بایگانی: ‘داستان کوتاه’

داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

پنج شنبه, ۴ خرداد, ۱۳۹۶

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید.

گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع و تندی احتیاج داشت. کافی بود یک برگ دستمال کاغذی بردارم و آن را درست رویشان مچاله کنم.

انواع مگس‌کش‌ها و اسپری‌های رنگ و وارنگ را امتحان کردم. حتا دستگاه مگس‌کش برقی که اکثرا توی رستوران‌ها دیده بودم را هم خریدم و کنار لوستر به سقف میخ کردم. باز هم فایده‌ای نداشت. انگار نسبت به هیچ‌چیز واکنشی نشان نمی‌دادند. کم‌کم سر و کله‌ی چند کرم دراز و بدترکیب هم پیدا شد. روبروی یخچال ایستاده بودم. داشتم توی لیوان را با آب پر می‌کردم که احساس کردم روی بسته‌ی پنیر چیزی تکان می‌خورد خوب که دقت کردم دیدم دو عدد کرم باغچه‌ی صورتی رنگ با بدن بند بندشان روی بسته‌ی پنیر حرکت می‌کنند. بسته‌ی پنیر را به صورت کامل داخل دستگاه خُرد کن سینک ریختم و دستگاه را روشن کردم. در عوض صبحِ فردا که دو تکه نان را داخل تستر گذاشتم با یک عدد کرم جزغاله چسبیده بهشان بیرون پریدند. کرم‌ها زیاد شده بودند.

کم‌کم داشت حالم از این قضیه بهم می‌خورد. این موضوع از یک وضع نسبتا عادی خارج شده بود و تقریبا در حال تبدیل شدن به یک بحران بود. با همسایه‌ها صحبت کردم. هیچ اتفاق مشابهی در خانه‌‌های اطراف نیفتاده بود و در عوض در خانه‌ی من روز به روز وضع بدتر می‌شد.

حالا مورچه‌ها، کنه‌ها و موش‌ها و سوسک‌های کثیف فاضلاب هم به قضیه اضافه شده بودند.  وقتی دیدم که از دست خودم کاری بر نمی‌آید شماره‌ی مؤسسه‌ای که متخصص برخورد با این موجودات موذی بود را پیدا کردم و سریع قرار ملاقات با آنها را برنامه‌ریزی کردم. وقتی که کارشان تمام شد از میان حرف‌هایشان فهمیدم که حتا با یک موجود موذی هم برخورد نکرده‌اند و با این‌حال از تمام سموم در دسترس خودشان برای سمپاشی خانه استفاده کرده‌اند. قرار بود چند روز خانه را خالی بگذارم تا سموم در فضای بسته‌ی خانه هرچه‌بیشتر کار خودشان را بکنند. چمدانم را بستم و برای چند روز به خانه‌ی پدرم‌ام رفتم.

درست سر میز شام بود که مادرم ملاقه‌ی سوپ را از توی ظرف چینی بیرون آورد و توی ظرف من خالی کرد. درست همان‌جا بودم که دیدم توی سوپ چند کرم آب‌پز شده‌ی درشت خودنمایی می‌کنند. روی بدنشان چند تکه سبزی خُرد شده چسبیده بود و تقریبا شبیه رشته‌ی توی سوپ به نظر می‌آمدند. خواستم رسم ادب را به جا بیاورم و به بهانه‌ای ظرفم را عوض کنم و با اینکه تقریبا مشمیزکننده به نظر می‌رسید، توی ظرف دیگری از سوپ تازه‌ریخته‌شده‌تری بخورم. اما همین که سر بلند کردم و توی ظرف پدرم را نگاه کردم دیدم چندین و چند کرم بدقواره همان‌جا توی ظرف او هم تکان می‌خورند. دیگر شانس هیچ خطای دید و تشابه بصری وجود نداشت و احتمالات این‌چنینی خود به خود حذف شده بودند. چه کسی تا به حال دیده بود که رشته‌ی توی سوپ خود به خود از یک سمت ظرف به سمت دیگر شنا کند و خودش را با کش و قوس از روی هویج نگینی‌شده بالا بکشد؟ پدرم داشت از دست‌پخت مادرم تعریف می‌کرد با دقت به اجزای سوپ نگاه می‌کرد و به‌به غلیظی تحویل می‌داد. نمی‌دانستم چه کنم و چه طور بگویم که به مادر هم برنخورد. گفتم:

  • باز هم برای مادر مواد فاسد شده گرفتی؟

پدر داشت قاشق را آماده می‌کرد و منتظر بود تا حرفم را بزنم تا قاشق را توی ظرف فرو ببرد. گفت:

  • باز هم که ایراد می‌گیری؟ کدام مواد فاسد؟

با هر جان‌کندنی بود به آنها گفتم که توی ظرف سوپ چند کرم زنده وجود دارد. آنها هم اول با دقت به حرفهایم گوش کردند و بعد توی ظرف را وارسی کردند اما چیزی ندیدند. فکر کردم شاید به خاطر کهولت سن و پیری چشم‌هایشان درست چیزی را نمی‌بیند. قاشق پدر را گرفتم و یکی از کرم‌ها را با دقت بیرون کشیدم. کرم، روی قاشق کمی تقلا کرد و بعد آرام گرفت. گفتم:

  • این رو می‌گم!

پدر گفت:

  • این که رشته‌ی سوپیه.

و با نک انگشت کرم را بلند کرد و توی دهانش گذاشت. بعد نک انگشت‌هایش را –مثل سرآشپزهای فرانسوی- روی لب‌هایش جمع کرد، بوسید، به‌به گفت و مشغول جویدن شد.

از جا در رفتم. گفتم:

  • پدر! فهمیدی چه کردی؟ کرم باغچه را زنده زنده خوردی!

هر دو زدند زیر خنده. مادرم گفت:

  • غذایت را بخور تا سرد نشده.

دوباره توی ظرفم را نگاه کردم و کرم‌ها را بهشان نشان دادم. باور نمی‌کردند. ساکت شدم. ظرف را جلو بردم و با تکه نانی مشغول بازی و ور رفتن شدم. هرچه‌قدر تلاش کردم تا بهشان ثابت کنم فایده‌ای نداشت و در عوض داشت به خودم هم کم‌کم ثابت می‌شد که اشتباه کرده‌ام و رشته‌ی سوپ را به جای کرم دیده‌ام. انگار خودم را بی‌خود و بی‌جهت از خوردن دست‌پخت مادر محروم کرده‌ بودم. مادرم به تمسخر گفت:

  • از بچگی همین‌طور بودی. ایراد گیر و دمدمی مزاج.

خواستم جوابی بدهم که چیز سردی به پایم برخورد کرد. پایین میز را نگاه کردم و از وحشت زبانم بند آمد. زیر میز دست کم ۱۰ موش سیاه و کثیف توی هم می‌لولیدند. به حالت ترس و اضطراب صندلی را پس کشیدم و همان‌طور که رومیزی را بالا گرفته بودم به زیر میز اشاره کردم.

پدر گفت:

  • این‌بار چی شده؟

گفتم:

  • این زیر رو نگاه کنید!

مادر و پدر هر دو سرشان را سمت هم خم کردند و زیر میز را نگاه کردند. از همان زیر گفتند: «خب؟!» و منتظر جواب من شدند. گفتم:

  • یعنی چی خب؟! نکنه این‌ها رو هم نمی‌بینید؟ این موش‌هارا؟!

هر دو سرشان را از زیر میز درآوردند. پدر به مادر نگاهی کرد و زیر لب گفت:

  • باید دکتر خبر کنم؟!

مادر گفت:

  • نه! چیزیش نیست. احتمالا تب داره.

نیم‌خیز شد، دست برد و با پشت دستش پیشانی‌ام را لمس کرد. داغی دستش را روی پیشانی‌ام احساس کردم. سرم را پس کشیدم و بلندتر گفتم:

  • چه‌طور ممکنه این‌ها رو نبینید؟

پایم را دراز کردم و با اکراه به وسط اجتماع موش‌ها لگد زدم. هر کدام به سمتی دویدند و ناگهان زیر میز خالی شد. اما هنوز فضله‌ها و کثافت‌هایشان را به وضوح می‌شد زیر میز دید. موش‌ها با سرعت به این‌طرف و آن طرف دویدند و مخفی شدند. ناگهان سینی فلزی بزرگی که گوشه‌ی آشپزخانه به دیوار تکیه داده شده بود روی موشی افتاد و موش با جیغ کوتاهی از زیر آن خودش را آزاد کرد و زیر اجاق مخفی شد. با انگشت سینی را نشان دادم و گفتم:

  • «ایناهاش! یکی‌شون همین الان خورد به این سینی! این سینی رو که دیگه دیدین! صدای افتادنش رو که شنیدین.»

مطمئن بودم که هر دوی آنها هم موش، هم افتادن سینی را دیده‌اند. اما مادر بی‌اعتنا بلند شد؛ سینی را دوباره به دیوار تکیه داد و پشت میز نشست. گفت:

  • چیزی نشده پسرم! بد مونده بود. خودش افتاد. موش کجا بود مادر؟!

زل زدم توی چشم‌های مادر که یک مرتبه یک سوسک بالدار پرواز کنان درست روی چشم‌های مادرم فرود آمد. مادر گفت:

  • چیه؟ غذاتو بخور! دوست نداری نخور! دیگه چرا اینجوری نگاهمون می‌کنی! بدهکارت نیستیم که.

گفتم:

  • مادر! روی صورتت! روی چشمت. حسش نمی‌کنی؟

و بی‌اینکه منتظر جواب او باشم دست بردم و با اکراه سوسک را که قصد فرار داشت روی گوش مادرم به دام انداختم.

مادر گفت:

  • داری چه کار می‌کنی؟ چته پسر؟!

گفتم:

  • اینا!

