بایگانی: ‘داستان کوتاه’

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

سه شنبه, 19 دی, 1396

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و بین انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت:

  • «این هم از این.»

بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد.

با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید:

  •  «من آدم کشته‌ام».

بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر به چشم بیاید و آن‌وقت اعتراف کند. کمی که فکرهایش را سبک و سنگین کرد؛ دید فایده‌یی ندارد. اصلا هیچ لذتی ندارد. تا به حال به لذت موضوع فکر نکرده بود؛ ولی حالا خیلی چیزها داشت برایش لذت‌بخش می‌شدند. کار عمه را چنان رسیده بود که مو لای درزش نمی‌رفت. ممکن نبود ردی، نشانی یا چیزی جا گذاشته باشد. کسی او را ندیده بود و به هیچ وجه ممکن نبود کسی به راز این موضوع پی ببرد. عادت همیشه‌ش همین بود. تمام کارهایش را با دقت انجام می‌داد.

بعد از عمه رزیتا سه روز تمام از خانه بیرون نرفت. مدام انتظار می‌کشید و تلویزیون تماشا می‌کرد. صدای آژیر ماشین پلیس که به گوشش می‌آمد نیم‌خیز می‌شد. تا لب پنجره می‌رفت و دمق بر می‌گشت. زیر لب می‌گفت:

  • «چه‌قدر دست و پا چلفتی‌اند.»

توی ذهنش از پلیس‌ها تصویر دیگری داشت. به بی‌نقص بودن نقشه‌ی خودش ایمان داشت. اما امیدوار بود پلیس‌ها حداقل بتوانند نشانه‌یی یا چیزی گیر بیاورند و همان روز اول سر وقتش برسند. بعد از پلیس‌ها مأیوس شد. حتا نیامدند از او که یکی از بستگان مقتول به حساب می‌آمد پرس و جو کنند. بعد کم‌کم همه‌چیز بی‌رنگ شد. با خودش می‌گفت حالا که قرار است به خاطر قتل عمد عمه محاکمه شوم و از چوبه‌ی دار آویزانم کنند، چرا کس دیگری را به درک نفرستم؟! مگر نه این‌که اول و آخر مجازات قتل قصاص و اعدام است؟ پس باید شر بعضی از آدم‌ها را هم کوتاه می‌کرد.

سراغ قصاب رفت. با او دشمنی قبلی و خاصی نداشت. فقط از او خوشش نمی‌آمد. مطمئن بود آن مردک قصاب هم از آدم اتوکشیده‌یی مثل او دلِ خوشی ندارد. یک جور تضاد خاص میان آن‌ها وجود داشت. با این‌که تا به حال با هم برخورد نکرده بودند و مابین آن‌ها حرف مستقیمی زده نشده بود، اما می‌دانست که با اولین مکالمه کار بالا می‌گیرد و دشمنی عمیقی بین آن دو شکل خواهد گرفت. همین شد که خواست دخل او را بیاورد.

یک راست رفت توی مغازه قصابی. کمی منتظر ماند تا باقی مشتریان کارشان را تمام کنند و از مغازه بیرون بروند. بعد که تنها شدند رفت جلو و توی چشم‌های قصاب زل زد. به او حرف‌هایی که درباره اجتماع و آدم‌ها زده بود را یادآوری کرد و از او پرسید که هنوز نظرش درباره آدم‌ها همین‌طور است؟ همین چند وقت پیش بود که برحسب اتفاق شنیده بود که قصاب با یک مشتری درباره زندگی و راز و رمز آن چه‌طور صحبت می‌کند. همان‌وقت توی دلش به حماقت او پوزخند زده بود. حالا خواست برای آخرین بار هم نظر او را بداند. سوالش را پرسید و قصاب بی‌کم و کاست و حتا بیشتر همان‌حرف‌ها را تکرار کرد. کمی دمق شد. بعد همان‌طور که روی پیش‌خوان خم شده بود، دست برد و خودکار را برداشت و با تمام قدرت توی گردن قصاب فرو کرد. سریع خودش را کنار کشید تا خون به روی لباسش نریزد و سریع‌تر از مغازه بیرون رفت. چند لحظه بیرون مغازه ایستاد. برای رد گم کنی کمی به چپ و راست نگاه کرد و طوری که انگار به دنبال آدرس خاصی می‌گردد آرام آرام از آنجا دور شد. هیچ‌کس به او مشکوک نشده بود.

گاهی پشت پنجره کمین می‌کرد و به خیابان و آدم‌های رهگذر نگاه می‌کرد. تک‌تکشان را نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد رفتار و حرکات آنها را با دقت بررسی کند. به دنبال نشانه‌ی خاصی می‌گشت. شاید اگر کسی نگاه مشکوکی به خانه‌ی او می‌انداخت می‌توانست شک کند که پلیس‌ها چیزی را فهمیده‌اند. اما هیچ‌چیز غیرطبیعی اتفاق نیفتاد.

این‌بار اما یکی از دوستان قدیمی‌اش به دیدنش آمده بود. در را باز کرده بود و دوستش با لبخند و کمی خوش و بش یک‌راست روی مبل راحتی ولو شده بود. با خودش فکر کرد چرا که نه؟ شاید باید او را هم امتحان کنم. دو فنجان قهوه آماده کرد و یکی را روبروی دوستش روی میز گذاشت. از او پرسید که چه فکر می‌کند. آیا به نظرش روزها، اتفاقات ریز و درشت زندگی چه‌گونه‌اند؟ به نظرش زندگی چیز خوشایندی است یا نه؟ می‌تواند از چیزی لذت ببرد یا نه؟ و لذت‌های او چه‌طور است؟ سوال‌ها و بدتر از آن جواب‌ها کار خودشان را کردند. به نظرش آمد که دوستش به اندازه کافی زندگی کرده است و بیشتر یا کمتر بودن آن چیز مهمی در زندگی او به حساب نمی‌آید. از لحاظ طرز فکر و اندیشه که هم کاملا پرت و گیج بود. اصلا شاید یکی از دلایل بدبختی‌هایش آدم‌هایی با طرز تفکری مثل دوستش بودند. چرا باید اجازه می‌داد کسانی مثل او هر روز از همان هوایی که او استنشاق می‌کند نفس بکشند و لحظه به لحظه برخلاف او فکر کنند و تصمیم بگیرند و دست آخر زندگی را برای او سخت‌تر و دشوارتر کنند. اگر می‌شد همه‌ی آدم‌های احمق این‌چنینی را حذف می‌کرد چه‌قدر خوب می‌شد. یکی یکی دخلشان را می‌آورد و دنیا را از شر آنها راحت می‌کرد. همه‌ی مخالفین را می‌کشت و موافقین را باقی می‌گذاشت.

به بهانه‌ی راست کردن قاب عکس روی دیوار پشت سر دوستش ایستاد. به نشانی مهربانی دستی بر شانه او گذاشت و سوال آخر را از او پرسید. حرف دوستش که تمام شد گلوی او را با هر دو دست فشار داد و بی‌تفاوت از همان‌جا به پنجره خیره شد و تا تمام شدن تکان‌های بدن دوستش حرکت باد را از لابه‌لای شاخه‌های درختان نگاه کرد. بعد جسد را توی وان حمام برد و آنرا با خونسردی به قطعات کوچکتر تقسیم کرد. هر قطعه را داخل چند پلاستیک تودرتو قرار داد و خون‌های اضافه را با دقت به فاضلاب فرستاد. بعد سرفرصت بسته‌های پلاستیکی را از خانه بیرون برد و در جاهای مختلف شهر رها کرد.

چند روز گذشت و سعی کرد در این مدت همه‌چیز را زیر نظر بگیرد. اخبار را دنبال می‌کرد. روزنامه‌ها را به دقت می‌خواند و در اتوبوس به صداهای اطرافش با دقت گوش می‌کرد. به دنبال نشانه‌یی می‌گشت که احتمال می‌داد پلیس‌ها از او فهمیده باشند. اما هر چه بیشتر جستجو می‌کرد می‌فهمید که کوچکترین سرنخی که به نحوی او را به این قتل‌ها مرتبط کند وجود ندارد. به سرش زد که به طور مخفیانه اطلاعاتی را در اختیار روزنامه‌ها یا پلیس بگذارد. با زبان رمزی خاصی که کمی نامفهوم باشد پیام گیج‌کننده‌یی را بنویسد و به آدرس‌شان پست کند و طی چندین نامه کم‌کم پلیس‌ها را راهنمایی کند تا بتوانند قاتل را شناسایی کنند. کمی بعد لذت چنین‌کاری برایش بی‌رنگ شد و کم‌کم ناپدید شد. چرا باید دیگران را راهنمایی می‌کرد؟ مگر تا به حال کسی نظر او را پرسیده بود و از او کمک خواسته بودند که حالا باید به دیگران برای دستگیری یک قاتل کمک می‌کرد؟ اصلا چرا باید به دیگران، همان دیگرانی که به نحوی مقصر اصلی زندگی پیچیده او بودند کمک می‌کرد.

سعی کرد افکارش را متمرکزتر کند. به گذشته‌اش نگاه کرد و سعی کرد حرف‌ها، نگاه‌ها و حرکات آدم‌ها را به خاطر بیاورد. دیگر به دنبال خصومت شخصی یا یک دلیل بی‌اهمیت نمی‌گشت. می‌خواست خاطراتش را جستجو کند تا به کسی بربخورد که بر خلاف زندگی و جامعه‌ی آزادی که او در نظر داشت فکر می‌کرد. می‌خواست تک به تک مخالفین افکارش را شناسایی کند و در اولین فرصت دخل همه‌شان را بیاورد. انگار حالا توانسته بود توی مغز خودش سرک بکشد و از راهروهای لزج مغرش عبور کند و افکارش را شناسایی کند. می‌توانست به راحتی دلایل کارهایش را ببیند و بفهمد. حالا مطمئن شده بود که باید سریع‌تر کار مخالفینش را یکسره کند. دیگر به خاطر لذت بردن یا از روی بیکاری یا ناچاری دست به کشتن نمی‌زد. حالا هدف بزرگی در سرش ساخته بود و می‌خواست هرطور که شده در سریع‌ترین زمان ممکن آنرا انجام دهد.

پالتوی بلندش را پوشید و شال گردنش را دور گردنش انداخت. کمی توی آینه به موهایش دقیق شد. پوزخند کم‌رنگی زد و تا لب پنجره با آن قدم زد. پرده پنجره را کنار زد و از آنجا به خیابان نگاه کرد. به آدم‌های احمق توسری خورده‌یی که برخلاف او فکر می‌کردند. برخلاف خواسته او نفس می‌کشیدند و بر خلاف راه و روش او زندگی می‌کردند. به آنهایی که درست برعکس خواسته‌ها و امیال او گام برمی‌داشتند و مثل گوسفند یکی یکی از انتهای یک چمنزار توی دره سقوط می‌کردند. آیا تک به تک همین آدم‌ها نبودند که لایق مرگ بودند؟ آیا همین‌ها نبودند که با کارهای ریز و درشتشان زندگی را هم برای او و هم برای خودشان جهنم کرده بودند و بدتر از آن به زندگی در چنین نکبت و جهنمی خو کرده بودند؟ چه اهمیتی داشتند؟ کجای کار دنیا لنگ می‌ماند اگر یکی از آنها یا حتا همه‌شان از دنیا حذف و ناپدید می‌شدند؟

با خودش فکر کرد برود توی کافه‌ی پرتی بنشیند. یا توی کوچه‌ی تاریکی انتظار بکشد و با کسی، رهگذری، آدمی سرصحبت را باز کند و از او سوال‌های مهم خودش را بپرسد. یکی دو سوال که بتواند تا اعماق فکر، امیال و خواسته‌های آنها را نشان دهد. آن‌وقت همان که از وجود چنین فکری مطمئن می‌شد کار را یکسره کند و او را بکشد. باید زودتر دست به کار می‌شد. باید هرچه زودتر عمل می‌کرد و یکی یکی همان آدم‌های بی‌مصرفِ بی‌فکر را از میان برمی‌داشت.

کار زیادی باقی مانده بود که انجام دهد و باید در هر نوبت دخل دوسه نفرشان را می‌آورد. با خودش فکر کرد چه‌قدر کار عقب‌مانده دارد. پرده پنجره را کشید. دست برد توی جیب پالتویش. خواست دستکش را از جیبش بیرون بیاورد که متوجه حرکت غیرطبیعی در خیابان شد. کسی توی پیاده‌رو بیرون خانه او ایستاده بود و کاغذ کوچکی را به رهگذری نشان می‌داد. بعد دست رهگذر بالا آمد و با انگشت پنجره خانه‌ی او را نشانه رفت.

سریع از جلو پنجره کنار رفت. چند لحظه بی‌حرکت به دیوار تکیه زد. صدای خفیف آژیر پلیس که از چند خیابان دورتر می‌آمد توجه‌اش را جلب کرد. صدای دویدن و قدم‌های سریع کسی از راه‌پله‌ی آپارتمانش به گوش رسید و کمی بعد زنگ در به صدا درآمد.

