کنند.
اما خب مردها این‌طور فکر نمی‌کنند. برای آن‌ها همه چیز مثل یک معامله‌ی ساده اما بزرگ و با اهمیت است. مثل خرید و فروش و معامله یک ویلای چندصدمتری یا یک ماشین کوپه‌ی گران‌قیمت. سعی می‌کنند مالک را با پیش‌نهاد خود غافلگیر کنند. به او دوستانه پیش‌نهاد می‌کنند. ممکن است چند بار به چند روش مختلف با او صحبت کنند. حتا برای او زمانی برای فکر کردن درباره قیمت پیش‌نهادی در نظر بگیرند. مدتی صبر کنند؛ اما وقتی دو سه بار (کمی بیشتر یا کمتر) از طرف‌شان یعنی همان مالک عالی‌مرتبه جواب منفی بشنود مطمئن می‌شوند که جواب مالک به طور قطعی نه است. مالک قطعا قصد فروش ندارد. بالا بردن قیمت، یا انجام حرکات ژانگولر در مقابل او تاثیری در تصمیم قاطعانه‌ی او نمی‌گذارد. پس خیلی منطقی با قضیه کنار می‌آیند و از خیر مالک و مایملک‌ او و ‌‌آن معامله طلایی و شیرین می‌گذرند.
مردها در رفتار با زن‌ها هم همین‌طورند. یک‌بار، دوبار، ده‌بار شاید شنیدن جواب نه یا طفره رفتن و سرقرار نیامدن قابل تحمل و منطقی به نظر بیاید؛ اما بیش از این چنین رفتاری یعنی زن قصد برقراری رابطه ندارد؛ اما از آن‌طرف زن داستان هنوز در حال نیرو گرفتن و زنده‌شدن از سماجت مرد است؛ و وقتی می‌بیند که طرف مقابل‌ش پس از چندین بار «نه» شنیدن پا پس می‌کشد مطمئن می‌‌شود که عشق و علاقه‌ی مرد از اول‌ش هم کم‌رنگ، دروغین و بی‌اهمیت بوده است. با خودشان می‌گویند: (بیشتر…)

داستانک «ختنه‌سوران»

جمعه, ۲۸ شهریور, ۱۳۹۳

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «نازنین‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض می‌کنه… الان‌ش چشماش شبیه آقا محسنه. ولی بعدا رنگ عوض می‌کنه»
خانم رضوی که توی کیف دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت: «قابل این آقا کوچولو رو نداره» بعد دست‌ش را از کیف‌ش بیرون کشید و همراه آن یک پاکت رنگارنگ بیرون آمد. نیم‌خیز شد که پاکت را زیر تشک مادر و بچه بگذارد. همین که نازنین خواست بگوید «چرا زحمت کشیدید و خجالتمون دادید» و خانم رضوی در جواب بگوید «اصلا حرفشو هم نزن؛ نا قابله» بچه شروع کرد به سرفه کردن. پستان مادرش از دهان‌ش بیرون افتاده بود. هاله‌ی قهوه‌یی نوک پستان او توی سیاهی چشم‌های مریم دختر خانم شاهی افتاده بود. زیر چشمی به سفیدی شیر شتک زده روی نوک پستان زل زده بود و صدای سرفه و گریه بچه توی گوش‌ش می‌پیچید.
نازنین دست برد پستان‌ش را روی لب بچه فشار داد. سرفه بچه بند نیامده بود. طلعت خانم درآمد که: «صبر کن دختر! بذار بچه یه کم آروم بگیره. این طور که خفه‌ش می‌کنی»
خانم شاهی گفت: «شاید توی گلوش پریده باشه. بچه رو وارو بگیر توی دستات و بزن به پشت‌ش. بذار آروغ بزنه»
مریم زیر لبی به مادرش گفت: «مامان!؟ آروغ چیه؟»
خانم رضوی ادامه داد: «اصلا شاید سیر شده باشه»234688_lZgHw9nD
بچه همین‌طور یک بند سرفه‌ می‌کرد. سرخی خون توی پوست صورت‌ش دویده بود. نازنین به دل‌شوره افتاده بود و هرچه می‌کرد بچه ساکت نمی‌شد.
اکرم خانوم مادرِ نازنین تازه در اتاق را بازکرده و سینی چای را جلو مهمانان نگه داشته بود. زیر چشمی توی چشم آنان زل می‌زد و همین‌طور که احوالات آن‌ها را وارسی می‌کرد گفت: «شاید چشم‌ش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببینن آدم یه شکم بزاد»
نازنین گفت: «نه! شیر پریده گلوش.» و همین‌طور که بیش‌تر التهاب‌ش به چشم می‌آمد ادامه داد: «نمی‌دونم چرا ساکت نمی‌شه. خفه نشه بچه‌م؟!»
«این حرفا چیه مادر؟! تو تا این چیزهارو بفهمی خیلی می‌گذره«
طلعت گفت: «راست می‌گه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرم خانوم. پاشو منقل و اسپندو بیار و واسه بچه یه کم اسپند دود کن»
اکرم خانوم سینی چای را روی زمین گذاشت و بچه را از بغل نازنین گرفت. بچه را بالا و پایین و بعد وارو کرد. صورت بچه کمی روشن‌تر شد. اما هنوز گریه می‌کرد:
«این‌جوری بچه‌رو به کشتن می‌دی مادرجون»
بعد جست زد توی اتاق و با منقل و زغال بور شده برگشت. (بیشتر…)

