بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۳

داستانک «ختنه‌سوران»

جمعه, ۲۸ شهریور, ۱۳۹۳

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «نازنین‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض می‌کنه… الان‌ش چشماش شبیه آقا محسنه. ولی بعدا رنگ عوض می‌کنه»
خانم رضوی که توی کیف دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت: «قابل این آقا کوچولو رو نداره» بعد دست‌ش را از کیف‌ش بیرون کشید و همراه آن یک پاکت رنگارنگ بیرون آمد. نیم‌خیز شد که پاکت را زیر تشک مادر و بچه بگذارد. همین که نازنین خواست بگوید «چرا زحمت کشیدید و خجالتمون دادید» و خانم رضوی در جواب بگوید «اصلا حرفشو هم نزن؛ نا قابله» بچه شروع کرد به سرفه کردن. پستان مادرش از دهان‌ش بیرون افتاده بود. هاله‌ی قهوه‌یی نوک پستان او توی سیاهی چشم‌های مریم دختر خانم شاهی افتاده بود. زیر چشمی به سفیدی شیر شتک زده روی نوک پستان زل زده بود و صدای سرفه و گریه بچه توی گوش‌ش می‌پیچید.
نازنین دست برد پستان‌ش را روی لب بچه فشار داد. سرفه بچه بند نیامده بود. طلعت خانم درآمد که: «صبر کن دختر! بذار بچه یه کم آروم بگیره. این طور که خفه‌ش می‌کنی»
خانم شاهی گفت: «شاید توی گلوش پریده باشه. بچه رو وارو بگیر توی دستات و بزن به پشت‌ش. بذار آروغ بزنه»
مریم زیر لبی به مادرش گفت: «مامان!؟ آروغ چیه؟»
خانم رضوی ادامه داد: «اصلا شاید سیر شده باشه»234688_lZgHw9nD
بچه همین‌طور یک بند سرفه‌ می‌کرد. سرخی خون توی پوست صورت‌ش دویده بود. نازنین به دل‌شوره افتاده بود و هرچه می‌کرد بچه ساکت نمی‌شد.
اکرم خانوم مادرِ نازنین تازه در اتاق را بازکرده و سینی چای را جلو مهمانان نگه داشته بود. زیر چشمی توی چشم آنان زل می‌زد و همین‌طور که احوالات آن‌ها را وارسی می‌کرد گفت: «شاید چشم‌ش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببینن آدم یه شکم بزاد»
نازنین گفت: «نه! شیر پریده گلوش.» و همین‌طور که بیش‌تر التهاب‌ش به چشم می‌آمد ادامه داد: «نمی‌دونم چرا ساکت نمی‌شه. خفه نشه بچه‌م؟!»
«این حرفا چیه مادر؟! تو تا این چیزهارو بفهمی خیلی می‌گذره«
طلعت گفت: «راست می‌گه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرم خانوم. پاشو منقل و اسپندو بیار و واسه بچه یه کم اسپند دود کن»
اکرم خانوم سینی چای را روی زمین گذاشت و بچه را از بغل نازنین گرفت. بچه را بالا و پایین و بعد وارو کرد. صورت بچه کمی روشن‌تر شد. اما هنوز گریه می‌کرد:
«این‌جوری بچه‌رو به کشتن می‌دی مادرجون»
بعد جست زد توی اتاق و با منقل و زغال بور شده برگشت. (بیشتر…)

داستان کوتاه «پله‌ها»