کسی برای مردن داوطلب شده بود یا بالاخره پلیس‌ها سرنخی پیدا کرده بودند؟

 

93؟ تا 19 دی 96

بدون نظر »

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

پنجشنبه, 9 آذر, 1396

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم.

به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم.

ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.»

گفتم: «باشه بابا. کجا دارم برم؟ مامان دستور داده برسونمتون و از ترمینال رسید بگیرم.»

ریحان گفت: «کی رسیده؟»

گفتم: «هیچی بابا. زود باشین الانه که دیر بشه.»

محسن گفت: «عینک منو ندیدی؟ ریحان با توام. اَه. اونو داری کجا می‌یاری؟»

صدای بسته شدن در دست‌شویی آمد و پشت بندش صدای مامان که پرسید: «دارین چه‌کار می‌کنین؟ زود باشین. این راننده اتوبوس‌ها واسه مسافر خودشونو معطل نمی‌کنن. 5 دقیقه دیر برسیم، یهو می‌بینیم که جا تره و بچه نیست.»

ریحان گفت: «پیشِ تلویزیونه… چشم مامان جان. شما برین توی حیاط. دو دقیقه‌ی دیگه ما هم می‌یایم.»

و بعد بلند داد زد: «آقا جون؟ آقا جو..»

حرفش را قطع کردم و گفتم:

  • –         «آقا جون دم در وایساده. همه‌ آمادن. فقط منتظر شماییم.»

محسن که بند کفش‌اش را می‌بست در تائید حرف من گفت:

  • –         «راست می‌گه دیگه. ریحان خانم! بازم انگار شما آخر شدین.»

***

بالاخره به هر ترتیبی بود ریحان سوار ماشین شد و آقاجون که انگار خیلی وقت بود انتظار می‌کشید تا چنین لحظه‌ای را ببیند، از سر خوشی و راحتی نفس عمیقی کشید. ساعت تقریبا نه و بیست و هفت دقیقه‌ی شب بود و عقربه‌ی ثانیه‌شمار با هن و هن، خودش را دور می‌زد. هنوز سی دقیقه‌ای به حرکت اتوبوس باقی مانده بود، اما می‌دانستم با ترافیکی که از چند ساعت پیش لابه‌لای خیابان جا خوش کرده، محال است بتوانم سر وقت آنها را به ترمینال برسانم. با این‌که ترمینال در جاده‌ی خارج از شهر بود و می‌توانستم در جاده‌ي خارج از شهر کمی تندتر برانم، ولی خارج شدن از شهر با ترافیکی که می‌دانستم جلومان سبز می‌شود، کار ساده‌ای نبود.

به چراغ قرمز سه‌راهی زعفرانی که رسیدیم قیافه‌ی همه‌مان جالب بود. آقاجون جلو نشسته بود و عصایش بین پاهایش قرار داشت. دست چپش را روی عصا تکیه داده و سرش را تا نزدیکی‌های دسته‌ي عصا پایین آورده بود تا بتواند تایمر معکوس چراغ قرمز را ببیند. مامان پشت من نشسته بود و می‌دیدم که زیر لب دعا می‌خواند و چند لحظه به چند لحظه به تایمر نگاه می‌کند. محسن کنار پنجره بود و موبایلش را در دستش می‌چرخاند و بی‌تاب به تایمر نگاه می‌کرد. ریحان هم دست کمی از بقیه نداشت، اما توی صورتش همان بی‌خیالی بچه‌گی‌هایش موج می‌زد. جوری بود که اصلا از وضعیت صورتش نمی‌شد تشخیص داد که در درونش چه می‌گذرد. در همین فکر و خیال‌ها بودم که یک‌دفعه هر سه فریاد زدند:

  • –         «سبز شد، برو.»

پایم را روی پدال گاز فشار دادم و ماشین از جا کنده شد.

ساعت نه و چهل دقیقه شده بود و به اندازه‌ی کافی به خیابان‌های اصلی رسیده بودیم، اما هر چه‌قدر که انتظار ترافیک را می‌کشیدم فایده‌ای نداشت. خیابان خلوت بود و اصلا بوی ترافیک به مشامم نمی‌خورد. به نظرم آمد که در این 5-6 دقیقه‌ی پیش به غیر از ماشین خودم ماشین دیگری در خیابان ندیده‌ام.

گفتم: «متوجه شدین با توجه به ترافیک چند ساعت پیش، الان هیچ ماشینی توی خیابون نیست؟»

ریحان به حالت شوخی گفت: «پس این ابوقراضه‌ی تو چه کاره‌ است؟»

پشت بندش مامان اضافه کرد: «مامان جان! آخرِ شبه. لابد مردم رفتن خونه‌شون استراحت کنن. یه شبِ جمعه است و همه دوست دارن پیش خونواده‌هاشون باشن.»

آقاجون که انگار تازه متوجه قضیه‌ای شده باشد، با حالت عجیبی به اطرافش نگاه می‌کرد، گاهی به عقب بر می‌گشت و بعد سریع از پنجره‌ی بغل دستش رد چیزی را می‌گرفت.»

گفتم: «آقا جون چیزی شده؟ کمرتون درد می‌کنه؟»

آقا جون با دلهره گفت: «این چه خیابونیه رامین؟»

گفتم: «خیابون اسکندری.»

آقا جون گفت: مطمئنی پسر؟ خوب دقت کن. ببین اصلا اینجا به خیابون اسکندری می‌مونه؟»

کمی سرعتم را کم کردم و از پنجره بغل دستم به پیاده‌رو خیره شدم. تازه می‌خواستم بگویم که: «آره آقاجون. الان هم به میدون می‌رسیم» که حرفم در دهانم تکه‌تکه شد. چند لحظه بعد که حواسم سر جایش آمد گفتم: «اما من مطمئنم پیچیدم تو خیابون اسکندری. تا به حال هزار دفعه، بل‌که بیش‌تر اینکارو انجام دادم. محاله اشتباه کرده باشم.»

محسن با تاکید گفت:

  • –         «من اصلا این خیابونو نمی‌شناسم. تا به حال توی این شهر همچین خیابونی ندیدم. اشتباهی تو کدوم بی‌راهه‌ای پیچیدی؟»

ریحان به حالت تعجب گفت:

  • –         «به نظر شما عجیب نیست که این موقع شب، هیچ مغازه‌ای توی خیابون باز نیست؟ و این خیابون هیچ تیر چراغ برقِ روشنی نداره؟ اصلا اینجا پرنده پر نمی‌زنه. رامین اصلا معلوم هست مارو کجا آوردی؟»

این جمله‌ي ریحان مثل پتک خورد توی سرم. از توی آینه به پشت سر نگاه کردم. مامان صورتش را به شیشه‌ی پنجره چسبانده بود و با چشم‌های از حدقه بیرون آمده پیاده‌رو را نگاه می‌کرد. بقیه کادر داخل آینه هم شیشه‌ی عقب ماشین بود و پشت آن هیچ خبری از جنبنده‌ای نبود. کاملا مطمئن شده بودم که مسیرم را اشتباهی آمده‌ام. سرعت ماشین را کم کردم و سریع دور زدم و خیابان را برعکس برگشتم.

فقط همین یکی را کم داشتیم. مسیر اشتباهی، آن هم در وقتی که وقت برایمان به شدت اهمیت داشت. ماشینم قدیمی بود و نمی‌شد با آن خیلی تند راند اما پایم را تا جایی که می‌شد روی پدال گاز فشار ‌دادم و سریع‌تر از حدِ مجازِ رانندگی در شب راندم.

مامان گفت: «رامین این‌قدر تند نرو. مامان جان این ماشینت خیلی می‌لرزه آقاجون‌تون کمرش درد می‌گیره. حالا چند دقیقه هم دیر برسیم طوری نمی‌شه. راننده‌ها وظیفه‌ دارند صبر کنند تا همه‌ی مسافرایی که بلیت خریدن سوار شن.»

ریحان گفت: دیگه خودت می‌دونی رامین. اگه ما به موقع نرسیم به ترمینال، اون‌وقت من می‌دونم و تو.»

گفتم: «مطمئن باش هرجور شده تو یکی رو سوار اتوبوس می‌کنم تا از دستت خلاص شم و یه نفس راحت بکشم.» بعد به محسن گفتم: «محسن! این چه حماقتی بود که تو کردی؟ دختر قحطی اومده بود که اومدی خواهر مارو گرفتی؟ ولی کلاً خدا پدر مادرت رو بیامرزه که مارو از شر این ریحان خلاص کردی…»

ریحان بی‌تابانه منتظر جواب محسن بود که با یک جواب کوبنده عشق خودش را ثابت کند. اما محسن پوزخند خلاصه‌ای زد و به جایش مامان گفت: «عیبه رامین! دخترم چِشه مگه؟ نجیب و خانوم نیست که هست. از هر انگشتش هم هزار جور هنر می‌ریزه. یادت نیست روزی نبود که خواستگار در خونه‌مون رو نزنه؟ آقا محسن باید از خداش هم باشه که ریحان رو گرفته.»

محسن انگار که مجبورش کرده باشند حرف بزند گفت: «بله بله مادر جان. من همیشه به داشتن این همسرم افتخار می‌کنم که علاوه بر انگشتاش از کف پاهاش هم هزارجور هنر می‌ریزه.»

ریحان سقلمه‌ای به محسن زد که تکان خوردن محسن را همه متوجه شدند. بعد آقا جون گفت: «بسه بابا. یه دقیقه ساکت بشینین. رامین عجله کن. پس چرا از این خیابون خارج نمی‌شیم؟»

گفتم: «آقا جون دیگه کم‌کم باید به میدون برسیم» و چند لحظه بعد اضافه کردم: «بالاخره رسیدیم. ایناهاش.»

همه نیم‌خیز شدند تا درستی حرفم را با دیدن‌شان تائید کنند. وقتی به میدان رسیدیم به اطراف خودم نگاه کردم تا خیابان اسکندری را پیدا کنم و زودتر به مسیر اصلی‌ برگردم. اما خیابان اسکندری در دیدرسم نبود. به ناچار میدان را دور زدم و بعد فهمیدم که خیابان اسکندری همان خیابانی بود که از آن بیرون آمده بودیم. دوباره پیچیدم در خیابان اسکندری. اما این‌بار همه چیز طبیعی بود. تک و توک مغازه‌های باز، چراغ‌برق‌هایی که روشن بودند و ماشین‌های دیگری که در خیابان حرکت می‌کردند. جالب بود که کسی از این جریان حرفی نمی‌زد. همه مستقیم به جاده نگاه می‌کردند و حواس‌شان به گذشت زمان بود. درست نفهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده بود. اما گمان می‌کردم که از عجله‌ي زیاد لابد در خیابانی فرعی که از خیابان اسکندری منشعب می‌شد پیچیده‌ام.

***

به هر زحمتی که بود بالاخره ماشینم سه دقیقه زودتر از رسیدن عقربه‌های ساعت به ده مقابل ترمینال توقف کرد.

مامان گفت: «رامین جان. مواظب خودت باش. به مرجان خانم سپردم حواسش به تو باشه. غذا خوب بخور. من و آقاجونت زود برمی‌گردیم.»

گفتم: «چشم مامان جان. دیرتون می‌شه. بریم ساک‌هاتون رو توی صندوق اتوبوس بذاریم بعد واسه خداحافظی فرصت هست.» بعد من و محسن ساک‌ها را برداشتیم و تا نزدیک اتوبوس بردیم.

ریحان که به دست‌های آویزان و با خیال راحت جلوتر از ما راه می‌رفت گفت: «خوشم می‌یاد این موقع‌ها مردها تنها قابلیت خودشون رو نشون می‌دن.»

جواب آماده‌ای نداشتم. پس گفتم : «یکی طلبت تا بعد.»

دوباره جریان خداحافظی کردن که زیاد دلِ خوشی از آداب و رسومش نداشتم در حال شروع شدن بود که خوش‌بختانه شاگرد اتوبوس گفت: «مسافرهای بندر سوار شن.» بعد سریع با دست‌پاچه‌گی با همه خداحافظی کردم و این‌قدر منتظر ماندم تا راننده‌ی اتوبوس تصمیم بگیرد از ترمینال خارج شود.