من و زن‌م (بیست و یک) – اگر قرار بود که واقعی باشد

پنج شنبه, ۲۷ شهریور, ۱۳۹۳

زنِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناک‌ترین و دلهره‌آورترین جمله‌ی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب می‌کردم. یک جور ترس کم‌وبیش شیرین و دل‌نشین تمام وجودم را می‌گیرد. زن‌م می‌خواهد واقعی باشد. می‌خواهد یک راست بیاید و توی زندگی من زنده‌گی کند. یا طوری زندگی کند که من با بودن او زنده‌گی کنم. او می‌گوید: – «بسه دیگه. خسته شدم. تو اصلا به فکر من نیستی»
من می‌گویم: werwe
«من که روز و شب به فکرت‌ام. اگه اینجوری نبود که تا اینجا این قضیه پیش نمی‌رفت» – «من خسته شدم. وضع و اوضاع زنده‌گی مو نگاه کن. نه معلومه اسم‌م چیه، نه قیافه‌ام دقیقا معلومه چه شکلیه، صدام هم که درست نمی‌دونی چه جوریه.»
اما این‌طور نیست. من زن‌م را می‌شناسم. همه‌چیزش را می‌دانم و می‌دانم که می‌توانم با او باشم. دل‌م هم می‌خواهد اما می‌ترسم. اگر فلان شود، اگر بهمان پیش بیاید، اگر این، اگر آن و هزار فکر و خیال ریز و درشت دیگر. خیالاتی که واقعی نیستند اما ترس‌های واقعی پیش می‌آورند.
زن‌م مثل یک اتفاق نیست. همیشه فکر می‌کردم زن‌م باید از میان آسمان با رعد و برق اعلام وجود کند. آن‌وقت ارابه‌های نورانی از انتهای تاریک آسمان آرام آرام نزدیک شوند، بیایند درست بالای سر من و زن‌م از داخل آن ارابه با چهار اسب سفید پرده را کنار بزند و برایم دست تکان دهد؛ اما این‌طور نیست. زن‌م مثل اتفاق نیست. انگار او همیشه بوده، انگار آن‌طرف خیابان همیشه ایستاده بود و فقط منتظر بود که من به او نزدیک شوم. بعد بدون هیچ حرفی راه‌مان را بگیریم و برویم. بعد او بگوید: – «دیر کردی! کارت طول کشید؟»
و من بگویم: «هان؟» و ندانم که واقعا دیر کرده‌ام و ندانم که کسی را منتظر گذاشته‌ام و دوباره بگویم: – «آره آره! کارم طول کشید»
و توی خیال‌م به کاری فکر کنم که می‌بایست طول کشیده باشد ولی طول نکشیده است. چرا دیر کرده بودم؟ کدام کارم طول کشیده بود؟ و درست از چه وقت کارم شروع به طول کشیدن کرده بود؟ (بیشتر…)