و مشتم را به آنها نشان دادم. پدر بی‌توجه به ما داشت قاشق قاشق غذا را از توی ظرف هورت می‌کشید. نگاه کوتاهی به من کرد و بعد بدون این‌که کوچکترین تغیری در حالات صورتش اتفاق بیفتد قاشق را یک دور، دورِ ظرف چرخاند، یک کرم دیگر را توی قاشق جا داد و با سر و صدا دوباره هورت کشید.

مادر گفت:

  • من که نمی‌فهمم چی می‌گی؟

دستم را دوباره توی هوا تکان دادم و تکرار کردم:

  • اینا! چه‌طور سوسک به این بزرگی رو نمی‌بینین؟ این‌مدتی که رو صورتت بود حتا قلقلقکت هم نداد؟ یعنی هیچی واقعا؟

مادر در عوض گفت:

  • مشکلت با ما چیه پسر؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ اومدی گفتی می‌خوام چند شب این‌جا بمونم، دیگه این ادا و اصولت واسه چیه؟

گفتم:

  • ادا و اصول نیست.

و تازه می‌خواستم از خودم دفاع کنم که تکان چیزی در هوا توجهم را جلب کرد. خفاش سیاهی از گوشه‌ی آشپزخانه پرید و با سر و صدا درست از بالای میز گذشت و از در بیرون رفت. بی‌اختیار با انگشتم ردِ مسیر خفاش را نشان دادم. خواستم چیزی بگویم اما پشیمان شدم. روی میز را که نگاه کردم چند سوسک قهوه‌یی دیگر از لابه‌لای ظرف‌ها و خرده‌نان‌ها می‌گذشتند و پدر و مادر بی‌توجه به آنها مشغول غذا خوردن بودند. دیدم فایده‌ای ندارد. بلند شدم کتم را از پشت صندلی برداشتم و از در بیرون زدم.

پ ن: این داستان در غروب ۴ خرداد ۹۶ نوشته شده و کوچکترین ارتباطی با کرم‌چاله ندارد!

Arvo Pärt – My Heart’s In the Highlands

بدون نظر »

داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر به دیدن پسرشان رفته‌اند»

جمعه, ۱۳ اسفند, ۱۳۹۵

در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت:

  • «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟»

و همین شد که فردا هردوی آنها چمدان‌هایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازه‌ی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج می‌شد نگاه می‌کردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همه‌ی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند.

این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر می‌رسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی به خاطرش نمی‌آمد. تا جایی‌که به خاطر داشتند از صبح تا شب در خدمت شیر بودند و برای او بهترین غذاها را آماده می‌کردند. اگر شیر می‌پسندید و میلش می‌کشید حتا حاضر بودند توله‌ی خودشان را هم دو دستی تقدیم او کنند و از اینکه می‌فهمیدند دندان‌های تیز شیر توی گوشت تن توله‌ی خودشان رفته احساس غرور می‌کردند. چراکه به هرحال سیر شدن شکم شیر برای یک شب هم که شده باشد حاصل دسترنج آنها می‌شد.

حالا اما با نبودن شیر انگار خبری از این چیزها نبود. تمام حیوانات برای او دلتنگ شده بودند. غمِ نبودن او و حفره‌ی خالی نبودن او توی دل حیوانات بزرگتر و بزرگتر می‌شد. حتا گوسفند که دیشب بره‌ی خودش را برای شام آقا و خانم شیر تقدیم کرده بود از سر دلسوزی نگاهی به بقیه‌ی بره‌هایش انداخت و با اندوه گفت:

  • «حالا تکلیف شما چی میشه؟ از کجا بفهمم که آقا و خانم شیر از دستمون راضیه یا نه؟ چطور محبتشون رو جبران بکنیم؟»

قضیه اینطور بود که هر شب حیوانات به خدمت شیر حاضر می‌شدند و برگه‌های مخصوصی را پیش شیر می‌بردند تا جناب ادموند شیر میزان رضایت خودش را به عنوان پادشاه جنگل از حیوانات به آنها اعلام کند و در آخر ماه به حیواناتی که بیشترین میزان رضایت را داشتند جایزه‌ی ویژه‌ای تعلق می‌گرفت. اما حالا بعد از رفتن آقا و خانم شیر معلوم نبود چطور باید بفهمند که کسی از آنها راضی هست یا نه.

هنوز چندساعتی از رفتن خانم و آقای شیر نگذشته بود که راسو پیشنهاد داد شاید بهتر باشد تا از بین خودشان کسی را به عنوان سلطان موقت انتخاب کنند. این ایده به نظر خانم کبک کمی بدبو و مضحک می‌آمد برای همین بقیه حیوانات را متقاعد کرد که با این عقیده مخالفت کنند. همین شد که هرکس ایده‌ی مخصوص به خودش را عنوان می‌کرد و سعی می‌کرد دیگران را با عقیده خودش همراه کند. طوری شده بود که به اندازه‌ی تمام حیوانات جنگل ایده و نظر وجود داشت و افراد موافق هر ایده از یکی دو نفر بیشتر نمی‌شد. این‌طور بود که بالاخره خرس طاقتش طاق شد و با عصبانیت دور و بری‌هایش را کنار زد و بعد از نعره‌ی بلندی که کشید خودش را به عنوان سلطان جنگل اعلام کرد. دستهایش را مثل شامپانزه بلند کرد و طوری که چنگال‌های تیزش به چشم بیاد چند بار دستش را روی سینه‌اش کوبید و گفت:

  • «همین که هست! تا وقتی که آقا و خانم شیر برگردند من سلطان این جنگل خواهم بود. کسی مخالفتی داره؟»

حیوانات با ترس توی چشم‌های هم نگاه کردند و اول زیرلب و خیلی آهسته گفتند «نه» و بعد کم‌کم صدایشان را بلند کردند و با خنده گفتند:

  • «نه جناب خرس. چه مخالفتی؟ مگه اینکه دیوانه شده باشیم. اتفاقا خیلی هم خوب شد که شما برای اینکار اعلام آمادگی کردین. ما حیوانات بیچاره هم دوست داشتیم شما سلطان ما باشین اما می‌ترسیدیم که حال و حوصله‌ی امر و نهی کردن به حیوانات نادونی مثل مارو نداشته باشین. حالا که خودتون مسئولیت مارو قبول کردین ماهم دیگه حرفی نداریم. حالا دیگه وقت شمارو بیشتر از این نمی‌گیریم. برای نهار چی میل دارین؟»

خرس دستهایش را کمی از هم باز کرد و همان‌طور که با غرور به سمت خانه‌ی شیر و کاخ سلطنتی جنگلی می‌رفت گفت:

  • «امممم… امروز کباب ماهی میل می‌کنیم.»

حیوانات حالا که با داشتن پادشاه جدیدی احساس غرور می‌کردند با افتخار به سمت رودخانه رفتند و سعی کردند بهترین و کم‌استخوان‌ترین ماهی‌های رودخانه را برای نهار خرس‌شاه آماده کنند.

چندماه گذشت و از ادموند شیر و خانم کاترین‌شیر خبری نشد. نه کبوتری پیغامی از آنها آورده بود و نه کلاغ از کسی خبری درباره آنها شنیده بود. حیوانات هم دلتنگ دندان‌های تیز شیر شده بودند و یاد خاطرات خوب دوران او را دور از چشم خرس با هم مرور می‌کردند و قربان و صدقه دندان‌های او می‌رفتند.

تا اینکه یک روز کلون دروازه‌ی جنگل به صدا در آمد. دروازه را که باز کردند گرگ پیری پشت دروازه ایستاده بود. گرگِ پیر غوز کرده بود و پوستین گوسفند سفیدی روی دوشش بود و با عصایی که از استخوان اسب توی دستش داشت به زحمت راه می‌رفت. حیوانات کنار رفتند و گرگ داخل جنگل شد. کمی به دور و برش نگاه کرد و اسباب و وسیله‌هایش را زیر درختی جا داد و همان‌جا نشست.

چند روزی گذشت و گرگ کم‌کم از قضیه ادموند شیر باخبر شد. با تعدادی از حیوانات دوست شده بود و سعی می‌کرد مثل آنها خودش را مشغول و کاری نشان بدهد اما از آن‌جایی‌که سن و سالی ازش گذشته بود و پاهایش حسابی درد می‌کرد و دیسک کمر امانش را بریده بود دائم با بهانه‌های مختلف از زیر کار شانه خالی می‌کرد. راستش را بخواهید خیلی حال و حوصله‌ نداشت که بخواهد به دنبال غذای خودش این طرف و آنطرف بدود، حالا اینکه بخواهد برای غذای خرس هم تلاش بکند، انتظار زیاد و بی‌جایی بود که دیگران از او داشتند. حیوانات جنگل وقتی او را می‌دیدند که یک گوشه نشسته است و استراحت می‌کند کفری می‌شدند. خودشان برای خدمتگزاری به خرس‌شاه تلاش می‌کردند و هیچ کم‌کاری نمی‌کردند اما گرگ بیکار نشسته بود و چرت می‌زد. برای همین از روی تاسف برایش سری تکان می‌دادند و او را ملامت می‌کردند.