***

خیالم راحت شده بود. مامان و آقاجون به یک مسافرت چند روزه می‌رفتند و آب و هوایی عوض می‌کردند و محسن و ریحان هم به ادامه‌ی کار و زندگی‌شان می‌رسیدند. اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر این بود که من می‌توانستم چند روز در خانه تنها زندگی بکنم و از تنهایی خودم بهترین استفاده‌ را ببرم. با همه‌ی این خیال‌ها پشت رل نشستم. سی‌دی موزیک مورد علاقه‌ام را در پخش صوت گذاشتم. هم فکرم به جاده بود و هم به این فکر می‌کردم که بالاخره بعد از چندسال رفاقت می‌توانم اتاق شخصی خودم را به دوستم نسرین نشان بدهم. از وقتی که باهم آشنا شده بودیم فرصت این‌چنینی پیش نیامده بود که بتوانم اتاقم را به او نشان بدهم. مامان و آقاجون هم که بلکل مخالف روابط بین پسر و دختر بودند. بنظرشان هر دختری که پایش به اتاق شخصی پسری باز می‌شد دختر مشکل داری بود. اما من این‌طور فکر نمی‌کردم و می‌دانستم که برای بهتر شناختن روحیات هم‌دیگر حتا لازم است دو طرف طریقه مسواک زدن هم‌دیگر را هم ببینند، چه رسد به دیدن اتاق شخصی. اصلا هم در بند عشق‌بازی و روابط جنسی بین خودمان نیستم. همین‌قدر که در این چند روز می‌شد من و نسرین در زیر یک سقف تنها بمانیم، غذا بخوریم، راه برویم و به موزیک گوش بدهیم برای من به اندازه یک دنیا اهمیت داشت. بارها سعی کردم این موضوع را با آقاجون و مامان در میان بگذارم، اما نمی‌شد. مامان که اصلا این مسائل با اعتقاداتش جور در نمی‌آمد. آقاجون هم که آن‌قدر آدم مستبد و خود رأیی بود که محال بود چنین چیزی را قبول کند. نمی‌دانم مامان و آقاجون که انگار از دو تیره‌ی مختلف رفتاری و اجتماعی هستند چه‌طور با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مامان هیچ وقت از گذشته‌ چیزی برایمان نگفته. هر وقت هم که خودمان خواستیم بپرسیم با توپ و تشر یا با زیرکی از زیر سؤال شانه خالی کرده بود. اما یک چیزهایی از آقاجون می‌دانستم که بیش‌تر درد دل‌های آقاجون با بعضی از دوست‌های قدیمی‌اش بود. بچگی‌ها عادت داشتم هر وقت که رفقای آقاجون به خانه‌مان می‌آمدند، می‌رفتم پشت پنجره‌ی پذیرایی -که به حیاط مشرف می‌شد- و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. در یکی از همین روزها بود که فهمیدم آقاجون در دوران جوانی‌اش از نوچه‌های باج‌گیر معروفی بوده. این‌را هم فهمیده بودم که آقاجون عادت به باجگیری از مردم داشت. گاهی جلو عابرها یا ماشین‌ها را می‌گرفته و به اصطلاح آنها را تلکه می‌کرد. یک روزی هم بالاخره انگار چشمش به چشم مامان افتاد و خلاف و خلافکاری را بوسید و عکسش را گذاشت بالای طاقچه اتاق خواب خودش. بعضی اوقات سخت باورم می‌شود که آن عکس جوانی‌های آقاجون باشد. طوری در عکس با قدّاره و دستمال یزدی و کلاه شاپو جلوی قهوه‌خانه ایستاده و با سبیل‌های پرپشت که از دوطرف به میانه چشم‌های درشتش می‌رسید، به دوربین زل زده است که هر لحظه فکر می‌کنم همین حالا جوانی آقاجون از توی عکس در می‌آید و حسابم را صاف می‌کند.

همیشه از پاییز خوشم می‌آمد. به نظرم پاییز یک جور حماقت خاص با خودش می‌آورَد که سنگ را هم شرمنده می‌کند. بادِ گرم‌های پاییز هم که برای خودش دنیای ناشناخته‌ای داشت. امروز هم از آن‌روزها بود که بادِ گرم سراغی از شهر می‌گرفت. دلم می‌خواست زودتر به خانه برسم، پنجره‌ی اتاقم را باز کنم و روی تختم که زیر پنجره بود دراز بکشم و تا خود صبح بدون این‌که تختم را برای خواب آماده کنم در حین شنیدن ترانه و موسیقی چرت بزنم.

توی ماشین بادِ گرم لابه‌لای صدای خواننده‌ای که صدایش از پخش صوت پخش می‌شد پیچیده بود و همه‌ی این‌ها پیش‌درآمد یک شب آرام و لذت بخش بود. یک آن به نظرم رسید چرا حالا که باید حواسم گرمِ رانندگی باشد این‌قدر فکر و خیالات می‌کنم. نگاه هوشیارانه‌ای به خیابان انداختم و سعی کردم همه چیز را خوب برانداز کنم دوباره به نظرم رسید که جریان یک ساعت پیش در حال تکرار شدن است. انگار که دوباره اشتباهاً در همان خیابان فرعی پیچیده بودم. کم‌کم داشت از این خیابان خوشم می‌آمد. خیابان دنج و خلوتی بود که آدم را به رویا و خیال وصل می‌کرد. تصمیم گرفتم همین مسیر را ادامه بدهم و ببینم بالاخره از کجا سر در می‌آورم و در واقع مسیر اصلی این خیابان را پیدا کنم. جلو ماشین دو باریکه نور روی زمین افتاده بود و هیچ چراغ دیگری در خیابان روشن نبود. حالا می‌شد توجیه کنم که حوالی نیمه‌شب کسی دکانش را باز نگه ندارد و ماشینی توی خیابان در حال رانندگی نباشد. اما یک‌ ساعت پیش این ماجرا برای همه‌مان کمی عجیب بود.

باریکه‌ي نور جلو ماشین روی زمین زودتر از ماشینم حرکت می‌کرد و به نظر می‌رسید که نور، ماشینم را یدک می‌کشد. یک لحظه متوجه شدم که باریکه‌ی نور سمت راست ماشین روی جاده ایستاده است و نور سمت چپ هنوز روی جاده درازکش حرکت می‌کند. سریع پایم را روی پدال ترمز ماشین فشار دادم و فرمان را به سمت چپ کشاندم. چیزی نمانده بود که با یک عابر پیاده برخورد کنم. هول برم داشت که اگر خدای نکرده با این عابر تصادف می‌کردم چه اتفاقاتی که ممکن بود برایم پیش بیاید. اصلا هنوز مطمئن نبودم که با او برخورد کرده‌ام یا نه چون او را نمی‌دیدم. شیشه‌ي ماشین که پایین نمی‌آمد، درب جلو ماشین را باز کردم تا صدایم به او برسد و اگر مشکلی پیش نیامده باشد برای جبران رانندگی افتضاحم حداقل او را به جایی برسانم.

بلند گفتم: «آقا طوری‌تون که نشد؟ بفرمایین بالا برسونمتون. این موقع شب توی خیابون ماشین کم رفت و آمد می‌کنه.»

توی تاریکی درست نمی‌شد ببینمش. هنوز هم مطمئن نبودم که این عابر مرد بوده یا زن. یا مثلا چند ساله. به هرحال بعد از چند لحظه عابر نزدیک ماشین شد درب جلو را با شدت بست، درب عقب ماشین را باز کرد، با عجله سوار ماشین شد و با صدای خشکی که به نظرم آشنا آمد گفت: «مستقیم برو!»

با گفتن این جمله بوی سیگار اوشنویی که حالا پیرمردها هم کم‌تر از آن می‌کشیدند، پیچید توی ماشین. انگار که همین حالا یعنی درست قبل از این‌که سوار ماشین شود، دو سه پک عمیق به سیگار زده بود و بازدم دودآلود خودش را توی ماشین خالی کرده بود.

سردم شده بود. باد خودش را از سوراخ و سمبه‌های ماشین داخل می‌کرد و لای لباسم می‌پیچید. پیش خودم خیال کردم که این مرد لابد از دست من و رانندگیم خیلی ناراحت شده که این‌طور جدی و خشن با من رفتار می‌کند. از توی آینه ماشین هم چیزی معلوم نبود که شاید از روی قیافه‌اش بتوانم تشخیص بدهم چه احساسی دارد. چند دقیقه مطلقا نه من به چیزی فکر می‌کردم و نه حرفی بین من و او جریان داشت. نوعی سکوت چسبناک به همه‌‌ي فضای ماشین چسبیده بود که حتا اجازه نمی‌داد در خیالات خودم به چیزی فکر کنم. انگار این سکوت چسبنده تمام فکر و خیالاتم را بهم چسبانده بود و اجازه نمی‌داد که آن‌ها به حرکت در بیایند. تنها چیزی هم که در فضای ماشین جریان داشت همان بوی تهوع‌آور سیگار قدیمی بود که انگار با یک مشت بوهای عجیب و غریب قاطی شده بود و لابه‌لای لباس آن مرد جاخوش کرده بود. کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که فکر کردن به این بوی غریب، فضای چسبنده سرشار از سکوت ماشین را از بین می‌برد. در واقع طوری بود که گمان کردم با بوییدن این بو سکوت چسبنده از بین رفته است و با فکر کردن به آن به باقی چیزها هم می‌توانم فکر کنم. اولین چیزهایی هم که به خاطرم آمد یک مشت خاطره‌ی رنگ‌پریده دوران کودکی‌ام بود که هیچ ارتباطی با این لحظه‌ی من نداشت.

چند دقیقه بعد احساس کردم کم‌کم آن مرد خودش را روی صندلی جابه‌جا می‌کند. بعد صدای نفس کشیدنش را از پشت سرم احساس کردم و در یک لحظه سردی چیز تیزی که حدس زدم باید چیزی شبیه به چاقو باشد، به گردنم فشار آورد و صدای خشک مرد توی ماشین پیچید.

گفت: «بچه جون. من تازه از حبس در اومدم. بیرون بودن یا اون تو بودن هم برام فرقی نداره. بزن کنار و هرچی پول داری رد کن بیاد.»

یک لحظه انگار چسبنده‌گی سکوت معلق در فضای ماشین با صدای خشک و خشن آن مرد محو شد. فکر کردم چه تنهایی خوبی را با رفتن آقاجون و مامان شروع کرده‌ام و حالا باید تمام پول‌هایم را به این مرد بدهم که در یک لحظه صدای زنگ موبایلم، نورِ بالا و بوق‌های منقطع ماشین پشتی که انگار مدت‌ها بود انتظار سبقت گرفتن را می‌کشید در هم ادغام شدند. از نور بالای ماشین پشتی یک لحظه فضای ماشین روشن شد. در همان یک لحظه توی آینه را که نگاه کردم علاوه بر نور شدید چراغ ماشین پشتی توانستم چهره‌ی آن مرد را به وضوح ببینم. با خودم خیال کردم این آقا حتما اجازه می‌دهد که اول به تلفنم جواب بدهم و بعد پول‌هایم را از من بگیرد. پس گوشی را از روی داشبورد برداشتم و کمی به راست پیچیدم تا ماشین عقبی سبقت بگیرد. بعد هول هولکی تلفن را جواب دادم، پشت خط ریحان بود.

گفت: «رامین! آقاجون کیفش رو توی ماشین جا گذاشته؟ خوب نگاه کن. آقا جون خیلی بی‌تابه. نزدیکه سکته کنه. همه‌ي چک پول‌هاش توی اون کیف بوده. حواست باشه پیداش کنی و بعد پول‌ها رو بفرستی به حساب محسن. متوجه شدی؟ اگه پیداش کردی حتما خبر بده.»

گفتم: «بذار نگاه کنم… آهان این‌جاست. روی صندلی جلو افتاده. فردا می‌ریزم به حساب محسن. دیگه کاری نداری؟ دارم رانندگی می‌کنم. نمی‌تونم صحبت کنم. خداحافظ.»

دلم نمی‌خواست چهره‌ی آن مرد را که حتما با دیدن این همه پول از خوش‌حالی در پوستش نمی‌گنجید، ببینم. اما توی آینه نگاه کردم که شاید بتوانم با نگاهی معصوم و درمانده منصرفش کنم. توی آینه پیدا نبود. یک لحظه سرم را برگرداندم عقب اما کسی روی صندلی پشتی نبود. زدم روی ترمز. خوب به صندلی عقب و جلو نگاه کردم. هیچ خبری از او نبود. تمام تنم می‌لرزید. هیچ‌جور نمی‌توانستم این مساله را توجیه کنم که او کجا رفته است. همه جا را دست کشیدم. زیر صندلی‌ها، صندوق عقب. همه جا را نگاه کردم اما خبری از آن مرد نبود. خوب به یاد داشتم که او را سوار کرده بودم. اشتباه نمی‌کردم او حتا درِ ماشین را باز کرده بود. من صدای او را شنیده و سردی چاقویش را روی گردنم حس کرده بودم. امکان نداشت که توانسته باشد در حال رانندگی از ماشین پیاده شده باشد. او منتظر بود تا تمام پول‌های من را بگیرد. یاد کیف‌ پول آقا جون افتادم. نگاه کردم دیدم همان‌طور روی صندلی جلو افتاده. گیج شده بودم. نمی‌دانستم چه شده است که دوباره صدای بوق و نور بالای ماشین عقبی پیچید توی ماشین. راه افتادم و به تنها چیزی که فکر می‌کردم تصویر آن مرد بود که چند دقیقه پیش قبل از تماس ریحان توی آینه دیده بودم. فکر کردم که آن مرد با چاقوی سردی که روی گردنم گذاشته بود و با جای زخمی که روی صورتش جا خوش کرده بود، با آن سبیل پر پشت و با آن کلاه شاپو کجا رفت و چه قدر آن مرد شبیه جوانی‌های آقاجون در عکس روی طاقچه اتاق بود.