من و زن‌م (بیست) – وقتی عاشق می‌شویم، عاشقِ چه می‌شویم؟

چهارشنبه, ۲۶ شهریور, ۱۳۹۳

fdgdfاز وقتی زن‌م را دیده‌ام احساس می‌کنم خودم را پیدا کرده‌ام. چیزی مثل همان اراجیف همیشه‌گی. نیمه‌ی گمشده یا نیمه‌ی نا‌تمام آدم؛ اما این‌ها نیست. من خودم را پیدا کردم. به زن‌م می‌گویم:
تو فوق‌العاده‌ترین اتفاق توی زنده‌گی من هستی. از وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم مفهوم زنده‌گی و دوست داشتن چیه و چه شکلیه.
زن‌م می‌گوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا هم کسایی رو دوست داشتی؟»
این سوال اصلی زن‌م نیست. بیش‌تر از این‌که بخواهد درباره‌ی ریز و بم گذشته‌ی من اطلاعات جمع کند، ترجیح می‌دهد با سوال‌های مختلف ابراز علاقه‌ی من به خودش را پر رنگ‌تر کند. جوری رفتار کند که من مجبور شوم با جزئیات بیشتر، با تشبیهات او به آسمان و دریا و هزار چیز درشت و ریز رمانتیک مختلف خودم را به او ثابت کنم.
– «خب به هرحال آدمه. ممکنه توی زندگی‌ش یه جاهایی از یکی خوشش بیاد. می‌دونی که! دخترا فکر می‌کنند همین‌که توی ذهن‌شون کسی رو دوست داشته باشند و با خیال داشتن اون خوش بگذرونند آب از آب تکون نمی‌خوره و وارد رابطه‌یی نشدند؛ اما به نظر من این‌جوری نیست.»
– «چشم‌م روشن. اینارو کدوم دختر بی‌شعوری بهت گفته؟»
– «کسی نگفته! من فقط حدس می‌زنم. کاری هم به کار اونا ندارم. خواستم بگم خیلی‌ها ممکنه همچین چیزایی رو تجربه کنند. توی فکر و خیال یا توی واقعیت. اینم مهم نیست. منظورم فقط تویی و اون زمان طولانی و درازی که برای رسیدن بهت گذروندم.»
– «مثلا چه راهی رو گذروندی؟»
– «مثلا تک تک آدمایی که دیدم و من به خاطر حضور اونا مجبور شدم مسیرمو حتا برای چند لحظه تغییر بدم. خوب یا بد همه اونا باعث شدند من بالاخره بعد از اینهمه سال پیدات کنم.»
– «دیگه چی؟ به به! اعتراف کن ببینم.»
– «ببین! من نیومدم اعتراف کنم یا گذشتمو بریزم این وسط. گذشته آدما به خودشون مربوطه. حتا به زن آینده‌شون هم مربوط نیست. آدم باید موقع ازدواج اونقدر به اون پختگی برسه که بتونه فرق بین گذشته خودش و حال خودش و آینده خودشو تشخیص بده. باید بفهمه که توی حال‌ش به خاطر آینده‌ی یکی دیگه قراره آینده‌ی خودشو هم تغییر بده.»
– «خب آره. باید ازدواج کرد و آینده رو تغییر داد دیگه.»
– «همیشه فکر می‌کردم کی می‌بینمت. کی برای اولین بار تورو زیارت می‌کنم.»
زن‌م توی حرف‌م می‌پرد:
– «خجالت‌م ندین تورو خدا. زیارت‌تون قبول باشه. خخخ»
– «حالا که پر رو شدی اصلا نمی‌گم چجوری عاشق‌ت شدم.»
– «اوه اوه غلط کردم. تورو خدا بگو. شوخی کردم. بگو می‌خوام بدونم بدون من بهت بیش‌تر خوش می‌گذشت یا الان؟»
– «برای این‌که تورو پیدا کنم نمی‌دونستم کجا رو باید بگردم. باید تورو توی خیابون پیدا کنم؟ یا توی پس‌کوچه‌های شهر؟ یا توی دخترای جور و واجوری که می‌اومدن و می‌خواستن خودشونو جای تو جا بزنن.» (بیشتر…)

