بایگانی: ‘داستان کوتاه’

همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود

پنج شنبه, ۱۶ دی, ۱۳۹۵

جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت:

  • بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه.

بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامه‌ی حرف‌هایش را دنبال کرد:

  • اصلا هیچ می‌دونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد.

لوسی نگاه متعجبانه‌ای به جورج کرد با بی‌میلی روی نیمکت نشست و گفت:

  • نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم می‌بافی.

جورج گفت:

  • حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر می‌کنن عشقه، بعضی‌ها هم فکر کنن انسانیته، بعضی‌ها هم اونو با خدا پر می‌کنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست.

لوسی با عصبانیت گفت:

  • بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمی‌گردم و نظرمو عوض می‌کنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمی‌شم.

جورج گفت:

  • من نخواستم پشیمونت کنم. می‌بینی که به خاطر تو حاضر شدم این‌همه راهو باهات بیام.

لوسی گفت:

  • پس سرم منت نذار. باید بیای. خودت هم می‌دونی که باید بیای.

جورج گفت:

  • خیلی خب! حالا اجازه می‌دی حرفمو بزنم؟

بعد بی‌اینکه منتظر پاسخ تائید لوسی باشد ادامه داد:

  • هیچ دیدی وقتی دو تیکه آهنربا رو بهم نزدیک می‌کنی، وقتی از دو قطب مختلف باشن چطور یهویی بهم می‌چسبن؟ تا یه فاصله‌ای انگار نه انگار که هیچکدومشون آهنربان. اما وقتی به یه حدی میرسن، انگار که برق گرفته باشن به جنب و جوش می‌افتن و سعی می‌کنن به اونیکی بچسبن.

لوسی گفت:

  • دیگه داری پرت و پلا می‌گی. یه لحظه وجدان و خدارو میاری وسط، یه لحظه…

جورج با عصبانیت و دلخوری پرید وسط حرفش:

  • حالا اگه گذاشتی حرفمو بزنم. ببین! خودتو رها کن. همه‌ی چیزایی که جلوتو می‌گیره ول کن و با تمام وجودت به حرفام گوش کن. عکس سه بعدی دیدی تاحالا؟

لوسی با گیجی گفت:

  • عکس سه بعدی؟

جورج آرام آرام و شمرده طوری که انگار می‌خواست بچه‌یی را رام کند گفت:

  • آره! از اون کاغذها که پشت مجله‌ها چاپ می‌کنند و باید بگیری جلو صورتت تا بتونی چیزی رو توشون ببینی؟ باید چشماتو ریز و درشت کنی، کاغذو جلو و عقب ببری تا متوجه بشی که چیه.

لوسی با لجبازی گفت:

  • آره! دیده‌م! اتفاقا خیلی هم مسخره است!

جورج گفت:

  • نه! به اینکه مسخره است یا نه کاری ندارم. منظورم لحظه‌ی مواجه شدن با حقیقته. تو باید حقیقت رو همون تصویر سه‌بعدی فرض کنی و بقیه چیزایی که جلوتو می‌گیرن رو فاصله صورتت با کاغذ. وقتی تعصبتو بذاری کنار و خوب به حرفم گوش کنی می‌بینی که آروم آروم یه حقیقت –مثل یه تصویر سه بعدی- میاد جلو چشمت و اونقدر غرق زیبایی اون میشی که همه چیزو فراموش میکنی.

لوسی گفت:

  • اتفاقا هیچ زیبایی هم نداره. مثلا یکیش عکس دایناسور بود که خیلی مسخره و عروسکی به نظر می‌اومد. تازه همه چیزش یه رنگه. کوه‌هاش یه رنگ بودن، سبزه‌ها یه رنگ بودن، دایناسوره هم یه رنگ بود، آسمونش هم همون رنگی بود… فقط یکمی عقب و جلوتر بودن. همون به قول تو سه بعدی بودن. تنها جذابیت نداشته‌ش همین مثلا سه بعدی بودنش بود.

جورج گفت:

  • خب! می‌بینی به هرحال یه چیزی اونجا بود و تو در حالت عادی نمی‌تونستی ببینیش. خیلی ها هم نمی‌تونستن ببیننش. از دور وقتی مجله رو روی دکه ببینی فکر میکنی یه نقاشی عجق وجق و درهم برهمه. ولی وقتی از نزدیک حالت سه بعدیش ظاهر بشه تازه می‌فهمی که چه چیز مهمی از دیدت پنهان بوده.

لوسی سریع و با لجبازی گفت:

  • همچین هم مهم نیست! گفتم که! همه‌شون یه عکس بی‌خود و غیرطبیعین.

جورج گفت:

  • حالا هرچی! ببین! بذار از اول برات بگم. حتما شنیدی که میگن کل جهان هستی اونقدر متراکم، داغ و کوچیک بوده که حد نداشته. همه‌چیز و همه‌چیز و همه‌چیز همون نقطه‌ی کوچیکِ متراکم و فشرده‌ی خیلی داغ بوده.

لوسی پرید وسط حرفش:

  • اینا همه‌ش نظریه است. کی اصلا اونموقع بوده که بخواد ببینه اون مثلا نقطه چه اندازه‌ای بوده و دماشو اندازه بگیره؟! خودتم متوجه نیستی! ولی حرفات خیلی مسخره است.

جورج با آرامش گفت:

  • نظریه بودن چیزی دلیل بر بی‌ارزش بودن و نادرست بودنش نیست. بعد از اون، علم خیلی چیزهارو مشخص کرده!

لوسی دوباره پرید وسط حرفش:

  • علم!؟ علم که هر روز اشتباهاتش رو می‌شه و یه حرف جدید به خورد مردم می‌ده. یه روز میگه یه چیزی درسته، فرداش ثابت میکنن که نه درست نبوده و یه چیز دیگه درست تره.

جورج گذاشت تمام حرفهایش را بزند. وقتی که ساکت شد گفت:

  • اصلا خوبی علم همین موضوعه که کاملا باهات صادقه. دروغ نمی‌گه. ممکنه اشتباه کنه ولی دروغ تو کارش نیست. حالا اصلا به این نظریه کاری نداریم. دیگه همینقدرو قبول داری که کره زمین از متلاشی شدن یه چیز دیگه درست شده؟ هان؟

لوسی با تاکید گفت:

  • توی شیش روز ساخته شده. توی بیبل هست. بهت که نشون دادم. تازه روز هفتم هم خدا استراحت کرد. واسه همین باید روز هفتم بعد از یک هفته کار، تفریح کنیم.

جورج گفت:

  • همین قدر هم کار منو راه می‌ندازه. اصلا به بقیه کائنات و سیاره‌ها و ستاره‌ها کاری نداریم. فقط و فقط درباره زمین حرف می‌زنیم. یه لحظه تصور کن: کره‌ی زمین بین تمام سیارات و ستاره‌های دیگه داره دور خودش و دور خیلی چیزهای دیگه می‌چرخه. دیدیش؟

لوسی با دستپاچگی گفت:

  • چیو؟ چی شده؟

جورج با التماس گفت:

  • لوسی خواهش می‌کنم! التماست می‌کنم به حرفم گوش کن. شاید دیگه فرصت نشه بهت بگم. همه‌ی چیزهایی که جلوتو می‌گیرن و نمی‌ذارن حرف من تو مخت بره رو بذار کنار.

لوسی خیلی جدی گفت:

  • داری باهام بد حرف می‌زنی! تهدیدم نکن. اصلا خوشم نمیاد.

جورج با درماندگی گفت:

  • التماس کردم! خواهش کردم به حرفم گوش کنی! کجاش حرف بد زدم؟

لوسی با دلخوری گفت:

  • نمی‌دونم! یه چیزی گفتی که حرف زشتی بود. الان یادم نیست. اینقدر حرف زدی که یادم رفت.
  • خیلی خب! ببخشید! بهت گفتم حواستو جمع کن. داشتم درباره زمین حرف می‌زدم. یادت هست چی می‌گفتم؟

لوسی دستپاچه گفت:

  • اینکه وقتی داشته می‌چرخیده متلاشی شده؟! آره آره یادمه!

جورج نومیدانه گفت:

  • جزئیاتش مهم نیست. کلیت موضوع رو هم درک کنی خودش خیلی خوبه.
  • خوشم نیومد. بازم انگار می‌خواستی توهین کنی.
  • جورج گفت: باشه! حالا گوش کن: منظورم اینه که زمین تک و تنها داره واسه خودش می‌چرخه. هیچ چیز خارجی هم دخالتی توی زمین نداشته. یه چیزی داشته به اسم لایه اوزون که از زمین محافظت میکرده و می‌کنه.
  • لوسی سریع گفت: البته به غیر از مسیح مقدس. اون از خارج از زمین اومده.
  • جورج لحظه‌ای ساکت شد. بعد گفت: توی بیبل همچین حرفی زده نشده. فقط گفته شده روح‌ خدا در مریم دمیده شده. یا مریم از خرما خورده. و از این حرفها.

لوسی با سماجت گفت:

  • دیدی خودت هم بیبل رو قبول داری؟

جورج گفت: من با جزئیات کاری ندارم. به هرحال یه زمینی بوده که تمام موجودات روی اون از خود همین زمین ساخته شدن.

لوسی گفت:

  • پس قبول داری که ساخته شده؟

جورج گفت:

  • نه! تکامل هم نوعی ساخته شدنه. برای ساخته شدن حتما نیازی به سازنده نیست. گاهی چیزها برای خودشون ساخته می‌شن.

لوسی گفت:

  • ای خدا! کاش می‌دیدی که چقدر مسخره حرف می‌زنی. مگه میشه چیزی برای خودش ساخته بشه؟

جورج دوباره برای لحظاتی ساکت شد. بعد گفت:

  • البته که می‌شه. بارون رو در نظر بگیر. خورشید به دریاها و اقیانوس‌ها می‌تابه، آبهارو بخار می‌کنه، بخارها ابرهارو تشکیل می‌دن و از ابرها بارون می‌باره. می‌بینی که بارون بدون نیاز به چیز دیگه‌ای خودش ساخته می‌شه و این چرخه‌ی ساخته شدنش می‌تونه تا بینهایت ادامه داشته باشه.

لوسی گفت:

  • ربطی نداره! پس باید نتیجه گرفت خورشید بارون رو می‌سازه.

جورج گفت:

  • خورشید هم خودش جزئی از این چرخه است. منظورم اینه که مثلا کسی خورشیدو قلقلک نمی‌ده که زودباش برو آب‌هارو بخار کن.

لوسی گفت:

  • مسخره! واقعا مسخره‌ای.

جورج گفت:

  • عیب نداره! داشتم می‌گفتم که زمین، مادر طبیعی و حقیقی همه‌ی چیزهاست. تو خود بیبل هم هست که آدم از خاک و گل آفریده شده.

لوسی گفت:

  • خوبه بیبل رو از منم بیشتر حفظی و بلدی.

جورج بی‌توجه به حرف لوسی گفت:

  • همه چیز و همه چیز از خود زمین ساخته شدن. البته وقتی میگم زمین منظورم کل سیاره‌ی زمین با تمام آب‌ها، سنگ‌های آهن و مس و خاک‌های مختلف و کلا همه چیزشه. منظورم خودِ خودِ سیاره‌ی زمینه. درخت‌ها از توی زمین بیرون میان، روی سطح زمین یه مدت زندگی می‌کنند و بعد دوباره به خودِ زمینِ مادر برمی‌گردن.

لوسی به شوخی و به حالت مسخره گفت: هه! عجب مادری!

جورج ادامه داد:

  • حیوونات هم همینطورن. به دنیا میان زندگی می‌کنند و می‌میرن و روی سطح زمین دوباره با خودِ زمین یکی می‌شن. به قول بیبل: از خاک به خاک.

لوسی گفت:

  • اینقدر از بیبل مایه نذار. از خودت حرف بزن آقای نظریه پرداز.

جورج گفت:

  • حالا خوب گوش کن. یادته بهت گفتم آهنربا چجوری کار می‌کنه و وقتی بهم نزدیک بشن چی می‌شه؟

بعد ساکت شد و به چشمهای لوسی نگاه کرد. لوسی گفت:

  • آره! واقعا اینقدر مهم بود؟ خب معلومه آهنربا رو هم از همین زمین خودمون ساختند. البته طبق نظر تو. شاید هم کس دیگه‌ای آهنربارو ساخته باشه.

جورج گفت:

  • نه! به ساخته شدنش کاری ندارم. منظورم اینه که تمام موجودات وقتی به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا می‌کنند. در واقع کمی از هسته‌ی اصلی زمین، از زمینِ مادر دور می‌مونن. انگار دیگه جزئی از زمین نیستند و فقط روی سطح زمین حرکت می‌کنند. اینجاست که زمینِ مادر دلتنگ اونا میشه.

لوسی صدایش را نازک کرد و گفت:

  • آخی! طفلکی! زمینِ مادرِ بیچاره! حتما زمین هم مثل ما زن‌ها احساس مادرانه داره.

جورج گفت:

  • تقریبا! در واقع شما زن‌ها مثل زمین احساس مادرانه دارید و ما مردها هم درست مثل زمین احساس پدرانه. تمام احساساتمون هم از خودِ هسته‌ی زمین ناشی می‌شه.

لوسی گفت:

  • من داشتم مسخره می‌کردم. تو جدی گرفتی؟

جورج گفت:

  • مسخره یا جدی حرفت درست بود. زمین مادر همه‌ی موجودات روی سطح خودشه و وقتی اونها به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا می‌کنند دائما بی‌تابی میکنه تا اینکه اون موجود بمیره و برگرده توی خاک و با زمین یکی بشه.

لوسی که کمی جدی شده بود پرسید:

  • پس اینایی که مرده‌ها رو می‌سوزنن چی؟ اونا که خاکسترو تو کوزه نگه میدارن و به زمین پس نمی‌دن.

جورج گفت:

  • بالاخره به زمین پس می‌دن. زمین با این سن و سالش ۵۰ یا شصت سال دیر و زود فرقی به حالش نداره. فکرشو بکن! می‌خوای از دست زمین کجا فرار کنی؟ هرجا بری بالاخره روی همین زمینی و خرت رو چسبیده. بالاخره طوفان میشه، زلزله می‌شه، سیل میاد، جنگ میشه و یه روزی اون کوزه می‌شکنه و محتویاتش یعنی همون خاکستر مرده پاشیده می‌شه روی خاک و دوباره با زمین یکی میشه.

لوسی گفت:

  • چه مادر صبوری! واقعا که آفرین داره.

جورج گفت:

  • حالا آهنربارو به خاطرت بیار. وقتی که مثلا یه انسان به دنیا میاد و توی هفتاد-هشتاد سالی که زندگی میکنه درست مثل آهنربا یه چیزی توی وجودش اونو به یه چیزی جذب می‌کنه. دلش می‌خواد بپره و به یه چیزی بچسبه. ولی این آدمِ آهنربا نمی‌دونه اونیکی تیکه آهنربا کجاست. واسه اینکه هیچوقت به زیر پاش نگاه نمی‌کنه. مدام دور و برشو نگاه می‌کنه یا به آسمون خیره می‌شه و نیمه‌ی مثلا گمشده‌اش رو توی ستاره‌ها دنبال می‌کنه. غافل از اینکه تمام چیزی که دنبالش بوده درست زیر پاش وجود داشته و ازون بی‌خبر بوده.

لوسی گفت:

  • حتما اون حس کمبودی هم که می‌گفتی به خاطر همین آهنرباهه‌ست؟

جورج گفت:

  • آره! دقیقا مال همونه! می‌دونی یه چیزی باید باشه و نیست. ولی نمی‌دونی چیه و باید کجا دنبالش بگردی. درست زیرپاته. ولی خبر نداری. حالا همین‌جاست که بعضی‌ها تو آسمون دنبالش می‌گردن و بعضی‌ها چیزهای الکی توی ذهنشون می‌سازن تا جای خالی اونو پر کنند.

لوسی که به نظر می‌رسید کمی تسلیم شده است گفت:

  • خب حالا فرض کنیم تو درست می‌گی. اینجوری که خیلی الکی و بی‌خودیه. نه هدفی نه چیزی. به دنیا بیای و بدونی که زمینِ زیرپات منتظره تا بمیری و مثلا بپری تو آغوشش. اینکه خیلی غمگین کننده است.

جورج گفت:

  • هرکسی یه فرصتی برای زندگی داره. هر موجودی! درخت‌ها! مورچه‌ها! سگ‌ها! آدم‌ها! سبزه‌ها! همه و همه مثل زنبورهای کارگر در خدمت ملکه‌ی زنبورها هستیم. ملکه‌ی زنبورهای ما خودِ سیاره زمینه! به ما یه فرصت زندگی می‌ده تا بیایم روی سطح زمین و وضعیت اونو بهتر کنیم. به بهتر شدن زمین، به سالمتر بودنش کمک کنین. یا نه! اصلا فقط زندگی کنیم. و ما آدم‌ها توی این عمر هشتاد ساله‌مون باید بهترین استفاده رو ببریم. باید سعی کنیم جاودانه بشیم. چون یه چیزی به اسم زمان همراه ما روی سطح سیاره زمین در چرخشه. درست مثل یه هاله نامرئی. ما تو عمرمون فرصت داریم به این هاله بچسبیم و تا سالها سال بعد دور زمین بچرخیم. اگه تونستیم که هیچ. اگه نتونیم برمی‌گردیم به زمین و زمینِ مادر یه موجود دیگه رو می‌فرسته که از این فرصت استفاده کنه. تنها چیزی که زمین نمی‌تونه اونو خراب کنه و پس بگیره جاودانه‌گی در زمانه. مثل هنرمندها که چسبیدن به هاله‌ی زمان و تا دنیا دنیاست و زمین می‌چرخه اسمشون روی سطح زمین در چرخش می‌مونه. حتا اگه جسمشون هم با خاک زمین یکی بشه.

لوسی گفت:

  • حالا که اینطوره! اصلا شاید زمین و زمان با هم در جنگ باشن. مثلا زمین هی نیرو می‌سازه تا زمان رو تسلیم کنه و زمان در عوض تمام زحمات موجودات زمینی رو نادیده می‌گیره و اونا رو به فراموشی می‌سپره.

جورج گفت:

  • فکر کنم داری تصویر سه‌بعدی که می‌گفتم رو می‌بینی! نه؟!

لوسی گفت:

  • یه چیزایی می‌بینم. ولی هنوز مشخص نیست چیه.

جورج گفت:

  • چیزی نیست! فقط یه تصویره. باید ببینی و ازش بگذری. اینکه واقعا چه خبره احتمالا به ما مربوط نیست. ما فقط باید از عمرمون در راه خدمت به زمینِ مادر استفاده کنیم.

لوسی گفت:

  • آخی! زمین مادر! حالا دلم واسه‌ش می‌سوزه.

جورج چندبار کف پایش را به زمین کوبید و به زمین اشاره کرد:

  • زمین! ای زمینِ تنها.

لوسی که تازه متوجه شده بود موضوع مورد بحثشان درست زیر پایش است با دستپاچه‌گی به کاشی‌های کف پارک نگاه کرد. بعد کمی دورتر را دید. چمن‌ها را، درخت‌های کنار جاده را و صدای ماشین‌ها توی گوشش پیچید. بعد نفس عمیق پر سر و صدایی کشید و لحظه‌ای بعد گفت:

  • یعنی می‌گی اعتراف نکنم؟ آخه فکر می‌کردم اگه برم کلیسا و به گناهام اعتراف کنم سبک می‌شم.

جورج  به شوخی گفت: بستگی داره سبکی رو تو چه چیزی ببینی. یادت باشه هرچقدر هم که سبک بشی نمی‌تونی از زمینِ مادر دور بشی. مثل بادکنک ممکنه سبک بشی و بری لای ابرها، اما دوباره بالاخره یه روزی برمی‌گردی به زمین.

لوسی گفت:

  • آخی! الانم حسابی سبکم. الانم روی ابرهام. حالا باید چکار کنیم؟

جورج گفت:

  • باید زندگی کنیم. بیشتر از چند سال دیگه فرصت نداریم.

پایان

دی‌ماه ۱۳۹۵

تو در تو

سه شنبه, ۱۴ دی, ۱۳۹۵

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید.

داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد که بفهم چه ساعتی است؛ اما دلم نمی‌خواست خودم را از خواب خوش زمستانی دور کنم. با اینحال بدون اینکه به خودم تکان اضافه‌ای بدهم فقط چشم‌هایم را باز کردم و سعی کردم عقربه‌های شبرنگ ساعت دیواری روبروی تختم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن پیدا کنم، بفهمم ساعت چند است و دوباره چشم‌هایم را ببندم. اما ساعت پیدا نبود. نه عقربه ساعت قابل تشخیص بود، نه خودِ ساعت و نه سفیدی دیوار. همه‌چیز بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و روی پلک چشم‌هایم خستگی بیش از اندازه‌ای را احساس می‌کردم. فایده‌ای نداشت. با خودم گفتم:

  • فرض کن ساعت سه و سی‌چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه و ۸ صدم ثانیه‌ی شب باشد. خب! که چه؟ باعث می‌شود بهتر بخوابی؟

خودم به خودم جواب دادم که:

  • خب… البته! اگر بدانم که هنوز سه یا چهار ساعت وقت برای خوابیدن دارم باعث می‌شود به خواب عمیق‌تری فرو بروم.

خارش چشم‌هایم دوباره شروع شده بود. سعی کردم صورتم را کج و کوله کنم تا شاید کشش ماهیچه‌ها و عضله‌های صورتم بتوانند به جای انگشت پلک چشمم را بخارانند. اما جای خشکی و سنگینی مسخره‌ای روی صورتم مانع این می‌شد که بتوانم صورتم را راحت توی هم مچاله کنم. سریع این حالت به خاطرم آمد. این را از توی کودکی به خاطر آوردم چرا که اگر آن موقع‌ها حسابی گریه می‌کردم و لج می‌گرفتم و اشک‌هایم مثل ابر بهار روی صورتم می‌نشستند و بعد بدون اینکه از روی صورتم پاکشان کنم به حال خودشان رهایشان می‌کردم درست همین طور می‌شد. اشک‌ها با نمک شور محلول شده‌شان روی صورتم خشک می‌شدند و ترشی پوست صورتم و شوری اشکِ زیر پلک‌ها  روی صورتم شتک می‌زد؛ چروک برمی‌داشت و پوست صورتم مثل کاغذ مچاله‌ شده‌ای با کوچکترین حرکت صدا می‌داد. این از آن آزارها بود که صرفا به خاطر تفریح به آن دچار شده بودم. لابد بی‌خود گریه می‌کردم، صورتم را پاک نمی‌کردم تا اشک روی صورتم بخشکد و بعد با کش و قوس دادن صورتم چرق چرق صدا بدهد. درست مثل عادت خالی کردن چسب مایع روی نوک انگشت‌هایم بود. چسب را خالی می‌کردم و وقتی می‌خشکید با آرامش چسب خشک شده را آرام آرام و با لذت از روی پوست دستم می‌کندم. یا حتا گاهی بدون اینکه از کرم ضد آفتاب استفاده کنم در روزهای داغ تابستان به کنار دریا می‌رفتم و پشت به خورشید آفتاب می‌گرفتم. پوستم که حسابی می‌سوخت برمی‌گشتم و دقیقا ۱۴ روز صبر می‌کردم تا پوست پشت گردنم تازه بشود و بتوانم آنها را با سر و صدای چرق‌چرق‌شان از روی تنم جدا کنم.

همه این‌ها که از ذهنم گذشت یادم آمد که دیشب نه دلیلی برای زار زدن و گریه کردن داشتم و نه دلیل دیگه‌ای برای خشک شدن صورتم وجود داشت. لعنتی! خوابم نمی‌آمد. خارش چشمم هم امانم را بریده بود. دلم را به دریا زدم و پی بی‌خوابی را به تنم مالیدم. دو دستم را -که مثل دستهای بچه‌های همیشه مودب کنار جیب پیژامه‌ام قرار داشت- از زیر لحاف بیرون کشیدم و شکستگی بند دوم و سوم هردو انگشت سبابه‌ام را روی چشم‌هایم به حالت مالش قرار دادم. اما انگار انگشت‌هایم سر خوردند و توی چاله‌ای که مختصاتش را اشتباه تشخیص داده بودم افتادند. هول برم داشت. هر دو دستم را روی صورتم کشیدم و سعی کردم محل آن حفره‌های خالی را شناسایی کنم. لمس چیز لزجی روی صورتم حالم را بهم زد. دست بردم ابروهایم را لمس کردم و با دقت کمی پایین‌تر آمدم. اما جای دو گلوله‌ی کره‌ی چشم‌هایم خالی بود. هرچقدر به همان حوالی دست کشیدم فایده‌ای نداشت. همان‌طور طاق‌باز روی تخت با دست‌هایی که روی صورتم –مثل دست‌های نوازندگان پیانو-  حرکت می‌کرد، خوابیده بودم و خشکم زده بود. یک جور حالت ترس و دلهره در وجودم ایجاد شده بود و حضور چیز لزجی روی صورتم حالم را بدتر می‌کرد. سعی کردم مقداری از آن چیز لزج را بردارم و به آن نگاه کنم. نیم‌خیز شدم و دستهایم را جلو صورتم گرفتم. هیچ چیز معلوم نبود. چندبار پلک زدم و احساس کردم پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه‌اند. تاریکی نمی‌گذاشت چیزی ببینم. به خیالم آمد که حتما برق قطع شده است وگرنه دلیل دیگه‌ای وجود نداشت که اتاقم آنقدر تاریک به نظر بیاید. دست بردم روی میز کنار تختم و سعی کردم کلید آباژور را پیدا کنم. به ذهنم رسید که فایده‌ای ندارد. برق، آباژور و غیرآباژور نمی‌شناسد. سعی کردم توی همان تاریکی دستم را به گوشی موبایل برسانم که انگار استرس و دلهره کار دستم داد و دستم با شدت به چیزی برخورد کرد. هرچقدر منتظر ماندم تا صدای شکستن چیزی یا حداقل برخورد و قل خوردن آن با کف اتاق بشنوم را فایده‌ای نداشت. چه بلایی به سرم آمده بود؟ کاملا روی تخت نشستم. پایم را پایین انداختم و با پا دسته‌گلی که به آب داده بودم یعنی گلدان شکسته کف اتاق را همان‌طور نشسته‌نشسته پیدا کردم. با پایم کمی این طرف و آنطرفش کردم. صدایی نمی‌آمد. محکم آن را به سمتی هول دادم اما باز هیچ صدایی به گوشم نرسید. دوباره دست بردم روی صورتم. به گوش‌ها و به چشم‌هایم دست کشیدم. هنوز جای خالی کره چشم‌هایم برایم حل نشده باقی مانده بود. توی تاریکی دست جنباندم اطراف بالشت و گوشه گوشه‌ی تختم را وارسی کردم تا اینکه دستم به چیز سردی خورد. باورم نمی‌شد. برای لحظه‌یی خشک شده بودم و آن چیز دقیقا چسبیده به انگشتانم قرار داشت. با انگشت گرفتمش و کمی فشار دادم. سرد و لیز بود و مثل یویو چیزی مانند نخ به آن آویزان بود. با آن یکی دستم دوباره به صورتم دست کشیدم و با احتیاط انگشتم را توی کاسه چشم‌هایم فرو کردم. اول سمت راستی و بعد سمت چپی. اشتباه نمی‌کردم. هر دو چشمم خالی شده بود و آن چیز لزج، سرد و لیز احتمالا یکی از چشم‌هایم بود.

بدم نمی‌آمد به چرای این قضیه فکر کنم اما تنها چیزی که به نظرم آمد این بود که حالا چه کنم؟ یعنی قرار بود تا آخر عمر کور بمانم و این سیاهی که می‌دیدم نه به دلیل قطع برق و خاموشی اتاق که به خاطر کوری ام بود؟ بلند گفتم:

  • اوه! لعنتی نه!

به دلم ننشست. سعی کردم بلندتر بگویم اما باز به دلم ننشست. بیشتر به خاطر اینکه آن چیزی را که می‌گفتم نمی‌شنیدم. باورش سخت بود. یعنی کر هم شده بودم؟ یعنی من نیمه‌شب میان خواب و بیداری دست کرده بودم توی چشم‌هایم و هردو را از جا بیرون کشیده بودم و بعد انگشت کوچک دستم را تا جایی که ممکن بود توی گوشم فرو کرده بودم و پرده‌ی گوشم را پاره کرده بودم؟ یا اینکه اول گوشم را پاره کرده بودم و بعد به سراغ چشمم رفته بودم؟ لعنتی! واقعا فرقی نمی‌کرد.

اولین پایان

نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. همان‌طور روی تخت نشسته بودم و کره‌ی چشمم را که از روی تخت پیدا کرده بودم توی دستم گرفته بودم. بی‌هدف سعی می‌کردم پلک بزنم اما چیزی به غیر از سیاهی و تاریکی نمی‌دیدم. بدتر آن که کوچکترین صدای خارجی هم نمی‌شنیدم. احساس می‌کردم به طور کلی ارتباطم را با دنیای اطراف از دست داده‌ام. بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و دو حس مهم را از دست داده بودم. نه می‌توانستم ببینم و نه می‌توانستم بشنوم. یک خلاء تمام‌نشدنی در من غوطه می‌خورد و تنها صدای فکر و خیالاتم بود که در من جریان داشت.

بنظرم رسید فریاد بکشم و از کسی کمک بخواهم. دهانم را باز کردم و به شیوه‌ای که می‌شناختم فریاد زدم. تمام تلاش خودم را انجام دادم با این‌حال کوچکترین صدایی به گوشم نرسید. احساس کردم کار مسخره‌ای انجام داده‌ام. تصویر خودم توی ذهنم نقش بست که انگار روی تخت نشسته‌ام و صورتم را با کش و قوس زیاد باز و بسته کرده‌ام. فریادی که کشیده بودم یا خیال می‌کردم که کشیده‌ام به اندازه‌ی یک خمیازه جانانه‌ی غیرموثر و بی‌صدا به نظرم رسیده بود. آیا لال هم شده بودم؟ روی گلویم و حنجره‌ام سوزش یا ناراحتی خاصی احساس نمی‌کردم. اصلا چطور ممکن بود به حنجره‌ی خودم آسیب رسانده باشم. کور کردن عمدی و یا پاره‌کردن پرده‌ی گوش با تمام غیرمعقول بودنش به هرحال عملی و ممکن بود. اما چطور می‌توانستم خودم را لال کنم؟ بعد به خاطرم آمد که بله! چون گوشم آسیب دیده است، بنابراین صدای فریاد خودم را نشنیده‌ام.

خیالم کمی راحت شد. اما می‌لرزیدم. به سرم زد که دوباره لحاف را روی خودم بکشم و بخوابم. دست کم نمی‌توانستم احتمال کابوس دیدن را نادیده بگیرم. به خودم نهیب زدم که:

  • شاید اصلا کابوس دیده باشی و این بلایی که فکر می‌کنی به سرت آمده همه و همه توی یک خواب ترسناک و عجیب اتفاق افتاده باشد».

 دست بردم کره‌ی چشمم را نزدیک دماغم گرفتم و کمی آنرا بو کردم. بوی خیس، عجیب و کهنه‌ای می‌داد. یادم نمی‌آمد هیچ‌وقت توی هیچ خوابی بو و عطر چیزی را احساس کرده باشم. با اینحال دل‌خوشی کوچکی هنوز وجود داشت که احتمال می‌داد در خواب باشم. از آن گذشته هنوز قدرت بویایی را توی این خواب یا توی این بیداری از دست نداده بودم و این به نوبه خودش چیز امیدوارکننده‌ای بود.

دراز کشیدم. نمی‌دانستم باید چشمم را ببندم یا نه. اصلا نمی‌دانستم پلک چشم‌هایم در چه وضعیتی هستند. بسته‌هستند؟ همان‌طور باز مانده‌اند یا چه؟ سعی کردم تصویر خودم را در ذهنم تجسم کنم. از خودم حالم بهم خورد. از اینکه خودم را با کره‌ی خالی چشم‌هایم تجسم کرده بودم حالم بد شد. لعنتی! شاید باید از این به بعد از عینک دودی استفاده می‌کردم.

با دست چپ لحاف را روی خودم کشیدم و دست راستم را روی لحاف درست بالای سینه‌ام قرار دادم. دستم را مشت کرده بودم و کره‌ی یکی از چشم‌هایم توی مشتم بود. سعی کردم به چیزی فکر نکنم. سعی کردم بخوابم. امیدوار بودم وقتی به خواب بروم و بعدتر از آن وقتی که بیدار شوم از دو خواب تودرتو بیدار خواهم شد و از این وضعیت نجات پیدا خواهم کرد. هوای نفس کشیدنم یعنی برخورد بازدمم با دستم کمی قلقلکم می‌داد. با اینحال کمی خوشحال بودم که می‌توانستم چیزهایی را احساس کنم. همیشه فکر می‌کردم آدم وقتی قدرت بینایی‌اش را از دست بدهد دنیا را چطور تصور خواهد کرد و حالا در این وضعیت علاوه بر از دست دادن قدرت بینایی، قدرت شنوایی‌ام را هم از دست داده بودم.

خوابم برده بود. از خواب که پریدم اولین چیزی که من را بیش از اندازه دمق کرد چیز لزج و گرم‌شده‌ای بود که توی دستم مشت کرده بودم. هنوز همه‌جا بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و کوچکترین صدایی شنیده نمی‌شد. اتاق من در طبقه چهارم یک آپارتمان ۱۰ طبقه قرار داشت که توانسته بودم آنرا از صاحبخانه‌ی پیر خرفتی با قیمت ناعادلانه‌ای کرایه کنم. ورودی اتاق هم به یک راهروی باریک با دیوارهای کثیف و تیره متصل بود و بقیه اتاق‌های این راهرو یا خالی مانده بودند یا مستاجر بی‌صدا و لالی داشتند. دست کم هیچوقت نه سر و صدایی از آنجا شنیده بودم و نه عبور و مروری را متوجه شده بودم.

احساس گنگ و مسخره‌ای به من می‌گفت که فرد غریبه‌ای در خانه‌ام حضور دارد. این را شاید از بوی خفیف و ناآشنایی که شنیده می‌شد فهمیده بودم. از وقتی که بیدار شده بودم تکان غیرمنتظره یا حرکت تندی انجام نداده بودم با اینحال نمی‌توانستم مطمئن شوم که کسی اگر به من نگاهی بیندازد متوجه بیداری من خواهد شد یا نه. بعد اینکه نگران چنین چیزی باشم به نظرم چیز مسخره‌ای آمد. با احتیاط طوری که کره چشمم توی دستم…

(قطعا ادامه دارد)

دی ۹۵

پ ن: در حال نوشتنش هستم. معلوم نیست کی تمام شود.

داستان کوتاه «هوایی‌ها»

دوشنبه, ۲۹ آذر, ۱۳۹۵

این داستان کم و بیش واقعی است!

خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستری رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانه‌یی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد. گاهی باد می‌آمد و حباب شیشه‌یی لامپ را تا نزدیک دروازه می‌کشاند و بعد خودش را تا میله‌ی بسکتبال گوشه‌ی حیاط می‌رساند.

توی حیاط خبری از بچه‌ها نبود. «خانم تقوی» مدیر مدرسه دو دست‌ش را پشت کمرش گرده کرده، با مقنعه و چادر گل و گشادی که به تن داشت جلو پنجره‌ی دفتر مدرسه رژه می‌رفت و زیرچشمی مسیر برگ‌ها که توی حیاط این طرف و آن طرف می‌رفتند را می‌پایید. باد از صبح تندتر شده بود و گرد و خاکِ توی هوا همه‌جا را خاکستری کرده بود. از پنجره‌ی دفتر تمام حیاط پیدا بود و از درِ بوفه و دروازه‌ی ورود و خروج، تا توالت و آب‌خوری همه توی قاب پنجره جا می‌شدند:

– «یعنی چی؟ یعنی چی؟ من متوجه نمی‌شم. این دیگه چه مسخره‌بازیه. اولیای همه‌شونو می‌کشونم مدرسه. ازین برنامه‌ها نداشتیم اینجا. سال به سال بدتر میشه ماشالله…»

بعد از همان‌جا راهش را کج می‌کرد به سر میز خودش می‌رسید و بی‌خود تقویم را روی میز جابجا می‌کرد و دوباره تا جلوِ پنجره رژه می‌رفت.

«نصرتی» آبدارچی ریزه‌اندام مدرسه با مانتوی کهنه و مقنعه‌ی سیاهی که به زور دور سرش جا گرفته بود با سینی چای و با ترس و لرز پا توی دفتر گذاشت و همین که خواست آب اضافه‌ی نعلبکی را بگیرد و آنرا روی میز بگذارد حواسش پرت شد و نعلبکی با سر و صدا روی میز مدیر –مثل سکه‌ای که از چرخش باز می‌ایستاد- چرخ خورد و چرخ خورد و متوقف شد. استکان را که روی نعلبکی کوبید، کمرش را راست کرد و گفت:

– «خانوم مدیر! مثل اینکه یکی از دخترای کلاس خانوم یاسمین هم حالش بد شده. الهی قربونتون برم. اینارو مرخص کنین برن تا کل مدرسه رو کثیف نکردن. تمیزکاریش می‌افته گردن ما. ما هم که الحمدالله کمر درست و درمونی نداریم…

خانم مدیر وسط حرفش درآمد که:

– «یعنی چه؟ نمی‌شه که مدرسه رو بخاطر دوتا اوق زدن تعطیل کرد جانم. بعد از این، جواب اولیاشونو شما می‌دی؟ مدرسه قانون داره، انضباط داره، مدیر داره جانم! همینجوری الله‌بختکی که نیست.»

«خانم ناظم» هم که بی‌خود توی پرونده‌های روی میز دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت:

– «صد البته. همینطوری نمی‌شه ولشون کرد. البته چیز خاصی هم نشده. این پدر سوخته‌ها لابد یه نقشه‌ای دارند. ببین بیرون مدرسه باز می‌خوان چه دست گلی به آب بدن که به این بهانه می‌خوان زودتر برن خونه… تو هم بیخود سنگ اینارو به سینه نزن و واسه خودت پرونده درست نکن.»

آبدارچی گفت:

– «نه! نه! اصلا به من چه. من دلم واسه این طفل معصوما می‌سوخت که اونم به خاطر شما گور باباشون.»

خانم مدیر گفت:

– «استغفرالله! باز تو دهن باز کردی و به اینا بد و بیراه گفتی؟ می‌دونی اگه به گوش اولیاشون برسه چی می‌شه؟!»

– «چشم! چشم خانم مدیر! ببخشید تورو خدا. از دهنم می‌پره. همه‌ش تقصیر این ورپریده‌هاست. هوش و حواس برام نذاشتن. چشم چشم.»

«خانم یاسمین» یکی از معلم‌های مدرسه در دفتر را با عصبانیت باز کرد و همین‌طور که دنبال صندلی مناسبی برای نشستن می‌گشت گفت:

– «تقوی جان! اینا گندشو درآوردند. من می‌دونم هیچی‌شون نیست. الکی الکی دارن وقت کلاسو می‌گیرن. کار، کارِ خودته. بیا یه زهر چشم ازشون بگیر که کم‌کم داره کنترل کلاس از دستم خارج می‌شه.»

یکی از دختربچه‌ها بدو بدو در دفتر را باز کرد. همین که فهمید برای در زدن اجازه نگرفته است بی‌سر و صدا در را بست. دوباره با عجله چندبار به در کوبید، در را کمی باز کرد و گفت:

– «خانم مدیر اجازه؟! خانم یاسمین اجازه؟ رضایی هم چشمشو بسته و باز نمی‌کنه. بچه‌ها می‌گن حتما مامانشو می‌خواد.»

خانم یاسمین گفت:

– «مگه نگفتم کسی از کلاس بیرون نیاد تا برگردم؟»

– «خانم اجازه؟! مبصر گفت بیام به شما بگم.»

– «بفرمایین خانم مدیر. کلی از درس عقب افتادیم بخاطر اینا. باشه باشه. تو برو تو کلاس. هیچکس حق بیرون اومدن از کلاسو نداره. فهمیدی یا نه؟»

دو

خانم مدیر جلو تخته سیاه ایستاده بود و خطاب به دانش آموزان می‌گفت:

– «خانم یاسمین اومدند پیش من و خیلی از دست شماها ناراحت هستند. اگر قرار باشه همینطوری ادامه بدید مجبور می‌شیم عذر همه‌تونو بخوایم و پرونده‌تونو بزنیم زیر بغلتون. رضایی! رضایی! باتوام. چشمتو باز کن بینم دخترجون. مدرسه که جای این مسخره بازی‌ها نیست.»

دختر بچه با یک چشم بسته و لب‌هایی که بهم قفل شده بودند و مثل لب‌های پیرزنان بهم فشار می‌آورد همین‌طور مات و مبهوت به تخته‌ی سیاه خیره شده بود و نسبت به صدای خانم مدیر واکنش نشان نمی‌داد.

یکی از بچه‌ها از جایش بلند شد:

– «خانم مدیر اجازه؟! رضایی هم حرف زدن یادش رفته!»

بچه‌ها زدند زیر خنده. خانم مدیر گفت:

– «بسه! بسه! کی به تو گفت حرف بزنی؟! حالا شیرین‌زبونی هم می‌کنی؟ پرونده‌ی تو یکی رو زودتر از بقیه می‌دم زیر بغلت.»

در همین بین مستخدم مدرسه آمد جلو در و گفت:

– «خانم مدیر توی کلاس خانم عبدلی هم غلغله است. اونجا هم مثل اینکه یکی از بچه‌ها…»

خانم تقوی پرید توی حرفش:

– «خیلی خب! فهمیدم. باشه. برو بگو هیچکسو از کلاس بیرون نفرسته تا من بیام.»

بعد رو به کلاس کرد و گفت:

– «همین الان تکلیفتونو مشخص می‌کنم. مدرسه جای این مسخره‌بازی‌ها نیست.»

زنگ تفریح اول را که زدند به خاطر باد تندی که از صبح شروع شده بود به صلاحدید مدیر و ناظم مدرسه تصمیم گرفته شد که بچه‌ها یا در کلاس بمانند و یا درنهایت در راهروی مدرسه بدون سر و صدا سر کنند و فقط برای موارد ضروری به دستشویی حیاط مراجعه کنند. بعد از زنگ تفریح ناظم از پشت بلندگو همه‌ی بچه‌ها را توی راهروی مدرسه به‌صف کرد و چند دقیقه‌ای درباره نظام آموزشی و وضعیت تحصیلی دانش‌آموزان و رعایت ادب و احترام سخنرانی کرد. در نهایت نسبت به دانش‌آموزانی که با شیطنت‌های بی‌جا و سواستفاده از بیماری چند دانش‌آموز مودب و نمونه سعی در بی‌نظم کردن مدرسه داشتند برای همه خط و نشان کشید. و تازه می‌خواست درباره بیماری مسخره چند دانش‌آموز که سعی داشتند با تمارض و مریض‌جلوه‌دادن خود وقت کلاس را تلف کنند صحبت کند که یکی از دانش‌آموزان دیگر با جیغ بلند اطرافیانش نقش زمین شد و پلک چشم راستش را به حالت عصبی و بی‌اختیار سریع باز و بسته کرد.