 

پ ن: داستان درباره باز شدن دریچه زمان و سفر در زمان است. خرافه، دروغ یا خیال‌پردازی در تاریخِ ماورالطبیعه عوام همیشه مسافرانی وجود داشته‌اند که برای یک لحظه، چند دقیقه، چند ساعت یا تا ابد از دریچه‌ی -ساختگی- زمان عبور کرده‌اند.

این داستانِ نسبتا خاطره‌انگیز -برای من- چند سالی می‌شد از آمارِ داستان‌های نوشته‌ام در می‌رفت. بالاخره پیدایش کردم. 88-89

بدون نظر »

داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

سه شنبه, 2 آبان, 1396

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد.

توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را می‌دید و با او صحبت می‌کرد. از او سوال می‌کرد و حرف دلش را مستقیم با او می‌زد. می‌خواست به او بگوید که چاره‌ای ندارد. وقتی دیگران را می‌بیند که جفت جفت کنار هم راه می‌روند از خودش خجالت می‌کشد. یاد روزهای عاشقانه‌ی خودشان می‌افتد. همان وقت که همسرش را سفت در کنار خودش می‌کشید و چسبیده به هم راه می‌رفتند. یاد وقت‌هایی که دستش را می‌گرفت و دست کوچک زنش توی دست‌های زمخت و بزرگ او گم می‌شد. چه‌قدر دلش برای همین حس عجیب تنگ شده بود. دست او را مثل جسم غریبی توی دستش بگیرد و برانداز کند. اما حالا چه؟ از همین حس کوچک هم ناامیدانه بریده بود. زنش او را تنها گذاشته بود و تمام عشق بین‌شان معصوم و پاک، دست‌نخورده و غمگین باقی مانده بود. اما با این عشق نمی‌توانست کنار بیاید. به حضور زنش هم نیاز داشت. می‌خواست او را لمس کند، ببوید، او را در آغوش بگیرد و صدایش را بشوند.

احساس می‌کرد دوباره عاشق شده است. دختری را دیده بود و چهره‌ی آن دختر از جلو چشمش کنار نمی‌رفت. دلش می‌خواست به خانه برمی‌گشت، زنش را آنجا روی مبل راحتی می‌دید. جلویش می‌ایستاد و از این دختر می‌گفت. فکر می‌کرد که کارش نوعی خیانت به همسرش حساب می‌شود و باید قبل از هر اقدامی از همسرش اجازه بگیرد. برود به او بگوید که دوباره عاشق شده است و اگر از نظر او ایرادی نداشته باشد می‌خواهد با دختر دیگری آشنا شود. با آن دختر صحبت کند و کم‌کم قضیه ازدواجشان را پیش بکشد. اما نمی‌توانست با این قضیه کنار بیاید. باید هرطوری که بود اول زنش را در جریان می‌گذاشت. خیال خودش را راحت می‌کرد و احساس گناهِ خیانت را از خودش دور می‌کرد.

فکر کرد اگر زنش از این جریان بویی ببرد چه احساسی به او دست خواهد داد؟ کدام زن است که از دیدن هووی شوهرش خوشحال باشد. اگر زنش می‌فهمید حتما کار به جار و جنجال زیادی می‌کشید. حتما چندین و چند بار جیغ می‌کشید و تمام همسایه‌ها را خبر می‌کرد. به پدر و مادر خودش اطلاع می‌داد و بعد خبر را به گوش پدر و مادر او می‌رساند. زنش احساس رقابت بهش دست می‌داد و حتما سعی می‌کرد شوهرش را از دست بیگانگان نجات دهد. شاید در ظاهر او را به طلاق و جدایی تهدید می‌کرد، شاید برای مدتی قهر می‌کرد اما می‌دانست که در نهایت زنش کوتاه می‌آید و برای زنده‌نگهداشتن زنده‌گی خودش تلاش می‌کند.

خودش چه؟ اصلا چه‌طور می‌توانست چنین چیزی را با زنش در میان بگذارد؟ برود جلوی او بایستد و بگوید عاشق کس دیگری شده است و از او بخواهد که اجازه‌ی ازدواج او را بدهد؟ اصلا چه‌طور می‌توانست توی چشمهای زنش نگاه کند؟ نه! امکان نداشت. امکان نداشت که از عهده‌ی چنین کاری برآید. اما اگر زنش را هم در جریان نمی‌گذاشت نمی‌توانست با احساس گناه و خیانت کنار بیاید. هر طور که حساب می‌کرد ازدواج دوباره‌ی او نوعی خیانت به زنش به حساب می‌آمد. شاید دیگران حق را به او می‌دادند و برای این زوج جدید آرزوی خوشبختی می‌کردند و حتما دیگرانی بودند که او را سرزنش کنند.

قبرستان خالی، ساکت و سراسر خیس بود. آنقدر برف نباریده بود که نشود قبرها را از یکدیگر تشخیص داد. جلو قبر زنش، همان سنگ قبر سیاهی که اسم زنش روی آن حک شده بود ایستاد. دستهایش را از جیبش بیرون کشید. شال گردنش را که زنش چند سال پیش برای سردی زمستان‌های او بافته بود از گردنش بیرون کشید. آنرا جلو شکمش توی دست‌هایش گرفت و زیر لب، با چشم‌هایی سرگردان و خجالت‌زده گفت:

  • خواهش می‌کنم مرا ببخش! هیچ‌کس هرگز و هرگز نمی‌تواند جای خالی تو را در قلب کوچک من پر کند. اما زنده‌گی بدون تو آنقدر تلخ و ناباور است که ادامه آن غیر ممکن است. حتما می‌دانی که چه می‌خواهم بگویم. آنرا به زبان نمی‌آورم چون از تو شرم می‌کنم. خواهش می‌کنم راضی باش. مرا ببخش و با ازدواج مجدد من موافقت کن. نمی‌خواستم بدون در جریان گذاشتن تو به کس دیگری عشق بورزم. آمده بودم که همین را به تو بگویم تا احساس خیانت دست از سرم بردارد. خواهش می‌کنم درک کن.

چشمهایش به سنگ قبر زنش خیره شده بود. کمی سکوت کرد. آهِ بلندی کشید، روی پاهایش نشست و شال‌گردن را آرام و مودبانه روی سنگ قبر جا داد.

وقتی که بلند شد به خودش قبولاند که دیگر نباید احساس گناه داشته باشد. دیگر خیانتی در کار نبود. چه‌طور کسی می‌توانست به یک زنِ مرده خیانت کند؟

بدون نظر »

داستان کوتاه «این غنیمت سهم آن‌ها نبود»

جمعه, 27 مرداد, 1396

از نیمه شب گذشته بود. خیابان خالی و ساکت به نظر می‌آمد و کسی دیده نمی‌شد. تنها صدایی که به گوش می‌آمد صدای دویدن‌های خودش و هن و هن نفس کشیدنش بود. تابلوی بزرگ کلانتری با رنگِ سبز زمینه از دور به چشمش آمد. کمی خیالش راحت شد. باقیمانده‌ی نیرویش را جمع کرد و تا آنجا یک نفس دوید. به کلانتری که رسید از دویدن ایستاد.  از کمر خم شد، دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و چند مرتبه عمیق و پر سر و صدا نفس کشید. دو سربازی که جلوِ در کلانتری قدم می‌زدند نگاهی بی‌معنی به او کردند و رویشان را برگرداندند.

شاید حالا شبیه کارتن‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها شده بود. صدای هن و هن نفس زدنش هنوز واضح‌تر از هرچیزی به گوشش می‌آمد. می‌دانست که پیراهنش پاره شده است و روی صورتش جای زخم‌های تازه‌ای وجود دارد. دست‌ها و پاهایش بدون اراده او به حالت محسوسی می‌لرزیدند. صدایش حتما لکنت داشت. حتا نفس‌کشیدنش هم بریده بریده و با لکنت بود. بی‌هدف دستی به سرش کشید، موهایش  را کمی مرتب کرد؛ از کنار سربازها گذشت و وارد اتاق افسر نگهبانی شد.

  • – «کمک! گوش کنید خواهش می‌کنم. من به کمک احتیاج دارم.»

افسر نگهبان خونسرد داد زد:

  • – «در زدن یادت ندادن؟ این چه وضع داخل اومدنه؟ درو هم پشت سرت ببند.»

مرد که کمی جاخورده بود ادامه داد:

  • – «بله! چشم چشم! شما باید به حرفم گوش کنید.»

افسر نگهبان پرید توی حرفش:

  • – «اینجا بایدی برای ما وجود نداره. بایدها رو ما تعیین می‌کنیم.»

زیر چشمی به معاون افسرنگهبانی نگاه کرد و به مرد اشاره کرد:

  • – «این هم از هموناس»

مرد ساکت شده بود. اول به افسر نگهبان و بعد به معاونش نگاه کرد. بعد نگاهش دورتادور اتاق چرخید. خواست کس دیگری را پیدا کند. اما به جز یک سرباز صفر که گوشه‌ی اتاق پایش را روی پایش انداخته بود و ناخن می‌گرفت کسی دیده نمی‌شد. نومیدانه سعی کرد کمی آرامتر به نظر بیاید. نفس بلند پر سر و صدایی کشید و با لکنت گفت:

  • – «می‌دونم جناب سروان که شاید عجیب به نظر برسه اما من جدا به کمک احتیاج دارم و وقت نمی‌شه که همه‌ چیزو از اول براتون توضیح بدم. خواهش می‌کنم دو سه نفر از نیروهاتونو همراهم بفرستید. زنم اونجا تو خطره. خواهش می‌کنم شما باید…»

افسر نگهبان با پوزخند گفت:

  • – «چی مصرف می‌کنی؟»

مرد با تعجب پرسید:

  • -«مصرف می‌کنم؟»

لحظه‌ای بعد به خودش آمد. فهمید که افسر نگهبان قصد داشته او را مسخره کند. سراسیمه و عصبانی گفت:

  • – «آقا! بزرگوار. عالی‌جناب! خواهش می‌کنم ازت به حرفم گوش کن. زنمو زدن و گوشه خیابون پرتش کردن و دارن کشون کشون می‌برنش. چرا حرف حالیت نمی‌شه؟»

افسر نگهبان فریاد زد:

  • – «مودب باش آقا. این‌جا که خونه خاله‌ات نیست! کلانتریه! اگه بازم توهین کنی می‌ندازمت بازداشتگاه.»

بعد رو به سرباز وظیفه کرد و گفت:

  • – «این آقا رو ببر بیرون. اظهاراتشو به صورت کامل بنویسه، انگشت و امضاء کنه. بعد برگه رو بیار اینجا.»

سرباز سریع برگه‌ای آماده کرد، به نشانه احترام پوتینش را بهم کوبید و در اتاق را باز کرد. به مرد راه خروج را نشان داد. مرد ملتمسانه تا جلو میز افسرنگهبانی پیش آمد و گفت:

  • – «جناب سروان! چرا متوجه نیستین. اگه بخوام اظهارنامه بنویسم و قضیه رو مفصل توضیح بدم زمان می‌بره و خیلی دیر میشه. زنم الان به کمک احتیاج داره»

کمرش را راست کرد. نمی‌دانست باید چه چیزی بگوید که افسر نگهبان را مجاب کند. عرق پیشانی‌اش را با پشت دست پاک کرد.

افسر نگهبان با چشم به معاونش اشاره کرد:

  • – «هنوز تنش داغه. معلومه خوب جنسی زده.»

بعد به حالت مسخره گفت:

  • – «اگه گرمته کولرو روشن کنم؟»

مرد سعی می‌کرد عصبانیتش را بروز ندهد. چاره‌ای نداشت. به کمک احتیاج داشت و باید هرچه زودتر آنها را مجاب می‌کرد. دوباره گفت:

  • – «خب خب آرومتر می‌گم. تورو خدا گوش بدین. من و زنم داشتیم از مهمونی شب برمی‌گشتیم. هوا خوب بود و داشتیم قدم می‌زدیم»

افسر نگهبان به حالت مسخره دستش را روی کاغذهای میز بهم گره کرد و با چشم‌ها و دهان باز به مرد خیره شد. لابه‌لای حرف مرد به معاونش که مشغول تماشای تلویزیون بود اشاره کرد و گفت:

  • – «جناب سروان اکبری! حواست به حرف‌های آقا باشه. ببین داره چه داستانی سر هم می‌کنه.»

معاون بلند و رو به مرد خیلی بی‌تفاوت گفت:

  • -«خوردی یا زدی؟»

افسر نگهبان سرش را کمی تکان داد و بدون اینکه نگاهش را برگرداند با سر به مرد اشاره کرد که ادامه بدهد. قبل از آن گفت:

  • – «خورده! اگه زده بود که پی شکایت کردن نمی‌اومد.»

مرد گفت:

  • – «آقایون زنمو دزدین! زنمو وسط خیابون گرفتن و زدن و زخمی کردن. من که از کسی شکایت ندارم. من فقط کمک می‌خوام. تورو خدا زود باشین.»

معاون پرید توی حرفش:

  • -«مردِ با غیرت! اصلا زنت نصفه شبی تک و تنها توی خیابون چه‌کار می‌کرد؟»

افسر نگهبان بی‌تفاوت گفت:

  • – «گوش نکردی! اولش گفت که با هم بودن و چون هوا دو نفره بوده، می‌خواستند به صورت کاملا عاشقانه تشریف ببرند خونه.»

خون مرد به جوش آمده بود. لحظه‌ای کوتاه صورت خونی همسرش به یادش آمد. درست لحظه‌ای که زیر مشت و لگد چند ولگرد تو خیابون آه بلندی کشیده بود. درست همان لحظه که ولگردها از صدای آه او خنده‌شان گرفته بود و به حالت مسخره آه و اوه می‌کردند. درست همان لحظه که زنش خیلی گنگ و نامفهوم توی چشم‌های او زل زده بود. درست همان لحظه بود که بهشان حمله کرد و سعی کرد زنش را نجات بدهد. اما تعداد آنها زیاد بود و کاری از دستش بر نمی‌آمد. آنها مدام مرد را به این‌‌طرف و آن‌طرف هول می‌دادند و بلند می‌خندیدند.

در آن لحظات چاره‌ای نداشت. خیابان طولانی و تاریک بود. تا دوردست‌ها هیچ جنبنده‌ای به چشم نمی‌خورد. فقط کمی آن‌طرف‌تر مهتابی‌ نیم‌سوخته‌ای داخل بیلبورد تبلیغاتی به مرد چشمک می‌زد. باید از کسی درخواست کمک می‌کرد. همان لحظه کلانتری به ذهنش آمد. سریع دوید و زنش را تنها رها کرد. آمده بود که برای زنش کمک ببرد. آمده بود که قبل از آنکه خیلی دیر شود زنش را نجات دهد. نمی‌خواست از آن‌چه که می‌ترسید حرفی بزند. نمی‌خواست به زنش آسیبی برسانند.

به خودش آمد. دردِ کوفتگی و عضلاتِ خسته‌ توی بدنش ضرب گرفته بودند. به صورت افسر نگهبان نگاه کرد. کیفش را از جیبش بیرون کشید. کارت گواهینامه و چند کارت معتبر دیگر را روی میز چید و به افسر نگهبان نشان داد:

  • – «خواهش می‌کنم کمکم کنین. من آدم محترمی هستم. الان به کمک نباز دارم. لطفا بهم کمک کنید. اگه دیر بشه ممکنه قتلی اتفاق بیفته.»

افسر نگهبان نگاه کوتاهی به کارت‌ها کرد و سریع گفت:

  • – «میز افسرنگهبانی رو بهم نریز! اینارو سریع جمع کن. به این مسخره‌بازی‌ها نیازی نیست. چه لفظ قلم هم حرف می‌زنه.»

معاون گفت:

  • – «گیریم که راست می‌گی! اصلا تو کدوم خیابون این اتفاق افتاده؟»

مرد نفسی کشید و با دست پشت دیوار را نشان داد و با لکنت گفت:

  • – «همین‌ اطراف! چند خیابون پایین‌تر. توی خیابون مولایی. نرسیده به آموزشگاه…»

مرد می‌خواست آدرس دقیق محل جرم را اطلاع دهد. خیال می‌کرد همین‌ حالا بیسیم را برمی‌دارند و به ماشین‌های گشت محل دقیق ولگردها را اعلام می‌کنند. لحظه‌ای بعد به خیالش آمد که شاید زنش را همان‌طور کشان کشان به چند خیابان پایین‌تر برده باشند. سراسیمه گفت:

  • – «حتما تا الان به میدون هم رسیدند. داشتند به همون سمت می‌رفتند. پیاده بودند. شاید حالا تا اون‌جا رسیده باشند.»

افسر نگهبان که چیزی به خاطرش آمده بود گفت:

  • – «این دست خیابون مولایی یا اون دست خیابون؟»

با دست دو سمت خیابان را به صورت فرضی و توی هوا برای مرد ترسیم کرد.

مرد گفت:

  •  -«نمی‌دونم… احتمالا این‌ سمت بود. بله این‌سمت بود. تازه از روی پل اومده بودیم این‌ سمت خیابون. تقریبا زیر پل بود.»

افسر نگهبان خونسرد گفت:

  • – «یعنی بعد از اون فروشگاه بزرگ زنجیره‌ای؟»

مرد گفت:

  • – «بله بله! همون‌جا بود»

افسر نگهبان با دهانش صدایی درآورد:

  • – «نوچ! اون‌جا به ما مربوط نمی‌شه. توی محدوده‌ی ما نیست. باید بری کلانتری 13 حاجی‌آباد.»

مرد با چشم‌های گرد گفت:

  • – «چه فرقی می‌کنه! من به کمک احتیاج دارم. چرا متوجه نیستین؟»

معاون خونسرد گفت:

  • -«اون‌جایی که آدرس دادی توی محدوده‌ی استحفاظی کلانتری ما نیست. ما نمی‌تونیم سر خود به منطقه‌ی یه کلانتری دیگه وارد بشیم. واسه‌مون دردسر داره، مسئولیت داره. همینطوری الکی که نیست. باید بری کلانتری 13، از اون‌جا شکایت کنی.»

مرد عصبانی گفت:

  • -«چه شکایتی؟ چرا نمی‌فهمین؟ این‌قدر سخته؟! من الان فقط کمک می‌خوام. دارن زنمو می‌کُشن، اون‌وقت نشستین این‌جا چرند می‌بافین؟»

افسر نگهبان فریاد زد:

  • – «ساکت شو! یا الان می‌ری بیرون یا می‌فرستمت بازداشتگاه. به جرم توهین به مأمور کلانتری.»

به سرباز که دم در هنوز منتظر مرد ایستاده بود اشاره کرد:

  • – «سرباز غلامی! آقارو از کلانتری بفرست بیرون.»

بعد چون چیزی به یادش آمد اضافه کرد:

  • – «شیفت نگهبان‌های پشت مقر رو هم تعویض کن.»

سرباز پایی به هم کوبید، دست مرد را گرفت و از اتاق بیرون برد.

مرد مات و مبهوت بود. پاهایش بدون اراده او حرکت می‌کردند. توی فکرش داشت شرایط را بررسی می‌کرد. سعی کرد آدرس کلانتری 13 را به خاطر بیاورد. سعی کرد حساب کند که تا آنجا چند دقیقه با تاکسی راه مانده است و اگر به موقع به آنجا برسد چه‌طور باید افسران آنجا را برای درخواست کمک قانع کند.

آرام از کلانتری بیرون آمد و وسط خیابان ایستاد. درست جایی که در یک روز عادی هرگز نمی‌نوانست آنجا بایستد. خیابان خالی و ساکت به نظر می‌آمد. نورِ زرد چراغ‌ها، منظره‌ی مغازه‌های بسته و پیاده‌روهای خالی حالت عجیب و مسخره‌ای داشت. بی‌هدف به اطراف نگاهی انداخت. نگاهش به چوب بلند و محکمی که توی جوی آب، کنار جدول قرار داشت گره خورد. فکری از سرش گذشت. سریع چوب را برداشت. کمی در دست سبک و سنگینش کرد. وقتی که مطمئن شد چوب را بالا گرفت و سریع دوید. فکر کرد که خودش باید از خانواده‌اش محافظت کند. مثل انسان‌های اولیه! مثل نرِ قوی یک گروه از حیوانات در برابر مزاحمان و دشمنان بایستد و بجنگد. خودش! نرِ گروه خودش، خانواده‌ی دو نفره‌ی خودش بود و باید به عنوان نرِ گروه از خانواده‌اش مراقبت می‌کرد. آن‌هم تنها! در برابر چندین ولگرد قوی و درشت هیکل. نباید اجازه می‌داد زنش را به عنوان غنیمت با خودشان ببرند.

 

پ ن: قطعا و مطمئنا کلانتری مورد بحث در زمان و مکانی ساختگی یا شاید در دنیاهای مجازی دیگر وجود دارند. در این دنیا از این‌ها خبری نیست.

شبِ نیمه‌پاییزی – 27 مرداد 1396 /

بدون نظر »

توضیح نیمه‌ضروری (آپدیت شد)

دوشنبه, 22 خرداد, 1396

16 داستان کوتاه که پیشتر در در سایت/بلاگ بیست و هفت (همین سایت) منتشر شده بود در حال حاضر غیرقابل دسترسی هستند و از این سایت حذف شده‌اند. این داستان‌های کوتاه به زودی در مجموعه‌ای مجزا با بیش از 270 صفحه در یکی از انتشارات معتبر چاپ و منتشر خواهد شد.

کلیه‌ی این داستان‌ها با ویرایش و بازنویسی نهایی به انتشارات تحویل داده شده است. در بعضی از داستان‌ها ویرایش اساسی صورت گرفته و در برخی موارد خط داستانی و نتیجه‌گیری مربوط به آن با چیزی که پیشتر منتشر شده بود کاملا متفاوت است.

به زودی و پس از چاپ کتاب مورد اشاره، نحوه‌ی خرید و دریافت آن در همین سایت اعلام خواهد شد.

 

اسامی داستان‌های کوتاه این مجموعه:

جن‌گیر
برادر شغال
سیاه‌گالش
یک جفت چشمِ بادامیِ خیس
پله‌ها
آپارتمان شماره 27، خیابان شفق
یک شب برفی
اتاقکِ پشت تعمیرگاه
گُل کوچیک
انجمن رنگ‌ها
هوایی‌ها
بازرس
به سوی بهشت
همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود
بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک
نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ

 


مجموعه داستانچه «من  و او» در حال حاضر به صورت ویرایش شده و متفاوت با قبل در سایت قرار گرفته است. ویرایش انجام شده مربوط به حذف بعضی کلمات با مفاهیم خاص و چندپهلو و جایگزینی آن با کلمات جدید و تک پهلو بوده است! باشد که گوگل و گوگل‌گردان دست از سرش بردارند.

یک نظر »

داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

پنجشنبه, 4 خرداد, 1396

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید.

گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع و تندی احتیاج داشت. کافی بود یک برگ دستمال کاغذی بردارم و آن را درست رویشان مچاله کنم. اما صبح فردا دوباره سر و کله‌ی چند مگس دیگر پیدا می‌شد و تا شب همین‌طور وسط اتاق چرخ می‌خوردند.

چنین چیزی سابقه نداشت. باید هر طور شده این موضوع را ریشه‌کن می‌کردم. انواع مگس‌کش‌ها و اسپری‌های رنگ و وارنگ را امتحان کردم. حتا دستگاه مگس‌کش برقی که اکثرا توی رستوران‌ها دیده بودم را هم خریدم و کنار لوستر به سقف میخ کردم. باز هم فایده‌ای نداشت. فقط کمی طول می‌کشید تا مگس دیگری به جای مگس قبلی جایگزین شود. باید ریشه‌ی موضوع را پیدا می‌کردم. باید لانه‌شان را پیدا می‌کردم. باید می‌فهمیدم چطور زاد و ولد می‌کنند و از چه منبعی انرژی می‌گیرند که این‌طور می‌توانند با تعداد زیاد در خانه‌ام خودنمایی کنند.

کم‌کم سر و کله‌ی چند کرم دراز و بدترکیب هم پیدا شد. روبروی یخچال ایستاده بودم. داشتم توی لیوان را با آب پر می‌کردم که احساس کردم روی بسته‌ی پنیر چیزی تکان می‌خورد خوب که دقت کردم دیدم دو عدد کرم باغچه‌ی صورتی رنگ با بدن بند بندشان روی بسته‌ی پنیر حرکت می‌کنند. بسته‌ی پنیر را به صورت کامل داخل دستگاه خُرد کن سینک ریختم و دستگاه را روشن کردم. فکر کردم این‌طور از دست کرم‌ها راحت شده‌ام. اما در عوض صبحِ فردا که دو تکه نان را داخل تستر گذاشتم با یک عدد کرم جزغاله چسبیده بهشان بیرون پریدند. کرم‌های دیگری حتا به داخل تستر هم نفوذ کرده بودند.

کم‌کم داشت حالم از این قضیه بهم می‌خورد. این موضوع از یک وضع نسبتا عادی خارج شده بود و تقریبا در حال تبدیل شدن به یک بحران بود. با همسایه‌ها صحبت کردم. هیچ اتفاق مشابهی در خانه‌‌های اطراف نیفتاده بود و در عوض در خانه‌ی من روز به روز وضع بدتر می‌شد.

حالا مورچه‌ها، کنه‌ها و موش‌ها و سوسک‌های کثیف فاضلاب هم به قضیه اضافه شده بودند.  وقتی دیدم که از دست خودم کاری بر نمی‌آید شماره‌ی مؤسسه‌ای که متخصص برخورد با این موجودات موذی بود را پیدا کردم و سریع قرار ملاقات با آنها را برنامه‌ریزی کردم. وقتی که کارشان تمام شد از میان حرف‌هایشان فهمیدم که حتا با یک موجود موذی هم برخورد نکرده‌اند و با این‌حال از تمام سموم در دسترس خودشان برای سمپاشی خانه استفاده کرده‌اند تا حداقل از بروز چنین مواردی پیشگیری کنند.

با خودم قرار گذاشتم که چند روز خانه را خالی بگذارم تا سموم در فضای بسته‌ی خانه هرچه‌بیشتر کار خودشان را بکنند. پس چمدانم را بستم و برای چند روز به خانه‌ی پدرم‌ام رفتم.

درست سر میز شام بود که مادرم ملاقه‌ی سوپ را از توی ظرف چینی بیرون آورد و توی ظرف من خالی کرد. درست همان‌جا بودم که دیدم توی سوپ چند کرم آب‌پز شده‌ی درشت خودنمایی می‌کنند. روی بدنشان چند تکه سبزی خُرد شده چسبیده بود و تقریبا شبیه رشته‌ی توی سوپ به نظر می‌آمدند. خواستم رسم ادب را به جا بیاورم و به بهانه‌ای ظرفم را عوض کنم و با اینکه تقریبا مشمیزکننده به نظر می‌رسید، توی ظرف دیگری از سوپ تازه‌ریخته‌شده‌تری بخورم. اما همین که سر بلند کردم و توی ظرف پدرم را نگاه کردم دیدم چندین و چند کرم بدقواره همان‌جا توی ظرف او هم تکان می‌خورند. دیگر شانس هیچ خطای دید و تشابه بصری وجود نداشت و احتمالات این‌چنینی خود به خود حذف شده بودند. چه کسی تا به حال دیده بود که رشته‌ی توی سوپ خود به خود از یک سمت ظرف به سمت دیگر شنا کند و خودش را با کش و قوس از روی هویج نگینی‌شده بالا بکشد؟ پدرم داشت از دست‌پخت مادرم تعریف می‌کرد با دقت به اجزای سوپ نگاه می‌کرد و به‌به غلیظی تحویل می‌داد. نمی‌دانستم چه کنم و چه طور بگویم که به مادر هم برنخورد. گفتم:

  • باز هم برای مادر مواد فاسد شده گرفتی؟

پدر داشت قاشق را آماده می‌کرد و منتظر بود تا حرفم را بزنم تا قاشق را توی ظرف فرو ببرد. گفت:

  • باز هم که ایراد می‌گیری؟ کدام مواد فاسد؟

با هر جان‌کندنی بود به آنها گفتم که توی ظرف سوپ چند کرم زنده وجود دارد. آنها هم اول با دقت به حرفهایم گوش کردند و بعد توی ظرف را وارسی کردند اما چیزی ندیدند. فکر کردم شاید به خاطر کهولت سن و پیری چشم‌هایشان درست نمی‌بیند. قاشق پدر را گرفتم و یکی از کرم‌ها را با دقت بیرون کشیدم. کرم، روی قاشق کمی تقلا کرد و بعد آرام گرفت. گفتم:

  • این رو می‌گم!

پدر گفت:

  • این که رشته‌ی سوپیه.

و با نک انگشت کرم را بلند کرد و توی دهانش گذاشت. بعد نک انگشت‌هایش را –مثل سرآشپزهای فرانسوی- روی لب‌هایش جمع کرد، بوسید، به‌به گفت و مشغول جویدن شد.

از جا در رفتم. گفتم:

  • پدر! فهمیدی چه کردی؟ کرم باغچه را زنده زنده خوردی!

هر دو زدند زیر خنده. مادرم گفت:

  • غذایت را بخور تا سرد نشده.

دوباره توی ظرفم را نگاه کردم و کرم‌ها را بهشان نشان دادم. باور نمی‌کردند. ساکت شدم. انگار اصرار کردن فایده‌ای نداشت. میل به غذا نداشتم. اصلا نمی‌توانستم به سوپی با کرم‌هایی به جای رشته میل داشته باشم. ظرف را جلو بردم و با تکه نانی مشغول بازی شدم. هرچه‌قدر تلاش کردم تا بهشان ثابت کنم فایده‌ای نداشت و در عوض داشت به خودم هم کم‌کم ثابت می‌شد که اشتباه کرده‌ام و رشته‌ی سوپ را به جای کرم دیده‌ام. انگار خودم را بی‌خود و بی‌جهت از خوردن دست‌پخت مادر محروم کرده‌ بودم. مادرم به تمسخر گفت:

  • از بچگی همین‌طور بودی. ایراد گیر و دمدمی مزاج.

خواستم جوابی بدهم که چیز سردی به پایم برخورد کرد. پایین میز را نگاه کردم و از وحشت زبانم بند آمد. زیر میز دست کم ده موش سیاه و کثیف توی هم می‌لولیدند. به حالت ترس و اضطراب صندلی را پس کشیدم و همان‌طور که رومیزی را بالا گرفته بودم به زیر میز اشاره کردم.

پدر گفت:

  • این‌بار چی شده؟

با وحشت گفتم:

  • این زیر رو نگاه کنید!

مادر و پدر هر دو سرشان را سمت هم خم کردند و زیر میز را نگاه کردند. از همان زیر گفتند: «خب؟!» و منتظر جواب من شدند. گفتم:

  • یعنی چی خب؟! نکنه این‌ها رو هم نمی‌بینید؟ این موش‌هارا؟!

هر دو سرشان را از زیر میز درآوردند. پدر به مادر نگاهی کرد و زیر لب گفت:

  • باید دکتر خبر کنم؟!

مادر گفت:

  •  نه! چیزیش نیست. احتمالا تب داره.

نیم‌خیز شد، دست برد و با پشت دستش پیشانی‌ام را لمس کرد. داغی دستش را روی پیشانی‌ام احساس کردم. سرم را پس کشیدم و بلندتر گفتم:

  • چه‌طور ممکنه این‌ها رو نبینید؟

پایم را دراز کردم و با اکراه به وسط اجتماع موش‌ها لگد زدم. هر کدام به سمتی دویدند و ناگهان زیر میز خالی شد. اما هنوز فضله‌ها و کثافت‌هایشان را به وضوح می‌شد زیر میز دید. موش‌ها با سرعت به این‌طرف و آن طرف دویدند و مخفی شدند. ناگهان سینی فلزی بزرگی که گوشه‌ی آشپزخانه به دیوار تکیه داده شده بود روی موشی افتاد و موش با جیغ کوتاهی از زیر آن خودش را آزاد کرد و زیر اجاق مخفی شد. با انگشت سینی را نشان دادم و گفتم:

 

  • «ایناهاش! یکی‌شون همین الان خورد به این سینی! این سینی رو که دیگه دیدین! صدای افتادنش رو که شنیدین.»

مطمئن بودم که هر دوی آنها هم موش، هم افتادن سینی را دیده‌اند. اما مادر بی‌اعتنا بلند شد؛ سینی را دوباره به دیوار تکیه داد و پشت میز نشست. گفت:

  • چیزی نشده پسرم! بد مونده بود. خودش افتاد. موش کجا بود مادر؟!

زل زدم توی چشم‌های مادر که یک مرتبه یک سوسک بالدار پرواز کنان درست روی چشم‌های مادرم فرود آمد. مادر گفت:

  • چیه؟ غذاتو بخور! دوست نداری نخور! دیگه چرا اینجوری نگاهمون می‌کنی! بهت بدهکار که نیستیم.

گفتم:

  • مادر! روی صورتت! روی چشمت. حسش نمی‌کنی؟

و بی‌اینکه منتظر جواب او باشم دست بردم و با اکراه سوسک را که قصد فرار داشت روی گوش مادرم به دام انداختم.

مادر گفت:

  • داری چه کار می‌کنی؟ چته پسر؟!

گفتم:

  • اینا!

و مشتم را به آنها نشان دادم. پدر بی‌توجه به ما داشت قاشق قاشق غذا را از توی ظرف هورت می‌کشید. نگاه کوتاهی به من کرد و بعد بدون این‌که کوچکترین تغییری در حالات صورتش اتفاق بیفتد قاشق را یک دور، دورِ ظرف چرخاند، یک کرم دیگر را توی قاشق جا داد و با سر و صدا دوباره هورت کشید.

مادر گفت:

  • من که نمی‌فهمم چی می‌گی؟

دستم را دوباره توی هوا تکان دادم و تکرار کردم:

  •  اینا! چه‌طور سوسک به این بزرگی رو نمی‌بینین؟ این‌مدتی که رو صورتت بود حتا قلقلکت هم نداد؟ یعنی هیچی واقعا؟

مادر در عوض گفت:

  • مشکلت با ما چیه پسر؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ اومدی گفتی می‌خوام چند شب این‌جا بمونم، دیگه این ادا و اصولت واسه چیه؟

گفتم:

  • ادا و اصول نیست.

و تازه می‌خواستم از خودم دفاع کنم که تکان چیزی در هوا توجهم را جلب کرد. خفاش سیاهی از گوشه‌ی آشپزخانه پرید و با سر و صدا درست از بالای میز گذشت و از در بیرون رفت. بی‌اختیار با انگشتم ردِ مسیر خفاش را نشان دادم. خواستم چیزی بگویم اما پشیمان شدم. روی میز را که نگاه کردم چند سوسک قهوه‌یی دیگر از لابه‌لای ظرف‌ها و خرده‌نان‌ها می‌گذشتند و پدر و مادر بی‌توجه به آنها مشغول غذا خوردن بودند.

آیا واقعا نمی‌دیدند؟ آیا در کثیفی غوطه خوردن آن‌قدر پیش‌پا افتاده و معمولی بود که حتا به چشم هم نمی‌آمد؟ یا من دچار وسواس شده بودم و از یک چیز پیش‌پا افتاده چیزی هولناک و بزرگ ساخته بودم؟ آیا دیگران هم متوجه این‌چیزها نمی‌شدند؟ دیدم فایده‌ای ندارد. توضیح دادن چیزی را عوض نمی‌کرد. بلند شدم، کتم را از پشت صندلی برداشتم و از در بیرون زدم.

 

پ ن:

1- این داستان در غروب 4 خرداد 96 نوشته شده و کوچکترین ارتباطی با کرم‌چاله ندارد.
2- در 30 خرداد 96 ویرایش شد.

Arvo Pärt – My Heart’s In the Highlands

4 نظرات »

داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر به دیدن پسرشان رفته‌اند»

جمعه, 13 اسفند, 1395

در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت:

  • «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟»

و همین شد که فردا هردوی آنها چمدان‌هایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازه‌ی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج می‌شد نگاه می‌کردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همه‌ی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند.

این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر می‌رسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی به خاطرش نمی‌آمد. تا جایی‌که به خاطر داشتند از صبح تا شب در خدمت شیر بودند و برای او بهترین غذاها را آماده می‌کردند. اگر شیر می‌پسندید و میلش می‌کشید حتا حاضر بودند توله‌ی خودشان را هم دو دستی تقدیم او کنند و از اینکه می‌فهمیدند دندان‌های تیز شیر توی گوشت تن توله‌ی خودشان رفته احساس غرور می‌کردند. چراکه به هرحال سیر شدن شکم شیر برای یک شب هم که شده باشد حاصل دسترنج آنها می‌شد.

حالا اما با نبودن شیر انگار خبری از این چیزها نبود. تمام حیوانات برای او دلتنگ شده بودند. غمِ نبودن او و حفره‌ی خالی نبودن او توی دل حیوانات بزرگتر و بزرگتر می‌شد. حتا گوسفند که دیشب بره‌ی خودش را برای شام آقا و خانم شیر تقدیم کرده بود از سر دلسوزی نگاهی به بقیه‌ی بره‌هایش انداخت و با اندوه گفت:

  • «حالا تکلیف شما چی میشه؟ از کجا بفهمم که آقا و خانم شیر از دستمون راضیه یا نه؟ چطور محبتشون رو جبران بکنیم؟»

قضیه اینطور بود که هر شب حیوانات به خدمت شیر حاضر می‌شدند و برگه‌های مخصوصی را پیش شیر می‌بردند تا جناب ادموند شیر میزان رضایت خودش را به عنوان پادشاه جنگل از حیوانات به آنها اعلام کند و در آخر ماه به حیواناتی که بیشترین میزان رضایت را داشتند جایزه‌ی ویژه‌ای تعلق می‌گرفت. اما حالا بعد از رفتن آقا و خانم شیر معلوم نبود چطور باید بفهمند که کسی از آنها راضی هست یا نه.

هنوز چندساعتی از رفتن خانم و آقای شیر نگذشته بود که راسو پیشنهاد داد شاید بهتر باشد تا از بین خودشان کسی را به عنوان سلطان موقت انتخاب کنند. این ایده به نظر خانم کبک کمی بدبو و مضحک می‌آمد برای همین بقیه حیوانات را متقاعد کرد که با این عقیده مخالفت کنند. همین شد که هرکس ایده‌ی مخصوص به خودش را عنوان می‌کرد و سعی می‌کرد دیگران را با عقیده خودش همراه کند. طوری شده بود که به اندازه‌ی تمام حیوانات جنگل ایده و نظر وجود داشت و افراد موافق هر ایده از یکی دو نفر بیشتر نمی‌شد. این‌طور بود که بالاخره خرس طاقتش طاق شد و با عصبانیت دور و بری‌هایش را کنار زد و بعد از نعره‌ی بلندی که کشید خودش را به عنوان سلطان جنگل اعلام کرد. دستهایش را مثل شامپانزه بلند کرد و طوری که چنگال‌های تیزش به چشم بیاد چند بار دستش را روی سینه‌اش کوبید و گفت:

  • «همین که هست! تا وقتی که آقا و خانم شیر برگردند من سلطان این جنگل خواهم بود. کسی مخالفتی داره؟»

حیوانات با ترس توی چشم‌های هم نگاه کردند و اول زیرلب و خیلی آهسته گفتند «نه» و بعد کم‌کم صدایشان را بلند کردند و با خنده گفتند:

  • «نه جناب خرس. چه مخالفتی؟ مگه اینکه دیوانه شده باشیم. اتفاقا خیلی هم خوب شد که شما برای اینکار اعلام آمادگی کردین. ما حیوانات بیچاره هم دوست داشتیم شما سلطان ما باشین اما می‌ترسیدیم که حال و حوصله‌ی امر و نهی کردن به حیوانات نادونی مثل مارو نداشته باشین. حالا که خودتون مسئولیت مارو قبول کردین ماهم دیگه حرفی نداریم. حالا دیگه وقت شمارو بیشتر از این نمی‌گیریم. برای نهار چی میل دارین؟»

خرس دستهایش را کمی از هم باز کرد و همان‌طور که با غرور به سمت خانه‌ی شیر و کاخ سلطنتی جنگلی می‌رفت گفت:

  • «امممم… امروز کباب ماهی میل می‌کنیم.»

حیوانات حالا که با داشتن پادشاه جدیدی احساس غرور می‌کردند با افتخار به سمت رودخانه رفتند و سعی کردند بهترین و کم‌استخوان‌ترین ماهی‌های رودخانه را برای نهار خرس‌شاه آماده کنند.

چندماه گذشت و از ادموند شیر و خانم کاترین‌شیر خبری نشد. نه کبوتری پیغامی از آنها آورده بود و نه کلاغ از کسی خبری درباره آنها شنیده بود. حیوانات هم دلتنگ دندان‌های تیز شیر شده بودند و یاد خاطرات خوب دوران او را دور از چشم خرس با هم مرور می‌کردند و قربان و صدقه دندان‌های او می‌رفتند.

تا اینکه یک روز کلون دروازه‌ی جنگل به صدا در آمد. دروازه را که باز کردند گرگ پیری پشت دروازه ایستاده بود. گرگِ پیر غوز کرده بود و پوستین گوسفند سفیدی روی دوشش بود و با عصایی که از استخوان اسب توی دستش داشت به زحمت راه می‌رفت. حیوانات کنار رفتند و گرگ داخل جنگل شد. کمی به دور و برش نگاه کرد و اسباب و وسیله‌هایش را زیر درختی جا داد و همان‌جا نشست.

چند روزی گذشت و گرگ کم‌کم از قضیه ادموند شیر باخبر شد. با تعدادی از حیوانات دوست شده بود و سعی می‌کرد مثل آنها خودش را مشغول و کاری نشان بدهد اما از آن‌جایی‌که سن و سالی ازش گذشته بود و پاهایش حسابی درد می‌کرد و دیسک کمر امانش را بریده بود دائم با بهانه‌های مختلف از زیر کار شانه خالی می‌کرد. راستش را بخواهید خیلی حال و حوصله‌ نداشت که بخواهد به دنبال غذای خودش این طرف و آنطرف بدود، حالا اینکه بخواهد برای غذای خرس هم تلاش بکند، انتظار زیاد و بی‌جایی بود که دیگران از او داشتند. حیوانات جنگل وقتی او را می‌دیدند که یک گوشه نشسته است و استراحت می‌کند کفری می‌شدند. خودشان برای خدمتگزاری به خرس‌شاه تلاش می‌کردند و هیچ کم‌کاری نمی‌کردند اما گرگ بیکار نشسته بود و چرت می‌زد. برای همین از روی تاسف برایش سری تکان می‌دادند و او را ملامت می‌کردند.

تا اینکه به گوش خرس‌شاه رسید که گرگ از طرف ادموند شیر خبری آورده است. همین شد که از روی ترس و کنجکاوی دستور داد که همه حیوانات وسط جنگل جمع شوند و گرگ را هم دعوت کرد تا از ادموند شیر برای آنها بگوید. گرگ گفت:

  • «راستش دوست قدیمی و بسیار صمیمی‌ام ادموند عزیز من را فرستاده بود که حال و احوال شما را جویا شوم. آخر نه اینکه او مدت‌ها مسئولیت شما را برعهده داشته، برای همین حالا حسابی خسته شده است و سعی می‌کند کمی استراحت کند. با اینکه من مخالف این قضیه بودم اما به من اصرار کرد که مسئولیت حیوانات جنگل او را برعهده بگیرم. داستان من را هم که می‌دانید سعی کردم به صورت ناشناس وارد جنگل شوم تا خدای ناکرده کسی واقعیت‌های جنگل را از من مخفی نکند و بتوانم مسئولیتم را در قبال ادموند عزیرتر از جانم درست و حسابی به جا آورم. شاید درست نباشد که این‌طور بی‌مقدمه بگویم و ناراحتتان بکنم اما ناچارم به شما بگویم که ادموند کمی از دست شما ناراضی است و از اینکه شنیده شما جناب خرس بدون اجازه او به کاخ سلطنت او وارد شده‌اید حسابی کفری شده‌اند و از من خواسته‌اند که مسئولیت جنگل را برعهده بگیرم. به همین خاطر شما جناب خرس به دستور ادموند عزیز دیگر سلطان جنگل نیستید و باید…»

همین که این حرف از دهان گرگ بیرون آمد خرس جستی زد و سعی کرد او را با یک حمله‌ی جانانه از پا در آورد که حیوانات پیش‌دستی کردند و جلوی خرس را گرفتند و با چوب و سنگ آنقدر خرس را زدند و زخمی کردند که دیگر نای حرف زدن برایش باقی نماند. بعد دمش را گذاشتند روی کولش و خرس را از دروازه‌ی جنگل بیرون کردند. فریاد هلهله و شادی حیوانات بلند شد و گرگ را روی دست‌هایشان بلند کردند و تا کاخ سلطنت جنگل او را با احترام و مهربانانه کول کردند.

چندماه این‌طور گذشت و گرگ‌پیر حسابی از فرصتی که به دست آورده بود استفاده کرد و دلی از عزا درآورد. همین‌طور پشت سر هم کباب بال مرغ و راسته‌ی تنوری بره بود که به کاخ سلطنت وارد می‌شد و گرگ همان‌طور که روی تخت لم‌داده بود آنها را به نیش می‌کشید و لذت می‌برد. تا اینکه بالاخره مصرف بالای گوشت قرمز کار دستش داد و حسابی مریض شد. وقتی که فهمید کار از کار گذشته است و همین امروز و فرداست که ریق رحمت را سر بکشد حیوانات را دور خودش جمع کرد و بهانه‌ای آورد و از آنها خداحافظی جانانه‌ای کرد و آنها را تنها گذاشت. همین که داشت پایش را از دروازه بیرون می‌گذاشت انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد، سرش را برگرداند و بعد از سرفه‌ی خشک و طولانی که کرد گفت:

  • «یادتون باشه. وقتی به پیش ادموند عزیز برگشتم به اطلاع دوست عزیزم می‌رسونم که کس دیگه‌ای رو برای قبول پادشاهی موقت شما بفرستن… هه هه هه»

و بعد سرفه‌ی خشکی کرد و با دستهایش اشاره کرد که در دروازه را پشت سرش ببندند. همین که دروازه‌ی جنگل با سر و صدا بسته شد و چوب محافظ پشت دروازه را میخ کردند دوباره دلواپسی تنها ماندن و بیکاری به سراغ همه‌ی حیوانات جنگل آمد اما کسی حرفی نزد. چند روزی گذشت و همه کمی استراحت کردند اما به دل هیچکدامشان نمی‌چسبید. به نظرشان استراحت کردن کار بیهوده و خسته کننده‌ای شده بود. دلشان برای دندان‌های تیز ادموند شیر تنگ شد و یاد و خاطره خرس و گرگ را هم زنده کردند. چند روزی گذشت و یک روز ببر احساس کرد که توی دلش احساس عجیبی قلقلکش می‌دهد. به همین خاطر درست وسط جنگل ایستاد، غرش بلندی کرد و با چنگال‌های تیزش چند خرگوش را زخمی کرد و گفت:

  • «خسته‌ام کردین. این چه وضعشه؟ مگه نمی‌دونین من سلطان جنگل‌ام؟ چرا غذای منو آماده نمی‌کنین؟»

همین که حیوانات خواستند بگویند: «آخه جناب ببر. شما که…» ببر غرش بلندتری کرد و ادامه داد:

  • «ساکت! هیچ کس حق نداره حرفی بزنه و اعتراض کنه. دستور، دستورِ منه و من دستور می‌دم سلطان جنگل باشم. مشکلی هست؟»

حیوانات کمی ساکت شدند و بعد با خودشان حساب کردند که حالا که آقا و خانم شیر به سفر رفته‌اند و آقای ببر هم دندان‌های تیزی دارد شاید بتوانیم برای او کاری بکنیم و گوشت توله‌ها و بره‌هایمان را زیر دندان ببر بگذاریم و او از ما راضی باشد. چه چیزی از این بهتر؟

همین شد که ببر توی کاخ سلطنت جنگلی نشست و از گوشت بره و کبابی که برایش می‌آوردند لذت می‌برد و زیر برگه‌های رضایت حیوانات را امضا می‌کرد و زیر لب می‌گفت:

  • «هومممم… خوب بود. از تو راضی بودم. غذای خوشمزه‌ای بود. هووممم»

تا اینکه چند هفته بعد دوباره صدای دروازه جنگل بلند شد و وقتی دروازه را باز کردند اینبار شغال زشت و بدترکیبی پشت در ظاهر شد. حیوانات همین که صدای دروازه رو شنیدند از خوشحالی توی پوست خودشان نمی‌گنجیدند. فکر کردند که آقا و خانم شیر پادشاه موقت دیگری را برای سرکشی به جنگل فرستاده است. به همین خاطر رو به شغال کردند و از او پرسیدند:

  • «آقای شغال. امیدواریم حالتون خوب باشه. آیا شما خودشونید. می‌دونید که؟ یعنی منظورمونو می‌فهمید؟ منظورمون اینه که آیا شما یعنی چه طور بگیم آقای شیر شما رو فرستاده؟»

شغال من و منی کرد و همین طور که گیج و منگ از میان حیوانات می‌گذشت گفت:

  • «من؟ از طرف آقای شیر؟ هوممم. ممکنه. آره ممکنه. چطور مگه. برای شما فرقی هم می‌کنه؟»

حیوانات هورای بلندی کشیدند و آقای شغال رو با هلهله و خوشحالی تا کاخ سلطنتی جنگلی بردند و او را بر روی تخت پادشاهی ابریشمی نشاندند. شغال که از همه‌جا بی‌خبر بود کمی طول کشید تا از جریان باخبر شد و وقتی فهمید چه خبر است قند توی دلش آب شد و به پشتی گرم و نرم تخت پادشاهی تکیه داد و خنده‌ی بلندی کرد.

ببر که از همه‌جا بی‌خبر توی برکه مشغول آبتنی بود وقتی که فهمید چه اتفاقی افتاده عصبانی و ناراحت پا توی کاخ گذاشت و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «چه کسی جرات کرده روی تخت پادشاهی من و جناب ادموند بشینه؟»

همین که ببر این جمله را به زبان آورد نگهبانان کاخ سلطنتی جنگلی حمله کردند و با چوب و چماق حسابی او را زدند و زخمی کردند و به دستور جناب شغال او را از دروازه جنگل بیرون انداختند.

جناب شغال برای حیوانات از ادموند شاه خاطرات ریز و درشت زیادی تعریف می‌کرد و شب‌ها همه دور او جمع می‌شدند تا از داستان‌های جذاب شغال درباره آقا و خانم شیر بشنوند. شغال هم هرچیزی که از این و آن درباره ادموند شنیده بود را روی هم می‌گذاشت و از همان‌هایی که حیوانات بهش گفته بودند برای آنها تعریف می‌کرد و گاهی چیزهایی هم به سلیقه و ذوق خود به خاطرات ادموند اضافه می‌کرد. می‌گفت:

  • «بله! وقتی جناب گرگ به پیش ادموندجان آمدند باعث شدند کمی خاطر ادموند ناراحت شود. آخر ادموند جان دوست نداشتند این‌طور با شماها برخورد شود برای همین من را فرستادند تا پادشاهی موقت شما را قبول بکنم و شما را برای روزی که ادموند جان به همراه همسر زیبایشان برمی‌گردند آماده کنم.»