من و زن‌م (نوزده) – عصر میلاد

سه شنبه, ۲۵ شهریور, ۱۳۹۳

به چند هزار سال برگشته‌ایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختان سرپناهی نامطمئن ساختم. زن‌م اما هنوز با من است. من در زیر نور سفید دایره‌ی نادیدنی به شکار می‌روم. چوب‌دستی را از آن‌قدر به سنگ‌ها کوبیدم تا نیزه‌ی تیزی از آب در آمد. با همان چوب‌دست به شکار می‌روم. پشت گوزن‌ها و آهوها کمین می‌کنم، نشانه می‌گیرم و چوب‌دست‌م را پرتاب می‌کنم.
زن‌م نزدیک چشمه، حوالی سرپناه‌مان مشغول جمع‌آوری دانه‌های گیاهی خوراکی‌ست. برگ‌ها را زیر و رو می‌کند، توی چاله‌ها و لانه‌های حیوانات ریز و درشت دست می‌جنباند و دامن‌ش را از دانه‌های خوش‌بو و خوراکی پر می‌کند. زن‌م همان‌جاست که برای اولین بار از سوسک‌ها و حشرات موذی می‌ترسد. چهره‌اش در هم می‌رود؛ با اکراه و ترس و چند احساس بد عجیب و غریب دیگر دست دراز می‌کند و دانه‌یی را از روی زمین بر می‌دارد. ناگهان حشره‌ی مرموزی به جای دانه‌یی خوراکی در دست او جاخوش می‌کند. این عادت ترسیدن از این‌جور حیوانات از همان‌جا با او مانده است. نمی‌دانم. شاید چند باری او را گزیده باشند. شاید مارها از این‌که او لانه‌شان را وارسی کرده برایش اخم کرده‌اند و دندان‌ نشان‌ش داده باشند. زن‌م از همان موقع از این‌چیزها واهمه دارد. این ترس با او مانده است. همین‌طور با او آمده است تا هزاره‌ی چندم میلاد.
یادم رفت بگویم. آن‌موقع‌ها هم هزاره‌ی من بود. هزاره‌ی میلادِ پیش از میلاد. شکار را دوست نداشتم؛ اما وقتی گرسنه‌ای، چاره‌یی نیست. فصل آب‌ها شروع شده است. انگار همیشه همین‌موقع‌هاست که غذا کم‌یاب می‌شود. وقتی خورشید دیگر هیچ‌وقت روی نک آن قله دیده نمی‌شود و مسیرش را عوض می‌کند. درست همین وقت‌هاست که غذا کم‌یاب می‌شود. درخت‌ها لخت می‌شوند. تن‌شان چروک بر می‌دارد. نزدیک کوه که رفته بودم سوراخ بزرگی را دیدم. بعد‌ها قرار است به این‌جور چیزها بگویند غار؛ اما حالا مهم نیست. مهم این‌ است که توی آن خبری از آب آسمان نیست. زن‌م آن‌جا احساس بهتری دارد. دست‌کم آن‌جا از شر حیوانات چشم‌نورانی در امانیم.
چند تکه سنگ تیز بر می‌دارم و روی دیوار برای زن‌م نقاشی می‌کشم. او می‌خواهد بداند که با حیوانات چه می‌کنم. چه‌طور به شکار می‌روم و چه‌طور شکار می‌کنم. نیزه‌ام را چه‌طور پرتاب می‌کنم و کجا کمین می‌کنم. (بیشتر…)

داستان کوتاه «پله‌ها»