تا اینکه به گوش خرس‌شاه رسید که گرگ از طرف ادموند شیر خبری آورده است. همین شد که از روی ترس و کنجکاوی دستور داد که همه حیوانات وسط جنگل جمع شوند و گرگ را هم دعوت کرد تا از ادموند شیر برای آنها بگوید. گرگ گفت:

  • «راستش دوست قدیمی و بسیار صمیمی‌ام ادموند عزیز من را فرستاده بود که حال و احوال شما را جویا شوم. آخر نه اینکه او مدت‌ها مسئولیت شما را برعهده داشته، برای همین حالا حسابی خسته شده است و سعی می‌کند کمی استراحت کند. با اینکه من مخالف این قضیه بودم اما به من اصرار کرد که مسئولیت حیوانات جنگل او را برعهده بگیرم. داستان من را هم که می‌دانید سعی کردم به صورت ناشناس وارد جنگل شوم تا خدای ناکرده کسی واقعیت‌های جنگل را از من مخفی نکند و بتوانم مسئولیتم را در قبال ادموند عزیرتر از جانم درست و حسابی به جا آورم. شاید درست نباشد که این‌طور بی‌مقدمه بگویم و ناراحتتان بکنم اما ناچارم به شما بگویم که ادموند کمی از دست شما ناراضی است و از اینکه شنیده شما جناب خرس بدون اجازه او به کاخ سلطنت او وارد شده‌اید حسابی کفری شده‌اند و از من خواسته‌اند که مسئولیت جنگل را برعهده بگیرم. به همین خاطر شما جناب خرس به دستور ادموند عزیز دیگر سلطان جنگل نیستید و باید…»

همین که این حرف از دهان گرگ بیرون آمد خرس جستی زد و سعی کرد او را با یک حمله‌ی جانانه از پا در آورد که حیوانات پیش‌دستی کردند و جلوی خرس را گرفتند و با چوب و سنگ آنقدر خرس را زدند و زخمی کردند که دیگر نای حرف زدن برایش باقی نماند. بعد دمش را گذاشتند روی کولش و خرس را از دروازه‌ی جنگل بیرون کردند. فریاد هلهله و شادی حیوانات بلند شد و گرگ را روی دست‌هایشان بلند کردند و تا کاخ سلطنت جنگل او را با احترام و مهربانانه کول کردند.

چندماه این‌طور گذشت و گرگ‌پیر حسابی از فرصتی که به دست آورده بود استفاده کرد و دلی از عزا درآورد. همین‌طور پشت سر هم کباب بال مرغ و راسته‌ی تنوری بره بود که به کاخ سلطنت وارد می‌شد و گرگ همان‌طور که روی تخت لم‌داده بود آنها را به نیش می‌کشید و لذت می‌برد. تا اینکه بالاخره مصرف بالای گوشت قرمز کار دستش داد و حسابی مریض شد. وقتی که فهمید کار از کار گذشته است و همین امروز و فرداست که ریق رحمت را سر بکشد حیوانات را دور خودش جمع کرد و بهانه‌ای آورد و از آنها خداحافظی جانانه‌ای کرد و آنها را تنها گذاشت. همین که داشت پایش را از دروازه بیرون می‌گذاشت انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد، سرش را برگرداند و بعد از سرفه‌ی خشک و طولانی که کرد گفت:

  • «یادتون باشه. وقتی به پیش ادموند عزیز برگشتم به اطلاع دوست عزیزم می‌رسونم که کس دیگه‌ای رو برای قبول پادشاهی موقت شما بفرستن… هه هه هه»

و بعد سرفه‌ی خشکی کرد و با دستهایش اشاره کرد که در دروازه را پشت سرش ببندند. همین که دروازه‌ی جنگل با سر و صدا بسته شد و چوب محافظ پشت دروازه را میخ کردند دوباره دلواپسی تنها ماندن و بیکاری به سراغ همه‌ی حیوانات جنگل آمد اما کسی حرفی نزد. چند روزی گذشت و همه کمی استراحت کردند اما به دل هیچکدامشان نمی‌چسبید. به نظرشان استراحت کردن کار بیهوده و خسته کننده‌ای شده بود. دلشان برای دندان‌های تیز ادموند شیر تنگ شد و یاد و خاطره خرس و گرگ را هم زنده کردند. چند روزی گذشت و یک روز ببر احساس کرد که توی دلش احساس عجیبی قلقلکش می‌دهد. به همین خاطر درست وسط جنگل ایستاد، غرش بلندی کرد و با چنگال‌های تیزش چند خرگوش را زخمی کرد و گفت:

  • «خسته‌ام کردین. این چه وضعشه؟ مگه نمی‌دونین من سلطان جنگل‌ام؟ چرا غذای منو آماده نمی‌کنین؟»

همین که حیوانات خواستند بگویند: «آخه جناب ببر. شما که…» ببر غرش بلندتری کرد و ادامه داد:

  • «ساکت! هیچ کس حق نداره حرفی بزنه و اعتراض کنه. دستور، دستورِ منه و من دستور می‌دم سلطان جنگل باشم. مشکلی هست؟»

حیوانات کمی ساکت شدند و بعد با خودشان حساب کردند که حالا که آقا و خانم شیر به سفر رفته‌اند و آقای ببر هم دندان‌های تیزی دارد شاید بتوانیم برای او کاری بکنیم و گوشت توله‌ها و بره‌هایمان را زیر دندان ببر بگذاریم و او از ما راضی باشد. چه چیزی از این بهتر؟

همین شد که ببر توی کاخ سلطنت جنگلی نشست و از گوشت بره و کبابی که برایش می‌آوردند لذت می‌برد و زیر برگه‌های رضایت حیوانات را امضا می‌کرد و زیر لب می‌گفت:

  • «هومممم… خوب بود. از تو راضی بودم. غذای خوشمزه‌ای بود. هووممم»

تا اینکه چند هفته بعد دوباره صدای دروازه جنگل بلند شد و وقتی دروازه را باز کردند اینبار شغال زشت و بدترکیبی پشت در ظاهر شد. حیوانات همین که صدای دروازه رو شنیدند از خوشحالی توی پوست خودشان نمی‌گنجیدند. فکر کردند که آقا و خانم شیر پادشاه موقت دیگری را برای سرکشی به جنگل فرستاده است. به همین خاطر رو به شغال کردند و از او پرسیدند:

  • «آقای شغال. امیدواریم حالتون خوب باشه. آیا شما خودشونید. می‌دونید که؟ یعنی منظورمونو می‌فهمید؟ منظورمون اینه که آیا شما یعنی چه طور بگیم آقای شیر شما رو فرستاده؟»

شغال من و منی کرد و همین طور که گیج و منگ از میان حیوانات می‌گذشت گفت:

  • «من؟ از طرف آقای شیر؟ هوممم. ممکنه. آره ممکنه. چطور مگه. برای شما فرقی هم می‌کنه؟»

حیوانات هورای بلندی کشیدند و آقای شغال رو با هلهله و خوشحالی تا کاخ سلطنتی جنگلی بردند و او را بر روی تخت پادشاهی ابریشمی نشاندند. شغال که از همه‌جا بی‌خبر بود کمی طول کشید تا از جریان باخبر شد و وقتی فهمید چه خبر است قند توی دلش آب شد و به پشتی گرم و نرم تخت پادشاهی تکیه داد و خنده‌ی بلندی کرد.

ببر که از همه‌جا بی‌خبر توی برکه مشغول آبتنی بود وقتی که فهمید چه اتفاقی افتاده عصبانی و ناراحت پا توی کاخ گذاشت و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «چه کسی جرات کرده روی تخت پادشاهی من و جناب ادموند بشینه؟»

همین که ببر این جمله را به زبان آورد نگهبانان کاخ سلطنتی جنگلی حمله کردند و با چوب و چماق حسابی او را زدند و زخمی کردند و به دستور جناب شغال او را از دروازه جنگل بیرون انداختند.

جناب شغال برای حیوانات از ادموند شاه خاطرات ریز و درشت زیادی تعریف می‌کرد و شب‌ها همه دور او جمع می‌شدند تا از داستان‌های جذاب شغال درباره آقا و خانم شیر بشنوند. شغال هم هرچیزی که از این و آن درباره ادموند شنیده بود را روی هم می‌گذاشت و از همان‌هایی که حیوانات بهش گفته بودند برای آنها تعریف می‌کرد و گاهی چیزهایی هم به سلیقه و ذوق خود به خاطرات ادموند اضافه می‌کرد. می‌گفت:

  • «بله! وقتی جناب گرگ به پیش ادموندجان آمدند باعث شدند کمی خاطر ادموند ناراحت شود. آخر ادموند جان دوست نداشتند این‌طور با شماها برخورد شود برای همین من را فرستادند تا پادشاهی موقت شما را قبول بکنم و شما را برای روزی که ادموند جان به همراه همسر زیبایشان برمی‌گردند آماده کنم.»

چندماه گذشت. اخلاق و رفتار شغال توی این چندماه کمی عوض شد و حسابی خشمگین و عصبانی به نظر می‌رسید. با اینکه همه هرکاری از دستشان بر می‌آمد برای او انجام می‌دادند اما او خودش را ناراضی نشان می‌داد و سر تمام حیوانات به بهانه‌های مختلف داد می‌کشید و با اکراه و بد و بیراه زیر برگه‌های رضایت آنها را یکی در میان امضا می‌کرد. بعضی حیوانات راضی از اینکه زیر برگه‌شان امضا شده برای دفعه بعد تلاش می‌کردند و بعضی دیگر که امضایی زیر برگه‌ی رضایتشان نبود سعی می‌کردند بیشتر از قبل تلاش کنند تا بتوانند رضایت جناب آقای شغال را بدست بیاورند.

با اینکه حسابی به شغال خوش می‌گذشت و شکمش از گوشت‌های تازه و خوشمزه‌ای که خورده بود بزرگ شده بود اما دلش هوای کوه و بیابان و مسافرت را کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت و همه حیوانات را جمع کرد و از آنها حسابی  شکایت کرد و با ظاهری ناراحت و غمگین خداحافظی کرد و از دروازه خارج شد. اما قبل از اینکه از دروازه بیرون برود یاد چیزی افتاد و رو به حیوانات کرد و گفت:

  • «با اینکه حسابی از دستتان عصبانی هستم و فکر می‌کنم که نگذاشتید درست و حسابی مسئولیتم را در این جنگل انجام دهم اما پیش ادموند جان شکایت نمی‌کنم. آخر هنوز ته دلم دوستتان دارم. به پیش ادموند جان می‌روم، اگر ایشان دستور بفرمایند دوباره برای خدمتگزاری به این جنگل مراجعه می‌کنم اما اگر ادموند دستور دیگری بدهند من هم مثل شما ناچارم از آن اطاعت کنم و تا زمانی که خودشان تصمیم نگرفته باشند به این جنگل برنگردم. با اینحال مطمئن باشید همین‌طور که تاکنون تنها نبوده‌اید از این به بعد ادموند جان کسی را برای سرکشی شما می‌فرستد»

دروازه که بسته شد اشک توی چشم همه‌ی حیوانات حلقه زده بود. دوباره همه احساس تنهایی می‌کردند اما به یاد حرف‌های جناب شغال می‌افتادند و ته دلشان قرص می‌شد. با اینکه همه از این وضعیت دلخور بودند اما کسی جرأت نمی‌کرد ادعای پادشاهی بکند و از کاخ سلطنتی جنگلی استفاده بکند برای همین حیوانات چند دسته شدند و گروه‌های کوچک و چند نفره‌ای را تشکیل دادند. هر گروهی برای خودش پادشاه کوچکی انتخاب کرده بود و به خدمتگزاری آن پادشاه کوچک مشغول بود. با اینکه کم و بیش بین حیوانات و گروه‌ها دلخوری و کدورت پیش می‌آمد اما همه از این وضعیت راضی بودند و کسی احساس ناراحتی خاصی نمی‌کرد.

تا اینکه دوباره صدای کلون دروازه‌ی جنگل بلند شد. این‌بار که در را باز کردند پشت دروازه خانم روباهی دیده شد که شکمش هم بالا آمده بود و ظاهرا چند بچه توی راه داشت.

همین که پا توی جنگل گذاشت و متوجه نگاه‌های عجیب حیوانات شد شستش خبردار شد که حتما توی جنگل از قبل خبری شده است و باید فکری بکند و از این موقعیت استفاده کند. برای همین فکری به سرش زد و گفت:

  • «حتما منتظر کسی هستین؟ آره»

همه‌ی حیوانات خشکشان زد و از تعجب دهانشان باز ماند. پیش خودشان فکر کردند یعنی جناب ادموند شیر و خانم کاترین شیر اینبار این روباه ماده‌ی حامله را برای قبول مسئولیت ما فرستاده‌اند. به همین خاطر رو به خانم روباه کردند و گفتند:

  • «یعنی شما رو آقای ادموند شاه فرستادن؟ باور کردنی نیست! وای. چه قدر خوب… و چه‌قدر عجیب.»

خانم روباه که همه چیز دستگیرش شده بود دائم از حیوانات سؤال می‌کرد و همان جواب حیوانات را به خودشان تحویل می‌داد. مثلا اینکه حیوانات در گذشته هم روزهای خوب داشته باشند و هم روزهای بد چیز عجیبی نبود برای همین این موضوع را پیش کشید و گفت:

  • «مطمئنم که قبل از اینکه من به پیش شما بیام روزهای خوشی رو گذروندین و بعد اتفاقاتی افتاد و روزهای خوشتون به روزهای عذاب‌آور بدی تبدیل شد»

حیوانات با تعجب ‌گفتند:

  • «اوه بله! خدا رو شکر. پس شما در جریانید. حتما جناب گرگ و شغال به اطلاعتون رسوندند. بله بله. شما همونی هستید که ما منتظرشیم. بله. ما روزهای خیلی خوشی رو داشتیم او‌‌ن‌هم زمانی که ادموندشاه در جنگل حضور داشتند اما همان‌طور که خودتون هم می‌دونید زمانی که ایشون از جنگل رفتند ما برای چند روز اوضاعمون بد شد و روزهای بدی داشتیم تا اینکه…»

و همین‌طور تمام ماجرا را برای روباه تعریف کردند. روباه هم همه‌ی داستان را شنید و به خاطر سپرد.

مدتی طول کشید تا روباه بتواند خودش را به کاخ سلطنتی جنگلی بکشاند و روی تخت تکیه بزند. به خاطر اینکه تمام حیوانات توی گروه‌های کوچک خودشان جاخوش کرده بودند و هیچ دوست نداشتند از آن حالت خارج شوند. اما به هرحال به هر روشی که بود روباه موفق شد. خودش هم یک گروه کوچک تشکیل داد و روز به روز گروهش را بزرگتر کرد و دیگر حیوانات را به گروه خودش دعوت کرد تا اینکه گروه روباه از بقیه گروه‌ها بزرگتر و قوی‌تر شده بود. به همین دلیل به گروه‌های کوچک بقیه حیوانات حمله می‌کردند و بر سر هر گروه و حیوانی که برخلاف او حرف می‌زدند فریاد می‌کشید و به گروه خودش دستور می‌داد که آن‌ها را از جنگل بیرون بیندازند. مدام هم بهانه می‌آورد که اینها دارند به ادموند شاه بی‌احترامی بزرگی می‌کنند و اگر به گوش ادموند شاه برسد که پادشاه موقتش را قبول ندارند چه‌ها که نمی‌شود.

آب‌ها که از آسیاب افتاد و همه حیوانات یکدست و یک‌صدا در خدمت روباه درآمدند، او با خیال راحت توی کاخ سلطنتی جنگلی می‌نشست و از غذاهای خوب و خوشمزه‌ای که برایش می‌آوردند می‌خورد و حسابی استراحت می‌کرد. شب‌ها هم برگه‌های رضایت حیوانات را به دستش می‌گرفت و طوری وانمود می‌کرد که خیلی دقیق در حال وارسی آنهاست. اما برگه را جلوی چشمش می‌گرفت، چشم‌هایش را می‌بست و چرت کوتاهی می‌زد و چند دقیقه بعد که از خواب می‌پرید با به‌به و چه‌چه بلند و آفرین آفرینی که می‌کرد زیر برگه‌ها را امضا می‌کرد.

چند هفته بعد سر ظهر ادموند شاه چمدان‌ها را روی زمین گذاشت و همین که توی جیبش دنبال کلید دروازه‌ی جنگل می‌گشت رو به کاترین شیر کرد و گفت:

  • «خانوم! راستی که حسابی بهمون خوش گذشت. چه‌قدر خوب شد که به دیدن پسرمون رفتیم. باید از این به بعد هر چند وقت یکبار اینکارو انجام بدیم.»

و بعد کلید را توی قفل دروازه چرخاند و دروازه جنگل با سر و صدا باز شد:

از اتفاق روباه که همان حوالی مشغول گشت و گذار بود و وقتی فهمید چه خبر شده است و آقا و خانم شیر از سفر برگشته‌اند و وقتی حیوانات بفهمند که او از طرف شیر نیامده، حسابش رسیده است، فکری به سرش زد و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «آی. عجله کنین که دارن با آبروی شیر بزرگ بازی می‌کنند. آی اینارو بزنید و از جنگل بیرون کنید که خودشونو شکل شیر عزیزما درست کردند و می‌خوان جای اونو بگیرند. به حرفهاشون گوش نکنید. دروغگوها دروغگوها… چه‌چیزهای عجیبی که ادعا نمی‌کنند. زود هردو رو بندازین بیرون و کلید رو ازشون بگیرین»

حیوانات که گیج شده بودند نگاهی به صورت متعجب شیر انداختند. تا شیر خواست چمدان‌ها را زمین بگذارد و حرفی بزند و خودش را معرفی کند و با چنگال‌هایش از خودش دفاع بکند و بگوید که خودِ واقعی‌اش است، حیوانات امانش ندادند و آنقدر او و خانم شیر را زدند که هر دو نقش زمین شدند. آنوقت کلید را از جیب شیر بیرون کشیدند و او را از دروازه‌ی جنگل بیرون انداختند. بعد هم چمدان‌های آنها را پشت سرشان پرتاب کردند و گفتند:

  • «چه چیزها. خودشان را به جای آقا و خانم شیر جا زده‌اند و می‌خواهند جای او را بگیرند. هه.»

روباه که خیالش از این بابت راحت شد. به کاخ سلطنتی جنگلی خودش برگشت و به همه حیوانات دستور داد که سریعتر و بهتر از قبل به خدمتگزاری او مشغول باشند. به همه گفت که این اتفاقی که افتاده است ممکن است دلیل بی‌توجهی آنها به فرمان ادموند شاه و بی‌توجهی به پادشاه موقت فرستاده‌ی او یعنی خود روباهش باشد. حتما کم‌کاری صورت گرفته که بعضی حیوانات از جنگل‌های دیگر چنین نقشه‌های شوم و زشتی کشیده‌اند و قصد دارند که به جنگل زیبای ما نفوذ کنند.

به این ترتیب روزها می‌گذشتند و روباه در کاخ سلطنتی جنگلی خود خوش و خرم مشغول خورد و خوراک و استراحت و لذت بود. هر روز شکمش بالاتر می‌آمد و زمان به دنیا آوردن بچه‌هایش نزدیک‌تر می‌شد و مدام از اینکه گذرش به این جنگل افتاده بود بیشتر احساس رضایت می‌کرد. بدون ترس و ناراحتی به همه حیوانات دستور می‌داد و غذای مخصوص او که گوشت لذیذ انواع پرندگان بود بدون اینکه زحمت و دوندگی خاصی انجام بدهد به سر میز نهار و شام او می‌آمد و او فقط از خوردن غذا لذت می‌برد.

چند وقت بعد بالاخره درد شکم روباه شروع شد و چهار – پنج توله کوچک روباه متولد شدند. همه‌ی حیوانات از اینکه می‌دیدند دور و برشان شلوغ‌تر شده است و می‌توانند بیشتر به خدمتگزاری مشغول باشند و توله‌ها و بچه‌های خودشان را به خدمت روباه‌های بیشتری ببرند در پوست خودشان نمی‌گنجیدند. حالا کم‌کم داستان برگشتن آقا و خانم شیر به فراموشی سپرده می‌شد و دیگر کمتر کسی منتظر برگشت او بود. روباه گاهی حیوانات را دور خودش جمع می‌کرد و می‌گفت:

  • «نه نه! اصلا راضی نیستند. مطمئن‌ام که راضی نیستند. این‌ها چیزی نیست که جناب ادموند را راضی نگهدارد. باید بیشتر تلاش کنید. جناب ادموند خیلی واضح و روشن به من گفتند که می‌روی به جنگل و حساب کار را یکسره می‌کنی. اتفاقا خیلی هم تاکید داشتند که مبادا مثل گرگ و شغال باشم و شما را به حال خودتان بگذارم. به من امر کردند که تا خودشان شخصا به جنگل برنگشته‌اند من در جنگل و کاخ سلطنتی جنگلی‌اش بمانم و چراغ کاخش را روشن نگهدارم و بعد از من مسئولیت من بر عهده روباه‌کوچک‌های من خواهد بود. بله بله! البته که روباه‌های کوچک من، این بچه‌های من پادشاه موقت جنگل خواهند بود. ما اینجا خواهیم بود تا خود ادموندشاه بزرگ و عزیز شخصا به این جنگل برگردند.»