دوشنبه, ۲۴ شهریور, ۱۳۹۳

پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشه‌ی خیابان جدا می‌شد، به حالت محزونی در هوا می‌رقصید و سعی می‌کرد دست به دستِ باد از جاذبه‌ی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شد مدام از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها زوزه می‌کشید و ره‌گذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردن‌هایی که میان یقه‌ی لباس‌شان مخفی شده بود به تعجیل به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند.
این سمتِ پنجره، شاهرخ دست‌هایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آن‌سوی اتاق می‌رفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشه‌ی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیاده‌روِ آن‌سوی خیابان نگاه می‌کرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا می‌زد. صدای باران روی سقف حلبی می‌ریخت و از آن‌جا سردرگم به سمت ناودان سر می‌خورد و به صدای شرشر آب گل‌آلود جوی خیابان اضافه می‌شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد همین صدای باران بود و یا گه‌گاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند می‌شد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم می‌ریخت. وسط اتاق شاهرخ همان‌طور که دست‌ش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت:
«بالاخره راه‌ش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همان‌طور آن‌جا ایستاده؟»
منیژه بدون این‌که سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت:
«از سر جایش تکان نخورده. همین‌طور به پنجره زل زده و چشم از پنجره‌ برنمی‌دارد.»
«خوب به صورت‌ش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچ‌وقت او را ندیده‌ای یا با او برخورد نداشته‌ای؟»
«این چه حرفی‌ست که می‌زنی؟ من باید چه برخوردی با او داشته باشم؟ قبلاً هم که گفتم، اصلا تا به حال او را ندیده‌ام»milan_stairway
«این که نمی‌شود. نه من او را بشناسم، نه تو او را. آن‌وقت میان این‌همه پنجره بیاید و به پنجره‌ی خانه‌ی ما خیره شده باشد. این با عقل آدمی‌زاد جور در می‌آید؟»
«اصلا معلوم هست تو چه فکری در مورد من کرده‌ای؟ چرا امشب بی‌خود پاپی من شده‌ای؟ عوض این حرف‌ها بلند شو، برو پایین از خودش بپرس چرا آن‌جا ایستاده؟»
«من؟ هرگز این‌کار را نمی‌کنم. نمی‌خواهم پیش خودش خیال کند این‌قدر اهمیت داشته که خودم را برای ملاقات با او به زحمت انداخته‌ام. من که با او کاری ندارم، او اگر خیلی مشتاق دیدن ماست بیاید و زنگ درِ‌مان را به صدا در بیاورد. من که دیگر به او فکر نمی‌کنم. همین حالا تو هم از جلو آن پنجره کنار برو. بی‌خود آن‌جا ایستاده‌ای و به چه چیزی نگاه می‌کنی؟»
«خب این‌را آرام‌تر بگو. بی‌خود و بی‌جهت دعوا راه می‌اندازی. من هم به اندازه‌ی تو از این موضوع نگران هستم ولی نباید این نگرانی باعث شود که رابطه‌ی بین من و تو بهم بخورد و یا کدورتی بینمان ایجاد شود»
آن‌وقت منیژه با یک بغل کنجکاوی از کنار پنجره آمد و کمی آن‌طرف‌تر روی تشک‌چه‌ی کنار دیوار نشست. سرش را که کج کرد یه دسته مو از بین موهایش جدا شد و روی چشم‌هایش قرار گرفت. بعد انگشت سبابه‌اش را میان مو پیچاند و زیر چشمی به شاهرخ که گوشه‌ی اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره شد و گفت:
«عصر که تو سر کارت بودی خواستم پرده‌ی پنجره‌ها را گردگیری کنم که ناخواسته چشم‌م به‌ش افتاد. حتما برای تو هم پیش آمده، بدون مقدمه احساس می‌کنی بین ده-بیست نفر آدم سنگینی‌ی نگاه کسی روی صورت و تن‌ت می‌لغزد، آن‌وقت به صرافت پیدا کردن صاحب آن نگاه می‌افتی و در در اولین نگاه شناسایی‌ش می‌کنی.»
منیژه سکوت کوتاهی کرد، آب دهان‌ش را پایین داد و ادامه داد:
«از همان اول که چشم‌‌م به هیبت‌ش خورد دل‌‌م شور افتاد. برای همین نیم‌ساعت بعد بلند شدم و دوباره از سر پنجره نگاه کردم که مطمئن شوم از آن‌جا رفته و خیال‌‌م راحت شود. آخر هنوز سنگینی وجود او را از پشت دیوار و پنجره احساس می‌کردم. انگار او آن‌طرف خیابان ایستاده بود و مدام با نگاه‌‌ش به سمت من و خانه‌مان تیراندازی می‌کرد. وقتی نگاه کردم انگار یک سطل آب یخ را روی سرم خالی کرده باشند احوالات‌‌م بدتر شد. هزار جور فکر عجیب و غریب توی سرم می‌چرخید. کِی کِی می‌کردم که تو زودتر از راه برسی. دیدی که! همان اول هم به تو گفتم جریان چیست.» (بیشتر…)

داستان کوتاه «میثم»

پنج شنبه, ۲۰ شهریور, ۱۳۹۳

تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری که نمی‌شد به‌شان گفت بالای چشم‌تان ابروست. اگر هم می‌گفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند.
وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همین‌طور بود. بُرشی که ترم بالایی‌ها بر اساس روابط خودشان داشتند، هیچ کس دیگری نداشت. راحت سر به سرِ استاد می‌گذاشتند و استاد هم با آنها راحت بود. نه می‌شد با آنها رفاقت کرد و نه سر به سرشان گذاشت. چون استاد با چند توپ و تشر و نمره‌ی پایین جبران می‌کرد. دوران خدمت سربازی هم همین‌طور بود. پایه‌بالایی‌ها قلدر بودند و منِ تازه‌وارد همیشه مظلوم و معصوم. حالا هم که توی مدرسه به حکم دبیر کلاس ریاضی نشسته‌ام اوضاع‌م همین‌طورست.10823
اما نمی‌دانم دلیل‌ش چه بود از همان دوران ابتدایی تا همین حالا هر وقت که در مدرسه و در آن اجتماعات کوچک آن‌قدر می‌گذشت که می‌توانستم وارث رفتار، عادات و قدرت قدیمی‌ها باشم همه‌چیز بهم می‌ریخت. تمام هم‌دوره‌یی‌های من تو سری‌خورده، مظلوم و بی‌دست و پا بودند. در مقابل تمام دانش‌آموزان کلاس اولی و تازه‌واردی که می‌آمدند قُلدری می‌کردند. شما که غریبه نیستید؛ من و دوستان‌م هم حسابی ازشان حساب می‌بردیم. دوران دانشگاه و خدمت هم همین‌طور بود. حالا هم که کارمند دولت شده‌ام و در دبیرستان دولتی تدریس می‌کنم وضع و اوضاع‌م نسبت به دبیرهای سابقه‌دار آموزش و پرورش همین‌طور است. بدبختانه با این ۷-۸ سال سابقه‌ی کاری نسبت به خانم رحیمی که هنوز مهر مدرک‌ش خشک هم نشده آدم بی‌تجربه‌یی به حساب می‌آیم. نمی‌توانم این اوضاع را گردن خودم بیندازم و خودم را مقصر بدانم. چون حالا توی این چند سال به راز این موضوع پی برده‌ام. شرایط کاری من و درسی که تدریس می‌کنم طوری‌ست که با تمام دانش‌آموزان دبیرستان سر و کله می‌زنم و از کلاس اولی تا کلاس چهارم متوسطه جزء دانش‌آموزان من به حساب می‌آیند. اوایل سال تحصیلی وقتی که دانش‌آموزان راهنمایی پا به دبیرستان می‌گذارند در همان روزهای اول با زد و خورد و دعوایی که با چند کلاس بالاتر از خودشان راه می‌اندازند حد و حدود خودشان را تعیین می‌کنند و تا آخر سال آن حدود پابرجا می‌ماندو حیوانات هم تقریبا همین‌طورند. مثلا شیرها و ببرها، گاهی حتا برای اثبات قدرت خودشان آن‌قدر زخم برمی‌دارند که یکی از طرفین نزاع یا هردوی آنها می‌میرند و قدرت نصیب بقیه می‌شود. اصلا خصوصیت نرها همین‌ است. همه دوست دارند برتر از دیگران باشند و اگر نتوانند برتری خودشان را ثابت کنند چه می‌شود؟ می‌شوند نوچه‌ها و هوادار کسی که صاحب قدرت است. نتیجه‌ی این دعواهای کودکانه هم همین است. آن سال اولی که در دعوا شکست می‌خورد علاوه بر شکست باید انگ شر و شوری و بدنامی را تا پایان تحصیلات‌ش در آن مدرسه تحمل کند. و این جدای بدنامی‌ست که احتمالا از طریق مدیر و ناظم به گوش والدین‌ش می‌رسد.
نمونه‌ش میثم بود. قد و قامت بلند و درشتی داشت. از هم‌سن و سالان خودش یک سر و گردن بلندتر بود. اما همان روز اولی که پایش به دبیرستان رسید، سرِ آب خوردن از آب‌خوری با چند دانش‌آموز سال چهارمی درگیر شد و کار به کتک‌کاری و دخالت ناظم و بعد حضور والدین‌ش کشید. حدود میثم از همان روز مشخص شد. در مقابل قدرت و اعتباری که سال چهارمی‌ها داشتند باید کوتاه می‌آمد. چون فقط ناظم والدین او را به مدرسه خواسته بود. او خودش را بازنده‌ی این جریان می‌دانست. چون بین دوستان‌ش هم بی‌آبرو شده بود. جریان کتک خوردن از پدرش توی مدرسه پیچیده بود و از شرم این موضوع نمی‌توانست بر بلند کند.
راست‌ش آقای اکبری ناظم مدرسه از جریان با خبر بود و از اصلاح آن چند سال چهارمی نا امید شده بود. به همین خاطر والدین آنها را خبر نکرده بود. این شد که وقتی میثم به سال دوم رسید چند دانش‌آموز تازه واردی که احتمالا در مدرسه راهنمایی کسی بودند و بین بچه‌ها برو و بیایی داشتند با میثم درگیر شدند. شروع کننده‌ی درگیری میثم بود. می‌خواست خاطره‌ی مغلوب شدن سال پیش‌ش را برای سال اولی‌ها تکرار کند و حداقل بتواند پیش آنها سری بلند کند. اما میان درگیری به یاد خاطره‌ی سال پیش افتاد و کتک مفصلی که در خانه خورده بود. به همین خاطر کوتاه آمد و سیلی محکمی از جواد، یکی از دانش‌آموزان سال اولی خورد. توی چشم‌هایش نگاه کرد و با غرولند دور شد. اگر می‌خواست حتما از پس هرسه‌شان بر می‌آمد. دل‌ش می‌خواست به آنها می‌گفت: «اگر جرأت دارید زنگِ آخر دم در وایسین» ولی می‌ترسید که خبرچینی کنند و به جای آنها ناظم دم در انتظارش را بکشد و باز همان شود که از آن فراری بود. (بیشتر…)

