بایگانی برای دی, ۱۳۹۵

درباره فیلم Arrival (2016)

چهارشنبه, ۲۹ دی, ۱۳۹۵

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود می‌آورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده.

این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسان‌ها بسیار باهوش‌تر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر می‌رسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرف‌مخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخک‌هایی که در انتهای هر یک دیده می‌شد تصویری مضحک درباره موجودات باهوش‌تر از انسان به خورد بیننده داده دادند.

در اولین صحنه نمایش آنها با خود می‌گفتم که واقعا کارگردان چطور می‌خواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زنده‌ی جهان پیش‌قدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفت‌پاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکامل‌یافته‌ی باهوش آنهم با هفت‌پای دست و پاگیر؟

موسیقی فیلم یا در واقع تم فضایی آن تاثیر بسیار قابل قبولی در درک فضا و تعلیق صحنه‌ی معرفی موجودات یا دیگر صحنه‌ها داشت. همین‌حالا دنبال موسیقی متن آن می‌گردم و لینکش را حتما در انتهای پست اضافه می‌کنم.

نکته‌ی دیگر این است که ظاهرا هرچقدر هم که یک فیلم به پدیده‌های عجیب و غریب و غیرواقعی یا علمی و تخیلی بپردازد برای حضور در گیشه نیاز به کمی رومانتیک‌بازی دارد. در این فیلم هم قضیه‌ی رمانتیک و عاشقانه در سرتاسر فیلم موج می‌زد و شاید حتا می‌توانست دختران نوجوان را نیز به فیلم علاقمند کند.

 نشان دادن رابطه‌ی یک مادر و دختر و در چند دقیقه ابتدایی آن و بعد پرتاب یکباره بیننده به موضوعی آنقدر عجیب و غریب (موجودات فضایی) بدجور توی ذوق می‌زد. اگر درباره این فیلم مطمئن نبودم شاید با دیدن صحنه‌های ابتدایی قید دیدنش را می‌زدم.

دانلود موسیقی فیلم Arrival 2016 (ورود)

بدون نظر »

همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود

پنج شنبه, ۱۶ دی, ۱۳۹۵

جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت:

  • بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه.

بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامه‌ی حرف‌هایش را دنبال کرد:

  • اصلا هیچ می‌دونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد.

لوسی نگاه متعجبانه‌ای به جورج کرد با بی‌میلی روی نیمکت نشست و گفت:

  • نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم می‌بافی.

جورج گفت:

  • حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر می‌کنن عشقه، بعضی‌ها هم فکر کنن انسانیته، بعضی‌ها هم اونو با خدا پر می‌کنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست.

لوسی با عصبانیت گفت:

  • بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمی‌گردم و نظرمو عوض می‌کنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمی‌شم.

جورج گفت:

  • من نخواستم پشیمونت کنم. می‌بینی که به خاطر تو حاضر شدم این‌همه راهو باهات بیام.

لوسی گفت:

  • پس سرم منت نذار. باید بیای. خودت هم می‌دونی که باید بیای.

جورج گفت:

  • خیلی خب! حالا اجازه می‌دی حرفمو بزنم؟

بعد بی‌اینکه منتظر پاسخ تائید لوسی باشد ادامه داد:

  • هیچ دیدی وقتی دو تیکه آهنربا رو بهم نزدیک می‌کنی، وقتی از دو قطب مختلف باشن چطور یهویی بهم می‌چسبن؟ تا یه فاصله‌ای انگار نه انگار که هیچکدومشون آهنربان. اما وقتی به یه حدی میرسن، انگار که برق گرفته باشن به جنب و جوش می‌افتن و سعی می‌کنن به اونیکی بچسبن.

لوسی گفت:

  • دیگه داری پرت و پلا می‌گی. یه لحظه وجدان و خدارو میاری وسط، یه لحظه…

جورج با عصبانیت و دلخوری پرید وسط حرفش:

  • حالا اگه گذاشتی حرفمو بزنم. ببین! خودتو رها کن. همه‌ی چیزایی که جلوتو می‌گیره ول کن و با تمام وجودت به حرفام گوش کن. عکس سه بعدی دیدی تاحالا؟

لوسی با گیجی گفت:

  • عکس سه بعدی؟

جورج آرام آرام و شمرده طوری که انگار می‌خواست بچه‌یی را رام کند گفت:

  • آره! از اون کاغذها که پشت مجله‌ها چاپ می‌کنند و باید بگیری جلو صورتت تا بتونی چیزی رو توشون ببینی؟ باید چشماتو ریز و درشت کنی، کاغذو جلو و عقب ببری تا متوجه بشی که چیه.

لوسی با لجبازی گفت:

  • آره! دیده‌م! اتفاقا خیلی هم مسخره است!

