داستان کوتاه

در این صفحه تمام داستان کوتاه‌های منتشر شده در سایت‌بلاگ بیست و هفت را مشاهده می‌کنید.
کلیه داستان کوتاه های این صفحه نوشته «میلاد رضایی خلیق» هستند.

این داستان‌ها پیش و پس از این‌جا در هیچ‌کجای دیگر منتشر نشده‌ و پس از چاپ کاغذی از این سایت حذف می‌شوند.

تم کلی داستان‌ها معمولا حالت‌هایی معمایی، وهم‌انگیز و بعض اوقات حالتی سورئالیستی دارند.
ممکن است درک کلی آثار از عهده خوانندگان عام برنیاید و یا حتا برای مخاطبین خاص هم جذابیتی نداشته باشد!

تعریف

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد.

نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در آن مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه «مشدی»

«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوه‌خانه‌ی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب می‌چکید. کلاه نمدی‌اش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشم‌های بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالی‌ای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دست‌هایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوه‌خانه رد می‌شد و جایی نزدیک اعماق زمین گم می‌شد.قهوه‌چی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همان‌طور که با لنگ، خیسی دستش را خشک می‌کرد گفت:-         «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار می‌خواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دسته‌اش از دو سه میز آن‌طرف‌تر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاه‌های تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده می‌شد. مشدی  جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:

داستان کوتاه «صدای گریه بچه می‌آید»

بو و مزه شاش پسربچه‌ی نابالغ زیر دماغ و زبانم بود. رفتم توی روشویی تف کردم. هر وقت که یاد حرف‌های «رخساره خانم» می‌افتادم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. حالم بد می‌شد. احساس تهوع می‌کردم. روی زمین، همین کنج نشسته بود و هر دو دستش را توی هوا تکان می‌داد و بالا و پایین می‌کرد. قسمم می‌داد. به در و دیوار، به نور چراغ، به خاک امواتش، به همین و همان برکت. به هر برکت دم‌دستی قسم می‌خورد و قسمم می‌داد. می‌گفت: «به همین سوی چراغ اگه می‌دونستم. سرکتاب واز کردیم، خوب اومد. می‌خواستم کار خیر کنم. خاطرِ تو و دخترمو می‌خواستم.» می‌خواستم عصبانی باشم؛ اما نمی‌توانستم. روی مبل پا روی پا گذاشته بودم و با نوک تمام انگشتانم پیشانی‌ام را می‌خاراندم. «مهین» نزدیک بخاری پاهایش را زیر خودش… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «صدای گریه بچه می‌آید»

داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

ساعت جیبی پیرمرد پیرمرد سر طاسش را خاراند. پشت سرش، کمی عقب‌تر از گوش راست‌اش را با نُک انگشت‌هایش چنگ انداخت و زیر لب آهی کشید. پیراهن سیاه‌اش را در آورده و بی‌هدف روی صندلی پرتاب کرده بود. احساس شرمندگی کرد، از خودش خجالت کشید. از شلخته‌گی‌اش، از بی‌نظم و ترتیب بودن‌اش. اگر زنش آنجا بود به او تشر می‌زد و حالا بی‌آنکه زنش پیش او باشد از کار خودش شرمنده بود. نزدیک 50 سال با همدیگر زندگی کرده بودند و زنش یک روز صبح –بی‌خبر- از خواب بیدار نشد. توی خواب پر کشیده و رفته بود. زنش سرحال بود. دست کم به جز آن‌همه قرص‌های رنگ به رنگ که هر دوی‌شان می‌خوردند مشکل دیگری نداشت. پیرمرد توی خانه چرخ می‌زد و گاهی خطاب به زنش غرولند می‌کرد: –         «نامرد!… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضه‌ای پیدا شد. با سرعت می‌راند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامه‌فروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینی‌پزی به هم بسته بودند، زیر سایه‌بان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشین‌ش دور شد. بعد نوبت به چند موتور سوار رسید که همین‌کارها را با بسته‌های روزنامه‌های مختلف تکرار ‌کردند. آن‌وقت سر و کله‌ی پیرمرد پیدا ‌شد. طلق جلو موتورش با هر ترمزی که می‌زد و گازی که می‌داد عقب و جلو می‌رفت. صورتش از توی کلاه کاسکتش معلوم نبود و تا وقتی که قفل و زنجیر فولادی را از لای پره‌های چرخ عقب موتورش رد نمی‌کرد و با قفل به میله‌ی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع زنجیر نمی‌کرد… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

کسی «حاج‌بابا» را درست و حسابی نمی‌شناسد. اما خوبی‌ها و خصلت‌های بزرگ‌منشانه‌ي او همیشه نُقل مجلس است. «حاج‌رحمان اقبال» پسر کوچک‌تر حاج‌بابا حدودا بیست و پنج سال پیش،‌ بعد از نود و چند سال عمر با عزت بالاخره با اکراه و امتناع ریق رحمت را سرکشید و همه را در سوگ نابهنگامش داغ‌دار کرد. حالا هم که همه به دنبال شجره‌نامه افتاده‌اند و قصد دارند خودشان را یک جوری توی خاندان بزرگ اقبال بچپانند لابد حکایت دارد. قضیه از آن‌جا شروع شد که «مهندس ذاکری» آن‌قدر رفت و آمد تا بالاخره «مادرجان ملوک» رضایت داد که خانه و باغ هفتصد و بیست متری اجدادی که آجر به آجرش به قد و بالای ما می‌ارزید – به شرط این‌که از توی حیاطش حتما و حتما یک باغچه‌ی بزرگ درآورند – را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)