خانم مدیر سراسیمه از توی دفتر بیرون آمد و سعی کرد با داد و فریاد دانش‌آموزان را کنار بزند و از نزدیک همه‌چیز را ببیند و همان‌جا در اولین برخورد این شورش و همدستی بچه‌ها را در نطفه خفه کند. همین که جمعیت را کنار زد. همین که به بالای سر دختربچه رسید با اینکه خودش را آماده کرده بود که همان‌جا حساب کار را یکسره کند و زهرچشمی از این دختر و بقیه‌ی دانش‌آموزان بگیرد اما نتوانست کاری کند. پیش خودش خیال کرده بود این همه سر و صدا حتما کار یکی از بچه‌های شر و شیطان‌صفت مدرسه است. اما وقتی که توی صورتش نگاه کرد تمام خیالاتش نقش برآب شد. چندبار این طرف و آن طرف را نگاه کرد و سعی کرد با دنبال کردن رد نگاه دانش‌آموزان موردِ خاطی دیگری را پیدا کند اما فایده‌ای نداشت. بعضی بچه‌ها با حیرت و ترس و بعضی دیگر با حالت شوخی و تمسخر به همان دانش‌آموز کف زمین خیره شده بودند. آنهم دانش‌آموزی که از نظر انضباط جزو نفرات برتر مدرسه بود و می‌بایست برای دیگر دانش‌آموزان نمونه و ملاک رعایت منظبط بودن باشد.

دختربچه مثل یک تکه چوبِ کج کف زمین دراز شده بود و بازوهایش مثل عروسک‌های بی‌حالت، هر کدام در یک زاویه بودند. چشم راستش بسته و چشم چپش تا جایی که امکان داشت باز شده بود و مردمک چشمش بی‌حرکت درست در وسط کاسه‌ی چشمانش ایستاده بود. نگاه او بی‌احساس و حالات صورتش بی‌تفاوت بود. با اینحال دهانش را کلید کرده بود و لب‌هایش روی هم جمع شده بودند.

خانم مدیر دست دراز کرد، بازوی دختربچه را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد.

– «چی‌ شده دختر جان؟ کسی هولت داده؟ برید کنار ببینم!»

دختربچه بی‌اینکه به دنبال جواب دادن باشد گیج و منگ روی پاهایش ایستاد و به نظر رسید که با همان یک چشم بازش به دکمه میانی مانتوی خانم مدیر خیره شده است.

– «با توام جانم. چیزیت شده؟ برو سر کلاست جانم. برو. نصرتی! نصرتی! به این بچه یه لیوان آب بده بخوره.»

سه

اوضاع مدرسه بهم ریخته بود. درس دادن در این وضعیت برای هیچ یک از کلاس‌ها ممکن نبود و اکثر معلم‌ها بی‌اینکه دنبال درس دادن باشند دانش‌آموزان را به حال خود رها کرده بودند.

قضیه از همان سر صبح و زمان صبحگاه شروع شده بود. یکی از دانش‌آموزان گویا بی‌اختیار سرش گیج رفته و نقش زمین شده بود. بعد هم حالت تهوع بهش دست داده بود و بعد از اینها وقتی به سر صف برگشت اول با پلک‌زدن‌های شدید یک چشم شروع کرد و در نهایت همان چشمش را بی‌اختیار ‌بست و دیگر باز نکرد. این قضیه در آن لحظه اهمیت چندانی نداشت. از نظر مدیر مدرسه که آن بالا، پشت تریبون حواسش به کوچکترین شیطنت دانش‌آموزان بود، این مساله تنها یک بیماری کوچک مخلوط با کمی شیطنت بنظر آمد. آنهم برای یکی از دانش‌آموزان نه چندان منضبط مدرسه که نمره‌های درخشانی هم در کارنامه تحصیلی‌اش به چشم نمی‌خورد و در عوض نصفِ بیشتر شرارت‌ها و خرابکاری‌های مدرسه زیر سر او بود. برای همین لب‌خند خوشی روی لب‌های خانم مدیر نقش بسته بود. می‌توانست همین چشم بستن و دهان بستن مسخره‌ه‌ی او را به پرونده خرابکاری‌های او اضافه کند و زودتر از آنچه انتظارش را می‌کشید عذر او را بخواهد و او را برای همیشه از مدرسه بیرون کند. اما از زنگ اول که مستخدم مدرسه مدام خبر بچه‌ها را از توی دستشویی برای ناظم و مدیر می‌آورد یکی یکی به تعداد مریض‌ها و نگرانی‌های مدیر و ناظم اضافه شد.

از هر کلاس چند دانش‌آموز مختلف بدون اینکه با هم برخورد یا آشنایی داشته باشند همه به یک حالت دچار یک بیماری سریع و عجیب شدند. اول سرشان گیج می‌رفت. بعضی‌ها کمی حالت تهوع بهشان دست می‌داد. وقتی هم که حالشان جا می‌آمد و از دستشویی بر ‌می‌گشتند به حالت غیر ارادی چشم راستشان را ‌می‌بستند و دیگر باز نمی‌کردند. دهانشان را هم بی‌اختیار مثل دهان پیرزن‌های بی‌دندان بهم کلید می‌کردند و بعد بی‌اینکه لام تا کام حرفی بزنند بی‌حرکت، بی‌صدا و بی‌آزار توی کلاس می‌نشستند و به تخته سیاه زل می‌زدند.

تقریبا از هر کلاس چندین دانش‌آموز دچار همین مشکلات شدند و اکثرا همین نشانه‌های بیماری را بروز دادند. تعداد دانش‌آموزان بیمار بیش از اندازه زیاد شده بود. خانم مدیر نه در سابقه‌ی کاریش و نه در دوره‌ی مدیریتش هرگز مورد مشابه اینچنینی را به چشم ندیده بود. حتی با اینکه چندسال در شهرهای بزرگ و کوچک و در مدرسه‌های مختلف مشغول بود به یاد نمی‌آورد بیماری مشابه این بیماری را دیده و یا درباره چیزی شبیه به آن شنیده باشد.

بوی استفراغ و اسید معده گوشه گوشه‌ی مدرسه شنیده می‌شد. بدتر آنکه دانش‌آموزان مثل ماتم‌زده‌ها توی کلاس نشسته بودند و کم‌کم ترس بیماری و افکار مختلف در ذهن همه‌ی بچه‌ها رخنه کرده بود. حال بعضی دانش‌آموزان مساعدتر و حال بعضی بسیار وخیم به نظر می‌رسید. بعضی از آنها توانسته بودند با نوشتن روی برگه‌های کاغذ، حداقل یک راه ارتباطی با بقیه دانش‌آموزان پیدا کنند و بعضی دیگر همان‌طور رک‌زده، گنگ و ترسیده توی کلاس نشسته بودند و حتا گریه کردن هم ازشان برنمی‌آمد.

خانم مدیر و خانم ناظم عصبانی و رنگ‌پریده توی راهروی بین کلاس‌ها از این طرف به آنطرف می‌رفتند و مدام سعی می‌کردند دلیل موجهی برای این مشکل پیدا کنند. حتا به خیالشان آمد که دانش‌آموزان شاید از خوردن غذای مسمومی در بوفه مدرسه به این روز افتاده‌اند. برای همین به بوفه مدرسه هم رفتند و نصرتی مستخدم مدرسه را سوال پیچ کردند:

– «خوب فکر کن ببین چی به خورد این زبون‌ بسته‌ها دادی.»

– «هیچی خانوم ناظم. قربونتون برم الهی. همین کیک و نوشابه‌ها و آب‌میوه‌های معمولیه.»

– «بیشتر فکر کن. نکنه لواشکی یا یه چیز بی‌خودی آورده باشی و فروخته باشی؟»

– «استغفرالله خانوم. این یتیم شده‌ها مثل بچه‌ی خودم می‌مونن. تاریخ منقضاشونم همش می‌دم پسرم ناصر چک کنه.»

– «انقضا! خلاصه خیلی برات بد می‌شه. بالاخره که معلوم می‌شه چی شده. ولی خیلی به نفعته که خودت بهمون بگی تا بتونیم هواتو داشته باشیم.»

– «نه خانوم مطمئن باشین. اینا! بفرمائین شما هم یکی از این کیک و آبمیوه‌ها بردارین تا مطمئن بشین سالمن.»

– «لازم نکرده!»

نصرتی صدایش را پایین آورد کمی دور و برش را نگاه کرد سرش را نزدیک گوش خانم ناظم برد:

– «خانوم جون بلا به دور. به گمونم کار بادِ گرمِ سرِ صبحه. مادربزرگ خدا بیامرزم نقل می‌کرد اون سالی که طاعون شده بود یه باد عجیب غریبی توی شهر پیچیده بود. می‌گفتن طاعونو باد با خودش آورده.»

– «این حرفا چیه نصرتی؟ طاعون کجا بود؟ طاعون که نمی‌زنه پلک یکی از چشم‌هارو سنگین کنه. اونم فقط مال بعضی‌هارو. ولی عجیبه. خیلی هم بی‌راه نمی‌گی.»

خانم مدیر که تمام این مدت بی‌صدا به سرتاسر بوفه سرک می‌کشید و تمام خوراکی‌ها را از نظر می‌گذارند ناخودآگاه با خودش حرف زد:

– «ولی نه! یعنی می‌گی چیزی رفته تو جلدشون؟ اونم سر صبح؟! تو مدرسه دخترانه؟ اونم تو مدرسه‌ی ما؟ اِه؟ اصلا شاید مرض همه‌گیری باشه. شاید بقیه مدرسه‌ها هم گرفته باشند.»

همین شد که بی‌توجه به آبدارچی و خانم ناظم خودش را با عجله تا دفتر مدرسه رساند و سریع تلویزیون را روشن کرد. اگر خبر بیماری اینچنینی را در تلویزیون می‌شنید حداقل کمی خیالش راحت می‌شد:

– «چه دلیل دیگه‌ای ممکنه فقط و فقط بعضی از دانش‌آموزان مدرسه رو به این حال و روز بیندازه؟ اونم طوری که هیچ نشونی از بیماری معروف و همه‌گیری توش دیده نشه. اصلا مگه می‌شه که همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت فقط پلک‌ یکی از چشم‌ها سنگین بشه و دهان بچه‌ها بی‌دلیل قفل کنه؟ اگر کار ویروس و بیماری‌های معمولی بود چرا دانش‌آموزان ریزنقش‌تر و ضعیف‌تر که مدام سرما می‌خوردن و همیشه تو غیبت بودن و مدام نسخه‌ی دکترشونو می‌آوردن این مرضو نگرفتن؟ نه! حتما دلیل دیگه‌ای باید داشته باشه. طاعون؟! نه! نه! طاعون که ریشه کن شده. وبا…!؟ هم با این نشانه‌های بیماری جور در نمی‌آد. نکنه کار قبرستون نزدیک مدرسه باشه؟ ممکنه سرصبحی صدای شیونی اومده باشه و بچه‌ها ترسیده باشن؟»

فکر و خیال دست از سر خانم مدیر برنمی‌داشت. مدام توی ذهنش دنبال دلیل این مشکل و از آن مهمتر دنبال راه‌حلی برای آن می‌گشت؟ خانم ناظم و آبدارچی وقتی برگشتند خانم مدیر به خودش آمد و فهمید بی‌اینکه چیزی متوجه باشد مشغول تماشای برنامه کودک تلویزیون است. همین که متوجه شد تلویزیون را خاموش کرد و بی‌اختیار آه بلندی کشید.

خانم ناظم گفت:

– «خانم تقوی! بهتر نیست زنگ بزنیم اولیاشون بیان بچه‌هاشونو ببرن خونه؟ اینجوری شاید مسری باشه بقیه هم بگیرنا.»

خانم مدیر که از خیالاتش بیرون پریده بود با عصبانیت گفت:

– «نمی‌شه جانم! نمی‌شه که زنگ زد ۵۰-۶۰ نفر بیان بچه‌شونو ببرن. مردم هزارجور فکر و خیال می‌کنند. می‌دونی اگه به گوش اداره برسه چی می‌شه؟»

نصرتی با یک منقل ذغال و اسپند توی دفتر آمد و بعد از صلوات عجولانه‌ای که فرستاد گفت:

– «خانم مدیر جان! کارِ باده. الانه با اسپند دود کردن خودم درستش می‌کنم.»

خانم مدیر بی‌اینکه جواب نصرتی را بدهد به دود سیاه اسپند روی آتش نگاه کرد و سرش را به سمت پنجره دفتر چرخاند. پشت پنجره بادِ تندی می‌وزید و از لای پنجره پرده را تکان می‌داد. بلند شد چفت پنجره را انداخت و با فشار دادن چندباره از بسته بودن پنجره مطمئن شد. بعد توی حیاط را نگاه کرد: خاک و شن توی هوا تاب می‌خوردند و برگ‌های درختان گوشه‌ی حیاط جمع شده بودند و گاهی همه با هم حرکت می‌کردند. آن دورتر، بالای میله، پرچم چرک و کهنه‌ای در امتداد مسیر باد راست ایستاده بود و مثل ورقه‌ی حلبی سر و صدا می‌داد. بالاتر از دیوار مدرسه و تا جایی که چشم کار می‌کرد درختان خم شده بودند و توی آسمان پلاستیک‌های کهنه‌ای دیده می‌شد که بی‌هدف هی بالاتر و بالاتر می‌رفتند.

بوی اسپند تمام راهروی مدرسه را برداشته بود. نصرتی منقل به دست به تمام کلاس‌ها سرمی‌زد و تمام بچه‌ها را بخور می‌داد. بچه‌ها مات و مبهوت به حرکات آبدارچی خیره شده بودند و زیر گوش همدیگر پچ‌پچ می‌کردند. با اینهمه دود کردن اسپند هیچ تاثیری در مداوای بیماری نداشت. هر ساعت در هر کلاس یکی دو دانش‌آموز دیگر نیز همان حالات بیماری را بروز می‌دادند. دانش‌آموزان همه توی کلاس‌ها نشسته بودند و برخلاف بقیه روزها که سر و صدای درس دادن معلم‌ها به گوش می‌رسید در این ساعت صدای همهمه‌ی آرام و گنگ بچه‌ها شنیده می‌شد. بچه‌ها در اختیار خود در کلاس نشسته بودند و هر یک به کاری مشغول بودند و از آن طرف آنها که نشانه‌های بیماری را از خودشان بروز داده بودند همان‌طور با یک چشم بسته توی کلاس نشسته و به روبرویشان خیره بودند. بقیه دانش‌آموزان هم گاهی زیرچشمی نگاهی به آنها می‌کردند. معلم‌ها دم در کلاس ایستاده و با یکدیگر مشغول صحبت بودند. دیگر ساعت کلاس و زنگ تفریح معنی نداشت. چیزی به ظهر و تعطیل مدرسه نمانده بود اما هنوز هم تعدادی از بچه‌ها دچار غش و حالت تهوع می‌شدند و درست مثل بقیه با یک چشم بسته و دهان فلج شده توی کلاس لابه‌لای بقیه دانش‌آموزان ردیف می‌شدند.

چهار

وقتی که خانم ناظم سر ظهر زنگ تعطیل مدرسه را زد، خانم مدیر بی‌اختیار نفس راحتی کشید. به خیالش آمده بود که سکان این کشتی بزرگ از دستش خارج شده است و هیچ طور نمی‌تواند جلو اتفاقات پیش‌آمده را بگیرد. هرچه که بود اولیای دانش‌آموزان، بچه‌ها را صحیح و سالم به او و به مدرسه تحویل داده بودند و حالا قرار بود بعضی از آنها را با یک چشم بسته و لب و دهان کلید شده به خانه‌شان بفرستد. از یک طرف دلشوره و نگرانی سرتاپای او را گرفته بود و از طرف دیگر بابت اینکه این بیماری بیشتر از این پیش‌نرفته و هیچ یک از دانش‌آموزان دچار مشکل حادتری نشده خیالش کمی راحت بود.

طوفان هنوز آرام نگرفته و در عوض سر و صدای رعد و برق هم به آن اضافه شده بود. خانم ناظم جلوی راهروی مدرسه از زور گرد و خاک و باد دستش را جلوی چشم‌هایش گرفته بود و مواظب بود بچه‌ها با آرامش و بدون دویدن از مدرسه خارج شوند. بچه‌ها هم کلاس به کلاس و در یک صف از کناره‌ی دیوار حیاط مدرسه و از زیر پنجره‌ی مدیر تا دروازه‌ی اصلی در حال خروج از مدرسه بودند. آن میان بعضی‌هایشان همچنان با یک چشم بسته و دهان کلید شده یک دستشان را روی شانه‌ی نفر جلویی قرار داده و تا درِ خروج حرکت می‌کردند. باد مقنعه و مانتوی بچه‌ها را تکان می‌داد و بعضی‌هایشان از زور باد در صف خودشان جابجا می‌شدند. به نظر می‌آمد مار بزرگی دورتادور حیاط مدرسه را گرفته و با پیچ و تاب حرکت می‌کند. بیرون مدرسه اولیای دانش‌آموزان یکی یکی دنبال بچه‌ی خودشان می‌گشتند و پس از شناسایی و پیدا کردن آنها از لابه‌لای بچه‌ها دستش را می‌گرفتند و با سرهای رو به پایین و آرام در انتهای امداد کوچه ناپدید می‌شدند.

نصرتی مستخدم و آبدارچی مدرسه طی و سطل آب را آماده کرده بود و وسط راهروی مدرسه مشغول طی زدن زمین و سرکشی به کلاس‌ها و مرتب کردن میز و صندلی‌ها بود. معلم‌ها بی‌آنکه حرف تازه‌ای در مورد بیماری بچه‌ها برای گفتن داشته باشند وسایلشان را مرتب کرده و بعد از خداحافظی از دفتر مدرسه خارج می‌شدند. خانم مدیر پشت پنجره‌ی دفتر هنوز به دروازه‌ی خروج خیره شده بود و به صدای هوهوی باد که شنیده می‌شد گوش می‌داد. دستش را پشت کمرش گره کرده بود و با افکار مختلف توی ذهنش سر و کله می‌زد. نمی‌دانست چه کند. اگر فردا اولیای دانش‌آموزان بیمار یکی یکی سراغ اورا می‌گرفتند و سلامتی بچه‌شان را از او می‌خواستند او باید چه جوابی می‌داد؟ اگر او و مدرسه‌ی او را به بی‌نظمی متهم می‌کردند و دلیل بیماری بچه‌ها را به او، نحوه‌ی مدیریت او و یا مدرسه او ربط می‌دادند چه؟ از آن بدتر اگر این بیماری فقط و فقط مخصوص مدرسه‌ی او باقی می‌ماند و هیچ مدرسه‌ی دیگری دچار بیماری‌های این چنینی با این علائم عجیب نمی‌شدند چه می‌شد؟ اگر هیچ‌کس نمی‌توانست دلیل قانع‌کننده‌ای برای این بیماری پیدا کند چه می‌شد؟ باید چه جوابی می‌داد؟ باید مسئولیت را قبول می‌کرد و تقصیر را گردن غذای مسموم بوفه می‌انداخت؟ یا باید شیطنت و بازیگوشی‌ بچه‌ها را بهانه می‌کرد؟ بحث طاعون و وبا را میان می‌کشید؟ یا همه‌چیز را به باد ربط می‌داد؟

خانم مدیر در همین خیالات بود که به نظرش آمد سرش سنگین شده است و روی گردنش سنگینی می‌کند. چیزی پشت چشم‌هایش می‌چرخید. سرش گیج رفت. بی‌اختیار دست برد و لبه‌ی طاقچه‌ی پنجره را گرفت.

نصرتی مستخدم مدرسه وقتی که با ضربه پا سطل آب را به داخل دفتر مدرسه هول داد و بعد از اولین حرکت طی بر روی زمین همین که سر بلند کرد خانم مدیر را دید که زیر پنجره‌ی مدرسه درازکش روی زمین افتاده است. پلک چشم راست خانم مدیر بی‌اختیار می‌پرید و چشم چپش بی‌هدف درست میان چشم‌هایشان از حرکت ایستاده بود. لب‌هایش به هم جمع شده بود و چین و چروک‌های اطراف لبش خودنمائی می‌کردند. دست‌ها و پاهایش به حالت خشک و غیرطبیعی هر یک در جهتی مختلف قرار گرفته بود و هیچ تکان نمی‌خورد.

صدای رعد و برق و باد هنوز شنیده می‌شد. اولین قطره‌های باران با دانه‌های درشت و خشن روی سقف حلبی مدرسه رِنگ گرفته بود و سر و صدایشان بلند شده بود. دروازه‌ی مدرسه نیمه‌باز مانده بود و هربار با وزش باد کمی باز و بسته می‌شد. جلو دروازه مدرسه، تابلوی حلبی کهنه‌ای آویزان بود و درست زیر آن لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد.

پایان

آپارتمان شماره بیست و هفت، خیابان شفق

شنبه, ۲۹ آبان, ۱۳۹۵

داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت ساله‌ای بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژل‌مو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان می‌داشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راه‌پله‌ی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوش‌چهره‌ای بود با لب‌های برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از قرار معلوم تازه ازدواج کرده بودند و مثل همه‌ی زوج‌های جوان که اوایل زندگی زناشویی‌شان را می‌گذرانند، سخت به همدیگر علاقه داشتند. همیشه‌ی خدا مرجان سفت بازوی داریوش را چسبیده یا دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. طوری بنظر می‌آمد که انگار نمی‌تواند به تنهایی گام بردارد و موقع راه رفتن باید از دست یا بازوی داریوش کمک بگیرد. چند بار به همسرم مریم گفتم که دوست دارم او هم مثل مرجان که دست شوهرش را با عشق و علاقه می‌چسبد با من رفتار کند و موقع قدم زدن‌هایمان بازوی مرا بگیرد. از اینکار احساس خوبی به من دست می‌داد ولی مریم تمایلی به انجام این کار از خودش نشان نمی‌داد. جمعه‌ی چند هفته پیش که تصمیم گرفته بودیم اطراف جزیره کمی پیاده‌روی کنیم همین که خانم بوستانی، رئیس شرکتم را که از روبرو می‌آمد به مریم نشان دادم به تلافی توپ و تشرهایی که سر این موضوع به او می‌زدم بازوی من را با دلبری تمام بغل کرد. آن موقع خیلی با خانم بوستانی تعارف داشتم و از انجام دادن عملیاتی شبیه عشق‌بازی، آنهم جلوی رئیس شرکتم که آدم ماخوذ به حیا، خشک و مقرراتی بود سخت شرمنده شدم. بابت انجام این کار نمی‌شد از مریم دلخور باشم، آشی بود که خودم پخته بودم.

ssvpiqداریوش و مرجان ماه پیش به این آپارتمان آمده بودند. در واقع اولین منزل زندگی زناشویی‌شان طبقه‌ی چهارم آپارتمان شماره ۲۷ خیابان شفق، یعنی طبقه بالایی منزل ما بود. در این یک ماه مریم که بر خلاف من زنِ‌‌‌‌‌‌ خوش‌مشرب و اجتماعی بود، با بهانه‌های مختلف مثل نمک و شکر عاریه با مرجان آشنا شده بود. هر روز از صبح تا عصر که من و داریوش در خانه نبودیم، آنها وقتشان را باهم می‌گذراندند و با کنجکاوی ذاتی که مخصوص همه خانم‌هاست از زرت و پرت زندگی همدیگر سر در می‌آوردند. اما مریم در این همه نشست و برخاست‌ها هنوز از بی‌جواب ماندن یک سوال در عذاب بود. این کنجکاوی مریم تقریبا من را هم کنجکاو کرده بود و من هم -البته نه به اندازه مریم- می‌خواستم جواب این سوال را بدانم. مساله اینجا بود که مرجان و داریوش با وجود اینکه همیشه با بگو و بخند از جلوی درب خانه ما رد می‌شدند و می‌شد عشق و علاقه را در تک به ‌تک اعضای بدنشان به وضوح دید، اما معلوم نبود که چرا همیشه نیم‌شب با جار و جنجال و داد و بیداد به خواب می‌روند. همین دو هفته‌ی پیش از ماه‌عسل برگشته بودند و از زوج‌های جوان این چنینی بعید بود که هر شب سر هم‌دیگر داد و بیداد راه بیندازند. در این چند وقت شبی نبود که صدای جیغ مرجان به گوشمان نرسد. شاید اگر فریادهای داریوش به صدای هق‌هق گریه‌ی مرجان ختم نمی‌شد باور می‌کردم که صدای دویدن نیمه‌شبشان که لوستر اتاق‌ ما را هم می‌لرزاند، شیطنت یا پیش‌درآمد عشق‌بازی‌شان است.

***

داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم و خودم را جای آرتیست نقش اول مرد گذاشته بودم و در فکر و خیالات خودم خوش می‌گذراندم. مریم هم در آشپزخانه به حالت تفریح مشغول شستن ظرف و ظروف و رسیدگی به آشپزخانه بود که یک‌مرتبه با یک لیوان پرید وسط خیالات من و اتاق و با ایما و اشاره به من فهماند که صدای تلویزیون را قطع کنم.

گفتم : باز شروع شد؟ نمی‌شه که تلویزیونو بدون صدا نگاه کرد.

مریم گفت : یه امشب رو هم دندون روی جیگرت بذار. من دیگه امشب باید بفهمم اونجا چه خبره.

به مریم که نگاه کردم ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. همانطور با پیش‌بند از مبلِ گوشه‌ی اتاق بالا رفته بود و دهنه‌ی لیوان را به دیوار چسبانده بود و گوش راستش را ته لیوان فشار می‌داد. با دهان نیمه‌باز و چشم‌های از حدقه بیرون آمده مشغول استراق سمع بود و سعی داشت از ریز مکالمات داریوش و مرجان با خبر شود و حتا از شنیدن صحبت زیر گوشی یا پچ و پچ آنها هم بی‌نصیب نشود.

از صدای خنده‌ی من سگرمه‌های مریم در هم رفت و گفت: «هیس! یه دقیقه ساکت بشین ببینم چی‌ می‌گن.»

چاره‌ای نداشتم. دست‌هایم را پشت سرم گره زدم و به سقف اتاق خیره شدم. خیال کردم که چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستیم از پشت این آجرها خانه‌ی آنها را می‌دیدیم، آنوقت دیگر لازم بود برای فهمیدن زرت و پرت زندگی‌شان خودمان را اینطور به عذاب بیندازیم.

مریم گفت: «می‌گه به خدا خسته شدم. هر شب یه بهونه‌ می‌یاری. آخه این چه زندگیه که واسه من درست کردی؟»

گفتم: «اینو کی گفت؟»

مریم گفت: «داریوش دیگه. هیس! … من که نگفتم واسه من فیل هوا کن. چرا نمی‌تونی بفهمی من چی‌ می‌گم؟»

گفتم: «اتفاقا من خوب می‌فهمم تو چی می‌گی.»

مریم گفت: «اِ… مسخره بازی در نیار. بذار ببینم چی می‌گن.»

کم‌کم داشتم از این اوضاع کفری می‌شدم، گفتم: «ولشون کن عزیزم. جوونن، تازه ازدواج کردند. یادت نیست من و تو اول زندگی‌مون سرِ شستن جوراب‌های من دعوا راه می‌انداختیم؟»

مریم با تشر گفت: «رامین ! اِه. ساکت دیگه.»

کاسه‌ی صبرم لبریز شد اما می‌توانستم کنجکاوی مریم را درک کنم ولی با اینحال نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. بلند شدم و به سمت مریم رفتم و همانطور که با لیوان به دیوار چسبیده بود، با تمام دست و پازدن‌ها و مقاومت کردن‌هایش بغلش کردم و کشان کشان خودمان را به مبل روبروی تلویزیون رساندم. مریم هنوز دست و پا می‌زد و می‌خواست هر طور شده از دست من خلاص شود و به ادامه‌ی کنجکاوی‌اش برسد. تازه می‌خواست با استفاده از زبان چرب و نرمش مجابم کند که او را آزاد بگذارم که سریع‌تر از او جلو دهانش را گرفتم و با دست دیگرم به تنش دست کشیدم. بعد گفتم: «این آقای شوهر جانت امشب هوس یه کارایی کرده خانوم خانوما. یه کم هم عوض این کارها به شوهر خانت توجه کن. خدا رو خوش نمی‌یاد.» بعد گونه‌اش را بوسیدم و دهانش را از فشار دستم خلاص کردم تا جوابش را بشنوم.

مریم گفت: «رامین! امشب حالشو ندارم. باشه واسه فردا. خب؟»

گفتم: «نه! نمی‌شه.»

بعد روی مبل درازکش خوابیدم و مثل غلتک خودم را روی او غلتاندم و بدون اینکه حرفی بزنم یا کاری انجام بدهم بغلش کردم و با هزارجور فکر و خیالات خوش چشم‌هایم را بستم.

مریم چند لحظه بعد مثل آهوی شکار شده‌ای که زیر چنگال شیر آرام‌آرام به تسلیم شدن خو می‌گیرد، زیر بدن من از تقلا کردن دست برداشت. می‌دانستم که مثل شب‌های پیش، چند دقیقه بعد صدای فریاد و جیغ داریوش و مرجان در تمام فضای خانه می‌پیچد و مریم می‌تواند بدون استفاده از لیوان به کنجکاوی خودش بپردازد.

چند دقیقه بعد مطابق پیش‌بینی من صدای دویدن و داد و فریاد شروع شد. شاید این از شانس خوب آنها بود که در این آپارتمان به جز واحد ما و واحد آنها باقی واحدها خالی بودند و گرنه حتماً در شب دوم یا سوم همسایه‌ها از دست سر و صدای آنها حسابی عصبانی می‌شدند و جنجالی به پا می‌شد که جز آبروریزی نتیجه‌ی دیگری برای آنها نداشت.

مریم با اضطراب گفت: «رامین!؟ انگار یکی داره به سقف ما مشت می‌زنه.»

گوشم را تیز کردم و بعد گفتم: «حتماً دارن می‌دون.»

مریم گفت: «کی تا حالا اینجوری دویده؟ حرفی می‌زنی‌ ها»

و چند لحظه بعد با دلواپسی که داخل اضطرابش شده بود گفت: «انگار مرجان کمک می‌خواد رامین. پاشو یه کاری بکنیم»

هردو نیم‌خیز شدیم و به سقف اتاق خیره شدیم. انگار مرجان دهانش را نزدیک زمین گرفته بود و رو به طبقه زیرین فریاد می‌زد: «کمـ…ک. خدااا. من چه بدبختم… خدا… کمک… یکی به دا…دم برسـ…ـه.»

صدای مرجان تقریبا از بالای لوستر می‌آمد. انگار صدای فریاد او واژه به واژه یا حتا هجا به هجا از زنجیر و سیم لوستر آویزان می‌شد و خودش را به شیشه‌ها و لامپ‌های آن می‌رساند و همه‌ی آنها را به لرزه می‌انداخت و همراه با نور لامپ به سر و روی ما می‌پاشید. فریاد او مثل فریاد خفه شده‌ای بود که دستی جلو دهانی را گرفته باشد و فریاد به ناچار تنها در فضای دهان بپیچد و بم‌تر از آن‌چه هست به گوش برسد. آن موقع فریاد او به همین شکل و شمایل اما قطعه‌ قطعه شده ولی کم و بیش واضح به گوشمان رسید و بینابین این جملات ضربه‌های مشتی که احتمالاً مرجان به کف اتاق می‌زد رنگ و ریتم غریبی را ساخته بود. حالا دیگر مطمئن شده بودم که آن بالا یک اتفاقاتی در حال ‌افتادن بود. اما اینکه ما حق داشتیم میان آن اتفاقات دخالت کنیم یا نه مساله‌ای بود که دوست داشتم هرچه زودتر تکلیفم را در برابرش بدانم.

مریم گفت: «رامین از روی من پاشو ببینم –وخودش را از زیر بدن من آزاد کرد- امشب انگار دعواشون خیلی جدی شده. معلوم نیست این مرتیکه، داریوش داره چه بلایی سر اون دختر بیچاره می‌یاره.»

گفتم: «از کجا معلوم که همون دختر بیچاره صحنه‌سازی نکرده باشه؟ اصلا شاید اون داره داریوش رو زیر دست و پاهاش له می‌کنه و برای اینکه کسی مشکوک نشه خودش داد و بیداد راه انداخته.»

مریم که از حرف من خنده‌اش گرفته بود ولی در عین حال می‌خواست عصبانی بنظر بیاید گفت: «تو چقدر سنگدلی. مگه نمی‌بینی اون دختر داره ضجه می‌زنه؟»

حالت متأثر و امدادگر به خودم گرفتم و کاملا جدی گفتم: «چه کار کنیم الان؟ ما هنوز مطمئن نیستیم که اونا دارن شوخی می‌کنن یا جدی‌جدی دعوا می‌گیرن.»

مریم با تاکید گفت: «پاشو بریم ببینیم چه خبره. در می‌زنیم یکی میاد بیرون می‌فهمیم چه خبره دیگه.»

هردویمان لابه‌لای این جمله از روی مبل بلند شدیم و به تاخت به سمت در خروجی رفتیم.

***

هر چه قدر که به درب می‌کوبیدیم یا زنگ واحدشان را به صدا در می‌آوردیم فایده‌ای نداشت. کسی اعتنایی نمی‌کرد. اما انگار در عوض داغ دل مرجان تازه می‌شد چراکه مصمم‌تر‌ و بلندتر از قبل به فریاد و جیغ‌کشیدن‌های قطعه قطعه شده‌اش می‌پرداخت. مریم گوشش را به درب چسبانده بود و چند لحظه به چند لحظه بلند می‌گفت: «مرجان؟ آقای صمیمی؟ لطفا درو باز کنید. اتفاقی افتاده؟»

من هم همانطور گیج و منگ ایستاده بودم و هر وقت مریم گوشش را از درب بر می‌داشت با جدیت به در می‌کوبیدم تا بلکه زودتر از این بلاتکلیفی خارج شویم. فکر شکستن درب هم فکری غیر عملی بود، به خاطر اینکه درب تمام واحدهای این آپارتمان روی بیستون را سفید می‌کرد.

بالاخره بعد از چند دقیقه بلاتکلیفی ما که کم‌کم داشت بساط گریه‌ی مریم را هم فراهم می‌کرد، داریوش پشت در ظاهر شد. روی پیشانی‌اش قطره‌های درشت عرق جا خوش کرده بود و موهای سرش دسته به دسته هرکدام به جهتی راست ایستاده بودند. لباسش نامرتب‌تر از آنی بود که انتظار داشتم و کم و بیش هن و هن نفس زدنش به گوش می‌رسید.

اصلا فراموش کرده بودم که برای چه  به درب واحد آنها می‌کوبیدم و خوشبختانه داریوش به صرافت آن نیفتاده بود تا این موضوع را از ما سوال کند وگرنه حتما توی آن پریشانی بدجوری شرمنده روی داریوش می‌شدم. مریم هم فراموش کرده بود که برای سیراب کردن کنجکاوی‌اش سوالی بپرسد و فقط گهگاه به داخل خانه‌ی آنها سرک می‌کشید تا بلکه اثری از مرجان پیدا کند و سر صحبت را با او باز کند.

چند لحظه بعد بالاخره مریم سکوت را شکست و گفت: «آقای صمیمی؟ مرجان خانم تشریف دارن؟ صدای داد و فریاد می‌اومد، اومدیم ببینیم کمکی از دست ما برمی‌یاد براتون انجام بدیم یا نه.»

با شنیدن نطق قرّاء مریم بی‌صبرانه منتظر جواب داریوش بودم تا از اوضاع سر دربیاورم اما با آن وضعیت پریشان داریوش و با آن نفس نفس زدنش انتظار هر گونه جوابی از داریوش بعید بود. در عوض مرجان که با شنیدن صدای مریم انگار پناهگاه تازه‌تری پیدا کرده بود پریشان‌تر از داریوش جلو چشم ما ظاهر شد. هق‌هق گریه‌ی او میان وضع نابسامان چهره و لباسش پیچیده بود و احساس تأثر را در هر بیننده‌ای زنده می‌کرد. همانطور میان هق‌هق‌اش از کنار دست داریوش رد شد و خودش را توی بغل مریم انداخت و بی‌طاقت‌تر از قبل گریه کرد و گاهی که انگار یاد چیزی می‌افتاد دستش را روی لباسش می‌کشید و آنها را از آن وضع نامرتب نجات می‌داد.

در چهره‌ی داریوش یک‌جور حالت رأفت مسخره جوانه زده بود که دلم می‌خواست یک دل‌ِسیر به آن بخندم. با آن رأفت و یک مشت احساس دیگر مثل درماندگی، پشیمانی و جز از اینها به مرجان زل زده بود و هیچ صدایی شنیده نمی‌شد مگر گریه مرجان یا سوال‌های مریم که مدام دستش را پشت کمر مرجان می‌کشید و می‌گفت: «گریه نکن عزیزم. بگو چی شده؟»

بعد از چند دقیقه که هیچ‌کداممان کاری جز تماشای هق‌هق مرجان نداشتیم تا سر فرصت بغض‌اش را توی بغل مریم خالی کند کم‌کم او به حرف آمد و گفت: «مریم؟ مریم جون؟ نجاتم بده. منو از دست این حیوون نجات بده.»

مریم گفت: «چرا عزیزم؟ روت دست بلند کرده؟ خیلی خب. بیا بریم خونه‌ی ما. تا هر وقت دلت بخواد می‌تونی پیش ما بمونی.» بعد با چشم غره به داریوش زل زد و با حالت تحقیر کننده‌ای گفت: «از شما انتظار نداشتم آقای صمیمی! شما که تحصیل کرده هم هستید نمی‌دونید که آدم روی زنش دست بلند نمی‌کنه؟»

و پشت‌بند همین عبارت‌ها صورتش را برگرداند و دست مرجان را گرفت و از پله‌ها به سمت واحد خودمان راه افتادند. به پاگرد که رسیدند مریم به حالت تاکید به من گفت: «رامین! زود بیا بریم خونه.»

یک لحظه احساس کردم که هیچ راه‌ دیگری به غیر از آنچه مریم گفته بود، عملی نیست. بنابراین سریع به داریوش گفتم: «نگران نباشید آقای صمیمی. همه چیز درست می‌شه.» و بعد رد پله‌ها را گرفتم و به سمت واحد خودمان حرکت کردم.

***

عقربه‌ی ساعت‌شمارِ ساعت دیواری بین یازده و دوازده دست و پا می‌زد. مریم و مرجان روی مبل دونفره‌ی روبروی تلویزیون لم داده بودند و سمت راست آنها روی مبلی که با زاویه‌ی نود درجه آنها قرار داشت من تمام زوایای مساله را به دقت زیر نظر داشتم. می‌دانستم که انتظار مریم برای فهمیدن این معما بالاخره به پایان خودش نزدیک می‌شود و از این به بعد او باید دنبال سرگرمی جدیدی بگردد و مطمئن بودم تا از این مساله به طور کامل سر در نیاورد از انجام هیچ عملی کوتاهی نمی‌کند.

مرجان رک زده به تلویزیون زل زده بود و ادا و اصول مجری تلویزیون را نگاه می‌کرد. گاهی هم یک قطره اشک از داخل چشم‌هایش روی گونه‌هایش می‌چکید. معلوم بود که با این اشک داغ دلش تازه می‌شود. مریم هم دست راست او را گرفته بود و به حالت آرامی او را دلداری می‌داد.

مریم گفت: «آخه یه چیزی بگو دختر. واسه چی روت دست بلند کرده؟»

گفتم: «چرا حرف توی دهنش می‌ذاری؟ اون کِی گفت که داریوش روش دست بلند کرده؟»

با این حرف‌ها دوباره داغ دل مرجان تازه شد. از نو زد زیر گریه. صورتش را توی دست‌هایش گرفت و موهایش جلو همه‌ی اینها پرده کشید.

مریم گفت: «مرجان‌ جون فضولی نباشه‌ها. ولی هر شب من و رامین صدای جیغ تورو می‌شنویم. آخه شما تازه باهم ازدواج کردین. مشکلتون چیه؟ خدای نکرده آقا داریوش که اهل خوش‌گذرونی و چه می‌دونم مستی و این حرف‌ها که نیست؟»

مرجان کمی بعد میان هق‌هق، گریه و بالاکشیدن آب دماغش گفت: «من دیگه نمی‌تونم اونو تحمل کنم. اون منو دوست نداره. اون حاضر نیست به خاطر من از خواسته‌هاش بگذره.»

گفتم: «ولی ما شمارو هروقت دیدیم عین دوتا مرغ عشق بودین. بعید بنظر می‌رسه که داریوش شمارو دوست نداشته باشه. آدم کسی‌رو که دوست نداره برای ازدواج انتخاب نمی‌کنه.»

مرجان گفت: «نمی‌دونم اون در مورد من چی فکر کرده. اون فکر می‌کنه هر وقت هر کاری که دلش خواست می‌تونه با من بکنه.»

مریم با نگاهش سعی کرد به من ثابت کند که این حرفِ مرجان نشانه‌ی کتک‌کاری آنهاست و بعد رو به مرجان گفت: «وا؟ یعنی که چی؟ یعنی هرکاری دلش خواست باید با این طفل معصوم بکنه؟ حیف دختر به این خوشگلی که گیر اون افتاده.»

گفتم: «آره! واقعا حیف شد.» و وقتی فهمیدم که حرف کنایه‌داری زده‌ام اضافه کردم: «حیف شد که می‌خواهید از هم طلاق بگیرید.»

مریم با چشم‌غره به من نگاه کرد و گفت: «تو اصلا می‌فهمی چی داری می‌گی؟»

گفتم: «خب آره. من اگه گفتم حیف شد منظورم این بود که واقعا حیفه زن و شوهری به این زودی از هم جدا بشن.»

مریم با عصبانیت گفت: «رامین! چرا هی حرف طلاقو می‌زنی؟ یه دعوای ساده کردن فردا هم با هم آشتی می‌کنن.»

مرجان که گریه‌اش قطع شده و حواسش جمع شده بود پرید وسط حرف مریم و گفت: «نه مریم جون. من دیگه نمی‌تونم با این مرد زندگی کنم. من فکر می‌کردم اون می‌تونه شوهر خوبی باشه. ولی نیست. دیگه حتا نمی‌خوام صداشو بشنوم. کاری کرده که من از همه‌ی مردها متنفر شدم.»

یکی دو جمله‌ی آخر را با نفرت غریبی گفت که کمی از موج نفرت او به من هم برخورد کرد.

مریم گفت: «آخه چرا؟ شما که تازه ازدواج کردین. چه مشکلی براتون پیش اومده که می‌خواین جدا شین؟ من که هنوز درست متوجه نشدم. منو مثل خواهر خودت بدون. بگو شاید بتونم برات کاری بکنم.»

گفتم: «دعوای بین زن و شوهر همیشه هست مرجان خانوم، اما این دعواها همیشه دلیل قانع کننده‌ای برای جدایی نیست.»

مرجان گفت: «شاید من اشتباه کردم. من نباید به اون اعتماد می‌کردم. ما نباید با هم ازدواج می‌کردیم. اون نتونست سر قولش بمونه.»

مریم گفت: «چه قولی عزیزم؟ چه قولی بهت داده بود که الان زده زیرش؟»

مرجان گفت: «اون قول داده بود جای پدرم رو برام پرکنه. از وقتی پدرم فوت شد من خیلی تنها شدم. من فقط از اون خواستم که مثل پدرم با من رفتار کنه. منو همونجور که اون دوستم داشت دوست داشته باشه. برام یه تکیه‌گاه باشه درست مثل پدرم.»

مریم گفت: «مرجان جون! پدر من هم فوت شده، اما من تکیه‌گاهی بهتر از پدر پیدا کردم. خیلی از اوقات روی شوهر بیشتر از پدر می‌شه حساب باز کرد.»