همین شد که حیوانات با خوشحالی هورا و جیغ بلندی کشیدند و تا سال‌ها و سال‌ها در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

۱۳ اسفند ۹۵

بدون نظر »

تو در تو

سه شنبه, ۱۴ دی, ۱۳۹۵

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید.

داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد که بفهم چه ساعتی است؛ اما دلم نمی‌خواست خودم را از خواب خوش زمستانی دور کنم. با اینحال بدون اینکه به خودم تکان اضافه‌ای بدهم فقط چشم‌هایم را باز کردم و سعی کردم عقربه‌های شبرنگ ساعت دیواری روبروی تختم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن پیدا کنم، بفهمم ساعت چند است و دوباره چشم‌هایم را ببندم. اما ساعت پیدا نبود. نه عقربه ساعت قابل تشخیص بود، نه خودِ ساعت و نه سفیدی دیوار. همه‌چیز بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و روی پلک چشم‌هایم خستگی بیش از اندازه‌ای را احساس می‌کردم. فایده‌ای نداشت. با خودم گفتم:

  • فرض کن ساعت سه و سی‌چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه و ۸ صدم ثانیه‌ی شب باشد. خب! که چه؟ باعث می‌شود بهتر بخوابی؟

خودم به خودم جواب دادم که:

  • خب… البته! اگر بدانم که هنوز سه یا چهار ساعت وقت برای خوابیدن دارم باعث می‌شود به خواب عمیق‌تری فرو بروم.

خارش چشم‌هایم دوباره شروع شده بود. سعی کردم صورتم را کج و کوله کنم تا شاید کشش ماهیچه‌ها و عضله‌های صورتم بتوانند به جای انگشت پلک چشمم را بخارانند. اما جای خشکی و سنگینی مسخره‌ای روی صورتم مانع این می‌شد که بتوانم صورتم را راحت توی هم مچاله کنم. سریع این حالت به خاطرم آمد. این را از توی کودکی به خاطر آوردم چرا که اگر آن موقع‌ها حسابی گریه می‌کردم و لج می‌گرفتم و اشک‌هایم مثل ابر بهار روی صورتم می‌نشستند و بعد بدون اینکه از روی صورتم پاکشان کنم به حال خودشان رهایشان می‌کردم درست همین طور می‌شد. اشک‌ها با نمک شور محلول شده‌شان روی صورتم خشک می‌شدند و ترشی پوست صورتم و شوری اشکِ زیر پلک‌ها  روی صورتم شتک می‌زد؛ چروک برمی‌داشت و پوست صورتم مثل کاغذ مچاله‌ شده‌ای با کوچکترین حرکت صدا می‌داد. این از آن آزارها بود که صرفا به خاطر تفریح به آن دچار شده بودم. لابد بی‌خود گریه می‌کردم، صورتم را پاک نمی‌کردم تا اشک روی صورتم بخشکد و بعد با کش و قوس دادن صورتم چرق چرق صدا بدهد. درست مثل عادت خالی کردن چسب مایع روی نوک انگشت‌هایم بود. چسب را خالی می‌کردم و وقتی می‌خشکید با آرامش چسب خشک شده را آرام آرام و با لذت از روی پوست دستم می‌کندم. یا حتا گاهی بدون اینکه از کرم ضد آفتاب استفاده کنم در روزهای داغ تابستان به کنار دریا می‌رفتم و پشت به خورشید آفتاب می‌گرفتم. پوستم که حسابی می‌سوخت برمی‌گشتم و دقیقا ۱۴ روز صبر می‌کردم تا پوست پشت گردنم تازه بشود و بتوانم آنها را با سر و صدای چرق‌چرق‌شان از روی تنم جدا کنم.

همه این‌ها که از ذهنم گذشت یادم آمد که دیشب نه دلیلی برای زار زدن و گریه کردن داشتم و نه دلیل دیگه‌ای برای خشک شدن صورتم وجود داشت. لعنتی! خوابم نمی‌آمد. خارش چشمم هم امانم را بریده بود. دلم را به دریا زدم و پی بی‌خوابی را به تنم مالیدم. دو دستم را -که مثل دستهای بچه‌های همیشه مودب کنار جیب پیژامه‌ام قرار داشت- از زیر لحاف بیرون کشیدم و شکستگی بند دوم و سوم هردو انگشت سبابه‌ام را روی چشم‌هایم به حالت مالش قرار دادم. اما انگار انگشت‌هایم سر خوردند و توی چاله‌ای که مختصاتش را اشتباه تشخیص داده بودم افتادند. هول برم داشت. هر دو دستم را روی صورتم کشیدم و سعی کردم محل آن حفره‌های خالی را شناسایی کنم. لمس چیز لزجی روی صورتم حالم را بهم زد. دست بردم ابروهایم را لمس کردم و با دقت کمی پایین‌تر آمدم. اما جای دو گلوله‌ی کره‌ی چشم‌هایم خالی بود. هرچقدر به همان حوالی دست کشیدم فایده‌ای نداشت. همان‌طور طاق‌باز روی تخت با دست‌هایی که روی صورتم –مثل دست‌های نوازندگان پیانو-  حرکت می‌کرد، خوابیده بودم و خشکم زده بود. یک جور حالت ترس و دلهره در وجودم ایجاد شده بود و حضور چیز لزجی روی صورتم حالم را بدتر می‌کرد. سعی کردم مقداری از آن چیز لزج را بردارم و به آن نگاه کنم. نیم‌خیز شدم و دستهایم را جلو صورتم گرفتم. هیچ چیز معلوم نبود. چندبار پلک زدم و احساس کردم پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه‌اند. تاریکی نمی‌گذاشت چیزی ببینم. به خیالم آمد که حتما برق قطع شده است وگرنه دلیل دیگه‌ای وجود نداشت که اتاقم آنقدر تاریک به نظر بیاید. دست بردم روی میز کنار تختم و سعی کردم کلید آباژور را پیدا کنم. به ذهنم رسید که فایده‌ای ندارد. برق، آباژور و غیرآباژور نمی‌شناسد. سعی کردم توی همان تاریکی دستم را به گوشی موبایل برسانم که انگار استرس و دلهره کار دستم داد و دستم با شدت به چیزی برخورد کرد. هرچقدر منتظر ماندم تا صدای شکستن چیزی یا حداقل برخورد و قل خوردن آن با کف اتاق بشنوم را فایده‌ای نداشت. چه بلایی به سرم آمده بود؟ کاملا روی تخت نشستم. پایم را پایین انداختم و با پا دسته‌گلی که به آب داده بودم یعنی گلدان شکسته کف اتاق را همان‌طور نشسته‌نشسته پیدا کردم. با پایم کمی این طرف و آنطرفش کردم. صدایی نمی‌آمد. محکم آن را به سمتی هول دادم اما باز هیچ صدایی به گوشم نرسید. دوباره دست بردم روی صورتم. به گوش‌ها و به چشم‌هایم دست کشیدم. هنوز جای خالی کره چشم‌هایم برایم حل نشده باقی مانده بود. توی تاریکی دست جنباندم اطراف بالشت و گوشه گوشه‌ی تختم را وارسی کردم تا اینکه دستم به چیز سردی خورد. باورم نمی‌شد. برای لحظه‌یی خشک شده بودم و آن چیز دقیقا چسبیده به انگشتانم قرار داشت. با انگشت گرفتمش و کمی فشار دادم. سرد و لیز بود و مثل یویو چیزی مانند نخ به آن آویزان بود. با آن یکی دستم دوباره به صورتم دست کشیدم و با احتیاط انگشتم را توی کاسه چشم‌هایم فرو کردم. اول سمت راستی و بعد سمت چپی. اشتباه نمی‌کردم. هر دو چشمم خالی شده بود و آن چیز لزج، سرد و لیز احتمالا یکی از چشم‌هایم بود.

بدم نمی‌آمد به چرای این قضیه فکر کنم اما تنها چیزی که به نظرم آمد این بود که حالا چه کنم؟ یعنی قرار بود تا آخر عمر کور بمانم و این سیاهی که می‌دیدم نه به دلیل قطع برق و خاموشی اتاق که به خاطر کوری ام بود؟ بلند گفتم:

  • اوه! لعنتی نه!

به دلم ننشست. سعی کردم بلندتر بگویم اما باز به دلم ننشست. بیشتر به خاطر اینکه آن چیزی را که می‌گفتم نمی‌شنیدم. باورش سخت بود. یعنی کر هم شده بودم؟ یعنی من نیمه‌شب میان خواب و بیداری دست کرده بودم توی چشم‌هایم و هردو را از جا بیرون کشیده بودم و بعد انگشت کوچک دستم را تا جایی که ممکن بود توی گوشم فرو کرده بودم و پرده‌ی گوشم را پاره کرده بودم؟ یا اینکه اول گوشم را پاره کرده بودم و بعد به سراغ چشمم رفته بودم؟ لعنتی! واقعا فرقی نمی‌کرد.

