داستان کوتاه

در این صفحه تمام داستان کوتاه‌های منتشر شده در سایت‌بلاگ بیست و هفت را مشاهده می‌کنید. کلیه داستان کوتاه های این صفحه نوشته «میلاد رضایی خلیق» هستند.

این داستان‌ها پیش و پس از این‌جا در هیچ‌کجای دیگر منتشر نشده‌ و پس از چاپ کاغذی از این سایت حذف می‌شوند.

تم کلی داستان‌ها معمولا حالت‌هایی معمایی، وهم‌انگیز و بعض اوقات حالتی سورئالیستی دارند. ممکن است درک کلی آثار از عهده خوانندگان عام برنیاید و یا حتا برای مخاطبین خاص هم جذابیتی نداشته باشد!

تعریف

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد.

نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در آن مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

ساعت جیبی پیرمرد پیرمرد سر طاسش را خاراند. پشت سرش، کمی عقب‌تر از گوش راست‌اش را با نُک انگشت‌هایش چنگ انداخت و زیر لب آهی کشید. پیراهن سیاه‌اش را در آورده و بی‌هدف روی صندلی پرتاب کرده بود. احساس شرمندگی کرد، از خودش خجالت کشید. از شلخته‌گی‌اش، از بی‌نظم و ترتیب بودن‌اش. اگر زنش آنجا بود به او تشر می‌زد و حالا بی‌آنکه زنش پیش او باشد از کار خودش شرمنده بود. نزدیک 50 سال با همدیگر زندگی کرده بودند و زنش یک روز صبح –بی‌خبر- از خواب بیدار نشد. توی خواب پر کشیده و رفته بود. زنش سرحال بود. دست کم به جز آن‌همه قرص‌های رنگ به رنگ که هر دوی‌شان می‌خوردند مشکل دیگری نداشت. پیرمرد توی خانه چرخ می‌زد و گاهی خطاب به زنش غرولند می‌کرد: –         «نامرد!… ادامه »داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضه‌ای پیدا شد. با سرعت می‌راند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامه‌فروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینی‌پزی به هم بسته بودند، زیر سایه‌بان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشین‌ش دور شد. بعد نوبت به چند موتور سوار رسید که همین‌کارها را با بسته‌های روزنامه‌های مختلف تکرار ‌کردند. آن‌وقت سر و کله‌ی پیرمرد پیدا ‌شد. طلق جلو موتورش با هر ترمزی که می‌زد و گازی که می‌داد عقب و جلو می‌رفت. صورتش از توی کلاه کاسکتش معلوم نبود و تا وقتی که قفل و زنجیر فولادی را از لای پره‌های چرخ عقب موتورش رد نمی‌کرد و با قفل به میله‌ی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع زنجیر نمی‌کرد… ادامه »داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

کسی «حاج‌بابا» را درست و حسابی نمی‌شناسد. اما خوبی‌ها و خصلت‌های بزرگ‌منشانه‌ي او همیشه نُقل مجلس است. «حاج‌رحمان اقبال» پسر کوچک‌تر حاج‌بابا حدودا بیست و پنج سال پیش،‌ بعد از نود و چند سال عمر با عزت بالاخره با اکراه و امتناع ریق رحمت را سرکشید و همه را در سوگ نابهنگامش داغ‌دار کرد. حالا هم که همه به دنبال شجره‌نامه افتاده‌اند و قصد دارند خودشان را یک جوری توی خاندان بزرگ اقبال بچپانند لابد حکایت دارد. قضیه از آن‌جا شروع شد که «مهندس ذاکری» آن‌قدر رفت و آمد تا بالاخره «مادرجان ملوک» رضایت داد که خانه و باغ هفتصد و بیست متری اجدادی که آجر به آجرش به قد و بالای ما می‌ارزید – به شرط این‌که از توی حیاطش حتما و حتما یک باغچه‌ی بزرگ درآورند – را… ادامه »داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

طرح داستان کوتاه «نورسان» یا «نور، نور، ضد نور»

شب بود. شهر سوت و کور، ساکت و بی‌حرکت به چشم می‌آمد. جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد. هیچ نوری از هیچ منبع نورانی تابیده نمی‌شد. هوا ابری و گرفته بود و تنها مِهِ نورانی مهتاب از پشت ابرهای ضخیم حالات پرت و درهم خانه‌ها و ساختمان‌ها را از باقی سیاهی‌ها مجزا می‌کرد. تابلوهای مغازه‌ها، لامپ‌های چراغ‌های برق اطراف خیابان، روشنایی‌های خانه‌ها و تلویزیون‌ها همگی خاموش و تاریک بودند. هیچ‌ نوری دیده نمی‌شد. روی میز چوبی، داخل اتاق ساختمانی قدیمی و به ظاهر متروک، شمع کوچکی می‌سوخت. دور تا دور میز صورت چند مرد و زن به زحمت به چشم می‌آمد که از نور زرد شمع روشن شده بود. با هر تکان شعله، سایه‌های اجزای صورتشان درهم می‌ریخت و سیاهی روی صورتشان جابجا می‌شد. تمام اتاق را تاریکی گرفته بود و… ادامه »طرح داستان کوتاه «نورسان» یا «نور، نور، ضد نور»

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف… ادامه »داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را… ادامه »داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم. به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم. ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.» گفتم: «باشه… ادامه »داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»