دوشنبه, ۲۴ شهریور, ۱۳۹۳

پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشه‌ی خیابان جدا می‌شد، به حالت محزونی در هوا می‌رقصید و سعی می‌کرد دست به دستِ باد از جاذبه‌ی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شد مدام از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها زوزه می‌کشید و ره‌گذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردن‌هایی که میان یقه‌ی لباس‌شان مخفی شده بود به تعجیل به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند.
این سمتِ پنجره، شاهرخ دست‌هایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آن‌سوی اتاق می‌رفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشه‌ی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیاده‌روِ آن‌سوی خیابان نگاه می‌کرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا می‌زد. صدای باران روی سقف حلبی می‌ریخت و از آن‌جا سردرگم به سمت ناودان سر می‌خورد و به صدای شرشر آب گل‌آلود جوی خیابان اضافه می‌شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد همین صدای باران بود و یا گه‌گاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند می‌شد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم می‌ریخت. وسط اتاق شاهرخ همان‌طور که دست‌ش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت:
«بالاخره راه‌ش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همان‌طور آن‌جا ایستاده؟»
منیژه بدون این‌که سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت:
«از سر جایش تکان نخورده. همین‌طور به پنجره زل زده و چشم از پنجره‌ برنمی‌دارد.»
«خوب به صورت‌ش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچ‌وقت او را ندیده‌ای یا با او برخورد نداشته‌ای؟»
«این چه حرفی‌ست که می‌زنی؟ من باید چه برخوردی با او داشته باشم؟ قبلاً هم که گفتم، اصلا تا به حال او را ندیده‌ام»milan_stairway
«این که نمی‌شود. نه من او را بشناسم، نه تو او را. آن‌وقت میان این‌همه پنجره بیاید و به پنجره‌ی خانه‌ی ما خیره شده باشد. این با عقل آدمی‌زاد جور در می‌آید؟»
«اصلا معلوم هست تو چه فکری در مورد من کرده‌ای؟ چرا امشب بی‌خود پاپی من شده‌ای؟ عوض این حرف‌ها بلند شو، برو پایین از خودش بپرس چرا آن‌جا ایستاده؟»
«من؟ هرگز این‌کار را نمی‌کنم. نمی‌خواهم پیش خودش خیال کند این‌قدر اهمیت داشته که خودم را برای ملاقات با او به زحمت انداخته‌ام. من که با او کاری ندارم، او اگر خیلی مشتاق دیدن ماست بیاید و زنگ درِ‌مان را به صدا در بیاورد. من که دیگر به او فکر نمی‌کنم. همین حالا تو هم از جلو آن پنجره کنار برو. بی‌خود آن‌جا ایستاده‌ای و به چه چیزی نگاه می‌کنی؟»
«خب این‌را آرام‌تر بگو. بی‌خود و بی‌جهت دعوا راه می‌اندازی. من هم به اندازه‌ی تو از این موضوع نگران هستم ولی نباید این نگرانی باعث شود که رابطه‌ی بین من و تو بهم بخورد و یا کدورتی بینمان ایجاد شود»
آن‌وقت منیژه با یک بغل کنجکاوی از کنار پنجره آمد و کمی آن‌طرف‌تر روی تشک‌چه‌ی کنار دیوار نشست. سرش را که کج کرد یه دسته مو از بین موهایش جدا شد و روی چشم‌هایش قرار گرفت. بعد انگشت سبابه‌اش را میان مو پیچاند و زیر چشمی به شاهرخ که گوشه‌ی اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره شد و گفت:
«عصر که تو سر کارت بودی خواستم پرده‌ی پنجره‌ها را گردگیری کنم که ناخواسته چشم‌م به‌ش افتاد. حتما برای تو هم پیش آمده، بدون مقدمه احساس می‌کنی بین ده-بیست نفر آدم سنگینی‌ی نگاه کسی روی صورت و تن‌ت می‌لغزد، آن‌وقت به صرافت پیدا کردن صاحب آن نگاه می‌افتی و در در اولین نگاه شناسایی‌ش می‌کنی.»
منیژه سکوت کوتاهی کرد، آب دهان‌ش را پایین داد و ادامه داد:
«از همان اول که چشم‌‌م به هیبت‌ش خورد دل‌‌م شور افتاد. برای همین نیم‌ساعت بعد بلند شدم و دوباره از سر پنجره نگاه کردم که مطمئن شوم از آن‌جا رفته و خیال‌‌م راحت شود. آخر هنوز سنگینی وجود او را از پشت دیوار و پنجره احساس می‌کردم. انگار او آن‌طرف خیابان ایستاده بود و مدام با نگاه‌‌ش به سمت من و خانه‌مان تیراندازی می‌کرد. وقتی نگاه کردم انگار یک سطل آب یخ را روی سرم خالی کرده باشند احوالات‌‌م بدتر شد. هزار جور فکر عجیب و غریب توی سرم می‌چرخید. کِی کِی می‌کردم که تو زودتر از راه برسی. دیدی که! همان اول هم به تو گفتم جریان چیست.» (بیشتر…)


| ترجمه به فارسی |