چندماه گذشت. اخلاق و رفتار شغال توی این چندماه کمی عوض شد و حسابی خشمگین و عصبانی به نظر می‌رسید. با اینکه همه هرکاری از دستشان بر می‌آمد برای او انجام می‌دادند اما او خودش را ناراضی نشان می‌داد و سر تمام حیوانات به بهانه‌های مختلف داد می‌کشید و با اکراه و بد و بیراه زیر برگه‌های رضایت آنها را یکی در میان امضا می‌کرد. بعضی حیوانات راضی از اینکه زیر برگه‌شان امضا شده برای دفعه بعد تلاش می‌کردند و بعضی دیگر که امضایی زیر برگه‌ی رضایتشان نبود سعی می‌کردند بیشتر از قبل تلاش کنند تا بتوانند رضایت جناب آقای شغال را بدست بیاورند.

با اینکه حسابی به شغال خوش می‌گذشت و شکمش از گوشت‌های تازه و خوشمزه‌ای که خورده بود بزرگ شده بود اما دلش هوای کوه و بیابان و مسافرت را کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت و همه حیوانات را جمع کرد و از آنها حسابی  شکایت کرد و با ظاهری ناراحت و غمگین خداحافظی کرد و از دروازه خارج شد. اما قبل از اینکه از دروازه بیرون برود یاد چیزی افتاد و رو به حیوانات کرد و گفت:

  • «با اینکه حسابی از دستتان عصبانی هستم و فکر می‌کنم که نگذاشتید درست و حسابی مسئولیتم را در این جنگل انجام دهم اما پیش ادموند جان شکایت نمی‌کنم. آخر هنوز ته دلم دوستتان دارم. به پیش ادموند جان می‌روم، اگر ایشان دستور بفرمایند دوباره برای خدمتگزاری به این جنگل مراجعه می‌کنم اما اگر ادموند دستور دیگری بدهند من هم مثل شما ناچارم از آن اطاعت کنم و تا زمانی که خودشان تصمیم نگرفته باشند به این جنگل برنگردم. با اینحال مطمئن باشید همین‌طور که تاکنون تنها نبوده‌اید از این به بعد ادموند جان کسی را برای سرکشی شما می‌فرستد»

دروازه که بسته شد اشک توی چشم همه‌ی حیوانات حلقه زده بود. دوباره همه احساس تنهایی می‌کردند اما به یاد حرف‌های جناب شغال می‌افتادند و ته دلشان قرص می‌شد. با اینکه همه از این وضعیت دلخور بودند اما کسی جرأت نمی‌کرد ادعای پادشاهی بکند و از کاخ سلطنتی جنگلی استفاده بکند برای همین حیوانات چند دسته شدند و گروه‌های کوچک و چند نفره‌ای را تشکیل دادند. هر گروهی برای خودش پادشاه کوچکی انتخاب کرده بود و به خدمتگزاری آن پادشاه کوچک مشغول بود. با اینکه کم و بیش بین حیوانات و گروه‌ها دلخوری و کدورت پیش می‌آمد اما همه از این وضعیت راضی بودند و کسی احساس ناراحتی خاصی نمی‌کرد.

تا اینکه دوباره صدای کلون دروازه‌ی جنگل بلند شد. این‌بار که در را باز کردند پشت دروازه خانم روباهی دیده شد که شکمش هم بالا آمده بود و ظاهرا چند بچه توی راه داشت.

همین که پا توی جنگل گذاشت و متوجه نگاه‌های عجیب حیوانات شد شستش خبردار شد که حتما توی جنگل از قبل خبری شده است و باید فکری بکند و از این موقعیت استفاده کند. برای همین فکری به سرش زد و گفت:

  • «حتما منتظر کسی هستین؟ آره»

همه‌ی حیوانات خشکشان زد و از تعجب دهانشان باز ماند. پیش خودشان فکر کردند یعنی جناب ادموند شیر و خانم کاترین شیر اینبار این روباه ماده‌ی حامله را برای قبول مسئولیت ما فرستاده‌اند. به همین خاطر رو به خانم روباه کردند و گفتند:

  • «یعنی شما رو آقای ادموند شاه فرستادن؟ باور کردنی نیست! وای. چه قدر خوب… و چه‌قدر عجیب.»

خانم روباه که همه چیز دستگیرش شده بود دائم از حیوانات سؤال می‌کرد و همان جواب حیوانات را به خودشان تحویل می‌داد. مثلا اینکه حیوانات در گذشته هم روزهای خوب داشته باشند و هم روزهای بد چیز عجیبی نبود برای همین این موضوع را پیش کشید و گفت:

  • «مطمئنم که قبل از اینکه من به پیش شما بیام روزهای خوشی رو گذروندین و بعد اتفاقاتی افتاد و روزهای خوشتون به روزهای عذاب‌آور بدی تبدیل شد»

حیوانات با تعجب ‌گفتند:

  • «اوه بله! خدا رو شکر. پس شما در جریانید. حتما جناب گرگ و شغال به اطلاعتون رسوندند. بله بله. شما همونی هستید که ما منتظرشیم. بله. ما روزهای خیلی خوشی رو داشتیم او‌‌ن‌هم زمانی که ادموندشاه در جنگل حضور داشتند اما همان‌طور که خودتون هم می‌دونید زمانی که ایشون از جنگل رفتند ما برای چند روز اوضاعمون بد شد و روزهای بدی داشتیم تا اینکه…»

و همین‌طور تمام ماجرا را برای روباه تعریف کردند. روباه هم همه‌ی داستان را شنید و به خاطر سپرد.

مدتی طول کشید تا روباه بتواند خودش را به کاخ سلطنتی جنگلی بکشاند و روی تخت تکیه بزند. به خاطر اینکه تمام حیوانات توی گروه‌های کوچک خودشان جاخوش کرده بودند و هیچ دوست نداشتند از آن حالت خارج شوند. اما به هرحال به هر روشی که بود روباه موفق شد. خودش هم یک گروه کوچک تشکیل داد و روز به روز گروهش را بزرگتر کرد و دیگر حیوانات را به گروه خودش دعوت کرد تا اینکه گروه روباه از بقیه گروه‌ها بزرگتر و قوی‌تر شده بود. به همین دلیل به گروه‌های کوچک بقیه حیوانات حمله می‌کردند و بر سر هر گروه و حیوانی که برخلاف او حرف می‌زدند فریاد می‌کشید و به گروه خودش دستور می‌داد که آن‌ها را از جنگل بیرون بیندازند. مدام هم بهانه می‌آورد که اینها دارند به ادموند شاه بی‌احترامی بزرگی می‌کنند و اگر به گوش ادموند شاه برسد که پادشاه موقتش را قبول ندارند چه‌ها که نمی‌شود.

آب‌ها که از آسیاب افتاد و همه حیوانات یکدست و یک‌صدا در خدمت روباه درآمدند، او با خیال راحت توی کاخ سلطنتی جنگلی می‌نشست و از غذاهای خوب و خوشمزه‌ای که برایش می‌آوردند می‌خورد و حسابی استراحت می‌کرد. شب‌ها هم برگه‌های رضایت حیوانات را به دستش می‌گرفت و طوری وانمود می‌کرد که خیلی دقیق در حال وارسی آنهاست. اما برگه را جلوی چشمش می‌گرفت، چشم‌هایش را می‌بست و چرت کوتاهی می‌زد و چند دقیقه بعد که از خواب می‌پرید با به‌به و چه‌چه بلند و آفرین آفرینی که می‌کرد زیر برگه‌ها را امضا می‌کرد.

چند هفته بعد سر ظهر ادموند شاه چمدان‌ها را روی زمین گذاشت و همین که توی جیبش دنبال کلید دروازه‌ی جنگل می‌گشت رو به کاترین شیر کرد و گفت:

  • «خانوم! راستی که حسابی بهمون خوش گذشت. چه‌قدر خوب شد که به دیدن پسرمون رفتیم. باید از این به بعد هر چند وقت یکبار اینکارو انجام بدیم.»

و بعد کلید را توی قفل دروازه چرخاند و دروازه جنگل با سر و صدا باز شد:

از اتفاق روباه که همان حوالی مشغول گشت و گذار بود و وقتی فهمید چه خبر شده است و آقا و خانم شیر از سفر برگشته‌اند و وقتی حیوانات بفهمند که او از طرف شیر نیامده، حسابش رسیده است، فکری به سرش زد و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «آی. عجله کنین که دارن با آبروی شیر بزرگ بازی می‌کنند. آی اینارو بزنید و از جنگل بیرون کنید که خودشونو شکل شیر عزیزما درست کردند و می‌خوان جای اونو بگیرند. به حرفهاشون گوش نکنید. دروغگوها دروغگوها… چه‌چیزهای عجیبی که ادعا نمی‌کنند. زود هردو رو بندازین بیرون و کلید رو ازشون بگیرین»

حیوانات که گیج شده بودند نگاهی به صورت متعجب شیر انداختند. تا شیر خواست چمدان‌ها را زمین بگذارد و حرفی بزند و خودش را معرفی کند و با چنگال‌هایش از خودش دفاع بکند و بگوید که خودِ واقعی‌اش است، حیوانات امانش ندادند و آنقدر او و خانم شیر را زدند که هر دو نقش زمین شدند. آنوقت کلید را از جیب شیر بیرون کشیدند و او را از دروازه‌ی جنگل بیرون انداختند. بعد هم چمدان‌های آنها را پشت سرشان پرتاب کردند و گفتند:

  • «چه چیزها. خودشان را به جای آقا و خانم شیر جا زده‌اند و می‌خواهند جای او را بگیرند. هه.»

روباه که خیالش از این بابت راحت شد. به کاخ سلطنتی جنگلی خودش برگشت و به همه حیوانات دستور داد که سریعتر و بهتر از قبل به خدمتگزاری او مشغول باشند. به همه گفت که این اتفاقی که افتاده است ممکن است دلیل بی‌توجهی آنها به فرمان ادموند شاه و بی‌توجهی به پادشاه موقت فرستاده‌ی او یعنی خود روباهش باشد. حتما کم‌کاری صورت گرفته که بعضی حیوانات از جنگل‌های دیگر چنین نقشه‌های شوم و زشتی کشیده‌اند و قصد دارند که به جنگل زیبای ما نفوذ کنند.

به این ترتیب روزها می‌گذشتند و روباه در کاخ سلطنتی جنگلی خود خوش و خرم مشغول خورد و خوراک و استراحت و لذت بود. هر روز شکمش بالاتر می‌آمد و زمان به دنیا آوردن بچه‌هایش نزدیک‌تر می‌شد و مدام از اینکه گذرش به این جنگل افتاده بود بیشتر احساس رضایت می‌کرد. بدون ترس و ناراحتی به همه حیوانات دستور می‌داد و غذای مخصوص او که گوشت لذیذ انواع پرندگان بود بدون اینکه زحمت و دوندگی خاصی انجام بدهد به سر میز نهار و شام او می‌آمد و او فقط از خوردن غذا لذت می‌برد.

چند وقت بعد بالاخره درد شکم روباه شروع شد و چهار – پنج توله کوچک روباه متولد شدند. همه‌ی حیوانات از اینکه می‌دیدند دور و برشان شلوغ‌تر شده است و می‌توانند بیشتر به خدمتگزاری مشغول باشند و توله‌ها و بچه‌های خودشان را به خدمت روباه‌های بیشتری ببرند در پوست خودشان نمی‌گنجیدند. حالا کم‌کم داستان برگشتن آقا و خانم شیر به فراموشی سپرده می‌شد و دیگر کمتر کسی منتظر برگشت او بود. روباه گاهی حیوانات را دور خودش جمع می‌کرد و می‌گفت:

  • «نه نه! اصلا راضی نیستند. مطمئن‌ام که راضی نیستند. این‌ها چیزی نیست که جناب ادموند را راضی نگهدارد. باید بیشتر تلاش کنید. جناب ادموند خیلی واضح و روشن به من گفتند که می‌روی به جنگل و حساب کار را یکسره می‌کنی. اتفاقا خیلی هم تاکید داشتند که مبادا مثل گرگ و شغال باشم و شما را به حال خودتان بگذارم. به من امر کردند که تا خودشان شخصا به جنگل برنگشته‌اند من در جنگل و کاخ سلطنتی جنگلی‌اش بمانم و چراغ کاخش را روشن نگهدارم و بعد از من مسئولیت من بر عهده روباه‌کوچک‌های من خواهد بود. بله بله! البته که روباه‌های کوچک من، این بچه‌های من پادشاه موقت جنگل خواهند بود. ما اینجا خواهیم بود تا خود ادموندشاه بزرگ و عزیز شخصا به این جنگل برگردند.»

همین شد که حیوانات با خوشحالی هورا و جیغ بلندی کشیدند و تا سال‌ها و سال‌ها در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

13 اسفند 95

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |