بایگانی برای مهر, ۱۳۹۳

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, ۸ مهر, ۱۳۹۳

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

۹۳/۴/۲۴

بدون نظر »

من و زن‌م (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

شنبه, ۵ مهر, ۱۳۹۳

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و زن‌م جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورت‌ش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راست‌ش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلم‌موها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی به قلم‌مو و وسایل تخصصی نیست.
زن‌م یک بار آب دهان‌ش را قورت می‌دهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه می‌کند:
–  «دیر شد. بسه بیا بریم»
handsاین‌را من گفته بودم. زن‌م جواب نمی‌دهد. به‌جایش اخم‌هایش را توی هم می‌کند و جدی‌تر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره می‌شود:
– «ببین چه‌‌قدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»
زیبایی زنِ من ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابه‌لای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونه‌هایش و یا خطوط ضخیم مژه‌هایش و سیاهی هاله‌ی دیدنی چشم‌هایش نیست. وقتی حرف می‌زند، وقتی که لب‌هایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع می‌کند و بعد از فلان کلمه باز نگاه می‌دارد زیبا می‌شود. وقتی حواس‌ش جمع نیست، یا تمام حواس‌ش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهره‌اش جذاب می‌شود. «زیبایی» این کلمه‌ی عجیب و غریب در زن‌م معنا پیدا می‌کند. انگار قبل از زن‌م این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بی‌معنی، پرت و نابخشودنی بوده‌ است.
همیشه آرایش کردن زن‌ها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوه‌تر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوق‌العاده‌یی دارد.
زن‌م البته خودش خوب می‌داند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب می‌دهد و تنهاترین تصویر قابل بازتاب‌ش اوست، مُهرِ «زیباست!» زن‌م پای زیبایی او جا خوش می‌کند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواس‌م کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک می‌شود. نه این‌که مشکوک باشد، فقط دل‌ش می‌خواهد با حرف‌هایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گشاد حالات ریز و درشت زن‌م را زیر نظر می‌گیرم. زن‌م می‌گوید:
– «خیلی خُب. اومدم. این‌قدر واسه‌م اخم نکن»
– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات می‌کنم»
– «آخه نگاه کردن داره؟ چی‌چی رو نگاه می‌کنی؟ که مثلا چه‌جوری رژ می‌زنم؟»
– «یه جورایی آره. خوشگل می‌شی وقتی آرایش می‌کنی. یعنی خوشگل‌تر می‌شی. چون قبل‌ش هم خیلی خوشگل به نظر می‌اومدی.»
– «آره! خیلی. یکی من خوشگل‌م، یکی خاله قوروباغه»
این یعنی زن‌م هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایی‌یش را به رخ‌ش نکشیده‌ام. (بیشتر…)

۴ نظرات »

من و زن‌م (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

پنج شنبه, ۳ مهر, ۱۳۹۳

اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم می‌پرسم:
– «به نظرت تو چی داشتی که من عاشق‌ت شدم؟»
– «منم می‌خوام همینو بدونم. همیشه ازت می‌پرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمی‌دی»
– «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکل‌ت استثنائی‌ترین چیزیه که دیدم یا اخلاق‌ت خوبه یا مثلا تُن‌ صدات عاشقانه است و این‌جور چیزها. می‌خوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهم‌تر از همه با تو بمونم؟»
زن‌م انگشت اشاره‌اش را توی موهایش فرو می‌برد و چند بار دور انگشت‌ش می‌پیچد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند. آب دهانش را پایین می‌دهد و مِن و مِن کنان حرف خاصی برای گفتن ندارد.
می‌گویم:
– «می‌دونی؟ یه جایی توی زنده‌گی به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم آدم جدیدی برای خودم پیدا کنم. مدتی تنها بودم و هیچ خبری از تو نبود. دل‌م می‌خواست تو یا یه کسی مثل تو توی زنده‌گی‌م می‌اومد.»
زن‌م با این‌که سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد اما از روی حسادت گوشه لب‌ش را می‌جود:
– «مطمئن نیستم که بخوام این‌جور چیزا رو بشنوم. فکر کنم ناراحتم می‌کنه»
– «خب شاید درست‌ش هم همین باشه که طرفین از گذشته همدیگه سوال نکنن تا وقتی که خود طرف بخواد به گذشته‌ش نگاه کنه و به چیزی اعتراف کنه. الان من تو شرایطی هستم که می‌خوام اعتراف کنم.»
– «پس اول خوب فکراتو بکن بعد. اگه ناراحت شدم و باهات قهر کردم نیای بگی چراها؟»
– «قهر نمی‌کنی. تو باید به حرفام گوش کنی. چون توی دنیا این فقط تو بودی که تونستی جنبه با من بودنو داشته باشی. الانم می‌خوام سخنرانی کنم. فقط اولش بگم هدفم اینه که آخرش بهت بگم تو بهترین بودی؛ و هستی. فقط همین.»
زن‌م جواب نمی‌دهد. خودش را سرگرم نشان می‌دهد. ولی از درون نیرویی مثل آهنربا آماده‌ی جذب حرف‌ها و واژه‌هاست.
– «داشتم اینو می‌گفتم که از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. نمی‌تونم با آدم جدیدی اخت بگیرم و این منو خیلی اذیت می‌کرد. گاهی به این فکر می‌کردم که برگردم به گذشته و آدمای زنده‌گی قبلی خودم رو یکی یکی بنشونم جلو خودم و سبک و سنگین‌شون کنم. یکی‌شون رو انتخاب کنم و دوباره برم روزای خوب قبلی رو بسازم؛ اما می‌دونی؟ هیچ‌کدوم از اون آدما دیگه هیچ جذابیتی برام نداشتند. نه قیافه‌شون، نه حرکات و رفتارشون و نه حتا جاذبه‌یی که بتونه منو به اونا وصل کنه. انگار اصلا اون آدمایی نبودند که من می‌شناختم. ترجیح می‌دادم دیگه هیچ‌کدومشونو نبینم. ای‌کاش می‌شد یه روز از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم دونه دونه اون آدما دیگه یا وجود ندارند یا اصلا نمی‌تونن خودشونو بهم نشون بدن. هنوزم نمی‌دونم چرا. ولی اغلب همین حس من توی اون به اصطلاح معشوقه‌ها هم وجود داشت. با این تفاوت که اونا فکر می‌کردند هنوز می‌شه روی من حساب کرد. من حاضر بودم هرکاری که لازمه انجام بدم تا دیگه هیچ ردی ازشون توی زنده‌گی‌م نبینم. ولی اونا طوری که انگار بدون مقدمه و بدون برنامه‌ریزی قبلی به نظر بیاد سرشونو از توی سوراخ سمبه‌های زنده‌گی‌م بیرون می‌آوردن. چرا یه خداحافظی نمی‌تونه رابطه‌ی آدمارو از هم قیچی کنه؟ نمی‌خوام به جریان کتاب شازده‌کوچولو و داستان اهلی کردن اشاره کنم. چون اگرم اهلی کردنی در کار بود، به جاش یه موقعی اون حس جاشو با وحشی‌کردن عوض می‌کرد. منِ اهلی‌ شده‌ی دستِ یه معشوق، بعد از فهمیدن واقعیت کثیف درون‌شون وحشی می‌شدم. می‌تونستم هر لحظه بپرم و اونا رو نابود کنم.»
– «خب می‌خواستی از اول نری سمت‌شون. تقصیر خودت بود. می‌خواستی چشماتو باز کنی.» (بیشتر…)

یک نظر »

من و زن‌م «بیست و چهار» – بوسه و بوسیدن با چشم‌های باز

سه شنبه, ۱ مهر, ۱۳۹۳

هر چه‌قدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من زن‌م را با چشم‌های باز می‌بوسم. زن‌م اما از این موضوع لذت نمی‌برد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از این‌که بوسیدنی باشد لذت می‌برد. او دوست دارد که دوست‌داشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانه‌وار او را دوست بدارم. برای هر بار دیدن او دست و پا بزنم؛ و مهم‌تر از همه این‌که وقتی او را می‌بوسم چشم‌هایم را ببندم.
زن‌م می‌گوید:
– «تو وقتی منو برای اولین بار بوسیدی چشماتو نبستی. چرا؟»
من جوابی ندارم. نه برای این‌که بخواهم سر به سرش بگذارم. فقط جواب خاصی ندارم. نمی‌دانم چه بگویم. هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که یک چیز فرعی مثل باز نگه داشتن یا بستن چشم‌ها آن‌هم موقعی که عملا لب‌ها در بوسیدن نقشی کلیدی بازی می‌کنند چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد. به نظر من باز بودن یا بستن چشم‌ها اهمیتی ندارد. زن‌م اما این‌طور فکر نمی‌کند. او می‌گوید:
– «تو اگه واقعا عاشق من بودی موقع بوسیدن چشم‌هاتو می‌بستی. عاشق‌ وقتی عشق‌شو می‌بوسه به هیچ‌جا نگاه نمی‌کنه.»
من می‌گویم:
tumblr_lgkms1myej1qen74yo1_500– «چه ربطی داره؟ من شاید دوست داشته باشم موهاتو تو اون لحظه نگاه کنم یا زل بزنم تو چشمات. ربطی به هم ندارنا.»
بوسیدن از نظر زن‌م یک حرکت کاملا عاشقانه است. یک عاشق از نظر او با هنرنمایی‌یش در بوسیدن، عشق واقعی خودش را به معشوق ثابت می‌کند؛ اما مردها این‌طور نیستند. تقریبا مطمئن‌ام هیچ مردی حتا به این موضوع فکر نکرده است. از نظر مردها بوسه و بوسیدن صرفا یک حرکت مربوط به رابطه جنسی است. اگر مردی به بوسیدن اکتفا می‌کند و بعد از بوسیدن مثل یک جنتلمن برای معشوق‌اش آرزوی خوش‌بختی می‌کند و تا قرار بعدی او را تنها می‌گذارد، صرفا به این خاطر است که نمی‌توانسته رابطه جنسی خودش را بیش‌تر به جلو ببرد. در واقع به خاطر محدودیت‌های موجود در برابر خواسته خودش مقاومت کرده، یا به به طور موقت به بوسیدن اکتفا کرده است. حتا احتمال دارد مثل ضرب‌المثل یک مو از خرس کندن این بوسه‌ی به ظاهر عاشقانه را به عنوان غنیمت با خودش به خلوت یادآوری خاطرات ببرد. (بیشتر…)

یک نظر »

| ترجمه به فارسی |