اولین پایان

نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. همان‌طور روی تخت نشسته بودم و کره‌ی چشمم را که از روی تخت پیدا کرده بودم توی دستم گرفته بودم. بی‌هدف سعی می‌کردم پلک بزنم اما چیزی به غیر از سیاهی و تاریکی نمی‌دیدم. بدتر آن که کوچکترین صدای خارجی هم نمی‌شنیدم. احساس می‌کردم به طور کلی ارتباطم را با دنیای اطراف از دست داده‌ام. بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و دو حس مهم را از دست داده بودم. نه می‌توانستم ببینم و نه می‌توانستم بشنوم. یک خلاء تمام‌نشدنی در من غوطه می‌خورد و تنها صدای فکر و خیالاتم بود که در من جریان داشت.

بنظرم رسید فریاد بکشم و از کسی کمک بخواهم. دهانم را باز کردم و به شیوه‌ای که می‌شناختم فریاد زدم. تمام تلاش خودم را انجام دادم با این‌حال کوچکترین صدایی به گوشم نرسید. احساس کردم کار مسخره‌ای انجام داده‌ام. تصویر خودم توی ذهنم نقش بست که انگار روی تخت نشسته‌ام و صورتم را با کش و قوس زیاد باز و بسته کرده‌ام. فریادی که کشیده بودم یا خیال می‌کردم که کشیده‌ام به اندازه‌ی یک خمیازه جانانه‌ی غیرموثر و بی‌صدا به نظرم رسیده بود. آیا لال هم شده بودم؟ روی گلویم و حنجره‌ام سوزش یا ناراحتی خاصی احساس نمی‌کردم. اصلا چطور ممکن بود به حنجره‌ی خودم آسیب رسانده باشم. کور کردن عمدی و یا پاره‌کردن پرده‌ی گوش با تمام غیرمعقول بودنش به هرحال عملی و ممکن بود. اما چطور می‌توانستم خودم را لال کنم؟ بعد به خاطرم آمد که بله! چون گوشم آسیب دیده است، بنابراین صدای فریاد خودم را نشنیده‌ام.

خیالم کمی راحت شد. اما می‌لرزیدم. به سرم زد که دوباره لحاف را روی خودم بکشم و بخوابم. دست کم نمی‌توانستم احتمال کابوس دیدن را نادیده بگیرم. به خودم نهیب زدم که:

  • شاید اصلا کابوس دیده باشی و این بلایی که فکر می‌کنی به سرت آمده همه و همه توی یک خواب ترسناک و عجیب اتفاق افتاده باشد».

 دست بردم کره‌ی چشمم را نزدیک دماغم گرفتم و کمی آنرا بو کردم. بوی خیس، عجیب و کهنه‌ای می‌داد. یادم نمی‌آمد هیچ‌وقت توی هیچ خوابی بو و عطر چیزی را احساس کرده باشم. با اینحال دل‌خوشی کوچکی هنوز وجود داشت که احتمال می‌داد در خواب باشم. از آن گذشته هنوز قدرت بویایی را توی این خواب یا توی این بیداری از دست نداده بودم و این به نوبه خودش چیز امیدوارکننده‌ای بود.

دراز کشیدم. نمی‌دانستم باید چشمم را ببندم یا نه. اصلا نمی‌دانستم پلک چشم‌هایم در چه وضعیتی هستند. بسته‌هستند؟ همان‌طور باز مانده‌اند یا چه؟ سعی کردم تصویر خودم را در ذهنم تجسم کنم. از خودم حالم بهم خورد. از اینکه خودم را با کره‌ی خالی چشم‌هایم تجسم کرده بودم حالم بد شد. لعنتی! شاید باید از این به بعد از عینک دودی استفاده می‌کردم.

با دست چپ لحاف را روی خودم کشیدم و دست راستم را روی لحاف درست بالای سینه‌ام قرار دادم. دستم را مشت کرده بودم و کره‌ی یکی از چشم‌هایم توی مشتم بود. سعی کردم به چیزی فکر نکنم. سعی کردم بخوابم. امیدوار بودم وقتی به خواب بروم و بعدتر از آن وقتی که بیدار شوم از دو خواب تودرتو بیدار خواهم شد و از این وضعیت نجات پیدا خواهم کرد. هوای نفس کشیدنم یعنی برخورد بازدمم با دستم کمی قلقلکم می‌داد. با اینحال کمی خوشحال بودم که می‌توانستم چیزهایی را احساس کنم. همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی قدرت بینایی‌اش را از دست بدهد دنیا را چطور تصور خواهد کرد و حالا در این وضعیت علاوه بر از دست دادن قدرت بینایی، قدرت شنوایی‌ام را هم از دست داده بودم.

خوابم برده بود. از خواب که پریدم اولین چیزی که من را بیش از اندازه دمق کرد چیز لزج و گرم‌شده‌ای بود که توی دستم مشت کرده بودم. هنوز همه‌جا بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و کوچکترین صدایی شنیده نمی‌شد. اتاق من در طبقه چهارم یک آپارتمان ۱۰ طبقه قرار داشت که توانسته بودم آنرا از صاحبخانه‌ی پیر خرفتی با قیمت ناعادلانه‌ای کرایه کنم. ورودی اتاق هم به یک راهروی باریک با دیوارهای کثیف و تیره متصل بود و بقیه اتاق‌های این راهرو یا خالی مانده بودند یا مستاجر بی‌صدا و لالی داشتند. دست کم هیچوقت نه سر و صدایی از آنجا شنیده بودم و نه عبور و مروری را متوجه شده بودم.

احساس گنگ و مسخره‌ای به من می‌گفت که فرد غریبه‌ای در خانه‌ام حضور دارد. این را شاید از بوی خفیف و ناآشنایی که شنیده می‌شد فهمیده بودم. از وقتی که بیدار شده بودم تکان غیرمنتظره یا حرکت تندی انجام نداده بودم با اینحال نمی‌توانستم مطمئن شوم که کسی اگر به من نگاهی بیندازد متوجه بیداری من خواهد شد یا نه. بعد اینکه نگران چنین چیزی باشم به نظرم چیز مسخره‌ای آمد. با احتیاط طوری که کره چشمم توی دستم…

(قطعا ادامه دارد)

دی ۹۵

پ ن: در حال نوشتنش هستم. معلوم نیست کی تمام شود.

بدون نظر »

داستان کوتاه استاد

پنج شنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۹۵

استاد!

همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید.

ostadکمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت.

به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت می‌کرد. میان جلسات گاهی با عصبانیت جلسه را ترک می‌کرد و در حیاط پشتی انجمن سیگار می‌کشید و زیر لب درباره شعر بدی که خوانده شده بود غرولند می‌کرد. به نظرش شاعری چیزی مانند پیامبری بود که در نهاد آدمی قرار می‌گرفت و دست و پا زدن بیشتر برای یادگیری فن و فنون اینکار چیز اضافه و مضحکی بود که دیگر شاعران انجام می‌دادند.

برای خودش گروه کوچک دوستانه‌ای تشکیل داده بود و سعی می‌کرد با همراهی آنها و با برگزاری جلسات پی‌درپی مشکلات ریز و درشت زبان فارسی و کم و کاستی شعری و شاعری را با دقت و نظم بیشتری برطرف کند. عصای چوبی خودش–که مشخص بود برای راه رفتن نیازی به آن ندارد- را بر می‌داشت و با ابروهای گره‌کرده خیابان را گز می‌کرد و جواب سلام این و آنرا با اکراه می‌داد. انگار که همین سلام و جواب دادن‌ها او را از خیال شاعرانه‌ای به زور بیرون می‌کشیدند.

کسی حتی یک نیم‌بیت شعر ناقابل هم از او نشنیده و نخوانده بود. اما اطرافیانش از قریحه‌ی مثال‌زدنی شاعری او تعریف می‌کردند. سعی می‌کرد دوستانش را از میان کسانی انتخاب کند که کمتر  با ادبیات و شعر آشنایی داشته باشد. در بین دوستان بعد از اصرار بیش از اندازه آنها بالاخره افتخار می‌داد و از جیب بغلش روزنامه‌ی بریده شده و تاخورده‌ای را بیرون می‌کشید، با افتخار آن را صاف و مرتب می‌کرد و با ادا و اطفار غزل نیم‌جویده‌ای را قرائت می‌کرد. دست‌هایش را با ادای کلمات ریز و درشت توی هوا بالا و پایین می‌برد صدایش را زیر و بم می‌کرد و هرجا که به نظرش مناسب می‌آمد دیگران را به احسنت و به‌به گفتن ترغیب می‌کرد. در این بین هرگز کسی جرأت پیدا نمی‌کرد که از شعر تازه‌ی او چیزی بپرسد و یا شعر تازه‌تری از او بخواهد و او همیشه همین غزل را با آب و تاب فراوان می‌خواند.

بین دیگران شایعه شده بود که این شعر را خودِ استاد در جوانی سروده و در روزنامه‌ی معتبری به چاپ رسانیده‌ است، اما مدیر مسئول روزنامه از ترس مجازات و مکافات اداره ساواک اسم او را به عمد از قلم انداخته. طوری شایعه شده بود که انگار ساواک از نام او وحشت داشت و هرگز اجازه چاپ و نشر آثار او را صادر نمی‌کرده است و حالا هم که اجازه‌ی چاپ آثارش را دارد دیگر به دنبال کسب نام و شهرت نیست و همین مختصر آبرویی که دارد و همین دوستان عزیزتر از جانی که اطراف او هستند برایش از همه‌چیز مهمتر است.

بعضی اوقات برای اینکه دور و بری‌هایش ادعا کنند که سَر و سِری با او دارند زیر گوش هم زمزمه می‌کردند که چندی پیش استاد شعر تازه‌ای از خودش را برایشان خوانده و از آنها با قسم و دعا و التماس خواسته که تا چاپ شدن کتاب دست نگهدارند و از شعر و مخصوصاً آرایه‌های ادبی و قافیه‌های تازه‌ی شعر برای کس دیگری نقل نکنند. طوری شده بود که همه مطمئن بودند استاد در حال پایه‌ریزی رسم و رسوم تازه‌ای برای غزل‌سرایی هستند و اگر به ناگاه رمز و رموز این کار سرّی لو برود، تمام و کمال حق و حقوق استاد پایمال خواهد شد. خودش را به نوعی مبارز به حساب می‌آورد و گرچه خودش می‌دانست که چند نسل قبلش به پناهندگان و کنیزان جنگی غیرایرانی می‌رسد اما مدام به خون پاک  ایرانی و اصیلِ مبارزه‌جویی که در رگانش جریان داشت افتخار می‌کرد.