داستان کوتاه «یک شب برفی»

یکشنبه, ۱۶ شهریور, ۱۳۹۳

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیاده‌روها از کفش‌شان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر می‌شد. وقتِ خواب رفیعی بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دست‌هایش را گرم می‌کرد. گفت:
«چای می‌خوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا می‌چسبه. هان؟ نظرت چیه؟»
محمدپور شانه‌یی بالا انداخت:
«بَدُم نیست»
از توی روزنامه‌های باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواس‌ش گرم جدول بود و مداد را لای انگشت‌هایش تکان می‌داد. رفیعی دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و ته‌شان کرد که چند قطره آب داخل‌شان سرازیر شود. بالای بخاری گرم‌شان کرد و با تفنن داخل‌شان چای ریخت:
«چه‌قدر دل‌م می‌خواست الان می‌زدم بیرون و تو خیابونا پرسه می‌زدم. این‌قدر که پاهام یخ‌ کنند و لباس‌م رنگِ برف بشه»
استکان‌ها را روی میز گذاشت.537988_xRbbBN2E
محمدپور یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. رفیعی ادامه داد:
«اما حیف که نمی‌شه. دیشب که شیفت نبودم عین خیال‌م هم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش می‌شد قید همه‌چیزو بزنم و برم تو خیابون»
استکان خودش را نیم‌دور روی میز چرخاند. خودش هم می‌دانست که هرگز این‌کار را نمی‌کند. فقط آرزوی این لحظه‌ش این بود. استکان‌ش را برداشت؛ روی طاقچه‌ی کنار بخاری جا داد و دوباره با دست‌هایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید:
«بدجوری سرد شده. ولی می‌چسبه. آره. من که از زمستون بیش‌تر از تابستون و بقیه فصل‌ها خوش‌م می‌یاد. چاره‌ی سرما یه دست لباسِ گرمه. اما گرما چاره نداره. تو چی؟»
«هان؟ با منی؟ من چی؟»
«می‌گم از سرما خوش‌ت می‌یاد یا گرما؟»
یک قلپ از چای‌ش را با سر و صدا هورت کشید. یادش آمد قند ندارد. چند حبه قند از توی کمد پیدا کرد.
رفیعی گفت: «تابستون بهتره. آره! گمونم گرما بهتر باشه»
«متولد بهار یا تابستونی؛ نه؟»
«خرداد. ۱۷ خرداد»
«همون! بی‌خود نیست. شماها یه چیزی تون می‌شه»
«چرا نمی‌ری بخوابی؟ من جات بیدار نمی‌مونم‌ها»
«مگه دیوونه‌م تو این هوا بخوابم؟ حیفِ این برق که بخواد توی خواب‌م بباره»
«خودت بهتر می‌دونی. چند ساعت دیگه بهت می‌گم»
«گورِ بابای خواب. فقط هوا بدجوری دونفره‌ست. نفرِ دوم مارو باش که نشسته و داره جدول حل می‌کنه»
«پس انتظار داری چه‌کار کنم؟»
«هیچی بابا! ولش… تو زن و بچه هم داری؟»
«زن آره. ولی بچه نه»
«چرا بچه نداری؟ حوصله‌ نداری؟»
«نه! هنوز وقت‌ش نشده. خیال داریم سالِ دیگه یکی بیاریم»
«یک حبه قند را توی دهان‌ش گذاشت و ته استکان‌ش را بالا آورد. قند هنوز نرم نشده بود. قرچ‌قرچ خُردش کرد؛ استکان را آب کشید و روی جا ظرفی گذاشت: (بیشتر…)

این گله‌ی بدون گوسفند

چهارشنبه, ۱۲ شهریور, ۱۳۹۳

بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این می‌ترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که می‌شناختم نقاب بردارند و چهره‌ی واقعی‌شان، گرگ درون‌شان را ببینم. از این می‌ترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.

داستان کوتاه «یک جفت چشم بادامی خیس»

چهارشنبه, ۱۲ شهریور, ۱۳۹۳

خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبه‌خاتون» از باغ خانه‌ی او که به دامنه‌ی شیطان‌کوه مشرف می‌شد، ‌آمد؛ کوچه‌های گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر ‌خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانه‌ی «حاج‌رحیم» رسید. آن‌وقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجره‌ی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند.
هر روز صبح چشم‌های حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز می‌شد و به گوشه‌ی ترک خورده‌ی سقف اتاق خیره می‌شد. درست زیر سقف عکس جوانی‌ او قرار داشت که عکاسِ‌ باغ جلو باغ ملی‌ِ سابق از او انداخته بود. توی عکس به نظر می‌آمد که پیراهن سیاه‌اش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آن‌را به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش‌ پاشنه بخواب. دست‌هایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دست‌اش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانه‌ی چشم‌هایش می‌رسید و حسابی صورت‌اش را پر می‌کرد، توی لنز دوربین زل زده بود. پایین عکس درست جایی که او یکی از پاهایش را کج گذاشته بود، یک کلاغ دیده می‌شد که مثل او گنگ و گیج به دوربین نگاه می‌کرد.a
حاج رحیم این عکس را دوست داشت و از آن به عنوان یکی از یادگارهای دوران جوانی‌اش سخت نگهداری می‌کرد. هر روز صبح بعد از این‌که چشم‌هایش را باز می‌کرد نگاه‌ش به این عکس گره می‌خورد، لحاف را از روی خودش کنار می‌زد و از روی مبل اتاق پذیرایی بلند می‌شد. کمی به خودش کش و قوس می‌داد و ناگهان مثل این‌که چیزی به یادش افتاده باشد، لحظه‌یی بی‌حرکت می‌شد. درد ناجوری از زیر کمرش، کمی بالاتر از جایی‌که همیشه کمربندش را می‌بست شروع می‌شد و تا گردن‌ش بالا می‌رفت و دوباره پایین می‌آمد. آن‌وقت از روی درد لب‌هایش را می‌گزید و صبر می‌کرد تا این درد، دست از سرش بردارد. آهسته آهسته و با احتیاط به سمت توالت می‌رفت و دست و روی‌ش را می‌شست. دندان مصنوعی‌‌ش را از داخل لیوان روی طاقچه‌ی روشویی برمی‌داشت، آن‌را زیر آب می‌گرفت و در دهان‌ش جا می‌انداخت. کمی بعد وقتی که کاملاً خواب از سرش می‌پرید پیراهن راه‌راه خاکستری‌ و سفیدش را می‌پوشید، شلوار اتو شده‌ی سیاه‌‌ش را از پاهایش بالا می‌کشید و کمربند چرمی که سال پیش از بازار رضا مشهد خریده بود را دور کمرش محکم می‌کرد. بعد جلو آینه می‌ایستاد، دستی به موهای تنک‌ش می‌کشید، کلاه لبه‌دارش را روی سرش میزان می‌کرد، عصایش را از کنار جاکفشی بر می‌داشت و از خانه بیرون می‌زد.
عصازنان و آرام آرام از کوچه پایین می‌رفت به سر خیابان کارگر که می‌رسید سرش را بالا می‌گرفت و از همان‌جا به صف نانوایی سنگک نگاه می‌کرد. بعد خودش را روی سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌کشید و بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به صف نانوایی اضافه می‌شد. آن‌وقت با یک نان سنگک تازه، همه‌ی راهِ آمده تا نانوایی را برمی‌گشت. در این مدت، زن او «راضیه» از خواب بلند می‌شد و سماور را علم می‌کرد. پس از آن سفره‌ی صبحانه را با کمی پنیر بدون نمک، عسل و دو استکان چای گوشه‌ی اتاق پهن می‌کرد و منتظر می‌ماند تا حاج‌رحیم عصازنان نان داغ نانوایی را سردِ سرد اما تازه به سر سفره برساند. آن‌‌وقت هم که حاج رحیم به خانه می‌رسید لباس خانه‌اش را به تن می‌کرد و دست آخر به سفره‌ی صبحانه اضافه می‌شد. بعد هر دو بدون اینکه لام تا کام باهم حرفی بزنند صبحانه‌شان را  لابه‌لای صدای پارازیت‌ رادیو می‌خوردند.
در ده-دوازده سال اخیر این تقریبا ثابت‌ترین حالت شروع کردن روز آن‌ها بود. یعنی همیشه تمام مراحل انجام این‌کار بدون هیچ‌گونه تغییری انجام می‌شد. هردوی آن‌ها میان پیری، بین هفتاد و هشتاد ساله‌گی دست و پا می‌زدند. روزهای جوانی‌شان را با حوصله گذرانده بودند و تمام سهمیه آرد زنده‌گی‌شان را بیخته بودند. حالا بعد از این‌همه مدت که از جوانی‌شان می‌گذشت کاری جز آویختن الک به دیوار نداشتند و چقدر بی‌حوصله به الک و آرد بیخته‌شده‌ زنده‌گی‌شان نگاه می‌کردند.
***
سال‌ها پیش وقتی که ‌رحیم تازه پشت لب‌‌ش سبز شده بود مادرش چادر به سر و چاقچور به پا ظرف یک‌هفته شیرینی راضیه را برای او خورد. اما رحیم تا قبل از مراسم عقد که تازه آن‌موقع صورت و صدای راضیه را دیده و شنیده بود هیچ ذهنیتی در مورد او نداشت. تنها شب قبل از مراسم وقتی که همه‌ی اهل خانه خواب هفتمین پادشاه را می‌دیدند، پاورچین پاورچین خودش را به حوض توی حیاط رساند و آن‌قدر به کاشی‌های حوض خیره شد و چشم‌هایش را ریز و درشت کرد تا بالاخره شکل دختری که قرار بود از فردا زن او بشود در ذهن‌ش مجسم شد.
نزدیک صبح وقتی که پدر رحیم برای نماز صبح او را بیدار می‌کرد رحیم طوری وانمود کرد که تازه از خواب بلند شده، ولی اصلا آن شب خواب به چشم‌هایش نیامده بود. توی رخت‌خواب وقتی که چشم‌هایش را می‌بست یاد دوتا چشم بادامی می‌افتاد که توی حوض دیده بود. همان دو چشمی که یک رشته موی بلند از روی آن‌ها رد می‌شد و در کاشی شکسته‌ی لب حوض گم می‌شد. آن‌شب آن‌قدر به این چشم‌ها فکر کرده بود که اصلا نفهمید چه‌طور نجس شد. موقع نماز از روی خجالت یا ترس اصلا نتوانست به پدرش بگوید که وقت نجسی نمازش قبول نمی‌شود و همان‌طور با نجاست نمازش را علم کرد.

فردای آن شب حوالی غروب وقتی که آخوند خطبه‌ی عقد آن‌ها را خواند و برای سلامتی آن‌ها و اهل مجلس چند صلوات گرفت همه از اتاق عقد بیرون رفتند و رحیم برای اولین بار با یک دختر تنها شد. آن‌هم دختری که از این به بعد زن او به حساب می‌آمد. اول از هم خجالت می‌کشیدند، ولی رحیم زودتر خجالت‌ش را کنار گذاشت و شروع کرد به حرف زدن با راضیه. تازه آن‌موقع بود که فهمید از او ده‌سالی بزرگ‌تر است. آن‌وقت ته دل‌‌ش حسابی قرص شد. دست برد روبنده‌ی راضیه را از روی صورت‌ش کنار زد، اما هر چه‌قدر که توی صورت راضیه دنبال آن دوتا چشم بادامی خوشگل و آن رشته مویی که دیشب توی حوض دیده بود گشت فایده‌ای نداشت. (بیشتر…)

داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»

دوشنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۳

تو دماغی حرف می‌زد. نفس‌ش را توی سینه حبس کرده بود و بیرون می‌داد. گاهی یک قلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌ش فرو می‌کرد. آخرش بعد از چند ثانیه ته مانده‌ی دود را با خست توی هوا فوت میکرد. میله‌ی نازک را از توی سوراخ شمعک بخاری بر می‌داشت، هنوز سرخ بود و احتمالا خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو می‌کرد. میله صدایش در می‌آمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب می‌افتاد و تکه‌های ریزی از میله جدا می‌شد و توی آب حرکت می‌کرد. دست‌ش را بالا می‌آورد و خوب براندازش می‌کرد و آن‌وقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست می‌کرد. چند بار محکم به آن‌جا می‌کوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو می‌برد:
«اون موقع هم تعمیرگاه داشتم. یعنی اون‌جا کار می‌کردم. ولی خب حالی‌م بود چی به چیه. همه‌چیز دستِ من بود. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من به‌شون می‌دادم. صاب‌کارم همه‌ش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر می‌زد و زودم بر می‌گشت. نفهمیدم زندگی‌ش چه‌جوری می‌گذشت»
لوله‌ی کاغذی را گذاشت درِ دهن‌ش و گفت:
«بیا جلو»
میله‌ی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاک سر سنجاق کشید. از توی لوله‌ی کاغذی آن‌قدر دود کشید که نفس‌ش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جایش گذاشت. هوفت‌هوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تو دماغی و از تهِ حلق‌ش گفت:
«کاری نداریم. خلاصه زد و یه دختره ماشین‌ش خراب شد. به ماشین‌ش نمی‌اومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود»
ته مانده‌های دود را توی هوا فوت کرد.
abandoned-room-video-id462939357«یه مانتو تن‌ش  بود که تا فیهاخالدون‌ش معلوم بود. اصلا اگه تن‌ش نبود بهتر بود. ماشین‌ش هم که عروسک. قرمزِ جگری، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشین‌ش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین پایین گذاشت کلِ تعمیرگاه حواس‌شون پرت شد. با خودم گفتم: «بدو که خدا روزی‌تو رسونده. اگه دیر بجنبی می‌قاپن‌ش. سریع جستم بیرون.»»
دست برد که میله را بردارد. دل‌دل می‌کرد:
«سرشون داد کشیدم: حواس‌‌تون به کارتون باشه. الکی یه نفرو شستم و گذاشتم خشک شه. اون پشت‌ش به من بود. هی! آخ آخ‌ آخ.»
میله را بیرون کشید؛ هوفت هوفت و دوباره سرجایش گذاشت.
«شیش دونگ حواس‌م به‌ش بود. وقتی داد زدم، دست‌ش اومد که همه‌کاره‌ی اون‌جا من‌ام. من‌م رفتم جلو. گفتم: سلام، فرمایشی داشتین؟ خلاصه. ماشینو خوابوندم ولی خودش اصلا پا نمی‌داد. اومدم شوخی کنم ضایع‌م کرد. گفتم «من اگه تورو زمین نزنم از خودت کم‌ترم. اشک‌تو در میارم» لب‌خند زدم و شروع کردم پرت و پلا گفتن. زن‌ها روی حرف خیلی حساس‌اند. گفت: «کی بیام؟» گفتم: «نمی‌شه. سرم شلوغه» اون‌م عجله داشت. انگار با کلفت‌ش حرف می‌زد. دستوری حرف می‌زد. آخرش دید که راه نداره، شماره‌شو داد و گفت: «زنگ بزنین میام می‌برم‌ش؛ فقط زودتر» گفتم: «ای به چشم. روی تخم چشمام» تخم چشمام رو غلیظتر گفتم. بدش اومد. گفتم «هر کاری باشه براتون می‌کنیم» آخرشو پر رنگ‌تر گفتم. باز فهمید. بدش اومد. جا خورد. اخماشو تو هم کرد و رفت.» (بیشتر…)


| ترجمه به فارسی |