داستان کوتاه (بایگانی)
داستان کوتاه «میثم»...
تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری …
داستان کوتاه «یک شب...
کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. …
داستان کوتاه «اتاقک...
تو دماغی حرف می‌زد. نفسش را توی سینه حبس می‌کرد و بیرون می‌داد. گاهی یک قلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌ش نگه می‌داشت. …
2 از 2 1 2