جورج گفت:

  • نه! به اینکه مسخره است یا نه کاری ندارم. منظورم لحظه‌ی مواجه شدن با حقیقته. تو باید حقیقت رو همون تصویر سه‌بعدی فرض کنی و بقیه چیزایی که جلوتو می‌گیرن رو فاصله صورتت با کاغذ. وقتی تعصبتو بذاری کنار و خوب به حرفم گوش کنی می‌بینی که آروم آروم یه حقیقت –مثل یه تصویر سه بعدی- میاد جلو چشمت و اونقدر غرق زیبایی اون میشی که همه چیزو فراموش میکنی.

لوسی گفت:

  • اتفاقا هیچ زیبایی هم نداره. مثلا یکیش عکس دایناسور بود که خیلی مسخره و عروسکی به نظر می‌اومد. تازه همه چیزش یه رنگه. کوه‌هاش یه رنگ بودن، سبزه‌ها یه رنگ بودن، دایناسوره هم یه رنگ بود، آسمونش هم همون رنگی بود… فقط یکمی عقب و جلوتر بودن. همون به قول تو سه بعدی بودن. تنها جذابیت نداشته‌ش همین مثلا سه بعدی بودنش بود.

جورج گفت:

  • خب! می‌بینی به هرحال یه چیزی اونجا بود و تو در حالت عادی نمی‌تونستی ببینیش. خیلی ها هم نمی‌تونستن ببیننش. از دور وقتی مجله رو روی دکه ببینی فکر میکنی یه نقاشی عجق وجق و درهم برهمه. ولی وقتی از نزدیک حالت سه بعدیش ظاهر بشه تازه می‌فهمی که چه چیز مهمی از دیدت پنهان بوده.

لوسی سریع و با لجبازی گفت:

  • همچین هم مهم نیست! گفتم که! همه‌شون یه عکس بی‌خود و غیرطبیعین.

جورج گفت:

  • حالا هرچی! ببین! بذار از اول برات بگم. حتما شنیدی که میگن کل جهان هستی اونقدر متراکم، داغ و کوچیک بوده که حد نداشته. همه‌چیز و همه‌چیز و همه‌چیز همون نقطه‌ی کوچیکِ متراکم و فشرده‌ی خیلی داغ بوده.

لوسی پرید وسط حرفش:

  • اینا همه‌ش نظریه است. کی اصلا اونموقع بوده که بخواد ببینه اون مثلا نقطه چه اندازه‌ای بوده و دماشو اندازه بگیره؟! خودتم متوجه نیستی! ولی حرفات خیلی مسخره است.

جورج با آرامش گفت:

  • نظریه بودن چیزی دلیل بر بی‌ارزش بودن و نادرست بودنش نیست. بعد از اون، علم خیلی چیزهارو مشخص کرده!

لوسی دوباره پرید وسط حرفش:

  • علم!؟ علم که هر روز اشتباهاتش رو می‌شه و یه حرف جدید به خورد مردم می‌ده. یه روز میگه یه چیزی درسته، فرداش ثابت میکنن که نه درست نبوده و یه چیز دیگه درست تره.

جورج گذاشت تمام حرفهایش را بزند. وقتی که ساکت شد گفت:

  • اصلا خوبی علم همین موضوعه که کاملا باهات صادقه. دروغ نمی‌گه. ممکنه اشتباه کنه ولی دروغ تو کارش نیست. حالا اصلا به این نظریه کاری نداریم. دیگه همینقدرو قبول داری که کره زمین از متلاشی شدن یه چیز دیگه درست شده؟ هان؟

لوسی با تاکید گفت:

  • توی شیش روز ساخته شده. توی بیبل هست. بهت که نشون دادم. تازه روز هفتم هم خدا استراحت کرد. واسه همین باید روز هفتم بعد از یک هفته کار، تفریح کنیم.

جورج گفت:

  • همین قدر هم کار منو راه می‌ندازه. اصلا به بقیه کائنات و سیاره‌ها و ستاره‌ها کاری نداریم. فقط و فقط درباره زمین حرف می‌زنیم. یه لحظه تصور کن: کره‌ی زمین بین تمام سیارات و ستاره‌های دیگه داره دور خودش و دور خیلی چیزهای دیگه می‌چرخه. دیدیش؟

لوسی با دستپاچگی گفت:

  • چیو؟ چی شده؟

جورج با التماس گفت:

  • لوسی خواهش می‌کنم! التماست می‌کنم به حرفم گوش کن. شاید دیگه فرصت نشه بهت بگم. همه‌ی چیزهایی که جلوتو می‌گیرن و نمی‌ذارن حرف من تو مخت بره رو بذار کنار.

لوسی خیلی جدی گفت:

  • داری باهام بد حرف می‌زنی! تهدیدم نکن. اصلا خوشم نمیاد.

جورج با درماندگی گفت:

  • التماس کردم! خواهش کردم به حرفم گوش کنی! کجاش حرف بد زدم؟

لوسی با دلخوری گفت:

  • نمی‌دونم! یه چیزی گفتی که حرف زشتی بود. الان یادم نیست. اینقدر حرف زدی که یادم رفت.
  • خیلی خب! ببخشید! بهت گفتم حواستو جمع کن. داشتم درباره زمین حرف می‌زدم. یادت هست چی می‌گفتم؟

لوسی دستپاچه گفت:

  • اینکه وقتی داشته می‌چرخیده متلاشی شده؟! آره آره یادمه!

جورج نومیدانه گفت:

  • جزئیاتش مهم نیست. کلیت موضوع رو هم درک کنی خودش خیلی خوبه.
  • خوشم نیومد. بازم انگار می‌خواستی توهین کنی.
  • جورج گفت: باشه! حالا گوش کن: منظورم اینه که زمین تک و تنها داره واسه خودش می‌چرخه. هیچ چیز خارجی هم دخالتی توی زمین نداشته. یه چیزی داشته به اسم لایه اوزون که از زمین محافظت میکرده و می‌کنه.
  • لوسی سریع گفت: البته به غیر از مسیح مقدس. اون از خارج از زمین اومده.
  • جورج لحظه‌ای ساکت شد. بعد گفت: توی بیبل همچین حرفی زده نشده. فقط گفته شده روح‌ خدا در مریم دمیده شده. یا مریم از خرما خورده. و از این حرفها.

لوسی با سماجت گفت:

  • دیدی خودت هم بیبل رو قبول داری؟

جورج گفت: من با جزئیات کاری ندارم. به هرحال یه زمینی بوده که تمام موجودات روی اون از خود همین زمین ساخته شدن.

لوسی گفت:

  • پس قبول داری که ساخته شده؟

جورج گفت:

  • نه! تکامل هم نوعی ساخته شدنه. برای ساخته شدن حتما نیازی به سازنده نیست. گاهی چیزها برای خودشون ساخته می‌شن.

لوسی گفت:

  • ای خدا! کاش می‌دیدی که چقدر مسخره حرف می‌زنی. مگه میشه چیزی برای خودش ساخته بشه؟

جورج دوباره برای لحظاتی ساکت شد. بعد گفت:

  • البته که می‌شه. بارون رو در نظر بگیر. خورشید به دریاها و اقیانوس‌ها می‌تابه، آبهارو بخار می‌کنه، بخارها ابرهارو تشکیل می‌دن و از ابرها بارون می‌باره. می‌بینی که بارون بدون نیاز به چیز دیگه‌ای خودش ساخته می‌شه و این چرخه‌ی ساخته شدنش می‌تونه تا بینهایت ادامه داشته باشه.

لوسی گفت:

  • ربطی نداره! پس باید نتیجه گرفت خورشید بارون رو می‌سازه.

جورج گفت:

  • خورشید هم خودش جزئی از این چرخه است. منظورم اینه که مثلا کسی خورشیدو قلقلک نمی‌ده که زودباش برو آب‌هارو بخار کن.

لوسی گفت:

  • مسخره! واقعا مسخره‌ای.

جورج گفت:

  • عیب نداره! داشتم می‌گفتم که زمین، مادر طبیعی و حقیقی همه‌ی چیزهاست. تو خود بیبل هم هست که آدم از خاک و گل آفریده شده.

لوسی گفت:

  • خوبه بیبل رو از منم بیشتر حفظی و بلدی.

جورج بی‌توجه به حرف لوسی گفت:

  • همه چیز و همه چیز از خود زمین ساخته شدن. البته وقتی میگم زمین منظورم کل سیاره‌ی زمین با تمام آب‌ها، سنگ‌های آهن و مس و خاک‌های مختلف و کلا همه چیزشه. منظورم خودِ خودِ سیاره‌ی زمینه. درخت‌ها از توی زمین بیرون میان، روی سطح زمین یه مدت زندگی می‌کنند و بعد دوباره به خودِ زمینِ مادر برمی‌گردن.

لوسی به شوخی و به حالت مسخره گفت: هه! عجب مادری!

جورج ادامه داد:

  • حیوونات هم همینطورن. به دنیا میان زندگی می‌کنند و می‌میرن و روی سطح زمین دوباره با خودِ زمین یکی می‌شن. به قول بیبل: از خاک به خاک.

لوسی گفت:

  • اینقدر از بیبل مایه نذار. از خودت حرف بزن آقای نظریه پرداز.

جورج گفت:

  • حالا خوب گوش کن. یادته بهت گفتم آهنربا چجوری کار می‌کنه و وقتی بهم نزدیک بشن چی می‌شه؟

بعد ساکت شد و به چشمهای لوسی نگاه کرد. لوسی گفت:

  • آره! واقعا اینقدر مهم بود؟ خب معلومه آهنربا رو هم از همین زمین خودمون ساختند. البته طبق نظر تو. شاید هم کس دیگه‌ای آهنربارو ساخته باشه.

جورج گفت:

  • نه! به ساخته شدنش کاری ندارم. منظورم اینه که تمام موجودات وقتی به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا می‌کنند. در واقع کمی از هسته‌ی اصلی زمین، از زمینِ مادر دور می‌مونن. انگار دیگه جزئی از زمین نیستند و فقط روی سطح زمین حرکت می‌کنند. اینجاست که زمینِ مادر دلتنگ اونا میشه.

لوسی صدایش را نازک کرد و گفت:

  • آخی! طفلکی! زمینِ مادرِ بیچاره! حتما زمین هم مثل ما زن‌ها احساس مادرانه داره.

جورج گفت:

  • تقریبا! در واقع شما زن‌ها مثل زمین احساس مادرانه دارید و ما مردها هم درست مثل زمین احساس پدرانه. تمام احساساتمون هم از خودِ هسته‌ی زمین ناشی می‌شه.

لوسی گفت:

  • من داشتم مسخره می‌کردم. تو جدی گرفتی؟

جورج گفت:

  • مسخره یا جدی حرفت درست بود. زمین مادر همه‌ی موجودات روی سطح خودشه و وقتی اونها به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا می‌کنند دائما بی‌تابی میکنه تا اینکه اون موجود بمیره و برگرده توی خاک و با زمین یکی بشه.

لوسی که کمی جدی شده بود پرسید:

  • پس اینایی که مرده‌ها رو می‌سوزنن چی؟ اونا که خاکسترو تو کوزه نگه میدارن و به زمین پس نمی‌دن.

جورج گفت:

  • بالاخره به زمین پس می‌دن. زمین با این سن و سالش ۵۰ یا شصت سال دیر و زود فرقی به حالش نداره. فکرشو بکن! می‌خوای از دست زمین کجا فرار کنی؟ هرجا بری بالاخره روی همین زمینی و خرت رو چسبیده. بالاخره طوفان میشه، زلزله می‌شه، سیل میاد، جنگ میشه و یه روزی اون کوزه می‌شکنه و محتویاتش یعنی همون خاکستر مرده پاشیده می‌شه روی خاک و دوباره با زمین یکی میشه.

لوسی گفت:

  • چه مادر صبوری! واقعا که آفرین داره.

جورج گفت:

  • حالا آهنربارو به خاطرت بیار. وقتی که مثلا یه انسان به دنیا میاد و توی هفتاد-هشتاد سالی که زندگی میکنه درست مثل آهنربا یه چیزی توی وجودش اونو به یه چیزی جذب می‌کنه. دلش می‌خواد بپره و به یه چیزی بچسبه. ولی این آدمِ آهنربا نمی‌دونه اونیکی تیکه آهنربا کجاست. واسه اینکه هیچوقت به زیر پاش نگاه نمی‌کنه. مدام دور و برشو نگاه می‌کنه یا به آسمون خیره می‌شه و نیمه‌ی مثلا گمشده‌اش رو توی ستاره‌ها دنبال می‌کنه. غافل از اینکه تمام چیزی که دنبالش بوده درست زیر پاش وجود داشته و ازون بی‌خبر بوده.

لوسی گفت:

  • حتما اون حس کمبودی هم که می‌گفتی به خاطر همین آهنرباهه‌ست؟

جورج گفت:

  • آره! دقیقا مال همونه! می‌دونی یه چیزی باید باشه و نیست. ولی نمی‌دونی چیه و باید کجا دنبالش بگردی. درست زیرپاته. ولی خبر نداری. حالا همین‌جاست که بعضی‌ها تو آسمون دنبالش می‌گردن و بعضی‌ها چیزهای الکی توی ذهنشون می‌سازن تا جای خالی اونو پر کنند.

لوسی که به نظر می‌رسید کمی تسلیم شده است گفت:

  • خب حالا فرض کنیم تو درست می‌گی. اینجوری که خیلی الکی و بی‌خودیه. نه هدفی نه چیزی. به دنیا بیای و بدونی که زمینِ زیرپات منتظره تا بمیری و مثلا بپری تو آغوشش. اینکه خیلی غمگین کننده است.

جورج گفت:

  • هرکسی یه فرصتی برای زندگی داره. هر موجودی! درخت‌ها! مورچه‌ها! سگ‌ها! آدم‌ها! سبزه‌ها! همه و همه مثل زنبورهای کارگر در خدمت ملکه‌ی زنبورها هستیم. ملکه‌ی زنبورهای ما خودِ سیاره زمینه! به ما یه فرصت زندگی می‌ده تا بیایم روی سطح زمین و وضعیت اونو بهتر کنیم. به بهتر شدن زمین، به سالمتر بودنش کمک کنین. یا نه! اصلا فقط زندگی کنیم. و ما آدم‌ها توی این عمر هشتاد ساله‌مون باید بهترین استفاده رو ببریم. باید سعی کنیم جاودانه بشیم. چون یه چیزی به اسم زمان همراه ما روی سطح سیاره زمین در چرخشه. درست مثل یه هاله نامرئی. ما تو عمرمون فرصت داریم به این هاله بچسبیم و تا سالها سال بعد دور زمین بچرخیم. اگه تونستیم که هیچ. اگه نتونیم برمی‌گردیم به زمین و زمینِ مادر یه موجود دیگه رو می‌فرسته که از این فرصت استفاده کنه. تنها چیزی که زمین نمی‌تونه اونو خراب کنه و پس بگیره جاودانه‌گی در زمانه. مثل هنرمندها که چسبیدن به هاله‌ی زمان و تا دنیا دنیاست و زمین می‌چرخه اسمشون روی سطح زمین در چرخش می‌مونه. حتا اگه جسمشون هم با خاک زمین یکی بشه.

لوسی گفت:

  • حالا که اینطوره! اصلا شاید زمین و زمان با هم در جنگ باشن. مثلا زمین هی نیرو می‌سازه تا زمان رو تسلیم کنه و زمان در عوض تمام زحمات موجودات زمینی رو نادیده می‌گیره و اونا رو به فراموشی می‌سپره.

جورج گفت:

  • فکر کنم داری تصویر سه‌بعدی که می‌گفتم رو می‌بینی! نه؟!

لوسی گفت:

  • یه چیزایی می‌بینم. ولی هنوز مشخص نیست چیه.

جورج گفت:

  • چیزی نیست! فقط یه تصویره. باید ببینی و ازش بگذری. اینکه واقعا چه خبره احتمالا به ما مربوط نیست. ما فقط باید از عمرمون در راه خدمت به زمینِ مادر استفاده کنیم.

لوسی گفت:

  • آخی! زمین مادر! حالا دلم واسه‌ش می‌سوزه.

جورج چندبار کف پایش را به زمین کوبید و به زمین اشاره کرد:

  • زمین! ای زمینِ تنها.

لوسی که تازه متوجه شده بود موضوع مورد بحثشان درست زیر پایش است با دستپاچه‌گی به کاشی‌های کف پارک نگاه کرد. بعد کمی دورتر را دید. چمن‌ها را، درخت‌های کنار جاده را و صدای ماشین‌ها توی گوشش پیچید. بعد نفس عمیق پر سر و صدایی کشید و لحظه‌ای بعد گفت:

  • یعنی می‌گی اعتراف نکنم؟ آخه فکر می‌کردم اگه برم کلیسا و به گناهام اعتراف کنم سبک می‌شم.

جورج  به شوخی گفت: بستگی داره سبکی رو تو چه چیزی ببینی. یادت باشه هرچقدر هم که سبک بشی نمی‌تونی از زمینِ مادر دور بشی. مثل بادکنک ممکنه سبک بشی و بری لای ابرها، اما دوباره بالاخره یه روزی برمی‌گردی به زمین.

لوسی گفت:

  • آخی! الانم حسابی سبکم. الانم روی ابرهام. حالا باید چکار کنیم؟

جورج گفت:

  • باید زندگی کنیم. بیشتر از چند سال دیگه فرصت نداریم.

پایان

دی‌ماه ۱۳۹۵

بدون نظر »

تو در تو

سه شنبه, ۱۴ دی, ۱۳۹۵

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید.

داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد که بفهم چه ساعتی است؛ اما دلم نمی‌خواست خودم را از خواب خوش زمستانی دور کنم. با اینحال بدون اینکه به خودم تکان اضافه‌ای بدهم فقط چشم‌هایم را باز کردم و سعی کردم عقربه‌های شبرنگ ساعت دیواری روبروی تختم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن پیدا کنم، بفهمم ساعت چند است و دوباره چشم‌هایم را ببندم. اما ساعت پیدا نبود. نه عقربه ساعت قابل تشخیص بود، نه خودِ ساعت و نه سفیدی دیوار. همه‌چیز بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و روی پلک چشم‌هایم خستگی بیش از اندازه‌ای را احساس می‌کردم. فایده‌ای نداشت. با خودم گفتم:

  • فرض کن ساعت سه و سی‌چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه و ۸ صدم ثانیه‌ی شب باشد. خب! که چه؟ باعث می‌شود بهتر بخوابی؟

خودم به خودم جواب دادم که:

  • خب… البته! اگر بدانم که هنوز سه یا چهار ساعت وقت برای خوابیدن دارم باعث می‌شود به خواب عمیق‌تری فرو بروم.

خارش چشم‌هایم دوباره شروع شده بود. سعی کردم صورتم را کج و کوله کنم تا شاید کشش ماهیچه‌ها و عضله‌های صورتم بتوانند به جای انگشت پلک چشمم را بخارانند. اما جای خشکی و سنگینی مسخره‌ای روی صورتم مانع این می‌شد که بتوانم صورتم را راحت توی هم مچاله کنم. سریع این حالت به خاطرم آمد. این را از توی کودکی به خاطر آوردم چرا که اگر آن موقع‌ها حسابی گریه می‌کردم و لج می‌گرفتم و اشک‌هایم مثل ابر بهار روی صورتم می‌نشستند و بعد بدون اینکه از روی صورتم پاکشان کنم به حال خودشان رهایشان می‌کردم درست همین طور می‌شد. اشک‌ها با نمک شور محلول شده‌شان روی صورتم خشک می‌شدند و ترشی پوست صورتم و شوری اشکِ زیر پلک‌ها  روی صورتم شتک می‌زد؛ چروک برمی‌داشت و پوست صورتم مثل کاغذ مچاله‌ شده‌ای با کوچکترین حرکت صدا می‌داد. این از آن آزارها بود که صرفا به خاطر تفریح به آن دچار شده بودم. لابد بی‌خود گریه می‌کردم، صورتم را پاک نمی‌کردم تا اشک روی صورتم بخشکد و بعد با کش و قوس دادن صورتم چرق چرق صدا بدهد. درست مثل عادت خالی کردن چسب مایع روی نوک انگشت‌هایم بود. چسب را خالی می‌کردم و وقتی می‌خشکید با آرامش چسب خشک شده را آرام آرام و با لذت از روی پوست دستم می‌کندم. یا حتا گاهی بدون اینکه از کرم ضد آفتاب استفاده کنم در روزهای داغ تابستان به کنار دریا می‌رفتم و پشت به خورشید آفتاب می‌گرفتم. پوستم که حسابی می‌سوخت برمی‌گشتم و دقیقا ۱۴ روز صبر می‌کردم تا پوست پشت گردنم تازه بشود و بتوانم آنها را با سر و صدای چرق‌چرق‌شان از روی تنم جدا کنم.

همه این‌ها که از ذهنم گذشت یادم آمد که دیشب نه دلیلی برای زار زدن و گریه کردن داشتم و نه دلیل دیگه‌ای برای خشک شدن صورتم وجود داشت. لعنتی! خوابم نمی‌آمد. خارش چشمم هم امانم را بریده بود. دلم را به دریا زدم و پی بی‌خوابی را به تنم مالیدم. دو دستم را -که مثل دستهای بچه‌های همیشه مودب کنار جیب پیژامه‌ام قرار داشت- از زیر لحاف بیرون کشیدم و شکستگی بند دوم و سوم هردو انگشت سبابه‌ام را روی چشم‌هایم به حالت مالش قرار دادم. اما انگار انگشت‌هایم سر خوردند و توی چاله‌ای که مختصاتش را اشتباه تشخیص داده بودم افتادند. هول برم داشت. هر دو دستم را روی صورتم کشیدم و سعی کردم محل آن حفره‌های خالی را شناسایی کنم. لمس چیز لزجی روی صورتم حالم را بهم زد. دست بردم ابروهایم را لمس کردم و با دقت کمی پایین‌تر آمدم. اما جای دو گلوله‌ی کره‌ی چشم‌هایم خالی بود. هرچقدر به همان حوالی دست کشیدم فایده‌ای نداشت. همان‌طور طاق‌باز روی تخت با دست‌هایی که روی صورتم –مثل دست‌های نوازندگان پیانو-  حرکت می‌کرد، خوابیده بودم و خشکم زده بود. یک جور حالت ترس و دلهره در وجودم ایجاد شده بود و حضور چیز لزجی روی صورتم حالم را بدتر می‌کرد. سعی کردم مقداری از آن چیز لزج را بردارم و به آن نگاه کنم. نیم‌خیز شدم و دستهایم را جلو صورتم گرفتم. هیچ چیز معلوم نبود. چندبار پلک زدم و احساس کردم پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه‌اند. تاریکی نمی‌گذاشت چیزی ببینم. به خیالم آمد که حتما برق قطع شده است وگرنه دلیل دیگه‌ای وجود نداشت که اتاقم آنقدر تاریک به نظر بیاید. دست بردم روی میز کنار تختم و سعی کردم کلید آباژور را پیدا کنم. به ذهنم رسید که فایده‌ای ندارد. برق، آباژور و غیرآباژور نمی‌شناسد. سعی کردم توی همان تاریکی دستم را به گوشی موبایل برسانم که انگار استرس و دلهره کار دستم داد و دستم با شدت به چیزی برخورد کرد. هرچقدر منتظر ماندم تا صدای شکستن چیزی یا حداقل برخورد و قل خوردن آن با کف اتاق بشنوم را فایده‌ای نداشت. چه بلایی به سرم آمده بود؟ کاملا روی تخت نشستم. پایم را پایین انداختم و با پا دسته‌گلی که به آب داده بودم یعنی گلدان شکسته کف اتاق را همان‌طور نشسته‌نشسته پیدا کردم. با پایم کمی این طرف و آنطرفش کردم. صدایی نمی‌آمد. محکم آن را به سمتی هول دادم اما باز هیچ صدایی به گوشم نرسید. دوباره دست بردم روی صورتم. به گوش‌ها و به چشم‌هایم دست کشیدم. هنوز جای خالی کره چشم‌هایم برایم حل نشده باقی مانده بود. توی تاریکی دست جنباندم اطراف بالشت و گوشه گوشه‌ی تختم را وارسی کردم تا اینکه دستم به چیز سردی خورد. باورم نمی‌شد. برای لحظه‌یی خشک شده بودم و آن چیز دقیقا چسبیده به انگشتانم قرار داشت. با انگشت گرفتمش و کمی فشار دادم. سرد و لیز بود و مثل یویو چیزی مانند نخ به آن آویزان بود. با آن یکی دستم دوباره به صورتم دست کشیدم و با احتیاط انگشتم را توی کاسه چشم‌هایم فرو کردم. اول سمت راستی و بعد سمت چپی. اشتباه نمی‌کردم. هر دو چشمم خالی شده بود و آن چیز لزج، سرد و لیز احتمالا یکی از چشم‌هایم بود.

بدم نمی‌آمد به چرای این قضیه فکر کنم اما تنها چیزی که به نظرم آمد این بود که حالا چه کنم؟ یعنی قرار بود تا آخر عمر کور بمانم و این سیاهی که می‌دیدم نه به دلیل قطع برق و خاموشی اتاق که به خاطر کوری ام بود؟ بلند گفتم:

  • اوه! لعنتی نه!

به دلم ننشست. سعی کردم بلندتر بگویم اما باز به دلم ننشست. بیشتر به خاطر اینکه آن چیزی را که می‌گفتم نمی‌شنیدم. باورش سخت بود. یعنی کر هم شده بودم؟ یعنی من نیمه‌شب میان خواب و بیداری دست کرده بودم توی چشم‌هایم و هردو را از جا بیرون کشیده بودم و بعد انگشت کوچک دستم را تا جایی که ممکن بود توی گوشم فرو کرده بودم و پرده‌ی گوشم را پاره کرده بودم؟ یا اینکه اول گوشم را پاره کرده بودم و بعد به سراغ چشمم رفته بودم؟ لعنتی! واقعا فرقی نمی‌کرد.

اولین پایان

نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. همان‌طور روی تخت نشسته بودم و کره‌ی چشمم را که از روی تخت پیدا کرده بودم توی دستم گرفته بودم. بی‌هدف سعی می‌کردم پلک بزنم اما چیزی به غیر از سیاهی و تاریکی نمی‌دیدم. بدتر آن که کوچکترین صدای خارجی هم نمی‌شنیدم. احساس می‌کردم به طور کلی ارتباطم را با دنیای اطراف از دست داده‌ام. بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و دو حس مهم را از دست داده بودم. نه می‌توانستم ببینم و نه می‌توانستم بشنوم. یک خلاء تمام‌نشدنی در من غوطه می‌خورد و تنها صدای فکر و خیالاتم بود که در من جریان داشت.

بنظرم رسید فریاد بکشم و از کسی کمک بخواهم. دهانم را باز کردم و به شیوه‌ای که می‌شناختم فریاد زدم. تمام تلاش خودم را انجام دادم با این‌حال کوچکترین صدایی به گوشم نرسید. احساس کردم کار مسخره‌ای انجام داده‌ام. تصویر خودم توی ذهنم نقش بست که انگار روی تخت نشسته‌ام و صورتم را با کش و قوس زیاد باز و بسته کرده‌ام. فریادی که کشیده بودم یا خیال می‌کردم که کشیده‌ام به اندازه‌ی یک خمیازه جانانه‌ی غیرموثر و بی‌صدا به نظرم رسیده بود. آیا لال هم شده بودم؟ روی گلویم و حنجره‌ام سوزش یا ناراحتی خاصی احساس نمی‌کردم. اصلا چطور ممکن بود به حنجره‌ی خودم آسیب رسانده باشم. کور کردن عمدی و یا پاره‌کردن پرده‌ی گوش با تمام غیرمعقول بودنش به هرحال عملی و ممکن بود. اما چطور می‌توانستم خودم را لال کنم؟ بعد به خاطرم آمد که بله! چون گوشم آسیب دیده است، بنابراین صدای فریاد خودم را نشنیده‌ام.

خیالم کمی راحت شد. اما می‌لرزیدم. به سرم زد که دوباره لحاف را روی خودم بکشم و بخوابم. دست کم نمی‌توانستم احتمال کابوس دیدن را نادیده بگیرم. به خودم نهیب زدم که:

  • شاید اصلا کابوس دیده باشی و این بلایی که فکر می‌کنی به سرت آمده همه و همه توی یک خواب ترسناک و عجیب اتفاق افتاده باشد».

 دست بردم کره‌ی چشمم را نزدیک دماغم گرفتم و کمی آنرا بو کردم. بوی خیس، عجیب و کهنه‌ای می‌داد. یادم نمی‌آمد هیچ‌وقت توی هیچ خوابی بو و عطر چیزی را احساس کرده باشم. با اینحال دل‌خوشی کوچکی هنوز وجود داشت که احتمال می‌داد در خواب باشم. از آن گذشته هنوز قدرت بویایی را توی این خواب یا توی این بیداری از دست نداده بودم و این به نوبه خودش چیز امیدوارکننده‌ای بود.

دراز کشیدم. نمی‌دانستم باید چشمم را ببندم یا نه. اصلا نمی‌دانستم پلک چشم‌هایم در چه وضعیتی هستند. بسته‌هستند؟ همان‌طور باز مانده‌اند یا چه؟ سعی کردم تصویر خودم را در ذهنم تجسم کنم. از خودم حالم بهم خورد. از اینکه خودم را با کره‌ی خالی چشم‌هایم تجسم کرده بودم حالم بد شد. لعنتی! شاید باید از این به بعد از عینک دودی استفاده می‌کردم.

با دست چپ لحاف را روی خودم کشیدم و دست راستم را روی لحاف درست بالای سینه‌ام قرار دادم. دستم را مشت کرده بودم و کره‌ی یکی از چشم‌هایم توی مشتم بود. سعی کردم به چیزی فکر نکنم. سعی کردم بخوابم. امیدوار بودم وقتی به خواب بروم و بعدتر از آن وقتی که بیدار شوم از دو خواب تودرتو بیدار خواهم شد و از این وضعیت نجات پیدا خواهم کرد. هوای نفس کشیدنم یعنی برخورد بازدمم با دستم کمی قلقلکم می‌داد. با اینحال کمی خوشحال بودم که می‌توانستم چیزهایی را احساس کنم. همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی قدرت بینایی‌اش را از دست بدهد دنیا را چطور تصور خواهد کرد و حالا در این وضعیت علاوه بر از دست دادن قدرت بینایی، قدرت شنوایی‌ام را هم از دست داده بودم.

خوابم برده بود. از خواب که پریدم اولین چیزی که من را بیش از اندازه دمق کرد چیز لزج و گرم‌شده‌ای بود که توی دستم مشت کرده بودم. هنوز همه‌جا بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و کوچکترین صدایی شنیده نمی‌شد. اتاق من در طبقه چهارم یک آپارتمان ۱۰ طبقه قرار داشت که توانسته بودم آنرا از صاحبخانه‌ی پیر خرفتی با قیمت ناعادلانه‌ای کرایه کنم. ورودی اتاق هم به یک راهروی باریک با دیوارهای کثیف و تیره متصل بود و بقیه اتاق‌های این راهرو یا خالی مانده بودند یا مستاجر بی‌صدا و لالی داشتند. دست کم هیچوقت نه سر و صدایی از آنجا شنیده بودم و نه عبور و مروری را متوجه شده بودم.

احساس گنگ و مسخره‌ای به من می‌گفت که فرد غریبه‌ای در خانه‌ام حضور دارد. این را شاید از بوی خفیف و ناآشنایی که شنیده می‌شد فهمیده بودم. از وقتی که بیدار شده بودم تکان غیرمنتظره یا حرکت تندی انجام نداده بودم با اینحال نمی‌توانستم مطمئن شوم که کسی اگر به من نگاهی بیندازد متوجه بیداری من خواهد شد یا نه. بعد اینکه نگران چنین چیزی باشم به نظرم چیز مسخره‌ای آمد. با احتیاط طوری که کره چشمم توی دستم…

(قطعا ادامه دارد)

دی ۹۵

پ ن: در حال نوشتنش هستم. معلوم نیست کی تمام شود.

بدون نظر »

داستان یک برگه کاغذ

شنبه, ۴ دی, ۱۳۹۵

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان می‌چسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را می‌گرفتند، به خانه برمی‌گشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار می‌کردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن می‌نوشتند.

در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمی‌شد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفه‌ی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را می‌خواند یا نه چندان مهم نبود.

پایان

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |