بایگانی برای مهر, ۱۳۹۳

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, ۸ مهر, ۱۳۹۳

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن: «آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.
۲۴/۴/۹۳

من و زن‌م (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

شنبه, ۵ مهر, ۱۳۹۳

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و زن‌م جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورت‌ش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راست‌ش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلم‌موها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی به قلم‌مو و وسایل تخصصی نیست.
زن‌م یک بار آب دهان‌ش را قورت می‌دهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه می‌کند:
–  «دیر شد. بسه بیا بریم»
handsاین‌را من گفته بودم. زن‌م جواب نمی‌دهد. به‌جایش اخم‌هایش را توی هم می‌کند و جدی‌تر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره می‌شود:
– «ببین چه‌‌قدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»
زیبایی زنِ من ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابه‌لای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونه‌هایش و یا خطوط ضخیم مژه‌هایش و سیاهی هاله‌ی دیدنی چشم‌هایش نیست. وقتی حرف می‌زند، وقتی که لب‌هایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع می‌کند و بعد از فلان کلمه باز نگاه می‌دارد زیبا می‌شود. وقتی حواس‌ش جمع نیست، یا تمام حواس‌ش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهره‌اش جذاب می‌شود. «زیبایی» این کلمه‌ی عجیب و غریب در زن‌م معنا پیدا می‌کند. انگار قبل از زن‌م این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بی‌معنی، پرت و نابخشودنی بوده‌ است.
همیشه آرایش کردن زن‌ها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوه‌تر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوق‌العاده‌یی دارد.
زن‌م البته خودش خوب می‌داند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب می‌دهد و تنهاترین تصویر قابل بازتاب‌ش اوست، مُهرِ «زیباست!» زن‌م پای زیبایی او جا خوش می‌کند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواس‌م کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک می‌شود. نه این‌که مشکوک باشد، فقط دل‌ش می‌خواهد با حرف‌هایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گشاد حالات ریز و درشت زن‌م را زیر نظر می‌گیرم. زن‌م می‌گوید:
– «خیلی خُب. اومدم. این‌قدر واسه‌م اخم نکن»
– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات می‌کنم»
– «آخه نگاه کردن داره؟ چی‌چی رو نگاه می‌کنی؟ که مثلا چه‌جوری رژ می‌زنم؟»
– «یه جورایی آره. خوشگل می‌شی وقتی آرایش می‌کنی. یعنی خوشگل‌تر می‌شی. چون قبل‌ش هم خیلی خوشگل به نظر می‌اومدی.»
– «آره! خیلی. یکی من خوشگل‌م، یکی خاله قوروباغه»
این یعنی زن‌م هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایی‌یش را به رخ‌ش نکشیده‌ام. (بیشتر…)

داستان کوتاه «سیاه‌گالش»

جمعه, ۴ مهر, ۱۳۹۳

نخستین باری که داستان او را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچ‌کس میل نداشت درباره‌ی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که  با ریش‌سفیدها می‌نشست و سر صحبت را درباره‌ی او باز می‌کرد یا سعی می‌کرد به شیوه‌ی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه می‌شد که آن‌ها تمایلی به صحبت کردن درباره‌ی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده می‌کشانند. توی چشم‌هایشان که زل می‌زد ترس و وحشت بخصوصی را می‌دید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. یا حالت چشم‌هایشان طوری بود که انگار به خاطره‌ی دور و ترس‌ناکی خیره شده‌اند. همه‌ی این‌چیزها به جای این‌که ذره‌یی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه می‌کرد. شب‌ها همین‌طور که توی تخت غلت می‌زد هیکل سیاه و ردای بلند او به چشم‌ش می‌آمد و صدای ماغ گوزن‌ها و گاوها از توی گوش‌هایش می‌گذشتند. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس می‌کرد و همین‌طور که پایش را بر چوب‌های خشک و علف‌ها می‌گذاشت به دنبال گوزن ماده‌یی توی سیاهی‌ها سر تفنگ‌ش را می‌چرخاند. بعد از ترس چشم‌هایش را باز می‌کرد و سعی می‌کرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند.

1456698964284506تابستان آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. خنکی مخصوص و بوی خیس پاییز را می‌شد از لابه‌لای نفس‌های تابستان احساس کرد. پسر بیست سالی داشت. اما نسبت به سن‌ش قد و هیکل درشت و اندام ورزیده‌یی داشت. ریش و سبیل صورت‌ش را تیغ می‌انداخت و موهایش همیشه مرتب و شانه کرده بود. اما بر خلاف ظاهر او در درون نوعی کسالت همیشه‌گی و یک‌نواختی در جریان بود. روزها برای او همیشه به یک منوال و شیوه شروع می‌شد و در پایان شب به شیوه تکراری تمام می‌شد.
پدر او در زمان کودکی مرده بود و سال‌ها او و مادرش به عنوان هم‌دم و یاور یک‌دیگر در کنار هم زنده‌گی می‌کردند. اما از زمستان گذشته و بعد از مرگ مادرش تنها دل‌خوشی او از دنیا هم کم‌رنگ و ناپدید شده بود. تمام روز را توی قهوه‌خانه‌یی که از توی حیاط خانه‌شان تیغه انداخته و درآورده بودند می‌گذراند و با چاق کردن غلیان و چایی بردن جلو چند مشتری مچاله شده و زوار درفته روز را به شب می‌رساند. گاهی روی نیم‌کت چوبی جلوِ دکان می‌نشست و به سراشیب جاده که از پایین به جاده‌ی اصلی کشیده می‌شد نگاه می‌کرد و گاهی رد نگاه‌ش از سربالایی جاده می‌گذشت و لای درختان سرو جنگلی (!) و آبی نم‌گرفته‌ی آسمان محو می‌شد. گاهی بی‌آن‌که ملتفت باشد جلوِ منقل زغال خیره به سرخی زغال‌ها خیره می‌ماند و افکار مختلف از ذهن‌ش می‌گذشت. آیا تمام افسانه‌ها و داستان‌هایی که شنیده بود واقعیت داشت؟ نمی‌توانست به خودش بقبولاند که همه‌ی آشنایان‌ش و تمام کسانی که می‌شناخت بر اساس یک‌سری قواعد مشخص زند‌‌ه‌گانی را طی کرده و به پیری رسیده‌اند. همین علی‌گدا با این‌که هیچ دندانی به دهان نداشت و موقع حرف زدن روی لب‌هایش کف غلیظی می‌نشست آیا به طریق معمولی زنده‌گی کرده و به این‌جا رسیده بود؟ چه رازی در میان بود که با داشتن یک مزرعه‌ی کوچک و چند گاو لاغر و مریض هرچندسال راهی حج می‌شد و وضع زنده‌گی‌یش به‌تر از همه‌ی اهالی بود؟ آیا تا پایان عمر با همین غلیان چاق کردن و چایی بردن جلو این و آن می‌توانست آینده‌یی مانند او بسازد؟
روی‌هم‌رفته اوضاع درهمی داشت و حالا هم که هوای عاشقی به مشام‌مش خورده بود، بیش از پیش خودش را تنها و بی‌کس احساس می‌کرد. نه کسی را داشت که درباره‌ی دختر مورد علاقه‌ش با او صحبت بکند، نه می‌دانست باید چطور پا پیش بگذارد و زنده‌گی جدیدی را شروع کند. تنها چیزی که او را آرام می‌کرد و برای اوضاع درهم او نوعی تسلیت به حساب می‌آمد داستان‌ها و افسانه‌های مختلف درباره «سیاگالش» بود. پیش خودش حساب کرده بود که شاید بتواند با دیدن سیاگالش اوضاع‌ زنده‌گی‌یش را سر و سامان ببخشد و با کمک جادویی که از او می‌گیرد نان و نوایی به هم بزند و زنده‌گی جدیدی بسازد. شاید می‌توانست بخت و اقبال خفته‌ی خود را بیدار کند و سعادت و خوش‌بختی برای مدتی هم که شده به او روی خوش نشان دهد.
گاهی که فرصت مناسبی پیش می‌آمد و پیرمردها و ریش‌سفیدهای سیاهکل توی قهوه‌خانه‌ش وقت می‌گذراندند سرصحبت را باز می‌کرد و با اشتیاق به دهان چروکیده مردها زل می‌زد تا شاید چیز تازه‌یی درباره سیاگالش دستگیرش شود. صحبت را با شکار قرقاول و پرندگان شروع می‌کرد و از گوشت لذیذ شکار پرنده‌ی تازه تعریف می‌کرد و وقتی پیرمردها به سر ذوق می‌آمدند از شکار گوزن و سیاگالش حرف می‌زد. این‌قدر درباره‌ی او کنجکاو بود که کوچکترین صحبتی او را به یاد سیاگالش می‌انداخت و از وسوسه‌ی دیدن او در تمام تن‌ش لرزه‌ی مخصوصی جریان پیدا می‌کرد. چندبار سربسته تصمیم خودش را با دوستان و اهالی مطرح کرد اما انگار کسی مایل نبود مثل او پی چیزی این‌قدر غیر معمول را به تن‌ش بمالد و با او همراه شود. با این‌که همه با جدیت از سیاگالش حرف می‌زدند و داستان‌های او را طوری تعریف می‌کردند که انگار خودشان به چشم دیده‌اند، اما وقتی که صحبت دوباره دیدن او به میان می‌آمد شانه خالی کرده و از ادامه‌ی بحث جلوگیری می‌کردند. آیا رازی درمیان بود؟
توی داستان‌ها آمده بود که اگر شکارچی توی جنگل بیش از نیاز خودش شکار کند یا به دامی یا حیوانی آزار برساند سیاگالش در هیأت یک مرد بلندبالای سیاه‌پوش به او پیش‌آمد می‌شود و اگر شکارچی خیلی خوش‌شانس باشد ممکن است مهمان سیاگالش شود و از پلوی او بخورد. همان پلویی که از دو دانه‌ی برنج ری می‌کرد و در دیگی به اندازه‌ نصف تخم‌مرغ پخته می‌شد و هرکس هرچه‌قدر از آن می‌خورد تمام نمی‌شد. بعد شکارچی از شکار خودش تعریف می‌کرد و سیاگالش از او قول می‌گرفت که درباره‌ی او به کسی چیزی نگوید و دست از شکار کردن و اذیت و آزار حیوانات بکشد و در عوض به او یک مشت برنج و مقداری کلپر و چیزهای دیگر می‌داد که اگر شکارچی آن‌ها را با آذوقه‌ی خودش مخلوط می‌کرد هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند و برکت به زنده‌گی‌یش وارد می‌شد. (بیشتر…)

به سوی بهشت

پنج شنبه, ۳ مهر, ۱۳۹۳

روز بیست و هفتم ماه مِی همین‌که خواستم روزنامه‌ی صبح و بطری شیری را که پشت در خانه کز کرده بود بردارم چشم‌م به یک برگه کاغذ افتاد که با حروف درشت قرمز روی آن درج شده بود: «اطلاعیه مهم!»
با بی‌میلی روزنامه را زیر بغل‌م زدم و مشغول خواندن اطلاعیه شدم. لِیسی که سر میز صبحانه مشغول رتق و فتق امور و چیدن میز بود گفت:
«اوه عزیزم! مهم‌ترین خبر امروز چیه؟»
بطری شیر و روزنامه را با احتیاط کنار میز گذاشتم:
«نمی‌دانم! هنوز به تیترها نگاه نکردم»
آن‌وقت اطلاعیه را طرف لیسی گرفتم و گفتم:
«عزیزم! بالاخره قانون جدید دولت تصویب شد. به زودی جمعیت کشور به نصف کاهش پیدا می‌کند. این عالی نیست؟»
لیسی لحظه‌یی سرش را بلند کرد و به چشمان‌م خیره شد. لبخند روشنی روی لب‌هایش جوانه زد و همان‌طور که شیشه‌ی مربای توت‌وحشی را درون ظرف خالی می‌کرد گفت:
«از این به‌تر نمی‌شود. تا چند وقت دیگر به تمام آرزوهایمان می‌رسیم»
و بعد مثل این‌که چیزی به خاطرش آمده باشد اضافه کرد:
«اوه فرانک! کوچولوی من! دل‌م برایت تنگ می‌شود و اصلا دل‌م نمی‌خواهد که از تو فاصله بگیرم. به همین خاطر چند روز پیش تصمیم خودم را گرفتم. دوست دارم من ‌را زیر درخت سیب حیاط خودمان چال کنی. برای این‌که همیشه چشم‌ت به درخت بیفتد و خیال شیطنت را از سرت بیرون کنی.»
گفتم: «اما ما که هنوز تصمیم نگرفته‌ایم کدام‌مان قصد مردن داریم. من باید…»
لیسی میان حرف‌م پرید: «فرانک! خواهش می‌کنم. این همیشه آرزوی من بود. تو که نمی‌خواهی قلب کوچک من‌ را بشکنی. می‌خواهی؟»
جواب ندادم. تلویزیون را روشن کردم و با تفنن مشغول صرف صبحانه شدم. مربای توت زیر زبان‌م مزه کرد. لیسی در پخت مربا و شیرینی ذوق و سلیقه‌ی قابل ستایشی داشت. گفتم:
«یادت باشد حتما چند شیشه‌ی بزرگ مربا برای‌م درست کنی. دست‌پخت تو فوق‌العاده است. مطمئنا بدون مربای توت صبحانه بهم نمی‌چسبد.»
لیسی که مشغول قورت دادن لقمه بود با تکان دادن سر و چند صدای نامفهوم حرف‌م را تصدیق کرد. بعد گفت:
«فرانک! امشب خانم و آقای سیمون، مسیو برژیت و دوست‌م ناتالی را برای شام دعوت می‌کنم. حتما باید به خاطر این قانون جدید یک مهمانی راه بیندازیم. فکرش را بکن. فقط چند وقت دیگر فرصت برای مهمانی دادن داریم.»
بعد لحظه‌یی به گوشه‌ی میز خیره شد و زیر خنده زد و وقتی حسابی از خندیدن سیر شد میان سرخی صورت‌ش و نم کم‌رنگی که روی شیشه‌ی چشم‌هایش افتاده بود، لب‌هایش را باز کرد و گفت:
«فرانک! فرانک! بی‌چاره خانواده سیمون. آخر آن‌ها با آن بچه‌ی کوچک‌شان جزو خانواده‌هایی با اعضای فرد هستند. فکر کن که چه دعوایی بین‌شان راه می‌افتد. یک لحظه چشم‌ت را ببند و تصور کن: خانم سیمون می‌گوید بچه را تو باید با خودت چال کنی و آقای سیمون زیر بار نمی‌رود. آن‌وقت حتما خانم جارو را بر می‌دارد و دنبال سیمون می‌کند. بی‌چاره آقای سیمون! با آن شکم گنده‌ش مجبور است از دستِ زن خپل و چاق‌ش دور تا دور اتاق بِدَود.»
لیسی دوباره زد زیر خنده و من هم حسابی خنده‌م گرفت. آخر دیدن چهره‌ی مظلوم و بی‌چاره‌ی سیمون آن‌هم با آن اخلاق گندش واقعا تماشایی‌ست. واقعا که بعضی از اوقات با آن غرور مسخره‌ش کفرم را در می‌آورد. امیدوارم خودِ سیمونِ بزرگ تصمیم مردن را بگیرد. دوست دارم این چند سال زنده‌گی‌ی باقی‌مانده را بدون او تجربه کنم.

***

teaحوالی غروب کم‌کم سر و کله‌ی مهمان‌ها پیدا شد. نخست مسیو برژیت با عصایش از راه رسید و طبق معمول خودش را روی مبل کنار پنجره ولو کرد. بعد هم ناتالی رسید و قبل از رسیدن خانم و آقای سیمون با حرف‌های مسخره‌ش حسابی حوصله‌ی همه‌مان را سر برد. طبق معمول حسابی به خودش رسیده بود و معلوم بود که جلو آینه مدت‌ها ایستاده و سعی کرده خودش را جذاب‌تر از همیشه جلوه دهد. قضیه این‌جا جالب می‌شد که او به مسیو برژیت علاقه‌ی فراوانی داشت و سعی می‌کرد که هرطور شده نظر او را به خودش جلب کند. اما از قرار معلوم هنوز موفق نشده بود چراکه مسیو برژیت معمولا با جواب‌های سربالا به ناتالی جواب می‌داد و این موضوع عطش ناتالی را بیش‌تر می‌کرد. این بین تنها من از تماشای رقابت این‌ دو بی‌حوصله می‌شدم. لیسی هم که همیشه به حالت دل‌سوزی سعی می‌کرد به ناتالی دل‌داری بدهد و طوری وانمود کند که در غیاب او مسیو برژیت جویای حال اوست.
لیسی کیک پای‌سیب را با شش فنجان قهوه روی میز گذاشت و همین اتفاق ساده کمی حال و هوای اتاق و موضوع صحبت‌ها را عوض کرد.  به پای‌سیب اشاره کردم و گفتم:
«شیرینی‌پزی لیسی واقعا فوق‌العاده‌ست. ولی متاسفم که اعلام کنم تا چند روز دیگر که لیسی از دنیا برود آرزوی دوباره خوردن این کیک به دل همه‌مان می‌ماند.»
همه زدند زیر خنده. بعد آقای سیمون گفت:
«البته من در این عذاب با شما سهیم نیستم. چون‌که من هم چند روز دیگر قصد مردن دارم. به همین جهت گمان نمی‌کنم در عالم مرده‌گان دوری از کیک و شیرینی چندان سخت و ناگوار باشد. وانگهی حتما در آن‌جا بهترین نوع شیرینی و کیک پیدا خواهد شد.»
ناتالی با خنده‌ی کنایه‌آمیزی گفت:
«من می‌توانم برای افرادی که قصد مردن ندارند هرچه‌قدر که بخواهند کیک و شیرینی درست کنم. مسیو برژیت شما تا به حال کیک توت‌فرنگی من را امتحان نکرده‌اید. مطمئن‌م اگر کمی از آن بخورید دیگر هیچ‌وقت لب به کیک و شیرینی دیگران نمی‌زنید.»
لیسی که عمیقا مشخص بود حالت درون‌ش با احوالات صورت‌ش هماهنگی ندارد به ناتالی زل زد و با این‌که سعی می‌کرد با حسرت به او خیره شود اما به طور مشخص دل‌سوزی از چشم‌هایش چکه کرد و گفت:
«حتما عزیزم. من اعتراف می‌کنم که آش‌پزی تو از من به‌تر است. من همیشه آرزو داشتم دست‌پختی مثل دست‌پخت تو داشته باشم.»
مسیو برژیت کمی از کیک چشید و گفت: «اما مادام! گمان نمی‌کنم به‌تر از این بشود پای سیب درست کرد.»
برای این‌که بحث را عوض کنم بی‌مقدمه گفتم: «آقای سیمون! من از تبصره‌های قانون جدید اطلاع ندارم. آیا دولت برای خانواده‌هایی که تعداد اعضای‌شان عدد فردی‌ست تبصره یا قانون خاصی وضع کرده است؟»
آقای سیمون گفت: «منظور شما را متوجه نشدم. اما این قانون ربط چندانی به تعداد خانوار ندارد. این قانون به صورت مستقیم به زوج‌ها اشاره کرده است. یعنی این‌که یکی از زوجین موظف هستند ظرف ۱۵ روز کاری آینده که از فردا شروع خواهد ‌شد به صورت داوطلبانه حداقل یک‌نفرشان را برای مردن انتخاب و معرفی کنند.»
ناتالی گفت: «یعنی افرادی که هنوز ازدواج نکرده‌اند از این قانون مستثنی هستند؟ بله؟ اوه خیال‌م راحت شد. در این مورد چیزهایی می‌شنیدم، اما هنوز مطمئن نشده بودم.»
بعد با لبخند شیطنت‌آمیزی به مسیو برژیت زل زد و گفت:
«مسیو برژیت! این عالی نیست؟ در این جمع تنها من و شما به طور قطع اجازه‌ی زنده ‌ماندن داریم.»
لیسی گفت:
«پس تکلیف کسانی که از هم‌سرشان جدا شده‌اند چه می‌شود؟ آیا باز هم لازم است یکی از آن‌ها خودش را برای مردن معرفی کند؟»
آقای سیمون که مشغول قورت دادن تکه‌ی بزرگی از کیک بود و نمی‌توانست درست صحبت کند با حرکت دست کمی وقت خواست اما مسیو برژیت از فرصت استفاده کرد و با لبخند موزیانه‌یی جواب داد:
«تا جایی که من مطلع هستم افرادی که شش ماه از تاریخ متارکه‌شان گذشته باشد جزو افراد مجرد محسوب شده و از این قانون مبرا می‌شوند. جالب‌تر این‌که اگر کسی بعد از تصویب قانون ازدواج کند طبق تبصره‌ی موجود می‌بایست یک‌ماه بعد از تاریخ ازدواج یکی از زوجین خود را برای مرگ آماده کند. واقعا که قانون فوق‌العاده‌یی است.»
خانم سیمون گفت:
«البته که همین‌طور است. به هرحال دیر یا زود همه‌مان ریق رحمت را سر می‌کشیم. این لطف بزرگی‌ست که دولت در حق ما کرده. این طور نیست جورج؟»
آقای سیمون گفت:
«درست است عزیزم. مطمئن‌ام این به‌ترین راهی است که می‌تواند تو را خوش‌بخت کند. فکرش را بکن بعد از مرگِ من، چه زنده‌گی دل‌چسبی در انتظار تو خواهد بود؟»
ناتالی گفت:
«اوه آقای سیمون! شما تصمیم مردن را گرفته‌اید؟ حدس می‌زدم. من و فرانک هم تصمیم گرفته‌ایم که من از این دنیا بروم. راستی شما چه روزی را برای مردن انتخاب کرده‌اید؟ من که خیلی مشتاق مردن هستم. در همین هفته کار را تمام می‌کنم. دوست دارم بدانم بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد. وانگهی باید در بهشت یک خانه‌ی کوچک برای خودمان دست و پا کنم. دوست ندارم وقتی فرانک به من ملحق شد مدت زیادی آواره باشیم.»
آقای سیمون گفت:
«نه خانم! بهشت که آواره‌گی ندارد. مطمئن باشید به محض ورود می‌توانید خانه‌ی فوق‌العاده‌یی را که در لحظه در ذهن خود متصور می‌شوید تصاحب کنید… من کمی کار عقب مانده دارم که باید حتما قبل از مرگ انجام بدهم. امیدوارم در بهشت شما را ملاقات کنم.»
مسیو برژیت گفت:
«از کجا مطمئن هستید که هر دو در بهشت ساکن خواهید شد؟ شاید خداوند به خاطر گناهانی که مرتکب شده‌اید شما را به سمت جهنم راه‌نمایی کند.»
آقای سیمون گفت:
«نه آقا! این چه حرفی‌ست که می‌زنید. من از صمیم قلب اطمینان دارم که در بهشت خواهم بود. وانگهی فکر نمی‌کنم خداوند بخواهد کسی را در جهنم مجازات کند. از این‌ها گذشته من از کشیش اسمیت شنیده‌ام که جهنم چیزی شبیه به تَرْکه‌یی‌ست که معلم بالای سر شاگرد می‌گیرد تا او را از ترس کتک خوردن به درس ترغیب کند. بله! البته که ما در بهشت خواهیم بود.»
ناتالی گفت: «شما را به خدا دیگر بس است. چه قدر حرف مردن را می‌زنید. لیسی تو اصلا فکرش را کرده‌یی که ممکن است چه‌طور از دنیا بروی؟ مطمئنی که برایت دردآور نخواهد بود؟»
خانم سیمون گفت: «فکرش را نکن عزیزم! دولت به این موضوع هم فکر کرده است. از فردا بطری‌های ویژه‌یی در فروش‌گاه‌ها عرضه می‌شود که حاوی شهد یا شربت مخصوصی موسوم به «شربت زنده‌گی»‌ست. چند قلپ از آن‌را سر می‌کشی و همین که مزه‌ی دل‌چسب‌ش را زیر زبان‌ت مزمزه می‌کنی چشم‌هایت سنگین می‌شود و به خواب خوشی فرو می‌روی. آن‌وقت دیگر کار تمام است. می‌بینی دولت چه‌قدر به فکر ماست!؟»
لیسی گفت:
«ناتالی‌ی کوچولو! چه‌قدر حیف شد که تو فعلا نمی‌توانی لذت چشیدن این شربت را تجربه کنی. کاش همه متوجه‌ی خوبی‌های تو می‌شدند. تو نباید به خواستگارهایت جواب رد می‌دادی.»
ناتالی گفت: «نه اصلا. من علاقه‌یی به آن‌ها نداشتم. اگر لازم باشد من چندین سال هم صبر خواهم کرد تا مرد آرزوهایم به من پیش‌نهاد ازدواج بدهد.»
بعد با حالت گنگی به صورت مسیو برژیت خیره شد و به حالت معصومانه‌یی نگاه‌ش را روی کف‌پوش اتاق گرداند.
گفتم: «پس با این اوصاف گمان نمی‌کنم که جمعیت کشور به نصف کاهش پیدا کند. در این جمع شش نفره‌ی ما که فقط قرار است دو نفر از دنیا بروند.»
مسیو برژیت گفت: «نگران نباشید. من به حتم کار خاصی برای انجام دادن در این دنیا ندارم. اگر می‌شد حتما خودم داوطلبانه چند بطری از آن شربت‌ها می‌خوردم. اما حیف که این کار برخلاف قوانین تابعه‌ی کشور است.»
آقای سیمون گفت: «کدام قانون آقا! بعد از مرگ که دولت نمی‌تواند شما را بازخواست کند.»
مسیو برژیت گفت:
«البته! اما قبل از مرگ لازم است مطابق با قوانین موجود به آن بطری‌ها دست پیدا کنم. وانگهی موقع تحویل گرفتن آن‌ها لزوما می‌بایست قواله‌ی ازدواج یا سندی جهت اثبات زناشویی انجام شده تحویل داد. مگر این‌طور نیست؟»
آقای سیمون گفت: «کاملا! این نکته را فراموش کرده بودم. حق با شماست.»
ناتالی گفت: «اوه! مسیو برژیت. شما چرا خیال مردن دارید؟ شاید به نظر بیاید که شما کاری با دنیا ندارید. اما مطمئن باشید دنیا و خیلی از آدم‌هایش محتاج حضور شما هستند. این طور نیست؟»
مسیو برژیت که فضا را آماده‌ی کمی درد دل می‌دید گفت:
«چه حضوری خانم؟ آیا زندگی کردن در این شهر غریب به اندازه کافی پر از لک و چرکی نیست؟ شما تابه‌حال فکر کرده‌اید که آیا زندگی اجباری از روی اختیار است یا اختیاری از روی اجبار؟ من از وقتی که خودم را به یاد می‌آورم احساس گم شدن و گم بودن با من بود.»
در همین حال پیپ‌ش را از جیب جلیقه‌ش بیرون کشید و با توتون آن‌را انباشت. بعد کبریتی آتش زد و آرام‌آرام مشغول پیپ کشیدن شد. کمی بعد خانم سیمون سکوت را شکست و گفت:
«تا بوده همین بوده مسیو برژیت. چاره چیست؟ به‌ترین راه این‌ست که ما اصلا به این قضایا فکر نکنیم و فکر کردن را به عهده‌ی افراد دیگری بگذاریم.»
مسیو برژیت بی‌تفاوت به حرف‌های خانم سیمون ادامه داد:
«پیش‌ترها شمار روزهای ماه و هفته از دست‌م در می‌رفت، ولی این‌روزها حتا به یاد نمی‌آورم که چه می‌کنم. در روز ایستاده‌ام یا در شب دراز کشیده‌ام؟ فراموش کردم که این هوایی که استنشاق می کنم از روی عادت با من هست یا از روی یک اجبار خاص. حتما! حتما! زنده‌گی احتمالا باید چیزی شبیه به این باشد، آن روی دیگرش را که هیچ‌وقت ندیده‌ام.»
پیپ مسیو برژیت از نفس افتاد. دوباره روی آن کبریت کشید و گفت:
«من زنده‌گی را بی‌راهه‌یی پشت تالابی از عادات می‌دانم. تالابی پر از بی‌رنگی‌ها، دروغ‌ها، نیرنگ‌ها، حسرت‌های انتزاعی و پوچ… و کم و بیش تکرار و تکرار و تکرار. حدس می‌زنم که باید از پیچ این بی‌راهه٬ تمام این تالاب را چرخید و به امید رسیدن به جنگلی سرسبز در پشت هرچه هست دوباره به نقطه‌ی آغازین بی‌راهه رسید. می‌بینید آقای سیمون! شاید جنگلی که در بهشت انتظار شما را می‌کشد از همین دست باشد.»
آقای سیمون گفت: «منظور شما را متوجه نشدم. آیا شما قصد دارید به تناسخ یا بازگشت دوباره به همین دنیا اشاره کنید؟»
مسیو برژیت گفت: «نمی‌دانم! مساله همین‌جاست. هیچ‌وقت حسرت‌ها و آشوب‌های توخالی و ترس دست از سرم برنمی‌دارند. دائم با خودم کلنجار می‌روم که چه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد وقتی که با تمام وجودم به وجود این باور معتقدم. آن‌چه به من مسلم شده است این‌ است که برای گشت و گذار یا لذت بردن از مناظر رویایی این تالاب به این بی‌راهه، به این دنیا پا نگذاشته‌ام. لذت بردن با من سازگاری ندارد. لذتْ لقمه‌ی چرب و کوچکی‌ست که برای گلوی ناسازگار من آفریده نشده. بارها این لذت توخالی را لقمه به لقمه تا انتهای حلق‌م تا جایی که نفس کشیدن هم برایم سخت می‌شد در گلوی‌م چپاندم اما آن‌چه که به دست می‌آوردم لذت نبود؛ خالی کردن آرزوها بود، فراموشی دل‌واپسی تنها بودن. خانم ناتالی شما که بی‌تابانه قصد دارید از تنهایی فرار کنید، شما کمی فکر کنید. آیا مگر غیر از این است که خداوند هم تنهایی را دوست دارد. نگاه کنید ما همه‌مان وارث انتقام‌جویی خداوندی شدیم که آدم را دوست نداشت. همیشه نفرین خداوند با ما خواهد بود. نگاه کنید آن‌قدر از آدم نسخه‌های متفاوت آفریده شده که همه هم‌دیگر را گم کرده‌ایم. همه برای هم آدم شده‌ایم و در به در به دنبال نسخه‌یی می‌گردیم که با خودمان سازگاری ذاتی داشته باشد. به راستی که چه‌قدر ذات آدم‌ها پوشالی و مضحک است. چه لزومی دارد تمام وقت خود را صرف آن کنیم که ذات سازگار بیابیم و تنها نباشیم؟ باور دارم می‌شود این انرژی، این وقت‌هایی که این‌طور هدر می‌روند را صرف کارهای به‌تری کرد. می‌شود این انرژی را صرف مردن کرد. صرف تهیه جنونی که بشود تمام زهرهای در دسترس را یک‌باره بالا کشید و با آن تا اوج مرگ رسید.»
لیسی گفت: «اما گمان می‌کنم دولت هم به این نتیجه رسیده باشد. شاید همین شربت‌هایی که تهیه شده‌اند از روی هم‌فکری یا از روی ایده‌یی شبیه به نظر شما ساخته شده باشند.»
مسیو برژیت گفت: «چه فایده. برای رسیدن به این شربت می‌بایست از روی پل زناشویی گذشت؛ و این یعنی نقض تمام خواسته‌های من.»
گفتم: «مشکل شما کمی پیچیده است. اما شاید بتوانید به‌طور صوری تن به ازدواج بدهید و مشمول قانون جدید شوید.»
لیسی گفت: «اوه! چه‌قدر عالی! مسیو برژیت شما را به خدا کمی فکر کنید. شما هم می‌توانید مثل من و آقای سیمون خودتان را برای مرگ آماده کنید. واقعا که فوق‌العاده است.»
مسیو برژیت گفت: «خانم لیسی. حمل بر بی‌نزاکتی من نگذارید اما انتخاب مرگ از نظر من با انتخابی که شما انجام داده‌اید به‌طور کامل متفاوت است. شما اسیر یک اختیار اجباری شده‌اید.»
آقای سیمون گفت: «این‌طورها هم نیست آقا. ما مردن را کاملا اختیاری و از روی علاقه‌ی خودمان انتخاب کرده‌ایم. وانگهی این عمل ما چیزی فراتر از یک عطش به مرگ عادی‌ست. ما قصد کمک به میهن و هم‌وطن‌های‌مان را داریم. بیست یا سی‌سال زنده‌گی بیش‌تر یا کم‌تر چیزی از من کم نمی‌کند، پس چه‌قدر خوب است که این فرصت را به دیگران بدهم. مخصوصا هم‌سرم. تصور کنید تمام حقوق کاری من به هم‌سرم می‌رسد و خرج من از زنده‌گی‌مان کم می‌شود. آن‌وقت او می‌تواند به تمام خواسته‌های‌اش برسد.»
خانم سیمون گفت: «اوه! متشکرم عزیزم! این لطف‌ت را فراموش نمی‌کنم. حتما در بهشت به هم‌سر ایده‌آل تو تبدیل می‌شوم. مطمئن باش.»
* * *
یکی دو ساعت بعد، حرف تازه‌یی برای گفتن باقی نمانده بود. چراکه میزبانان و مهمانان همه‌ی واژه‌ها را به سمت هم نشانه گرفته بودند و همه‌ی واژه‌ها زخمی و کج و معوج میان فضای خانه غوطه می‌خوردند. این چندساعت نسخه‌ی کوتاه شده‌ی ساعات و روزهای بعدی بود. چون تا همین امروز لیسی چنان مسحور مرگ شده بود که چیز دیگری را به خاطر نمی‌آورد. چند گلدان عجیب خریده بود و همه‌ی گل‌هایشان را زیر درخت حیاط چال کرده بود. تابوت‌ش را هم خودش سفارش داده بود. این میان در این چند روز من هم منگ رفتار او شده بودم. بیش‌تر دست و پا می‌زدم تا لیسی به تمام خواسته‌های آخرین روزهایش برسد…

بالاخره روز موعود فرا رسید. لیسی با چندتایی از فامیل و همسایه‌ها هماهنگ کرده بود و همه قصد داشتند در یک روز و یک ساعت خاص نقشه‌شان را انجام بدهند. همین‌طور هم شد. لیسی شربت زنده‌گی‌یش را توی لیوان مورد علاقه‌ش ریخته روبروی تلویزیون و روی مبل نشسته بود. من آن‌طرف اتاق نشسته به حرکات او خیره شده بودم. از خانه‌های اطراف گاه به گاه صدای هلهله و شادی می‌آمد. انگار بعد از خوردن آن شربت مخصوص و مرگ انتخاب‌شده‌ها باقی بازماندگان به شادی و پای‌کوبی می‌پرداختند.
من گمان می‌کردم که آن‌روز می‌بایست باران تندی باریدن بگیرد و صدای رعد و برق زمین و زمان را در سکوت خودش مسحور نماید. اما چنین نشد. هوا به شدت دل‌پذیر، خنک و دل‌چسب بود. خورشید با عطوفت در آسمان می‌درخشید و گاهی نسیم خوشی وزیدن می‌گرفت و همه‌چیز لطیف‌تر می‌شد. با خودم خیال کردم پس چرا همیشه در فیلم‌های سینمایی موقع جنایت، یا اتفاق خارق‌العاده‌یی که در بطن فیلم جاری‌ست همیشه در پس زمینه رعد و برق شنیده و دیده می‌شود. یا اصلا نمی‌فهمیدم که چرا همیشه در فیلم‌ها باران می‌بارید. آن‌هم درست زمانی که همه‌چیز و همه‌کس به بارش باران نیاز پیدا می‌کردند.

پایان

234688_cLqb9gXT
دانلود نسخه PDF داستان کوتاه «به سوی بهشت»

من و زن‌م (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

پنج شنبه, ۳ مهر, ۱۳۹۳

اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم می‌پرسم:
– «به نظرت تو چی داشتی که من عاشق‌ت شدم؟»
– «منم می‌خوام همینو بدونم. همیشه ازت می‌پرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمی‌دی»
– «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکل‌ت استثنائی‌ترین چیزیه که دیدم یا اخلاق‌ت خوبه یا مثلا تُن‌ صدات عاشقانه است و این‌جور چیزها. می‌خوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهم‌تر از همه با تو بمونم؟»
زن‌م انگشت اشاره‌اش را توی موهایش فرو می‌برد و چند بار دور انگشت‌ش می‌پیچد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند. آب دهانش را پایین می‌دهد و مِن و مِن کنان حرف خاصی برای گفتن ندارد.
می‌گویم:
– «می‌دونی؟ یه جایی توی زنده‌گی به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم آدم جدیدی برای خودم پیدا کنم. مدتی تنها بودم و هیچ خبری از تو نبود. دل‌م می‌خواست تو یا یه کسی مثل تو توی زنده‌گی‌م می‌اومد.»
زن‌م با این‌که سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد اما از روی حسادت گوشه لب‌ش را می‌جود:
– «مطمئن نیستم که بخوام این‌جور چیزا رو بشنوم. فکر کنم ناراحتم می‌کنه»
– «خب شاید درست‌ش هم همین باشه که طرفین از گذشته همدیگه سوال نکنن تا وقتی که خود طرف بخواد به گذشته‌ش نگاه کنه و به چیزی اعتراف کنه. الان من تو شرایطی هستم که می‌خوام اعتراف کنم.»
– «پس اول خوب فکراتو بکن بعد. اگه ناراحت شدم و باهات قهر کردم نیای بگی چراها؟»
– «قهر نمی‌کنی. تو باید به حرفام گوش کنی. چون توی دنیا این فقط تو بودی که تونستی جنبه با من بودنو داشته باشی. الانم می‌خوام سخنرانی کنم. فقط اولش بگم هدفم اینه که آخرش بهت بگم تو بهترین بودی؛ و هستی. فقط همین.»
زن‌م جواب نمی‌دهد. خودش را سرگرم نشان می‌دهد. ولی از درون نیرویی مثل آهنربا آماده‌ی جذب حرف‌ها و واژه‌هاست.
– «داشتم اینو می‌گفتم که از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. نمی‌تونم با آدم جدیدی اخت بگیرم و این منو خیلی اذیت می‌کرد. گاهی به این فکر می‌کردم که برگردم به گذشته و آدمای زنده‌گی قبلی خودم رو یکی یکی بنشونم جلو خودم و سبک و سنگین‌شون کنم. یکی‌شون رو انتخاب کنم و دوباره برم روزای خوب قبلی رو بسازم؛ اما می‌دونی؟ هیچ‌کدوم از اون آدما دیگه هیچ جذابیتی برام نداشتند. نه قیافه‌شون، نه حرکات و رفتارشون و نه حتا جاذبه‌یی که بتونه منو به اونا وصل کنه. انگار اصلا اون آدمایی نبودند که من می‌شناختم. ترجیح می‌دادم دیگه هیچ‌کدومشونو نبینم. ای‌کاش می‌شد یه روز از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم دونه دونه اون آدما دیگه یا وجود ندارند یا اصلا نمی‌تونن خودشونو بهم نشون بدن. هنوزم نمی‌دونم چرا. ولی اغلب همین حس من توی اون به اصطلاح معشوقه‌ها هم وجود داشت. با این تفاوت که اونا فکر می‌کردند هنوز می‌شه روی من حساب کرد. من حاضر بودم هرکاری که لازمه انجام بدم تا دیگه هیچ ردی ازشون توی زنده‌گی‌م نبینم. ولی اونا طوری که انگار بدون مقدمه و بدون برنامه‌ریزی قبلی به نظر بیاد سرشونو از توی سوراخ سمبه‌های زنده‌گی‌م بیرون می‌آوردن. چرا یه خداحافظی نمی‌تونه رابطه‌ی آدمارو از هم قیچی کنه؟ نمی‌خوام به جریان کتاب شازده‌کوچولو و داستان اهلی کردن اشاره کنم. چون اگرم اهلی کردنی در کار بود، به جاش یه موقعی اون حس جاشو با وحشی‌کردن عوض می‌کرد. منِ اهلی‌ شده‌ی دستِ یه معشوق، بعد از فهمیدن واقعیت کثیف درون‌شون وحشی می‌شدم. می‌تونستم هر لحظه بپرم و اونا رو نابود کنم.»
– «خب می‌خواستی از اول نری سمت‌شون. تقصیر خودت بود. می‌خواستی چشماتو باز کنی.» (بیشتر…)

من و زن‌م «بیست و چهار» – بوسه و بوسیدن با چشم‌های باز

سه شنبه, ۱ مهر, ۱۳۹۳

هر چه‌قدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من زن‌م را با چشم‌های باز می‌بوسم. زن‌م اما از این موضوع لذت نمی‌برد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از این‌که بوسیدنی باشد لذت می‌برد. او دوست دارد که دوست‌داشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانه‌وار او را دوست بدارم. برای هر بار دیدن او دست و پا بزنم؛ و مهم‌تر از همه این‌که وقتی او را می‌بوسم چشم‌هایم را ببندم.
زن‌م می‌گوید:
– «تو وقتی منو برای اولین بار بوسیدی چشماتو نبستی. چرا؟»
من جوابی ندارم. نه برای این‌که بخواهم سر به سرش بگذارم. فقط جواب خاصی ندارم. نمی‌دانم چه بگویم. هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که یک چیز فرعی مثل باز نگه داشتن یا بستن چشم‌ها آن‌هم موقعی که عملا لب‌ها در بوسیدن نقشی کلیدی بازی می‌کنند چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد. به نظر من باز بودن یا بستن چشم‌ها اهمیتی ندارد. زن‌م اما این‌طور فکر نمی‌کند. او می‌گوید:
– «تو اگه واقعا عاشق من بودی موقع بوسیدن چشم‌هاتو می‌بستی. عاشق‌ وقتی عشق‌شو می‌بوسه به هیچ‌جا نگاه نمی‌کنه.»
من می‌گویم:
tumblr_lgkms1myej1qen74yo1_500– «چه ربطی داره؟ من شاید دوست داشته باشم موهاتو تو اون لحظه نگاه کنم یا زل بزنم تو چشمات. ربطی به هم ندارنا.»
بوسیدن از نظر زن‌م یک حرکت کاملا عاشقانه است. یک عاشق از نظر او با هنرنمایی‌یش در بوسیدن، عشق واقعی خودش را به معشوق ثابت می‌کند؛ اما مردها این‌طور نیستند. تقریبا مطمئن‌ام هیچ مردی حتا به این موضوع فکر نکرده است. از نظر مردها بوسه و بوسیدن صرفا یک حرکت مربوط به رابطه جنسی است. اگر مردی به بوسیدن اکتفا می‌کند و بعد از بوسیدن مثل یک جنتلمن برای معشوق‌اش آرزوی خوش‌بختی می‌کند و تا قرار بعدی او را تنها می‌گذارد، صرفا به این خاطر است که نمی‌توانسته رابطه جنسی خودش را بیش‌تر به جلو ببرد. در واقع به خاطر محدودیت‌های موجود در برابر خواسته خودش مقاومت کرده، یا به به طور موقت به بوسیدن اکتفا کرده است. حتا احتمال دارد مثل ضرب‌المثل یک مو از خرس کندن این بوسه‌ی به ظاهر عاشقانه را به عنوان غنیمت با خودش به خلوت یادآوری خاطرات ببرد. (بیشتر…)


| ترجمه به فارسی |