مرجان نگاه زیر چشمی به من کرد و گفت: «نه مریم جون. من می‌خواستم داریوش برام مثل یه پدر باشه.»

احساس کردم که بعد از حرف‌های مریم که حسابی به من ارج گذاشته بود، من باید بیشتر خودم را داخل بحث جا بدهم و هرطور شده تکیه‌گاه بودنم را با پیاز داغ زیاد به تصویر بکشم. گفتم: «مگه نبود؟ هر پدری به بچه‌هاش محبت می‌کنه، خرجشونو می‌ده و همیشه مراقبشونه. مثل یه چتر بالاسرشون می‌ایسته تا در مقابل باد و طوفان و مشکلات یه جای امن داشته باشن. مگه اینطور نبوده؟ داریوش نتونسته خواسته‌هاتون رو تامین کنه؟ یا خدای نکرده ازتون حمایت نکرده؟»

مریم گفت: «راحتش بذار رامین. بذار خودش حرفشو بزنه.»

می‌خواستم بگویم که: «من که حرفی نزدم. فقط داشتم سوال می‌پرسیدم…» که مریم با شروع جمله‌ی من پرید میان حرفم و گفت: «رامین!!! اَه.»

تازه فهمیدم که طاقت مریم لبریز شده و سوال‌های من مانع برطرف شدن کنجکاوی او می‌شود و احتمالا بحث را از مسیر اصلی خارج می‌کند. کاری که همیشه مریم من را در انجام دادنش استاد می‌دانست.

مرجان زیر چشمی به من و مریم و جر و بحث‌هایمان نگاه می‌کرد. وقتی که احساس کرد آب‌ها از آسیاب افتاده ادامه داد: «می‌خوام برام مثل یه پدر باشه. نمی‌دونم منظورم رو متوجه می‌شید یا نه.» و بعد زیر چشمی به هردویمان نگاه کرد. وقتی دید که تفاوتی در حالات ما اتفاق نیفتاده با کراهت، سرش را پایین گرفت و گفت: «یعنی من می‌خوام رابطه‌ی بین من و داریوش در حد رابطه بین پدر و دختر باشه. یعنی اگه منو می‌بوسه یا اگه بغلم می‌کنه فقط از روی محبت باشه. قرار ما این بود که هیچ وقت رومون به هم باز نشه. حتا اون قبول کرده بود که بچه‌ای هم در کار نباشه.»

با تمام شدن این جمله‌های مرجان، سکوت عجیبی روی سر و صورت ما پاشیده شد. یک سکوت غریب که حتا حرف زدن هم آن را نمی‌شکست. لابه‌لای همین سکوت دوباره مرجان سرش را پایین انداخت و با شرمندگی یا یک‌جور شرم خاص زنانه اضافه کرد: «اون تا حالا به من دست نزده بود. تو این چند وقت همیشه با شوخی و خنده یا با دعوا و داد و فریاد از دستش فرار می‌کردم که مبادا زیر قولش بزنه. پیش خودم می‌گفتم اگه چند وقت همینطوری ادامه بدم بالاخره می‌فهمه که من واقعا از اینکارا خوشم نمی‌یاد. اما اون حیوون –دوباره بغض‌اش ترکید- امشب اونجا-با انگشتش به سقف اشاره کرد- دست و پاهامو گرفت و به زور هرکاری دلش خواست با من کرد.» دست آخر پشت چندتا هق‌هق بزرگ با صدای بلند گفت: «من دیگه نمی‌تونم اونو تحمل کنم. دیگه نمی‌خوام ببینمش. من می‌خوام از اون جدا بشم.»

هنوز درست متوجه نشده بودم که منظور مرجان را بطور کامل فهمیده‌ام یا نه اما کم و بیش می‌توانستم دلیل داد و فریاد یکی دو ساعت پیش مرجان را درک کنم. سکوت خاصی به فضای خانه‌ی ما چسبیده بود. هر سه‌مان بدون اینکه بعد از آخرین حرف‌های مرجان حرفی بزنیم به تلویزیون زل زده بودیم. صدای چندکارشناس اقتصادی لابه‌لای بحث اقتصادی‌شان پیچیده بود و قاب تلویزیون مدام از روی صورت کارشناسان یا مجری برنامه می‌گذشت. به نظرم آمد صورت آنها مثل یک ورق کاغذ روی حجم بدنشان چسبیده و یقه‌ی آهار خورده‌ی پیراهنشان زیر کاغذ صورتشان دست و پا می‌زند. در انعکاس شیشه‌ی تلویزیون صورت مریم پیدا بود که با لبخند گنگ و عجیبی به لبخند مزورانه مجری برنامه خیره شده بود.

چند دقیقه به همین منوال گذشت. نه حرفی نه حرکتی و نه نگاهی که تفاوتی با لحظه‌ی پیش داشته باشد. دلم می‌خواست بدانم مریم به چه چیزی فکر می‌کند اما با وجود مرجان نمی‌توانستم با سوال کردن این موضوع را از مریم بپرسم.

کمی بعد مرجان دوباره سر صحبت را باز کرد و رو به مرجان گفت: «مریم جون؟ می‌شه لباستو امشب به من قرض بدی؟ باید برم خونه خودمون پیش مامانم. دلم می‌خواد امشب توی اتاق پدرم بخوابم.»

گفتم: «مرجان خانوم. الان دیروقته درست نیست شما این موقع شب برید بیرون. من همینجا می‌خوابم. شما و مریم می‌تونید برید توی اتاق بخوابید.»

انتظار داشتم مریم در تائید حرف من مرجان را از رفتن به بیرون منصرف کند اما برخلاف نظر من گفت: «باشه عزیزم. الان برات می‌یارمشون.» و بعد رو به من گفت: «رامین زنگ بزن آژانس بگو یه ماشین بفرستند.»

وقتی مریم با مانتو و روسری برگشت با آخرین جرعه‌های کنجکاوی‌اش پرسید: «حالا می‌خوای چه کار کنی؟ ازش جدا می‌شی یا …؟»

مرجان گفت: «جدا می‌شم.»

گفتم: «اما مرجان خانوم. دلیل طلاقون شاید دلیل چندان محکمی برای قاضی نباشه. ممکنه…»

مرجان پرید میان حرفم و با پوزخند گفت: «حق طلاق با منه. شرایط ازدواجمون همین بود.»

با جوابی که مرجان داده بود از سوال خودم پشیمان شدم و سرم را برگردانم طرف تلویزیون.

وقتی که مرجان رفت من و مریم لام تا کام با هم حرفی نزدیم. نه اینکه از هم دلخور باشیم فقط انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. هردویمان بدون اینکه مسواک بزنیم با پیش درآمد خوابیدن را انجام بدهیم چراغ‌ها را خاموش کردیم و به طرف اتاق خواب راه افتادیم.

مریم دستش را زیر سرش گذاشته بود و به من پشت کرده بود. من دستم را زیر سرم گره کرده بودم و به سقف زل زده بودم. سایه‌ی درختان از لای پنجره روی دیوار و سقف افتاده بود. به نظرم آمد که هیچ وقت به این اشکال اینطور دقت نکرده‌ام. به لرزشی که باد میان شاخ و برگ درخت راه انداخته بود نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم لابه‌لای سیاهی آنها گم شوم تا چشم‌هایم به خواب عادت کنند. مریم در این بین به طرف من غلت زد، دست چپش را روی گردن من حلقه کرد و با تغیر بدنش را به من چسباند و زیر گوشم آرام زمزمه کرد: «رامین من دوست دارم و همیشه بهت احتیاج دارم.» بعد نفس عمیقی کشید که احساس کردم بازدم نفس من لای سینه و ریه مریم شناور شد. بدون اینکه هیچ حرکت اضافه‌ای انجام بدهم دوباره حواسم گرم سایه درخت شد. بنظرم آمد باد با وزیدن خودش مدام تن صدها برگ سبز و نیمه‌سبز و خشکیده را به هم نزدیک می‌کند و باز بین‌شان فاصله می‌اندازد و برگ‌ها انگار لابه‌لای این همه دوری و نزدیکی از هر لحظه‌ی این وزیدن برای بوسیدن هم استفاده می‌کنند. پس مانده‌ی این باد از لای پنجره به داخل اتاق می‌آمد، از روی تخت می‌گذشت و میان تن من و مریم گم می‌شد اما تاثیری روی فاصله‌ی بین تن‌هایمان نداشت.

۱۳۸۷ / ۱۳۸۸

داستان کوتاه برادر شغال

شنبه, ۲۹ آبان, ۱۳۹۵

دل‌ش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ی آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دل‌ش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ ‌دل‌ش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیب‌ش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بِجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانه‌ی رحمان مانده بود تابه‌حال پیش نیامده بود که رحمان این‌قدر دیر کند، برای همین دل‌ش بدجوری شور رحمان را می‌زد.
چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوش‌هایش را تیز ‌کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلوی پله‌ی ایوان نشست. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به دروازه‌ی مابین چپرها خیره شد. همین موقع‌ بود که صدای شغال از سیاه‌کوه آمد. بلند شد به سیاه‌کوه خیره‌ شد و گوش‌هایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چه‌قدر از او فاصله دارد. دل‌ش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: «عوعو، عو عووو»
ترس شغال‌ها را رحمان توی دل‌ش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغال‌ها را دیده بود و نه بدی‌‌ِ آن‌ها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغال‌ها خیلی می‌ترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانه‌ش بیاید و مرغ‌ها و اردک‌هایش را ببرد، برای همین مرغ‌ها و اردک‌ها را به او سپرده بود و او حالا یک وظیفه‌ی سنگین روی دوش‌های خودش احساس می‌کرد.

آن‌شب وقتی که سیاهی شب درست و حسابی توی شاخ و برگ‌ درخت‌ها و لانه‌ی مرغ‌ها فرو رفته بود، رحمان سر و کله‌ش پیدا شد. آن‌وقت دم‌قهوه‌‌یی به‌خاطر این‌که بدجوری د‌ل‌‌ش از رحمان پر بود برای او چند پارس بلند کرد و تا رحمان اسم‌ش را صدا نزد و به او نگفت که آرام باشد حنجره از پارس کردن خالی نکرد.
سرِ شب وقتی که رحمان فانوس اتاق را پایین کشید و خودش را به زور به خواب می‌زد تا شاید خسته‌گی دست از سرش بردارد و او را با خواب تنها بگذارد، دم‌قهوه‌‌یی جلوی پله‌ها نشسته بود و چشم‌هایش به خواب نمی‌رفت. دائم به صدای شغال فکر می‌کرد. د‌ل‌‌ش می‌خواست بداند که چرا شغال آن‌جا کنار سیاه‌کوه زندگی می‌کند و او باید در خانه‌ی رحمان بماند. اصلا نمی‌دانست که چرا به این‌جا آمده است. آخرین جایی را که به‌خاطر داشت، خانه‌ی «نجیبه خاتون» بود که حالا چیز زیادی از آن‌جا یادش نمی‌آمد. آن‌موقع‌ها جوان‌تر از این بود و بیش‌تر بازیگوشی می‌کرد. وقتی که به دنیا آمده بود چند توله‌ی دیگر در کنارش بودند. چیز غریبی ته د‌ل‌‌ش می‌گفت که آن‌ها حتما باید رابطه‌ی نزدیکی با او داشته باشند و وقتی از این فکر مطمئن شد که مادرش او را پس زد و برایش پارس کرد. منظور مادرش این بود که بگذار آن یکی هم شیر بخورد و معنای این کار این بود که دم‌قهوه‌‌یی فرق خاصی با آن توله‌های دیگر ندارد. چند هفته بعد هم نجیبه‌خاتون آمد کنارش به گوش و کمرش دست کشید و او را داخل کیسه انداخت. دیگر هیچ چیز نفهمید و هیچ چیز ندید تا این‌که خودش را در خانه‌ی رحمان پیدا کرد. روزهای اول رحمان او را با طناب به درخت حیاط بسته بود و مدام به او غذاهای خوب می‌خوراند. برایش نان تازه می‌آورد، داخل ظرف از غذاهایی که خودش می‌خورد به او می‌داد و مدام با او حرف می‌زد. همین کارهای رحمان باعث شده بود که بوی رحمان را بخاطر بسپارد و دیگر یادش نیاید که نجیبه خاتون چه بویی دارد. دیگر نمی‌توانست رحمان را تنها بگذارد. آخَر خودش را مدیون رحمان می‌دانست و تنها گذاشتن رحمان بی‌وفایی به او محسوب می‌شد. انگار یک احساس قوی و مرموزی ته د‌ل‌‌ش نمی‌گذاشت که این‌کار را انجام بدهد.

***

jackalپشت چپرها، روی ایوان، جلو پله‌ها، حتا توی لانه‌ی مرغ‌ها شب بود. انگار شب به زور مخمل سیاه‌ش را تن حیاط کرده بود. صدای جیرجیرک لابه‌لای باد، میان شاخه‌ها می‌پیچید و همه‌ی این‌ها بیداری دم‌قهوه‌‌یی را تضمین می‌کرد. تشنه‌ش شده بود، بلند شد تا پیش چپرها رفت تا از آب نهر نزدیک بجار بخورد ولی ناخواسته از آن‌جا چشم‌ش به سیاه‌کوه افتاد. به درخت‌های بلندش که مثل خار از توی تن کوه بیرون زده بودند. به شب که حتا توانسته بود مخملی سیاه اندازه‌ی کوه پیدا کند. چرا باید او در این خانه می‌ماند و مواظب اردک‌های رحمان می‌شد؟ اصلا مگر این شغال‌ها چه بدی در حق رحمان کرده بودند که او این‌قدر درباره‌ی آن‌ها بد می‌گفت؟ دوباره به سیاه کوه خیره شد. به دامنه‌ی کوه، پایین‌ش، بالا؛ همه‌جا را نگاه کرد. چند بار با نگاه‌ش از کوه بالا و پایین رفت و دست آخر نگاه‌‌ش روی نور بالای کوه ثابت شد. نه! اشتباه نمی‌کرد. این ماه بود که درست بالای سر کوه ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد. ته د‌ل‌‌ش چیزی ریخت توی شکم‌ش. توی سرش هزار جور فکر عجیب و غریب چرخید. اصلا خودش هم نفهمید که چه اتفاقی افتاد. فقط یک‌باره احساس کرد همه‌ی زندگی‌ش توی ماه خلاصه می‌شود. اشتباه نمی‌کرد. کاملا دیوانه شده بود. یک جور جنون خوش که هیچ‌وقت اردک‌ها و مرغ‌ها از آن سر در نمی‌آوردند. حال‌ش از مرغ‌ها و اردک‌ها، از حیاط، از چپر، از جیرجیرک‌ها، حتا از رحمان بهم خورد. د‌ل‌‌ش نمی‌خواست سگ باشد. نمی‌خواست این وظیفه‌ی اجباری را که انگار هیچ‌جور هم نمی‌شد از دست‌ش خلاص شد را انجام بدهد. فکر کرد که زندگی با رحمان چه لذتی برای او دارد؟ رحمان که این‌قدر مواظب مرغ‌ها و اردک‌هایش بود پس چرا پاییز گذشته یکی از مرغ‌ها را توی حیاط جلو چشم او سر برید؟ این چه‌طور عشق و دوست داشتنی بود که رحمان مراحل آن‌را انجام می‌داد؟ اصلا چرا رحمان آن‌روز سر مرغ را با کارد بریده بود و سرش را پیش او پرتاب کرده بود؟ یادش آمد که همان موقع با کنجکاوی دوید و بالای سرمرغ ایستاد. خوب بو کشید. بوی عجیبی می‌داد. یک‌جور بوی غریب سرخ‌رنگ که تابه‌حال نشنیده بود. هرچه بود او را ترغیب کرد که با دندان سرمرغ را بردارد. بعد سریع دوید و کمی دورتر نزدیک نهر هرچه‌قدر که می‌توانست آنرا زیر دندان‌ش مزمزه کرد. حالا اما تمام تن‌ش پر از هراس بود. چرا تابه‌حال به این موضوع فکر نکرده بود؟ نکند رحمان بخواهد یک روز سر او را هم ببرد و این‌بار سر او را جلوی مرغ‌ها بیندازد. از فکر این‌که مرغ‌ها بیایند و به سر و چشم‌هایش نک بزنند حال‌ش بد شد. زوزه‌ی کوتاهی کشید و نفرت آشنایی تمام وجودش را پر کرد. دیگر نمی‌خواست سگ رحمان باشد. از رحمان متنفر بود. فکر کرد که رحمان این همه به او غذا خورانده که او را فریب دهد و بالاخره یک روز که وقت‌ش رسیده باشد سر او را ببرد. نمی‌خواست دیگر پیش رحمان بماند. اما کجا را داشت تا برود؟ پیش نجیبه‌خاتون؟ اما بوی او را فراموش کرده بود. هرچه‌قدر سعی کرد تا شاید بوی تن نجیبه‌خاتون به یادش بیاید فایده نکرد. د‌ل‌‌ش خواست پارس کند: «عوو عووو عو» و ذره‌ای از درد خودش کم بکند. اما دوباره تصویر سگ بودن در ذهن‌ش زنده شد. اگر پارس می‌کرد خودش به خودش ثابت می‌کرد که سگ است و این سگ بودن کافی بود تا باقی رابطه‌ها را بسازد. رابطه‌ی او با رحمان، با خانه‌ش، با چپر، با حیاط، با مرغ‌ها، با اردک‌ها، با سیاه‌کوه. و این یعنی تکرار روزهایی که حالا از آن‌ها متنفر بود. باید از این‌جا می‌رفت و خودش را خلاص می‌کرد. اما هیچ‌جایی را در نظر نداشت و هیچ فکری به نظرش نرسید مگر سیاه‌کوه. شاید می‌شد برود آن‌جا در سیاه‌کوه پیش شغال‌ها و با آن‌ها زندگی بکند. اما از شغال‌ها می‌ترسید. می‌دانست هرچه‌قدر هم که برایشان پارس بکند و دندان‌ش را نشان‌شان بدهد فایده‌ای ندارد. هرچه بود سیاه‌کوه متعلق به آن‌ها بود و بهتر از او گوشه‌ و کنارهایش را می‌شناختند. به سیاه‌کوه نگاه کرد، به این غول بزرگ که مثل دهنه‌ی چاه از زمین بیرون زده بود. دوباره با نگاه‌‌ش از سیاه‌کوه بالا و پایین می‌رفت که نگاه‌‌ش روی ماه ماند. ماه! همان نوری که حتا شب هم زورش به او نمی‌رسید و نمی‌توانست اورا مجبور کند تا مخمل سیاه تنش کند. هرچه بود ماه از جنس سیاه‌کوه، مرغ‌ها و شغال‌ها و رحمان نبود و او می‌دانست که شغال‌ها از این‌که نزدیک ماه شوند می‌ترسند. چون که ماه روشن بود و رحمان هر وقت که از کسی می‌شنید شغال به خانه‌ش زده است از آن‌شب تا چند شب بعد که کم کم این فکر از یادش می‌رفت، مدام توی حیاط آتش روشن می‌کرد که شغال‌ها نزدیک آن نشوند. چون آتش پیه چشم گرگ و شغال را آب می‌کرد. این‌را خود رحمان به دم‌قهوه‌‌یی گفته بود. حالا می‌دانست که مشکل‌ش تنها با رسیدن به ماه حل می‌شود. می‌رود بالای سیاه‌کوه نزدیک ماه می‌نشیند و با خیال راحت می‌خوابد. اما برای روزهایش نگران بود. نزدیک صبح که دیگر ماه دیده نمی‌شد و خودش را توی نور روز گم می‌کرد آغاز بدبختی‌های او بود. نمی‌دانست که باید با شغال‌ها چه کند. چه‌قدر از این فکرهای عجیب و غریب خسته بود. چرا زندگی‌ش به این شدت سگ بودن‌ش را باور کرده بود؟ اصلا دیگر نمی‌خواست و نمی‌توانست که سگ باشد. د‌ل‌‌ش خواست یک چیز دیگر باشد. شاید مثل اردک‌ها و مرغ‌ها که وظیفه‌ی سنگینی مثل او نداشتند. اما به د‌ل‌‌ش ننشست. از آن‌ها نفرت پیدا کرده بود و اصلا د‌ل‌‌ش نمی‌خواست که جای آن‌ها باشد. شاید اگر مثل سیاه‌کوه پشت آن بجارها می‌نشست این همه خسته‌گی را تحمل نمی‌کرد، شاید اگر جیرجیرک به دنیا می‌آمد و دنیا را فقط از چشم شب و سیاهی می‌دید د‌ل‌‌ش آرام می‌گرفت، شاید می‌شد درخت باشد با آن‌همه گنجشک و جیرجیرک روی شاخه‌هایش. اما هیچ‌کدام از این‌ها به د‌ل‌‌ش نمی‌نشستند. شاید کمی از سگ بودن بهتر بودند اما فرق خاصی که آرزوی آن‌را داشت میان این فاصله نبود. دیگر از این فکرها هم خسته شده بود. هرچه‌قدر سعی کرد تا خواب‌ش ببرد فایده نکرد، مدام شکل یک موجود در ذهن‌ش زنده می‌شد و خودش را جای او می‌دید و بعد از این فکر پشیمان می‌شد.
نزدیک صبح بود. این‌را بوی خیس علف‌های تو حیاط، سردی تن زمین و نور سمج خورشید که هر لحظه بیش‌تر می‌شد می‌گفت. د‌ل‌‌ش نمی‌خواست روز باشد، د‌ل‌‌ش می‌خواست قبل از بیدار شدن رحمان تصمیم‌ش را بگیرد و فرار کند. د‌ل‌‌ش می‌خواست ماه را هنوز در آسمان می‌دید. سرش را جنباند به سمت آسمان و این طرف و آن طرف خودش را نگاه کرد. سرش را خم کرد تا پشت سیاه‌کوه را هم ببیند اما ماه رفته بود. د‌ل‌‌ش گرفت. برای ماه دل‌تنگ شد. رو به آسمان کرد و زوزه‌ی عجیبی کشید. یک‌جور زوزه که برای خودش هم ناآشنا بود. فقط این زوزه بود که او را یاد دلتنگی ماه می‌انداخت و با آن می‌توانست غم خودش را بگوید. دیگر حوصله‌ی هیچ کاری را نداشت و می‌دانست که کم‌کم سر و کله‌ی رحمان پیدا می‌شود. آن‌وقت است که مرغ‌ها و اردک‌ها را توی حیاط ول کند، برایشان دانه بریزد. بعد کمی نان مانده و برنج باقی مانده‌ی شام دیشب خودش را جلو او می‌گذاشت و او مجبور بود دم‌ش را برای رحمان تکان بدهد و غذا را روی گشنگی‌ش بریزد و آن‌را از بین ببرد.
صدای باز شدن در اتاق رحمان مثل پتک توی سرش خورد . این یعنی شروع شدن تمام فکرهایی که از آن‌ها متنفر بود. رحمان به تاخت آمد سمت پله‌ها و لنگه کفش‌ش را دمر روی پله‌ها انداخت. آخر فکر می‌کرد سگی که صبح زود زوزه بکشد حتما عزائیل را دیده است و با دمر کردن لنگه کفش می‌شود جلو ورود عزرائیل به خانه را گرفت.
اما از آن‌طرف صدای پای رحمان که از روی پله‌ها بلند شد برای دم‌قهوه‌‌یی عذاب آور‌ترین چیز دنیا شد. فکر کرد که حتا از مرغ‌ها و اردک‌ها بیش‌تر عذاب‌دهنده‌تر است. طاقت نیاورد. کمی به سمت رحمان جست زد و با عصبانیت به او پارس کرد. در عوض رحمان از او ‌خواست که آرام باشد. این آرام بودن اجباری بیش‌تر عصبانی‌ش کرد. این‌که مجبور بود حرف رحمان را گوش کند و دستورات‌ش را یکی یکی انجام بدهد از تحمل مرغ‌ها هم عذاب‌آورتر بود. می‌دانست که هیچ‌جور نمی‌تواند با این قضیه کنار بیاید و چاره‌یی جز اطاعت از رحمان ندارد. از کارش پشیمان شد، چون حتا باعث نشده بود که آرام شود و بیش‌تر توی چاله‌ی سگ بودن فشارش داده بود. زیر لب زوزه کشید و برگشت کنار در طویله نشست. رحمان را زیر چشمی نگاه کرد و حرکات‌ش را برانداز کرد. این‌که هر روز دقیقا مثل روز پیش‌ش زمان بخصوصی بیدار می‌شد و یک‌سری اعمال و حرکات را بدون پس و پیش کردن تکرار می‌کرد. می‌رفت، می‌آمد مرغ‌ها را توی حیاط ول می‌کرد. گاو را می‌آورد به او آب می‌داد و کنار چپرها، نزدیک باغ به درخت می‌بست. برای او یونجه می‌آورد و دست آخر به بجار می‌رفت. چرا رحمان نمی‌فهمید که توی دل او چه می‌گذرد؟ چرا نمی‌خواست ذره‌یی از درد او کم بکند؟
وقتی که رحمان خواست از خانه بیرون بزند، درست قبل از این‌که به چپرها برسد، دم‌قهوه‌‌یی بلند شد و هرچه‌قدر که می‌توانست پارس کرد و تمام حرف‌های دیشب‌ش را، غصه‌هایش را و نفرت‌ش را از مرغ‌ها و اردک‌ها توی آن چپاند. اما رحمان برگشت و به او نگاه کرد و برایش فریاد زد که:
«چیه دم‌قهوه‌‌یی؟ زود بر می‌گردم. نکنه دل‌ت برام تنگ می‌شه؟»
و با همین حرف‌ها از در حیاط بیرون رفت و پشت چپرها گم شد.
بوی غذایی که رحمان برای دم‌قهوه‌‌یی کنار گذاشته بود، بدجوری توی دماغش پیچید. آن‌همه فکر و شب‌بیداری دیشب بدجوری گرسنه‌ش کرده بود. اما نمی‌خواست لب به غذای رحمان بزند. سرش را کنار ظرف غذا روی زمین گذاشت و به ظرف و غذای داخل‌ش خیره شد. می‌دانست که توی این ظرف یک جور دِین نکبتی وجود دارد که اگر از آن بخورد مجبور می‌شود تابع مقررات و دستورات رحمان باشد. اگر از این غذا می‌خورد انگار که قلاده‌ی سگ بودن را بیش‌تر به گردن‌ش محکم می‌کرد و رابطه‌ش را با همه‌ی چیزهایی که از آن‌ها نفرت داشت دوباره می‌ساخت. نمی‌خواست این‌طور بشود و با این‌که خیلی گرسنه‌ش بود لب به غذا نزد. صورت‌ش را برگرداند و به حیاط نگاه کرد. به مرغ‌ها و اردک‌ها که حالا توی حیاط ول می‌چرخیدند و خاک را زیر پایشان بهم می‌زدند و مورچه‌ها و دانه‌‌های گندمی را که رحمان برایشان توی حیاط ریخته بود پیدا می‌کردند و از آن‌ها می‌خوردند. همه آزاد بودند به غیر از او که وظیفه‌‌ش این بود که نگذارد مرغ‌ها سمت چپرها بروند و توی جاده دنبال غذا کنند. این وظیفه‌ی نگهداری از مرغ‌ها بدون اینکه هیچ دل‌خوشی از آن‌ها داشته باشد برای او خیلی آزار دهنده بود. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و آرام چشم‌هایش را بست و چرت زد. حداقل وقتی چشم‌هایش بسته بود مرغ‌ها و اردک‌ها را نمی‌دید و عذاب‌ش کمتر می‌شد. وقتی که خواب‌ش برد توی خواب و بیداری‌ خیال کرد که شغال شده است و توی سیاه‌کوه زندگی می‌کند. با شغال‌های دیگر جَست می‌زند، شب‌ها زوزه‌ می‌کشد و هر وقت که خیلی گرسنه‌شان می‌شود به ده می‌آیند و سروقت مرغ‌ها می‌روند و از گوشت تن آنها می‌خورند. شاد شده بود. غم و غصه‌‌یی نداشت؛ آزاد و رها بدون این‌که کسی یا چیزی سگ بودن یا شغال بودن، یا وجودی را به او تحمیل کرده باشد زندگی می‌کرد. دیگر لازم نبود دمِ ‌قهوه‌‌یی‌ش را برای رحمان و یا دیگران تکان بدهد و از دستورات کسی اطاعت کند.

روز دامن طلایی‌ش را روی حیاط انداخته بود. علف‌ها و درختان آزادانه نفس می‌کشیدند. گنجشک‌ها از این شاخ به آن شاخ می‌پریدند و گاهی روی زمین قاطی مرغ‌ها و اردک‌ها دنبال غذا می‌گشتند. از توی بجار بوی برنج که تازه دانه زده بود توی حیاط می‌ریخت و از آن‌جا خودش را روی نهر می‌خواباند و از این خانه به آن خانه می‌رفت. بعضی از مرغ‌ها نزدیک چپر شده بودند و بعضی از روی آن پریده بودند و روی خاک جاده دنبال غذا می‌کردند. بعضی دیگر هم همان‌جا توی حیاط نزدیک دم‌قهوه‌‌یی شده بودند و از غذای او می‌خوردند. انگار اصلا نمی‌دانستند که دم‌قهوه‌‌یی چرا از آن غذا نخورده است. دل‌شان می‌خواست با بی‌خیالی به زنده‌گی‌شان نگاه کنند و همان‌طور که با یک‌سری قواعد و قانون زندگی‌شان را از پیش ساخته می‌دیدند، مطابق با همه‌ی آنها زندگی کنند و کوچک‌ترین مخالفتی با انجام این قواعد نداشته باشند. دم‌قهوه‌‌یی از صدای نک زدن مرغ‌ها به ظرف فلزی‌ غذایش بیدار شد. سر که جنباند مرغ‌ها را دید که بی‌توجه به او روی لبه‌ی ظرف نشسته‌اند و از غذای او می‌خورند. نفرتی که از مرغ‌ها پیدا کرده بود، گرسنگی‌ش و این‌که حالا مرغ‌ها داشتند از غذای او می‌خوردند، همه باعث شد که بلند شود و به سمت آنها جست بزند. مرغ‌ها از اینکار او ترسیدند و کمی دور شدند ولی کمی بعد که بی‌آزاری دم‌قهوه‌‌یی را دیدند دوباره به سمت ظرف غذا حمله‌ کردند و مشغول غذا خوردن شدند.
دم‌قهوه‌‌یی به دیشب فکر می‌کرد، به ماه، به سیاهی سیاه‌کوه به شغال‌ها که صدایشان توی حیاط می‌پیچید و همه را می‌ترساند. ولی این‌بار توی خیال‌ش اصلا از شغال‌ها نترسید، آرزو کرد که شغال‌ها می‌آمدند و هم او را و هم تمام‌ مرغ‌ها و اردک‌ها را می‌خوردند. اما می‌دانست که تا وقتی که او در این‌جا باشد و وظیفه‌ی اجباری سگ بودن‌ش را بر دوش داشته باشد، شغالی به حیاط نزدیک نمی‌شود. از خودش بدش آمد، که حتا صورت‌ش، دست‌ها و پاهایش، حتا پارس کردن‌ش مانع برآورده شدن آرزویش می‌شدند. بلند شد تا وسط حیاط، نزدیک چاه دوید و به سیاه‌کوه نگاه کرد. یاد ماه افتاد. د‌ل‌‌ش طاقت نیاورد. یاد زوزه‌ی دیشب‌ش افتاد که برای خودش هم غریب بود. حالا احساس می‌کرد که یک‌جور احساس خوشی نکبتی زیر پوست تن‌ش راه می‌رود. یک جور خوشی که به همان اندازه که لذت بخش بود برایش عذاب دهنده به‌نظر می‌رسید. طاقت نداشت، گشنه بود و بی‌اختیار، بدون این‌که متوجه کارش باشد به سمت مرغ‌ها حمله برد. هرکدام که نزدیک بودند زیر دست و پایش گرفت و با دندان‌هایش سر و گردن‌شان را گرفت. چندتایی را خفه کرد، چند تا را هم زخمی کرد. دست آخر سر یکی را زیر دندان‌ش آن‌قدر فشار داد و آن‌قدر با حرکت سرش مرغ‌ را این‌طرف و آن‌طرف چرخاند که سر مرغ از بدن‌ش جدا شد. بوی خون توی دماغ‌ش پیچید و کمی از دردش را کم کرد. بعد همان‌جا نشست و هرچه‌قدر که می‌توانست از گوشت مرغ خورد. یک احساس تازه پیدا کرده بود، از کارش راضی بود و می‌دانست که این مرغ ربطی به رحمان ندارد. با خودش فکر کرد، برای رحمان چه فرقی می‌کند که او سر مرغ را با کارد بریده باشد و یا خودش آنها را بکشد؟ بعد که با اشتها از آن مرغ خورد، به سمت باغ رفت، از روی چپر باغ پرید و هرچه‌قدر که می‌توانست داخل باغ دوید. این‌قدر جست و خیز کرد و این ور و آن ور رفت که خسته شد. بعد کنار درخت گردوی وسط باغ نشست و به خواب رفت.
نزیک غروب بود و باز سر و کله‌ی شب پیدا شده بود. شب داشت مخمل سیاه‌ش را آماده می‌کرد و هرچیزی که دم دست‌ش بود را با آن می‌پوشاند. دم‌قهوه‌‌یی از صدای خش‌خش مخمل شب بیدار شد و اول هرچه‌قدر فکر کرد که آن‌جا چه می‌کند سر در نیاورد. بعد کم‌کم یادش آمد که چه اتفاقی افتاده است. بوی شب توی دماغ‌ش پیچید. خوشحال شد. یاد ماه افتاد. سرش را بلند کرد تا ماه را ببیند اما شاخ و برگ درخت‌ها نمی‌گذاشتند. سریع جست زد و راه حیاط را پیدا کرد و خودش را نزدیک چپر رساند. از همان‌جا دوباره به سیاه‌کوه نگاه کرد. اما ماه را کمی دورتر از سیاه‌کوه نزدیک شاخه‌ی درخت افرا دید. با این‌حال د‌ل‌‌ش آرام شد. یک آرامش خاص که روح او را صیقل می‌داد. چیزی شبیه لذت آب نهر که او گاهی داخل آن می‌پرید و در خوشی و لذت غرق می‌شد. وقتی که سیر ماه را دید و حسابی بلندی سیاه‌کوه را که مخمل سیاه شب‌ش هرلحظه برازنده‌تر می‌شد تماشا کرد، سربرگرداند و به سمت طویله رفت. توی حیاط خبری از مرغ‌ها نبود. فقط همان‌جایی که او صبح یکی از مرغ‌ها را خورده بود، بوی تند خون توی سبزی علف‌ها فرورفته بود. با خوشی کمی از آن بو را توی دماغ‌ش داخل کرد و تا خودِ طویله با همان بو سرگرم شد.
کمی بعد رحمان فانوس به دست از پله‌ها پایین آمد و وقتی دید که دم‌قهوه‌‌یی جلوِ طویله نشسته است به تاخت سمت طویله رفت و هرچه‌قدر که می‌توانست سر دم‌قهوه‌‌یی فریاد کشید. به او گفت که چرا مرغ‌ها را تنها گذاشته است و تا این وقت شب کجا بوده. اصلا چه بلایی سرمرغ‌ها آمده و چه کسی یا چه چیزی مرغ‌ها را خفه کرده است؟ دم‌قهوه‌‌یی حوصله‌ی رحمان را نداشت و می‌دانست هرچه‌قدر که بیش‌تر نزدیک رحمان بماند باید بیش‌تر حرف‌ها و دعواهای رحمان را تحمل بکند. برای همین با بی‌تفاوتی بلند شد و به سمت چپرها رفت. بعد از روی چپرها پرید، جاده را رد کرد و از روی مرز بیجار گذشت تا خودش را کمی به سیاه‌کوه نزدیک‌تر کند.

***

چند روز بعد وقتی که دوباره آسمان لحاف شب را از روی خودش کنار می‌کشید و نور خورشید را به چپر، حیاط، سیاه‌کوه و درخت‌ها می‌پاشید هرچه‌قدر که دنبال دم‌قهوه‌‌یی گشت تا کمی از نور خورشیدش را به موهای زرد بدن او برساند، اثری از او پیدا نکرد. چون دم‌قهوه‌‌یی مجبور بود بیش‌تر وقت‌ش را توی طویله جایی که نور خورشید به آنجا نمی‌رسید بگذراند. در این چند روز کاملا تغییر کرده بود. دیگر آن دم‌قهوه‌‌یی چندماه پیش نبود. هر روز که رحمان از خانه بیرون می‌زد، دم‌قهوه‌‌یی دنبال مرغ‌ها و اردک‌ها می‌دوید و چندتایی از آن‌ها را خفه می‌کرد. از آن‌طرف لب به غذای رحمان نمی‌زد و هر روز یکی از مرغ‌ها یا اردک‌ها را می‌برد نزدیک نهر و با خشونت و درنده‌گی از گوشت آن می‌خورد. بعد صورت‌ش را روی نهر نگاه می‌داشت و خودش را در آب نهر تماشا می‌کرد. از دیدن لب و لوچه‌ی قرمزش بُراق می‌شد و در تمام تن‌ش نوعی انرژی خاص موج می‌زد. نزدیک ظهر یا غروب که سر و کله‌ی رحمان پیدا می‌شد، خودش را گم و گور می‌کرد و وقتی به خانه بر می‌گشت اگر رحمان سرش داد می‌کشید، سریع با نشان دادن دندان‌هایش و چند صدای عجیب و غریب، شبیه پارس جواب رحمان را می‌داد. همین کارهای او باعث شده بود که رحمان زنجیرِ بلند و محکمی را به حکم قلاده به گردن‌ش بیندازد و آن‌سر آن‌را توی طویله به دیوار محکم کند. اما این کارها باعث نشده بود که دم‌قهوه‌‌یی آرام بگیرد. بل‌که بیش‌تر او را عصبی کرده بود. گاهی آرام گوشه‌ی طویله کز می‌کرد و گاهی تا چند ساعت مدام و پشت سرهم سر و صداهای عجیب و غریب، چیزی شبیه به پارس کردن از خودش در می‌آورد. هر وقت که مرغ‌ها از سرکنجکاوی به طویله سر می‌زدند و جلو او دنبال غذا می‌کردند، دم‌قهوه‌‌یی جست می‌زد و آن‌ها را با دندان‌ش می‌گرفت، خفه می‌کرد و از گوشت تن او می‌خورد.
رحمان از دست دم‌قهوه‌‌یی به تنگ آمده بود. باید او آرامش جان‌ش می‌شد اما حالا آرامش‌ش را از او گرفته بود و بیش‌تر مرغ‌ها و اردک‌هایش را خفه کرده و به او ضرر زده بود. نمی‌دانست چه‌کار کند. تنها راهی هم که به ذهن‌ش رسید این بود که دم‌قهوه‌‌یی را با قلاده به جایی ببند تا کمتر ضرر برساند. می‌دانست که خودش از پس این مشکل برنمی‌آید و تنها کسی که می‌تواند مشکل او را –مثل همیشه- حل کند کدخداست. برای همین دَمِ غروب کُت سرمه‌یی‌ش که موقع عروسی‌‌ش با «حریره» خریده بود را پوشید. شلوار کرم‌ش را هم به پا کرد، کفش‌ش را ور کشید و به سمت مسجد روانه شد. توی راه هر چه‌قدر که فکر کرد چه بلایی به سر دم‌قهوه‌‌یی آمده است به نتیجه‌ای نرسید. از وقتی که حریره‌ مرده بود، دم‌قهوه‌‌یی تنها مونس او شده بود و قسمتی از تنهایی‌ش را پر کرده بود. دوباره یاد تنهایی‌ش افتاد. چه‌قدر تنهایی سخت بود. نمی‌دانست باید چه‌کار کند. اگر کدخدا به او می‌گفت که باید از دم‌قهوه‌‌یی دل بکند، دوباره قصه‌ی تکراری تنهایی زندگی‌ش از نو شروع می‌شد و این خیلی آزاردهنده بود. تازه در این چندماه زندگی‌ش شکل آرامی به خودش گرفته بود و بدون دردسر به پیش می‌رفت. اما این اتفاق بدجوری همه چیز را بهم ریخته بود.
توی جاده بوی برشته‌ی برنج، خودش را به زور توی بینی رحمان فرو می‌کرد. رحمان می‌دانست که تا چند روز دیگر برنج‌هایش آماده درو می‌شوند و کار و بارش بیش‌تر خواهد شد. آن‌وقت خسته و کوفته که به خانه بر می‌گردد، نمی‌تواند با دم‌قهوه‌‌یی خوش و بش کند. سر بیجار هم که مدام دولا و راست می‌شود، باید تمام حواس‌ش به خانه‌ش باشد که مبادا دزد به خانه‌ش بزند و تمام دارایی‌ش را ببرد. سر و صدای چند نفر از اهالی که از روبه‌رو می‌آمدند رحمان را به خود آورد. وقتی به آن‌ها نزدیک شد، بلند سلام کرد و سراغ کدخدا را از آنها گرفت. بعد با نشانی که دادند خودش را به مسجد رساند و با یاالله وارد مسجد شد. چند نفر که دم در مسجد نشسته بودند به احترام ورود او نیم‌خیز شدند و جویده و نجویده به او سلام کردند. آن‌وقت رحمان همان نزدیک در نشست و به پشتی مسجد تکیه زد. تسبیح‌ش را از جیب کت‌ش درآورد و آرنج دست‌ راست‌ش را روی زانوی پای راست‌ش گذاشت و مشغول تسبیح زدن شد. چند لحظه بعد کریم، خادم مسجد جلو رحمان یک استکان چای گذاشت و بعد از آن طوری که حواس مردم از توجه کردن به صحبت‌های آخوند بالای منبر پرت نشود خودش را به کسی که تازه داخل مسجد شده بود رساند و یک استکان چایی هم جلو او گذاشت. رحمان حواس‌ش داخل مسجد نبود. بیش‌تر به دم‌قهوه‌‌یی، مرغ‌ها، خانه‌ش و تنهایی‌ش فکر می‌کرد و اصلا نمی‌شنید که آخوند چه حرفی می‌زند. فقط گاهی رد مردم را دنبال می‌کرد و نیم‌رخ کدخدا را بینشان پیدا می‌کرد و توی د‌ل‌‌ش کِی‌کِی می‌کرد تا روضه تمام شود و بتواند با کدخدا درد و دل کند.
مردها یکی یکی از پله‌های مسجد پایین می‌آمدند و از در پشتی مسجد زن‌ها به‌شان اضافه می‌شدند. بعد زن و مردها باهم جفت می‌شدند و به سمت خانه‌شان حرکت می‌کردند. در این بین توی حیاط مسجد، نزدیک قبری که تازه با جنازه، کفن و خاک پر شده بود، رحمان مشغول صحبت کردن با کدخدا بود.
– «باز چی شده رحمان؟ نکنه قضیه مربوط به سگته؟»
رحمان حرف کدخدا را با تکان دادن سر تائید کرد.
– «نمی‌خواد بگی. خودم از این و اون شنیدم. می‌دونی که در دروازه رو می‌شه بست، اما دهن مردم رو نه. تقصیر خودته مرد مومن! من که چندبار بهت گفتم. تو که بچه‌ی چهارده، پونزده ساله نیستی. باید این مسائل رو خوب بفهمی. اون خونه رو از ما بهترون به چنگ آوردن. تو دیگه صاحب اون خونه نیستی. خدا بیامرزه زنت، حریره‌رو. زن خوبی بود. ولی از ما بهترون راحت‌ش نگذاشتند. یادت که هست دائم تب می‌کرد. یک پای طبیب به خانه‌ی شما بود، یک پایش به خانه‌ی خودش. آخرش هم که اینقدر اونها به جسم‌ حریره داخل شدند که از او چیزی جز پوست و استخوان باقی نمانده بود. آن‌قدر تب و لرز و هذیان کرده و گفته بود که رنگ به رخساره نداشت. خیال می‌کنی این مسائل را می‌توانی پشت گوش بیندازی؟ آن موقع هم بهت گفتم شر این قضیه را بکن. شیطان و از ما بهتران را فقط می‌شود با آتش دور کرد. گفتم یا نه؟ اگر آن موقع از حریره دل می‌کندی و او را توی حیاط آتش می‌زدی، جلوی از ما بهتران را می‌گرفتی.»
رحمان به قبر زل زده بود و توی خیال‌ش از توی خاک و گل قبر می‌گذشت و جنازه را لخت و عور میان یک مشت پارچه‌ی سفید می‌دید. مدام روزی به خاطرش می‌آمد که حریره را با کمک اهالی داخل قبر گذاشته بودند. آن‌روز چه حال غریبی داشت، انگار تکه‌ای از جان‌ش را با حریره داخل قبر جا گذاشته بود. به هر طرف که چشم می‌انداخت احساس می‌کرد زنده‌گی‌ش آن زنده‌گی گذشته نیست و حالا با این حرف‌های کدخدا تمام آن خاطرات نکبتی از نو زنده شده بودند.
رحمان چشم از قبر برداشت و آرام میان شاخ و برگ ‌درخت‌ها پرسه زد. بعد با من و من به کدخدا گفت:
– «اما کدخدا اون زن‌ام بود. کی می‌تونه زن خودش رو، تمام دلبستگی‌هاشو، آتیش بزنه؟ من تا یادم…»
کدخدا میان حرف رحمان پرید و اضافه کرد:
– «نقل این حرف‌ها نیست رحمان! خدابیامرز مادرت رو یادت نیست؟ وقتی پدرت رو شغال‌ها نزدیک سیاه‌کوه دریدند، روح مادرت‌رو از ما بهتران تسخیر کردند. مادرت شده بود عین دیوانه‌ها. شب‌ها می‌آمد توی حیاط و دائم از خودش صدای شغال در می‌آورد. اما بنده‌ی خدا خودش مشکل خودش را حل کرد. خدابیامرزدش. آن موقع تو ده-دوازده سال بیش‌تر نداشتی. صبح آمدی دم در خانه‌ و من را به زور به خانه‌تان بردی. هرچه‌قدر هم که از تو می‌پرسیدم چه اتفاقی افتاده است، نمی‌توانستی درست حرف بزنی. به خانه‌تان که رسیدیم، فهمیدم که خدابیامرز مادرت دیشب توی حیاط خودش را به آتش کشیده است و خودش و شیطانی که به روح و جسم‌ش نفوذ کرده بود را باهم از بین برده.»
– «می‌دونم کدخدا! این‌ها یادم هست. اما این‌ها مشکل منو حل نمی‌کنه. من زنم را نتونستم آتیش بزنم حالا هم نمی‌تونم سگم را به آتش بکشم. شما یک راه دیگر جلوی پای من بذار. بگو من با این زبون بسته چه‌کار کنم؟ من که نمی‌تونم جون آفریده‌ی خدا رو بدون اذنش بگیرم.»
– «لا اله الا الله. این چه حرفی است که می‌زنی؟ انسان را با سگ برابر می‌دانی؟ مگر تو مسلمان نیستی رحمان؟ این‌همه در قرآن و احادیث از پیامبر و ائمه آمده است که سگ نجس است. آن‌وقت تو نمی‌توانی یک سگ غشی و جن‌زده که شیطان در وجودش خانه کرده است را آتش بزنی؟ رحمان اگر خودت این‌کار را انجام ندهی من و اهالی می‌آییم و خانه‌ات را به آتش می‌کشیم. تو که نمی‌خواهی روح تمام اهالی را شیطان تسخیر کند. امشب باید کار را تمام کنی. فردا دیگر خیلی دیر می‌شود. یک وقت دیدی شیطان به روح تو هم نفوذ کرد. آن‌وقت می‌خواهی چه بکنی؟ عاقل باش رحمان. این مساله را نمی‌توانی پشت گوش بیندازی.»
دور تا دور رحمان از ترس و اضطراب دیوار کشیده بودند. آسمان روی سرش سنگینی می‌کرد. فکر می‌کرد که هرلحظه ممکن است آسمان از آن بالا روی سرش بیفتد. دنیا برایش تیره و تار شده بود. تحمل این وضعیت برایش سخت بود اما انجام دادن راه چاره‌ای که کدخدا تعیین کرده بود، از آن سخت‌تر. حالا می‌دانست که باید چه‌کار کند اما توان انجام دادن‌ش را نداشت. نمی‌دانست باید چه کند. سرش را پایین انداخت و وقتی سربلند کرد دید که نزدیک خانه‌ش شده و هوا چیزی مابین روشنی و تاریکی‌ست. اصلا نفهمید که مسیر مسجد تا خانه را چطور برگشت. آمد داخل حیاط نزدیک چاه، بدون اینکه به چیزی مثل کثیف شدن لباس‌ش فکر کند خودش را روی زمین ولو کرد و زل زد به طویله. چشم‌های دم‌قهوه‌‌یی در تاریکیِ طویله، مثل ماه می‌درخشیدند. چند دقیقه رحمان و دم‌قهوه‌‌یی بدون این‌که به چیزی فکر کنند چشم در چشم هم به هم‌دیگر خیره شدند. بعد رحمان زانوهایش را بغل زد و با لحن سوزناکی تصنیف غریبی را به حالت آواز خواند.
صدای رحمان از نزدیک چاه بلند شد، سری به طویله و دم‌قهوه‌‌یی زد و بعد خیلی آرام لای برگ‌ درخت‌ها گم شد. صدای او برای خودش و دم‌قهوه‌‌یی تسکین دهنده بود، اما برای درختان و شاخه و برگ‌هایشان مثل مرثیه‌ی غم انگیزی بود، چرا که به‌نظر می‌رسید شاخه‌ها لابه‌لای باد از هق‌هق گریه‌ مدام تکان می‌خورند و می‌لرزند. انگار آن‌ها پیش‌بینی حادثه‌ی غم‌انگیزی را می‌کردند که هنوز اتفاق نیفتاده بود.

پایان

هزار و سیصد و هشتاد و هشت
اردکان یزد – میلاد رضایی خلیق

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ»

دوشنبه, ۲۴ آبان, ۱۳۹۵

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگی در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبزرنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی از روی بیکاری شب‌ها دوربین دوچشمی و تلسکوپ‌های آماتوری خودمان را برمی‌داشتیم به بیرون شهر رفته و به آسمان زل می‌‌زدیم. انگشت‌مان را توی آسمان -در حالی که با تعجب به آن نقطه نورانی اشاره می‌کردیم- نگه می‌داشتیم و با لبخند و رو به دوربین عکس می‌انداختیم. هر شب دسته‌دسته پس از غروب خورشید، اسباب و وسایل پیکنیک را مهیا کرده به همراه خانواده و اهل و عیال به دامن سرسبز کوه‌ها و دشت‌ها پناه برده و زیر ستاره‌های شب لحظات خوشی را با آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ سپری می‌کردیم.

photo_2016-11-14_19-42-48بعد از چندین هفته بر شدت نور آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ اضافه شد و اندازه‌ی آن در آسمان کمی بزرگتر از قبل گردید. بنظر می‌رسید که سفینه‌ی غریبه‌ای از راهی بسیار بسیار دور در حال مسافرت به آسمان زمین است. مجلات، روزنامه‌ها، رادیوهای خارجی و داخلی و حتا تلویزیون درباره این موضوع سکوت کرده بودند. کم‌کم سر و کله تئورسین‌های مختلف از میان ما پیدا ‌شد. هر کس در خانه‌ی خودش نظریه جدیدی می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را با انداختن پایش روی پای دیگرش و صاف کردن سینه‌اش، نسبت به نظریه خودش متقاعد کند. اما از بین همه فرضیه‌های موجود، فرضیه آدم فضایی‌ها و بشقاب پرنده‌ها بین ما طرفداران پر و پاقرص و زیادی داشت. ستاره‌شناسان آماتور هم از آن طرف قصد داشتند دیگران را متقاعد کنند که این نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ تنها یک ستاره‌ی مرده در حال سوختن است و این نور سبز رنگی که از آن ساطع می‌شود به حتم نور حاصل از احتراق آن است که در زمان بسیار بسیار دوری اتفاق افتاده است و به دلیل وجود فاصله‌ی بسیار دور با ما، حالا تازه توانسته‌ایم نور آنها را مشاهده کنیم.

اما خب، ترجیح می‌دادیم تصور کنیم که ما در حال آزمایش توسط موجودات فضایی خاصی هستیم و به زودی شاهد آخرالزمان و رویدادهای عجیب و غریب دیگر و رخدادهای آخرالزمانی خواهیم بود. دست کم لذت چنین چیزی بیشتر بود. در مهمانی‌هایمان حرفی برای گفتگو وجود داشت و تئورسین‌هایمان هم می‌توانستند نظریات گوناگون خودشان را به خورد ما دهند.

چند هفته بعد، همان‌طور که نور سبز رنگِ نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ توی آسمان پر رنگ‌تر و بزرگتر ‌شد کم‌کم ‌توانستیم شکل دایره‌ای آن و لک و پیس‌های روی آن را ببینیم. انگار دو ماه در آسمان وجود داشت. یکی این طرف با نور زرد و یکی آن طرفتر با نور سبز. طوری شده بود که شب‌ها فضای کوچه‌ها و خیابان‌ها با این نور جدید حالت بخصوص و رویایی می‌گرفت. اما چیزی که در بین ما شایعه شده بود و کم‌کم داشت ما را می‌ترساند بزرگ شدن روز به روز این نقطه نورانی بود. حالا از قرص ماهِ کامل هم بزرگتر شده بود و قسمت بزرگی از آسمان را گرفته بود. دوباره تئورسین‌های مختلف از توی خانه‌هاشان بیرون آمدند و فرضیه‌های مختلف خودشان را در این مورد ایراد کردند. مثلاً کسی از خطر انهدام زمین در صورت برخورد آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ می‌گفت و کس دیگری قضیه اسب تروآ را وسط می‌کشید و می‌خواست دیگران را متقاعد کند که آدم فضایی‌ها این نقطه‌ی نورانی را مثل سپر جلوی خودشان گرفته‌اند و قصد دارند کم‌کم به ما نزدیک شوند. آنوقت که به اندازه کافی به زمین نزدیک شدند سپر را انداخته، از پشت آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ بیرون پریده و ما را قتل عام خواهند کرد.

troyچندین هفته بعد آن‌قدر نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ در آسمان بزرگ شده بود که به راحتی در طول روز هم دیده می‌شد. بیشتر سطح آن به رنگ سبز کم‌رنگ با لکه‌های پراکنده سفید بود و کمی خاکستری روشن و تیره در گوشه و کنار آن به چشم می‌خورد. طوری بزرگ و واضح دیده می‌شد که اگر کسی با ترس مسخره شدن توسط دیگران کنار می‌آمد، می‌توانست ادعا بکند که توی آسمان آینه‌ای کار گذاشته‌اند و عکس و تصویر همین زمین خودمان توی آسمان افتاده است. ستاره‌شناسان آماتور نظریه‌های خاص خودشان را داشتند و از بین همه نظریه‌های متفاوتی که به گوش می‌رسید ادعای وجود سیاره قابل سکونت جدیدی در آسمان از همه قابل توجه‌تر، جالب‌تر و ترسناک‌تر بنظر می‌رسید.

چندین هفته دیگر گذشت و همین‌طور نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ به بزرگ شدن خودش توی آسمان ادامه ‌داد. دلیل اصلی که اکثرمان همین اسم «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ» را به آن پدیده‌ی عجیب و غریب توی آسمان اطلاق می‌کردیم این بود که بیش از یک سال از پیدا شدن آن توی آسمان می‌گذشت و همه نسبت به آن نوعی نوستالژی خاص پیدا کرده بودیم. از این گذشته کسی اسم مناسب دیگری به ذهنش خطور نمی‌کرد و بدتر از آن اسم‌های پیشنهادی تئورسین‌ها بیش از اندازه مضحک و دم‌دستی بود. مثلا صدا زدن «آن چیز نورانی»، «سیاره جدید»، «زمین آنها»، «زمین دوم»، «سیاره قابل سکونت X754» و یا چیزهایی از این دست، اسمی نبود که به ما حس خوبی بدهد؛ و گذشته از این‌ها اصلا مگر اسم «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ» چه بدی داشت که کسی بخواهد آنرا با اسم دیگری صدا بزند. کم‌کم رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها به جمع تئورسین‌ها پیوستند و روز به روز به تعداد مقالات و برنامه‌های مستندی که درباره‌ی آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ نوشته و ساخته می‌شد اضافه ‌شد.

حالا آن نقطه به حدی بزرگ شده بود که تقریبا یک چهارم آسمان را گرفته بود و می‌شد به وضوح روی آن لکه‌های پررنگ سبز رنگی را تشخیص داد که بی‌شباهت به دریاها و اقیانوس‌های روی زمین خودمان نبود.

کم کم داشت قضیه برخورد آن نقطه‌ی نورانی با زمین، جدی و ترسناک می‌شد. حتی روزنامه‌ها هم فرضیه‌های مختلفی را بررسی کرده بودند که اگر این نقطه‌ی نورانی بخواهد بیش از این نزدیک بشود چه اتفاق‌هایی خواهد افتاد و چه اتفاق‌هایی که هر روز می‌افتند دیگر نخواهند افتاد. ما هم کم و بیش ترس برمان داشته بود و از اینکه چیز به آن بزرگی را بالای سر خودمان می‌دیدیم احساس وحشت عجیبی می‌کردیم. تا اینکه یک روز صبح صدای بلندی از آسمان شنیده شد و نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ بعد از کمی چپ و راست رفتن و لغزیدن در جای خود ثابت شد. صدایی که شنیده شده بود شبیه صدای درآهنیِ بزرگی بود که به صورت کشویی و ریلی کشیده شده و با سر و صدا به انتهای ریل خود رسیده باشد. انگار قطار بزرگی به نقطه‌ی انتهایی ریل خود رسیده بود و اهرم‌های جلویی قطار با اهرم‌های نگه‌دارنده انتهای ریل برخورد کرده باشند و قطار بعد از کمی کش و قوس کاملا متوقف شده و به سکون عادت کرده باشد. تقریبا همه‌ی ما وقتی چنین صدایی به گوشمان خورد به یاد چنین چیزی افتادیم و وقتی به نظرمان آمد که در آسمان ریل و در آهنی وجود ندارد که بخواهد چنین صدایی بدهد به خیالات خودمان پوزخند زدیم.

چند هفته دیگر که گذشت و تقریباً مطمئن شدیم که دیگر نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ قصد جلو آمدن و بزرگ شدن ندارد کم‌کم خیال همه‌ی ما و حتی روزنامه‌ها راحت شد. حالا می‌شد عکس‌های بیشتر و بهتری با آن انداخت و اگر چشمان‌مان کمی به رنگ سبز آن عادت می‌کرد می‌توانستیم زیبایی‌های حیرت‌آوری را در روی آن نیز متوجه شویم.

بالاخره روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون‌های مختلف بعد از برنامه‌ها و مقالات بسیار زیادی که پخش کردند توانستند تا دولت و سازمان فضاشناسی! را ترغیب کنند تا تصویر واضح‌تری از آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ را به همه‌ی ما نشان دهد. چرا که تئورسین‌ها به این عقیده رسیده بودند که درست نیست یک سازمان یا نهاد دولتی یا غیردولتی بتواند با تجهیزات و وسایل نجومی خاصی که در اختیار دارد از زیبایی‌های آن نقطه‌ی نورانی به تنهایی لذت ببرد و آن را با دیگران تقسیم نکند. از این‌ها گذشته چنین رفتاری از اخلاق حرفه‌ای به دور بود. بالاخره بعد از اینکه چندین و چند بار مسئول محترم سازمان فضاشناسی به یک برنامه محبوب تلویزیونی دعوت شد کم‌کم توانست نسبت به آنچه که در آینده ما از این نقطه نورانی خواهیم دید پیش‌درآمد و آمادگی بدهد. البته مسئول فضاشناسی بسیار اصرار داشت که نام اصلی آن نقطه را به زبان بیاورد که گویا اسم اصلی آن نقطه نورانی -یا آنچه که سازمان فضاشناسی تصمیم گرفته بود بر روی آن بگذارد- به وسیله مجری و مسئولان برنامه تلویزیونی سانسور شد. این‌طور بود که مجری توانست از آن مسئول محترم و بقیه کارکنان زحمت‌کش آن اداره‌ و سازمان محترم فضاشناسی قول بگیرد که حداقل به احترام مردمی که به نام «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ» خو گرفته و طی ماه‌های گذشته به این اسم عادت کرده‌اند از آوردن هرگونه نام دیگری جدا خودداری به عمل آورند.

برنامه‌های تلویزیونی مختلف با حضور مسئولین سازمان فضاشناسی برگزار می‌شد و هربار با تصاویر مه‌آلود آن نقطه نورانی شروع شده و به مجری برنامه کات می‌شد. مدت‌ها بود که بنظر می‌رسید نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ بدون تغییر حالت و یا اندازه در آسمان قرار گرفته و کم‌کم به عضو ثابت آسمانِ شب و روز تبدیل شده است. کم‌کم سازمان فضاشناسی تصمیم گرفت تا تصاویر ماهواره‌ای با کیفیت‌تری که از بزرگترین و قدرتمندترین تلسکوپ‌ها گرفته شده بود را به همه ما نشان دهد.

چند روز اول تصاویر بسیار بکر و زیبایی از کوههای بنفش و سربه فلک کشیده‌ نشان داده شد و رودخانه‌ها و اقیانوس‌های سبز رنگ پهناور و وسیعی به تصویر در می‌آمد. مجری برنامه هم بر روی تصاویر با صدای بم و گرفته‌ای توضیحات کاملی ارائه می‌کرد. حتی گفت که دلیل اصلی آنکه ما آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ را در آسمان به رنگ سبز می‌بینیم وجود همین دریاچه‌های سبز رنگ بر روی آن است.

بعد از گذشت چندین برنامه کم‌کم یک شبکه‌ی تازه‌ی تلویزیونی به صورت مستقل درباره آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ افتتاح شد و در تمام مدت شبانه‌روز به پخش تصاویر زیبایی درباره آن و مستندهای بی‌نظیری درباره نقاط دیدنی و بکر آن پرداخت. در یکی از همین برنامه‌ها بود که چند نفر از ما توانستیم حرکت عجیب و غیرقابل توضیح موجودی را در یکی از صحنه‌های مستند تشخیص دهیم. به زودی کلیپ مربوط به آن موجود عجیب بین ما دست به شد و در عرض چند ساعت رکورد تعداد بازدیدکننده را در سایت‌های اینترنتی شکست. توضیحات تئوریسین‌ها هم به صورت نریشن یا زیرنویس به تصاویر اضافه شد و دوباره ترسِ وجودِ آدم فضایی‌ها و بحث‌هایی درباره جنگ بین کُرات و آخرالزمان عصرنوین بالا گرفت.

در این زمان چندین و چند برنامه مستند دیگر با حضور مجری و مسئول محترم سازمان فضاشناسی برگزار شد و بالاخره اقرار کرد که «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ» مورد بحث گویا برای زندگی محل مناسبی است و تصویر موجود خاصی که در بین مردم دست به دست می‌شود مربوط به موجود زنده‌ای است که در آن نقطه‌ی نورانی زندگی می‌کند. و البته متذکر شد که گویا این موجود یا موجودات ساکن در آن نقطه به لحاظ تمدن بسیار عقب‌افتاده‌تر از ما هستند و هیچ‌گونه خطر یا نگرانی را برای ما ایجاد نمی‌کنند.

چندین هفته متوالی صرف این شد تا سازمان فضاشناسی توانست اطلاعات ریز و درشت فروانی را درباره وضع آب و هوا، درختان عجیب، رودخانه‌ها و دیگر چیزهای آن نقطه‌ی نورانی به اطلاع ما برساند. حالا دیگر می‌دانستیم که آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ چیزی شبیه به زمین خودمان است و تقریبا تمام چیزهایی که در زمین وجود دارد، در آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ نیز وجود دارد با این تفاوت که رنگ‌بندی آنها کمی متفاوت‌تر است. مثلا رودخانه‌ها و اقیانوس‌ها سبز رنگ هستند و در واقع آب در آنجا سبز است. درختان قرمز هستند و کوه‌ها خاکستری روشن و طوسی. تا مدت‌ها چیزهای فراوانی از این دست وجود داشت که به اطلاعات عمومی ما درباره آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ اضافه شود.

حالا می‌توانستیم روز و شب در کنار تصاویر آکواریوم بزرگی که بالای سرمان قرار گرفته بنشینیم و به موجودات زنده‌ی داخل آن نگاه کنیم. بعد تئورسین‌ها پیشنهاد دادند که چطور است کمی سر به سر نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ بگذاریم. کم‌کم توانستیم اجتماعات کوچک و درهم موجودات آن نقطه‌ی نورانی را پیدا کنیم. دوربین‌ها تمام‌وقت بر روی اجتماع آن‌ها زوم کرده و تصاویر باکیفیت از کلیه مراحل زندگی آنها بر روی صفحه‌ی تلویزیون‌های ما ظاهر می‌شد و ما طوری که انگار به آکواریوم طبیعی خودمان زل زده باشیم به آنها نگاه می‌کردیم. تئورسین‌ها پیشنهاد دادند که شاید بتوانیم با ترکیب چند لیزر خانگی و صنعتی لیزر قدرتمندی بسازیم و صرفاً جهت شوخی و مزاح نورهای رنگارنگی را کنار و اطراف موجودات آن نقطه‌ی نورانی بیندازیم. در نهایت همین طور هم شد. برنامه‌های متعدد جدیدی ساخته شد و چندین کمدین با کمک لیزرهای نورانی قدرتمند نورهای رنگارنگی را اطراف موجودات آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ می‌انداختند و با کلمات خنده‌داری که می‌گفتند حسابی ما را سرگرم می‌کردند. البته نباید از حق گذشت که وضعیت زندگی آنسان‌های روی نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ هم کمی مسخره و مضحک بنظر می‌آمد. گاهی دوربین روی یکی از آنها زوم می‌کرد و وقتی نور لیزر به دور و بر آن آنسان برخورد می‌کرد گیج و منگ به دور و بر خودش می‌چرخید و به دنبال راهِ چاره و دلیل، اطراف را جستجو می‌کرد. خیال‌مان راحت بود که آنسان‌ها هرگز نخواهند نتوانست مارا ببینند. گاهی دور چیزهای آبی کمرنگی –که چیزی شبیه به آتش خودمان بود- جمع می‌شدند و به رقص و پایکوبی می‌پرداختند. انگار چیزی را جشن می‌گرفتند. حالا زندگی جذابتر از قبل شده بود و می‌توانستیم ساعت‌ها خودمان را با این تفریح جدید سرگرم کنیم. شبکه‌های تلویزیونی متفاوتی برای هر اجتماع کشف شده آنسان‌ها افتتاح و ایجاد شده، هرکدام طرفداران و تئورسین‌های مخصوص به خود را داشتند. در کوچه‌ها و خیابان‌ها بین ما بحث‌های طولانی و مفید درباره نحوه زندگی آنسان‌ها در می‌گرفت و پیش‌نهادها و راهکارهای جدیدی ارائه می‌شد. حتا بعضی توانستیم کمپین‌های متفاوت و مفیدی تشکیل بدهیم تا بتوانیم برای یاری رساندن به آنسان‌ها دست به کار بشویم و مثلاً برای آنها پتو و کنسروهای خوراکی مختلف بفرستیم. بعد به فکرمان رسید که از آنجا که هنوز آنها درست و حسابی نتوانسته‌اند از آهن ابزارهای کارآمد بسازند شاید برای بازکردن کنسروها به مشکل بربخورند و از این‌ها گذشته اگر تاریخ مصرف کنسروها تمام شود شاید آنسان‌ها با خوردن کنسروهای فاسدشده و آلوده زندگی خود را بخطر بیندازند. بعضی دیگر هم عقیده دارند که نباید در روند یادگیری آنسان‌ها تداخل و یا تغییر ایجاد کرد. آنسان‌ها باید همان‌طور که تاکنون موفق به کشف چیزهای مختلف شده‌اند به حال خود رها شوند و ما تنها به تماشای رفتار و کردار آنها بنشینیم و از کارهای خنده‌آور آنها حسابی کیفور شویم. اما بعضی دیگر عقیده دارند که از آنجایی که هنوز آنسان‌ها مشغول کشف چیزهای پیش‌پا افتاده و بسیار ابتدایی هستند تماشای حرکات و میزان پیشرفت آنها بسیار کسالت‌آور و خسته‌کننده خواهد بود. و شاید لازم باشد در روند یادگیری آنها دخالتی صورت بگیرد تا سریع‌تر بتوانند مدارج علم و پیشرفت را طی کنند. ما اما به این چیزها کاری نداریم. شب‌ها بعد از اینکه از سرکار به خانه برگشتیم روبروی تلویزیون بزرگ خودمان می‌نشینیم شبکه‌ی محبوب مربوط به اجتماع دلخواه نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ خودمان را پیدا می‌کنیم و ساعت‌ها محو تماشای زیبایی‌ها و حرکات موجودات و آنسان‌ها می‌شویم.

۲۲، ۲۳ و ۲۴ آبان ۱۳۹۵

پانویس:

در حین نگارش این داستان به قضیه «نقطه‌ی آبی کمرنگ» برخوردم. پافشارانه سعی کردم نام انتخابی خود را -برای آنچه که در ذهن داشتم- تغییر ندهم و شباهت نام این دو پدیده با یکدیگر را نادیده بگیرم.

داستان کوتاه استاد

پنج شنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۹۵

استاد!

همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید.

ostadکمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت.

به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت می‌کرد. میان جلسات گاهی با عصبانیت جلسه را ترک می‌کرد و در حیاط پشتی انجمن سیگار می‌کشید و زیر لب درباره شعر بدی که خوانده شده بود غرولند می‌کرد. به نظرش شاعری چیزی مانند پیامبری بود که در نهاد آدمی قرار می‌گرفت و دست و پا زدن بیشتر برای یادگیری فن و فنون اینکار چیز اضافه و مضحکی بود که دیگر شاعران انجام می‌دادند.

برای خودش گروه کوچک دوستانه‌ای تشکیل داده بود و سعی می‌کرد با همراهی آنها و با برگزاری جلسات پی‌درپی مشکلات ریز و درشت زبان فارسی و کم و کاستی شعری و شاعری را با دقت و نظم بیشتری برطرف کند. عصای چوبی خودش–که مشخص بود برای راه رفتن نیازی به آن ندارد- را بر می‌داشت و با ابروهای گره‌کرده خیابان را گز می‌کرد و جواب سلام این و آنرا با اکراه می‌داد. انگار که همین سلام و جواب دادن‌ها او را از خیال شاعرانه‌ای به زور بیرون می‌کشیدند.

کسی حتی یک نیم‌بیت شعر ناقابل هم از او نشنیده و نخوانده بود. اما اطرافیانش از قریحه‌ی مثال‌زدنی شاعری او تعریف می‌کردند. سعی می‌کرد دوستانش را از میان کسانی انتخاب کند که کمتر  با ادبیات و شعر آشنایی داشته باشد. در بین دوستان بعد از اصرار بیش از اندازه آنها بالاخره افتخار می‌داد و از جیب بغلش روزنامه‌ی بریده شده و تاخورده‌ای را بیرون می‌کشید، با افتخار آن را صاف و مرتب می‌کرد و با ادا و اطفار غزل نیم‌جویده‌ای را قرائت می‌کرد. دست‌هایش را با ادای کلمات ریز و درشت توی هوا بالا و پایین می‌برد صدایش را زیر و بم می‌کرد و هرجا که به نظرش مناسب می‌آمد دیگران را به احسنت و به‌به گفتن ترغیب می‌کرد. در این بین هرگز کسی جرأت پیدا نمی‌کرد که از شعر تازه‌ی او چیزی بپرسد و یا شعر تازه‌تری از او بخواهد و او همیشه همین غزل را با آب و تاب فراوان می‌خواند.

بین دیگران شایعه شده بود که این شعر را خودِ استاد در جوانی سروده و در روزنامه‌ی معتبری به چاپ رسانیده‌ است، اما مدیر مسئول روزنامه از ترس مجازات و مکافات اداره ساواک اسم او را به عمد از قلم انداخته. طوری شایعه شده بود که انگار ساواک از نام او وحشت داشت و هرگز اجازه چاپ و نشر آثار او را صادر نمی‌کرده است و حالا هم که اجازه‌ی چاپ آثارش را دارد دیگر به دنبال کسب نام و شهرت نیست و همین مختصر آبرویی که دارد و همین دوستان عزیزتر از جانی که اطراف او هستند برایش از همه‌چیز مهمتر است.

بعضی اوقات برای اینکه دور و بری‌هایش ادعا کنند که سَر و سِری با او دارند زیر گوش هم زمزمه می‌کردند که چندی پیش استاد شعر تازه‌ای از خودش را برایشان خوانده و از آنها با قسم و دعا و التماس خواسته که تا چاپ شدن کتاب دست نگهدارند و از شعر و مخصوصاً آرایه‌های ادبی و قافیه‌های تازه‌ی شعر برای کس دیگری نقل نکنند. طوری شده بود که همه مطمئن بودند استاد در حال پایه‌ریزی رسم و رسوم تازه‌ای برای غزل‌سرایی هستند و اگر به ناگاه رمز و رموز این کار سرّی لو برود، تمام و کمال حق و حقوق استاد پایمال خواهد شد. خودش را به نوعی مبارز به حساب می‌آورد و گرچه خودش می‌دانست که چند نسل قبلش به پناهندگان و کنیزان جنگی غیرایرانی می‌رسد اما مدام به خون پاک  ایرانی و اصیلِ مبارزه‌جویی که در رگانش جریان داشت افتخار می‌کرد.

اگر بر حسب اتفاق کسی که از شعر و شاعری سردرمی‌آورد، به جمع استاد راه پیدا می‌کرد و سعی می‌کرد وضعیت شاعری او را نقد کند یا زیر سوال ببرد با توپ و تشر او و دیگران مواجه می‌شد و از روی اجبار یا تن به سکوت می‌داد یا از آن جمع طرد می‌شد.

گاهی توی کوچه و خیابان اگر جوان تازه‌کاری جلوِ او را می‌گرفت و- به حساب اسم و رسمی که در کرده بود- نظر او را درباره شعر تازه‌اش جویا می‌شد با غرولند وقت خودش را عزیز تر از آن می‌شمرد که به چنین چیزهای پیش پا افتاده‌ای گوش دهد. برای همین با اکراه و امتناع قبول می‌کرد که چند بیت اول شعر جوان را بشنود و پس از شنیدن اولین کلمات، آنها را به بی‌تجربگی، خامی در ادبیات متهم و آنها را به سعی و تلاش بیشتر برای دریافت نتیجه بهتر راهنمایی می‌کرد.

×××

از جوانی ازدواج نکرده بود و تا بحال کسی ندیده بود که او با زنی خو بگیرد. طوری وانمود می‌کرد که انگار تارک دنیاست و این سبک عشق‌های انسانی و زمینی برای کسی مثل او بیش از اندازه کوچک و ناچیز است. همیشه فکر می‌کرد که دیگران او را زیر نظر دارند و سبک و زندگی او را مورد بررسی قرار می‌دهند. اما برای دیگران زندگی او یا خود او چندان اهمیت نداشت. همان چند نفری هم که بیشتر دور و بر او می‌پریدند بیشتر بخاطر دلخوشی خودشان بود و از اینکه دوست یا شخص آشنایی، صاحب ادب و شاعر با آنها مراوده داشت و با آنها گرم می‌گرفت به خودشان می‌بالیدند. در کل زندگی خصوصی او آنقدر که به نظر خودش مهم و حیاتی می‌رسید به نظر دیگران آن‌طور نبود. اکثرا درحال تمسخر دیگران بود و مخصوصا ازدواج کردن و درگیر زنان شدن را مثل چیز مضحکی جلوه می‌داد.

مدتی بود که رفتار و کردار استاد تغییر کرده و انگار هوش و حواسش را از دست داده بود. به همه‌چیز شک داشت. هرجایی که وارد می‌شد اول به دقت به دیوارها نگاه می‌کرد و تا از عدم وجود چیزی مطمئن نمی‌شد آرام نمی‌گرفت. گاهی که به تنهایی وارد کافه می‌شد اول همه‌ی اطرافیانش را از زیر نظر می‌گذراند و کمی که خیالش راحت می‌شد دشمن بالفطره‌یی آن میان نیست عادات همیشگی خودش را از سر می‌گرفت.

چند وقتی بود که نیمه‌شب‌ها تلفن خانه‌ی استاد به صدا در می‌آمد و از آن طرف خط صدای زنانه و لوندی به او ابراز عشق و محبت می‌کرد. این حرف‌ها برای او تازگی داشت. توی عمر ۵۰-۶۰ ساله‌ای که گذرانده بود به خاطر رفتار خاصی که با دیگران داشت هرگز پیش نیامده بود که زنی به سمت او بیاید و به او احساس محبت کند. شب‌های اول فکر می‌کرد که کسی سر به سر او می‌گذارد. اما کمی که گذشت این فکر از سرش افتاد. چرا کسی باید او را دست می‌انداخت؟ مگر نه اینکه شخصیت اجتماعی محبوب و مهمی بود؟! حتما این زن هم یکی از آنان بود که دوست داشتند با او دیده شوند و در سایه‌ی جایگاه اجتماعی او خوش باشند. اما چرا این زن خودش را نشان نمی‌داد. تمام نشانه‌هایی که داده بود درست بود. معلوم بود که او را به خوبی می‌شناسد. می‌دانست چه ساعتی از خانه بیرون می‌رود، چطور لباس می‌پوشد، چه حرفهایی می‌زند و چه رفتاری دارد. اصلا عاشق همین رفتار و عادات او شده بود.

استاد اغلب پشت تلفن حرفی نمی‌زد. سعی می‌کرد خودش را موجه و موقر نشان دهد. ولی کم‌کم داشت عنان کار از دستش خارج می‌شد. نمی‌توانست در مقابل لحن صدای آن زن خودداری کند. هربار هم که به حرف می‌آمد و می‌خواست از زیر زبان‌ او بیرون بکشد که نامش چیست و یا او را کجا دیده، زن شانه خالی می‌کرد و چیزی بروز نمی‌داد. تمام این چیزها التهاب و آتش استاد را بیشتر شعله‌ور کرده بود. غروب‌ها زودتر به خانه برمی‌گشت و اطراف تلفن رژه می‌رفت. گاهی که از تلفن خبری نمی‌شد، چند بار گوشی تلفن را برمی‌داشت و به صدای بوق ممتد آن گوش می‌کرد. می‌خواست مطمئن شود که تلفنش به درستی کار می‌کند.

در خلوت خودش برای اولین بار سعی کرده بود که چندخطی شعر شاعرانه بنویسید. کلمات را پس و پیش می‌کرد، کتاب‌های شعر مختلف را ورق می‌زد و تکه‌ای از این و تکه‌ای از آن را برمی‌داشت و وصله می‌زد تا بالاخره به نظرش چیز جالبی درآمد. خیال داشت که همین شعر را از پشت تلفن برای آن زن بخواند. شاید اینطور می‌توانست علاقه‌ی خودش را به او نشان بدهد و کاری کند که او خودش را نشان بدهد.

اما زن تا به حال حرفی از شعر و علاقه‌ی احتمالی‌اش به شعر نگفته بود. شاید اگر این شعر عاشقانه را برای او می‌خواند هرچیزی که تا به امروز توانسته بود از رابطه با آن زن بدست بیاورد را از دست می‌داد. فکر می‌کرد که این رابطه می‌تواند همان چیزی باشد که توی زندگی او جای خالی‌اش وجود داشت. این رابطه و این عاشقی چیزی مانند رابطه دیگران نبود. به نظر خودش این رابطه به نوعی آسمانی، اسرارآمیز و قابل احترام بود. حالا نه می‌توانست و نه می‌خواست که به بخت بلندش لگد بزند و خودش را از داشتن چنین زن و همسری بی‌نصیب کند. گاهی با خودش مراسم عروسی‌اش با آن زن را تصور می‌کرد. لحظاتی را مجسم می‌کرد که او با عصا و زن در کنار او آهسته آهسته خیابان‌ها را گز می‌کنند و زن زیر گوش او مدام جملات عاشقانه می‌گوید. این زن مطمئنا همان چیزی بود که همیشه پنهانی و در خلوت خودش آرزوی آن را داشت. با این زن دیگر نیازی به مجیزگویان ریز و درشت اطرافش نداشت. همین زن برای اینکه اعتمادنفس او را تا سر حد خدایی بالا ببرد کافی بود. چه‌قدر دلش می‌خواست می‌توانست به آن روزها برسد. باید کم‌کم کار را یکسره می‌کرد. باید غرورش را کنار می‌گذاشت و از آن زن درخواست می‌کرد. اصلاً شاید آن زن منتظر چنین چیزی بود.

آن شب همین که فکر و خیالاتش را با ترس و لرز با زن درمیان گذاشت، زن خنده‌ی بلندی کرد، بعد عذرخواهی سریعی کرد و تلفن را فوراً قطع کرد. تا چند شب خبری از تلفن زن نبود. فکر و خیال دست از سر استاد برنمی‌داشتند. احساس می‌کرد تمام وجود او از داخل در حال ترک خوردن و تکه‌تکه شدن هستند. از درون در حال خُرد شدن بود. باید چه می‌کرد؟! آیا حرف‌هایی که از عشق به آن زن زده بود باعث خنده‌ی بدون دلیل او و سکوت چند روزه‌اش شده بود؟ آیا مگر «عشق» همان چیزی نبود که آن زن از آن دم می‌زد. حالا که استاد از جواب سربالا دادن و کنف کردن او دست کشیده بود و به او ابراز عشق کرده بود لایق چنین چیزی بود؟

چند روز از خانه بیرون نیامد. دیگر حوصله شعرخوانی و جمع‌های به ظاهر دوستانه خودش را نداشت. اگر کاری هم پیش می‌آمد به سرعت کارش را انجام می‌داد و سریع به خانه برمی‌گشت و به تلفن زل می‌زد. چطور می‌توانست آن زن را پیدا کند؟ آیا باید بابت ابراز عشقش از او عذرخواهی می‌کرد؟ آیا باید عشقش را پس می‌گرفت و اجازه می‌داد تنها آن زن عاشق او باشد؟ اگر می‌توانست او را پیدا کند شاید می‌شد اوضاع را مثل قبل کند.

نیمه شب با همین فکر و خیال‌ها در گیر شده و به خواب رفته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. اشتباه نمی‌کرد. همان زن بود. با همان صدای جادویی که او را از این دنیای زمینی بیرون می‌کشید. کمی که گوش کرد صدای خودش به نظرش آشنا آمد. اشتباه نمی‌کرد. صدای خودش بود که لابه‌لای خنده‌های تمسخرآمیز آن زن شنیده می‌شد. یکباره تمام تصورات عاشقانه‌ای که در ذهنش ساخته بود از هم فروپاشیده، مثل ماسه‌ ساحل دریا روی هم غلتیده و با زمین یکی شده بود.

به نظرش آمد که آن طرف خط چند دختر و پسر جوان صدای ضبظ شده مکالمه‌ چند شب پیش‌شان را و ابراز عشق او و آن شعر عاشقانه‌ای را که با آب و تاب و رندی بیش‌ از اندازه‌ خوانده بود بلند پخش می‌کنند و او را مورد تمسخر قرار می‌دهند. آیا همه‌ی آن عاشقی‌ها خیالات واهی بود که آن زن به سر او انداخته بود و از اول قصد تمسخر و فریب او را داشت؟ «عکس»!؟ عکس دیگر چه بود؟ آیا مگر تا بحال آن زن را دیده بود که با او عکسی به یادگار انداخته باشد و حالا بخواهد از لو رفتن آن عکس‌ها بترسد؟ پس چه عکسی بود که لابه‌لای آن خنده‌های تمسخر آمیز به گوشش می‌خورد و باید منتظر می‌ماند که آنها هم به دستش برسد. بی اختیار و از روی ترس گوشی را با بی‌دقتی روی تلفن گذاشت. هول برش داشته بود. آیا همه‌ی اینها بازی بود؟ آیا قصد داشتند او را بی‌آبرو کنند؟ اگر آن شعر عاشقانه که به آن لحن برای زن خوانده بود به گوشی کسی می‌رسید چه می‌شد؟ آیا باز هم می‌توانست توی خیابان سربلند کند؟ عکس‌ها چه؟ هرچه با خودش مرور کرد که «مگر من تابحال او را دیده‌ام که بخواهم با او عکس بیندازم؟!» چیزی عایدش نشد. آیا دچار فراموشی شده بود و یا این هم یک بازی تازه برای مسخره کردن او بود؟ آیا ممکن بود عکس او را با عکس کس دیگری مونتاژ کنند و درست همین فردا توی کوچه و خیابان پخش کنند. اگر صدای ضبظ شده و آن عکس‌ها را کنار هم به هرکسی نشان می‌دادند محال بود که به ریش استاد نخندد. باید چه می‌کرد؟

صبح فردا پستچی زنگ خانه استاد را به صدا درآورد و با بی‌حوصلگی پاکت زرد مُهر و موم شده‌ای را با قید امضاء به استاد تحویل داد. آیا همین بود؟ همان عکس‌هایی که قرار بود زندگی او را زیر و رو کنند؟

×××

از استاد خبری نبود. چند هفته‌ای می‌شد که بدون اطلاع قبلی تمام جلسات شعرخوانی را ترک کرده بود. با اینکه اصولاً بود و نبود او تاثیر خاصی در روند جلسات نداشت اما جای خالی ادا و اصول شاعرمنشانه و متکبرانه او حداقل برای چند نفر احساس می‌شد. کم‌کم دیگران به فکر افتادند که خبری از او بگیرند. با پرس و جو بالاخره آدرس او را پیدا کردند. چندین روز مدام به آدرس او سر می‌‌زدند و بی‌اینکه جوابی بشنوند برمی‌گشتند. حالا همسایه‌ها هم نگران شده بودند. کسی در این چند هفته نه خروج او را از خانه دیده بود و نه حرف و صدایی از خانه او شنیده بود.

درِ خانه‌ را که شکستند، استاد پشتِ میز نشسته، سیگار خاموش شده و نیمه کشیده‌ای در دستش خودنمایی می‌کرد. طوری که دست چپش را روی قلبش مشت کرده بود با چشم‌های رک زده به میز زل زده بود. روی میز یک پاکت زرد و چند عکس وجود داشت که در تمامی آنها استاد به حالت زننده‌ای در حال عیش و نوش با چند زن عریان و نیمه‌عریان دیده می‌شد. استاد سکته کرده بود.

پایان

۱۹ و ۲۰ آبان ۱۳۹۵

 

 


| ترجمه به فارسی |