اگر بر حسب اتفاق کسی که از شعر و شاعری سردرمی‌آورد، به جمع استاد راه پیدا می‌کرد و سعی می‌کرد وضعیت شاعری او را نقد کند یا زیر سوال ببرد با توپ و تشر او و دیگران مواجه می‌شد و از روی اجبار یا تن به سکوت می‌داد یا از آن جمع طرد می‌شد.

گاهی توی کوچه و خیابان اگر جوان تازه‌کاری جلوِ او را می‌گرفت و- به حساب اسم و رسمی که در کرده بود- نظر او را درباره شعر تازه‌اش جویا می‌شد با غرولند وقت خودش را عزیز تر از آن می‌شمرد که به چنین چیزهای پیش پا افتاده‌ای گوش دهد. برای همین با اکراه و امتناع قبول می‌کرد که چند بیت اول شعر جوان را بشنود و پس از شنیدن اولین کلمات، آنها را به بی‌تجربگی، خامی در ادبیات متهم و آنها را به سعی و تلاش بیشتر برای دریافت نتیجه بهتر راهنمایی می‌کرد.

×××

از جوانی ازدواج نکرده بود و تا بحال کسی ندیده بود که او با زنی خو بگیرد. طوری وانمود می‌کرد که انگار تارک دنیاست و این سبک عشق‌های انسانی و زمینی برای کسی مثل او بیش از اندازه کوچک و ناچیز است. همیشه فکر می‌کرد که دیگران او را زیر نظر دارند و سبک و زندگی او را مورد بررسی قرار می‌دهند. اما برای دیگران زندگی او یا خود او چندان اهمیت نداشت. همان چند نفری هم که بیشتر دور و بر او می‌پریدند بیشتر بخاطر دلخوشی خودشان بود و از اینکه دوست یا شخص آشنایی، صاحب ادب و شاعر با آنها مراوده داشت و با آنها گرم می‌گرفت به خودشان می‌بالیدند. در کل زندگی خصوصی او آنقدر که به نظر خودش مهم و حیاتی می‌رسید به نظر دیگران آن‌طور نبود. اکثرا درحال تمسخر دیگران بود و مخصوصا ازدواج کردن و درگیر زنان شدن را مثل چیز مضحکی جلوه می‌داد.

مدتی بود که رفتار و کردار استاد تغییر کرده و انگار هوش و حواسش را از دست داده بود. به همه‌چیز شک داشت. هرجایی که وارد می‌شد اول به دقت به دیوارها نگاه می‌کرد و تا از عدم وجود چیزی مطمئن نمی‌شد آرام نمی‌گرفت. گاهی که به تنهایی وارد کافه می‌شد اول همه‌ی اطرافیانش را از زیر نظر می‌گذراند و کمی که خیالش راحت می‌شد دشمن بالفطره‌یی آن میان نیست عادات همیشگی خودش را از سر می‌گرفت.

چند وقتی بود که نیمه‌شب‌ها تلفن خانه‌ی استاد به صدا در می‌آمد و از آن طرف خط صدای زنانه و لوندی به او ابراز عشق و محبت می‌کرد. این حرف‌ها برای او تازگی داشت. توی عمر ۵۰-۶۰ ساله‌ای که گذرانده بود به خاطر رفتار خاصی که با دیگران داشت هرگز پیش نیامده بود که زنی به سمت او بیاید و به او احساس محبت کند. شب‌های اول فکر می‌کرد که کسی سر به سر او می‌گذارد. اما کمی که گذشت این فکر از سرش افتاد. چرا کسی باید او را دست می‌انداخت؟ مگر نه اینکه شخصیت اجتماعی محبوب و مهمی بود؟! حتما این زن هم یکی از آنان بود که دوست داشتند با او دیده شوند و در سایه‌ی جایگاه اجتماعی او خوش باشند. اما چرا این زن خودش را نشان نمی‌داد. تمام نشانه‌هایی که داده بود درست بود. معلوم بود که او را به خوبی می‌شناسد. می‌دانست چه ساعتی از خانه بیرون می‌رود، چطور لباس می‌پوشد، چه حرفهایی می‌زند و چه رفتاری دارد. اصلا عاشق همین رفتار و عادات او شده بود.

استاد اغلب پشت تلفن حرفی نمی‌زد. سعی می‌کرد خودش را موجه و موقر نشان دهد. ولی کم‌کم داشت عنان کار از دستش خارج می‌شد. نمی‌توانست در مقابل لحن صدای آن زن خودداری کند. هربار هم که به حرف می‌آمد و می‌خواست از زیر زبان‌ او بیرون بکشد که نامش چیست و یا او را کجا دیده، زن شانه خالی می‌کرد و چیزی بروز نمی‌داد. تمام این چیزها التهاب و آتش استاد را بیشتر شعله‌ور کرده بود. غروب‌ها زودتر به خانه برمی‌گشت و اطراف تلفن رژه می‌رفت. گاهی که از تلفن خبری نمی‌شد، چند بار گوشی تلفن را برمی‌داشت و به صدای بوق ممتد آن گوش می‌کرد. می‌خواست مطمئن شود که تلفنش به درستی کار می‌کند.

در خلوت خودش برای اولین بار سعی کرده بود که چندخطی شعر شاعرانه بنویسید. کلمات را پس و پیش می‌کرد، کتاب‌های شعر مختلف را ورق می‌زد و تکه‌ای از این و تکه‌ای از آن را برمی‌داشت و وصله می‌زد تا بالاخره به نظرش چیز جالبی درآمد. خیال داشت که همین شعر را از پشت تلفن برای آن زن بخواند. شاید اینطور می‌توانست علاقه‌ی خودش را به او نشان بدهد و کاری کند که او خودش را نشان بدهد.

اما زن تا به حال حرفی از شعر و علاقه‌ی احتمالی‌اش به شعر نگفته بود. شاید اگر این شعر عاشقانه را برای او می‌خواند هرچیزی که تا به امروز توانسته بود از رابطه با آن زن بدست بیاورد را از دست می‌داد. فکر می‌کرد که این رابطه می‌تواند همان چیزی باشد که توی زندگی او جای خالی‌اش وجود داشت. این رابطه و این عاشقی چیزی مانند رابطه دیگران نبود. به نظر خودش این رابطه به نوعی آسمانی، اسرارآمیز و قابل احترام بود. حالا نه می‌توانست و نه می‌خواست که به بخت بلندش لگد بزند و خودش را از داشتن چنین زن و همسری بی‌نصیب کند. گاهی با خودش مراسم عروسی‌اش با آن زن را تصور می‌کرد. لحظاتی را مجسم می‌کرد که او با عصا و زن در کنار او آهسته آهسته خیابان‌ها را گز می‌کنند و زن زیر گوش او مدام جملات عاشقانه می‌گوید. این زن مطمئنا همان چیزی بود که همیشه پنهانی و در خلوت خودش آرزوی آن را داشت. با این زن دیگر نیازی به مجیزگویان ریز و درشت اطرافش نداشت. همین زن برای اینکه اعتمادنفس او را تا سر حد خدایی بالا ببرد کافی بود. چه‌قدر دلش می‌خواست می‌توانست به آن روزها برسد. باید کم‌کم کار را یکسره می‌کرد. باید غرورش را کنار می‌گذاشت و از آن زن درخواست می‌کرد. اصلاً شاید آن زن منتظر چنین چیزی بود.

آن شب همین که فکر و خیالاتش را با ترس و لرز با زن درمیان گذاشت، زن خنده‌ی بلندی کرد، بعد عذرخواهی سریعی کرد و تلفن را فوراً قطع کرد. تا چند شب خبری از تلفن زن نبود. فکر و خیال دست از سر استاد برنمی‌داشتند. احساس می‌کرد تمام وجود او از داخل در حال ترک خوردن و تکه‌تکه شدن هستند. از درون در حال خُرد شدن بود. باید چه می‌کرد؟! آیا حرف‌هایی که از عشق به آن زن زده بود باعث خنده‌ی بدون دلیل او و سکوت چند روزه‌اش شده بود؟ آیا مگر «عشق» همان چیزی نبود که آن زن از آن دم می‌زد. حالا که استاد از جواب سربالا دادن و کنف کردن او دست کشیده بود و به او ابراز عشق کرده بود لایق چنین چیزی بود؟

چند روز از خانه بیرون نیامد. دیگر حوصله شعرخوانی و جمع‌های به ظاهر دوستانه خودش را نداشت. اگر کاری هم پیش می‌آمد به سرعت کارش را انجام می‌داد و سریع به خانه برمی‌گشت و به تلفن زل می‌زد. چطور می‌توانست آن زن را پیدا کند؟ آیا باید بابت ابراز عشقش از او عذرخواهی می‌کرد؟ آیا باید عشقش را پس می‌گرفت و اجازه می‌داد تنها آن زن عاشق او باشد؟ اگر می‌توانست او را پیدا کند شاید می‌شد اوضاع را مثل قبل کند.

نیمه شب با همین فکر و خیال‌ها در گیر شده و به خواب رفته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. اشتباه نمی‌کرد. همان زن بود. با همان صدای جادویی که او را از این دنیای زمینی بیرون می‌کشید. کمی که گوش کرد صدای خودش به نظرش آشنا آمد. اشتباه نمی‌کرد. صدای خودش بود که لابه‌لای خنده‌های تمسخرآمیز آن زن شنیده می‌شد. یکباره تمام تصورات عاشقانه‌ای که در ذهنش ساخته بود از هم فروپاشیده، مثل ماسه‌ ساحل دریا روی هم غلتیده و با زمین یکی شده بود.

به نظرش آمد که آن طرف خط چند دختر و پسر جوان صدای ضبظ شده مکالمه‌ چند شب پیش‌شان را و ابراز عشق او و آن شعر عاشقانه‌ای را که با آب و تاب و رندی بیش‌ از اندازه‌ خوانده بود بلند پخش می‌کنند و او را مورد تمسخر قرار می‌دهند. آیا همه‌ی آن عاشقی‌ها خیالات واهی بود که آن زن به سر او انداخته بود و از اول قصد تمسخر و فریب او را داشت؟ «عکس»!؟ عکس دیگر چه بود؟ آیا مگر تا بحال آن زن را دیده بود که با او عکسی به یادگار انداخته باشد و حالا بخواهد از لو رفتن آن عکس‌ها بترسد؟ پس چه عکسی بود که لابه‌لای آن خنده‌های تمسخر آمیز به گوشش می‌خورد و باید منتظر می‌ماند که آنها هم به دستش برسد. بی اختیار و از روی ترس گوشی را با بی‌دقتی روی تلفن گذاشت. هول برش داشته بود. آیا همه‌ی اینها بازی بود؟ آیا قصد داشتند او را بی‌آبرو کنند؟ اگر آن شعر عاشقانه که به آن لحن برای زن خوانده بود به گوشی کسی می‌رسید چه می‌شد؟ آیا باز هم می‌توانست توی خیابان سربلند کند؟ عکس‌ها چه؟ هرچه با خودش مرور کرد که «مگر من تابحال او را دیده‌ام که بخواهم با او عکس بیندازم؟!» چیزی عایدش نشد. آیا دچار فراموشی شده بود و یا این هم یک بازی تازه برای مسخره کردن او بود؟ آیا ممکن بود عکس او را با عکس کس دیگری مونتاژ کنند و درست همین فردا توی کوچه و خیابان پخش کنند. اگر صدای ضبظ شده و آن عکس‌ها را کنار هم به هرکسی نشان می‌دادند محال بود که به ریش استاد نخندد. باید چه می‌کرد؟

صبح فردا پستچی زنگ خانه استاد را به صدا درآورد و با بی‌حوصلگی پاکت زرد مُهر و موم شده‌ای را با قید امضاء به استاد تحویل داد. آیا همین بود؟ همان عکس‌هایی که قرار بود زندگی او را زیر و رو کنند؟

×××

از استاد خبری نبود. چند هفته‌ای می‌شد که بدون اطلاع قبلی تمام جلسات شعرخوانی را ترک کرده بود. با اینکه اصولاً بود و نبود او تاثیر خاصی در روند جلسات نداشت اما جای خالی ادا و اصول شاعرمنشانه و متکبرانه او حداقل برای چند نفر احساس می‌شد. کم‌کم دیگران به فکر افتادند که خبری از او بگیرند. با پرس و جو بالاخره آدرس او را پیدا کردند. چندین روز مدام به آدرس او سر می‌‌زدند و بی‌اینکه جوابی بشنوند برمی‌گشتند. حالا همسایه‌ها هم نگران شده بودند. کسی در این چند هفته نه خروج او را از خانه دیده بود و نه حرف و صدایی از خانه او شنیده بود.

درِ خانه‌ را که شکستند، استاد پشتِ میز نشسته، سیگار خاموش شده و نیمه کشیده‌ای در دستش خودنمایی می‌کرد. طوری که دست چپش را روی قلبش مشت کرده بود با چشم‌های رک زده به میز زل زده بود. روی میز یک پاکت زرد و چند عکس وجود داشت که در تمامی آنها استاد به حالت زننده‌ای در حال عیش و نوش با چند زن عریان و نیمه‌عریان دیده می‌شد. استاد سکته کرده بود.

پایان

۱۹ و ۲۰ آبان ۱۳۹۵

 

 

بدون نظر »

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, ۸ مهر, ۱۳۹۳

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

۹۳/۴/۲۴

بدون نظر »

داستان کوتاه «میثم»

پنج شنبه, ۲۰ شهریور, ۱۳۹۳

تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری که نمی‌شد به‌شان گفت بالای چشم‌تان ابروست. اگر هم می‌گفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند.
وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همین‌طور بود. بُرشی که ترم بالایی‌ها بر اساس روابط خودشان داشتند، هیچ کس دیگری نداشت. راحت سر به سرِ استاد می‌گذاشتند و استاد هم با آنها راحت بود. نه می‌شد با آنها رفاقت کرد و نه سر به سرشان گذاشت. چون استاد با چند توپ و تشر و نمره‌ی پایین جبران می‌کرد. دوران خدمت سربازی هم همین‌طور بود. پایه‌بالایی‌ها قلدر بودند و منِ تازه‌وارد همیشه مظلوم و معصوم. حالا هم که توی مدرسه به حکم دبیر کلاس ریاضی نشسته‌ام اوضاع‌م همین‌طورست.10823
اما نمی‌دانم دلیل‌ش چه بود از همان دوران ابتدایی تا همین حالا هر وقت که در مدرسه و در آن اجتماعات کوچک آن‌قدر می‌گذشت که می‌توانستم وارث رفتار، عادات و قدرت قدیمی‌ها باشم همه‌چیز بهم می‌ریخت. تمام هم‌دوره‌یی‌های من تو سری‌خورده، مظلوم و بی‌دست و پا بودند. در مقابل تمام دانش‌آموزان کلاس اولی و تازه‌واردی که می‌آمدند قُلدری می‌کردند. شما که غریبه نیستید؛ من و دوستان‌م هم حسابی ازشان حساب می‌بردیم. دوران دانشگاه و خدمت هم همین‌طور بود. حالا هم که کارمند دولت شده‌ام و در دبیرستان دولتی تدریس می‌کنم وضع و اوضاع‌م نسبت به دبیرهای سابقه‌دار آموزش و پرورش همین‌طور است. بدبختانه با این ۷-۸ سال سابقه‌ی کاری نسبت به خانم رحیمی که هنوز مهر مدرک‌ش خشک هم نشده آدم بی‌تجربه‌یی به حساب می‌آیم. نمی‌توانم این اوضاع را گردن خودم بیندازم و خودم را مقصر بدانم. چون حالا توی این چند سال به راز این موضوع پی برده‌ام. شرایط کاری من و درسی که تدریس می‌کنم طوری‌ست که با تمام دانش‌آموزان دبیرستان سر و کله می‌زنم و از کلاس اولی تا کلاس چهارم متوسطه جزء دانش‌آموزان من به حساب می‌آیند. اوایل سال تحصیلی وقتی که دانش‌آموزان راهنمایی پا به دبیرستان می‌گذارند در همان روزهای اول با زد و خورد و دعوایی که با چند کلاس بالاتر از خودشان راه می‌اندازند حد و حدود خودشان را تعیین می‌کنند و تا آخر سال آن حدود پابرجا می‌ماندو حیوانات هم تقریبا همین‌طورند. مثلا شیرها و ببرها، گاهی حتا برای اثبات قدرت خودشان آن‌قدر زخم برمی‌دارند که یکی از طرفین نزاع یا هردوی آنها می‌میرند و قدرت نصیب بقیه می‌شود. اصلا خصوصیت نرها همین‌ است. همه دوست دارند برتر از دیگران باشند و اگر نتوانند برتری خودشان را ثابت کنند چه می‌شود؟ می‌شوند نوچه‌ها و هوادار کسی که صاحب قدرت است. نتیجه‌ی این دعواهای کودکانه هم همین است. آن سال اولی که در دعوا شکست می‌خورد علاوه بر شکست باید انگ شر و شوری و بدنامی را تا پایان تحصیلات‌ش در آن مدرسه تحمل کند. و این جدای بدنامی‌ست که احتمالا از طریق مدیر و ناظم به گوش والدین‌ش می‌رسد.
نمونه‌ش میثم بود. قد و قامت بلند و درشتی داشت. از هم‌سن و سالان خودش یک سر و گردن بلندتر بود. اما همان روز اولی که پایش به دبیرستان رسید، سرِ آب خوردن از آب‌خوری با چند دانش‌آموز سال چهارمی درگیر شد و کار به کتک‌کاری و دخالت ناظم و بعد حضور والدین‌ش کشید. حدود میثم از همان روز مشخص شد. در مقابل قدرت و اعتباری که سال چهارمی‌ها داشتند باید کوتاه می‌آمد. چون فقط ناظم والدین او را به مدرسه خواسته بود. او خودش را بازنده‌ی این جریان می‌دانست. چون بین دوستان‌ش هم بی‌آبرو شده بود. جریان کتک خوردن از پدرش توی مدرسه پیچیده بود و از شرم این موضوع نمی‌توانست بر بلند کند.
راست‌ش آقای اکبری ناظم مدرسه از جریان با خبر بود و از اصلاح آن چند سال چهارمی نا امید شده بود. به همین خاطر والدین آنها را خبر نکرده بود. این شد که وقتی میثم به سال دوم رسید چند دانش‌آموز تازه واردی که احتمالا در مدرسه راهنمایی کسی بودند و بین بچه‌ها برو و بیایی داشتند با میثم درگیر شدند. شروع کننده‌ی درگیری میثم بود. می‌خواست خاطره‌ی مغلوب شدن سال پیش‌ش را برای سال اولی‌ها تکرار کند و حداقل بتواند پیش آنها سری بلند کند. اما میان درگیری به یاد خاطره‌ی سال پیش افتاد و کتک مفصلی که در خانه خورده بود. به همین خاطر کوتاه آمد و سیلی محکمی از جواد، یکی از دانش‌آموزان سال اولی خورد. توی چشم‌هایش نگاه کرد و با غرولند دور شد. اگر می‌خواست حتما از پس هرسه‌شان بر می‌آمد. دل‌ش می‌خواست به آنها می‌گفت: «اگر جرأت دارید زنگِ آخر دم در وایسین» ولی می‌ترسید که خبرچینی کنند و به جای آنها ناظم دم در انتظارش را بکشد و باز همان شود که از آن فراری بود. (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |