بایگانی: ‘درباره‌ی فیلم’

درباره فیلم The Autopsy of Jane Doe (2016) | کالبدشکافی یارو (۲۰۱۶)

جمعه, ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۶

در فیلم «کالبد شکافی یارو (فلانی) ۲۰۱۶» جز موردِ مشمئز کننده بودن صحنه‌های کالبدشکافی که نسبتا واقعی بنظر می‌رسیدند، وجود عدد مورد علاقه‌ی من ۲۷ (اسم همین سایت) نکته‌ی قابل‌ توجهی در فیلم به حساب می‌اومد. این عدد به صورت عدد رومی XXVII (یعنی ۱۰+۱۰+۵+۱+۱) در فیلم آورده شد که به بخشی از کتاب سفر لاویان عهد عتیق ۲۰:۲۷ اشاره داشت:

مرد و زنی‌ که‌ صاحب‌ اجنه‌ یا جادوگر باشد، باید که کشته‌ شوند؛ ایشان‌ را به‌ سنگ‌، سنگسار کنید. که خون‌ ایشان‌ بر گردن خودشان‌ است‌.

بر حسب اتفاق این آیه از کتاب عهد عتیق بیست و هفتمین آیه از فصل بیستم بخش کتاب سفر لاویان است.

فیلم در ژانر رمزآلود و ترسناک و در کل کسالت‌آور بود. نمره ۶ به صورت نیم‌خیز شده (از هیجان کشف ۲۷ ِ تازه) و با خمیازه‌ای عمیق (از یک داستان و قصه‌ی بی‌سر و تهِ پرداخت‌نشده) به این فیلم اهدا می‌شود. باشد که رستگار شوند.

 

پ ن: گویا در غرب به فرد بی‌نام و نشان john Doe (جان دو یا جان دائه) گفته می‌شود که در زبان فارسی به چنین شخصی «فلانی» یا «یارو» می‌گوییم.

در اکثر کارت ویزیت‌های طراحی شده در سایت‌های مطرح گرافیکی (مثل گرافیک ریور) به جای اسم صاحب شغل اسم John Doe نوشته شده که به نوعی لورم ایپسومی قدیمی به حساب می‌آید.

بدون نظر »

درباره فیلم Correspondence (2016) – (مکاتبات، ۲۰۱۶)

دوشنبه, ۴ بهمن, ۱۳۹۵

فیلم سینماییCorrespondence (2016)  (مکاتبات، ۲۰۱۶) تازه‌ترین اثر سینمایی جوزپه تورناتوره ایتالیایی است. از این نویسنده / کارگردان پیش از این آثاری مانند «سینما پارادیزو»، «یک تشریفات ساده»، «افسانه ۱۹۰۰»، «مالنا» و… منتشر شده است.

– فکر می‌کنی  چیزی باشه که ما از همدیگه ندونیم؟

– این چه سؤالیه اونم ساعت ۶ صبح؟!

– رازها… رمز و رازی هست که هنوزم داریم از هم پنهان می‌کنیم؟

– خودمون یه راز بزرگیم… تنها دلیلی که باهم هستیم همینه!

 

بزرگ‌ترین رازی که بین دو چهره‌ی اصلی فیلم پروفسور اِد پوروم و «اولگا» قرار دارد شاید همان رابطه‌ی نامشروع بین‌شان باشد. رابطه‌ی بین استاد متاهل و مسن و شاگرد جوان و زیبا. اما وقتی پروفسور پوروم در دیالوگ ابتدایی فیلم از اولگا می‌خواهد که نگاهی به گذشته بیندازد و نسبت به یادآوری راز و رمزهای مخفی بین خودشان تجدید نظر کند، به نظر می‌رسد که پروفسور پروم حتا در بیرون از دانشگاه و در واقع زمانی که در اتاق هتل در کنار معشوق/شاگرد خود ایستاده است هم سعی دارد با این سوال، چیزی را به اولگا بیاموزد.

این اولین و تنها صحنه‌ای‌ست که اولگا در کنار پروفسور پروم دیده می‌شود و تا پایان فیلم رابطه آنها با تمام مخفی‌کاری‌هایش وابسته به مکاتبات، نامه‌نگاری‌ها و ارسال و دریافت اس‌ام‌اس و ایمیل است. در بیست دقیقه ابتدایی فیلم زمانی که اولگا مانند بقیه مدعوین منتظر حضور پروفسور پروم در کنفرانس سالانه‌ی  فیزیک کیهانی و کیهان شناسی است و درست در زمانی که مشغول پاسخگویی به ایمیل پروفسور است که تنها چند لحظه پیش آنرا دریافت کرده، با خبر می‌شود که پروفسور پروم چند روز پیش فوت کرده است!

گرچه پرس و جوی اولگا برای راستی آزمایی مرگ پروفسور پروم به خانه‌ی شخصی او، دیدن دورادور خانواده‌ی غمگین و ماتم‌زده او،  قبرستان و وکیل شخصی او هم کشیده می‌شود اما برای بیننده فیلم مرگ پرفسور –حتی تا پایان فیلم- در لایه‌‌ی مه‌آلود رمز و راز باقی می‌ماند. شاید پروفسور فریبکار اینبار هم سراغ معشوق تازه‌ای رفته باشد و با حقه‌ی مرگ خودش، هم از دست خانواده و هم از دست معشوق سمج خود آزاد شده باشد.

 دست‌کم بیننده برخلاف اولگا نمی‌تواند با واقعیتِ مرگ پروفسور کنار بیاید. آنهم با صحنه‌های مرگ بدلکارانه‌ و ناواقعی که لابه‌لای فیلم با آن مواجه می‌شود. اولگا که سال‌هاست در نقش بدلکار در صحنه‌های خطرناک و دلهره‌آور بدلکاری شرکت داشته و بارها و بارها مرگِ ساختگی خود و همکارانش را در فیلم‌های مختلف دیده و بازسازی کرده است، نسبت به خبر مرگ پروفسور کاملاً تسلیم و ماتم‌زده بنظر می‌رسد و احتمالاً نسبت به درستی و صداقت پروفسور –که ما از آن بی‌خبریم- اطمینان کامل دارد.

اما نکته‌ی بعدی و در واقع رمز و راز ناگفته فیلم –که در اولین دیالوگ‌ها به آن اشاره شد- رابطه‌ی سرد و در حال فروپاشی اولگا با مادرش است که گویا هرگز در مورد آن با پروفسور گفتگویی نکرده است. رابطه‌ای که پروفسور حتی تا ۳-۴ ماه پس از مرگش (!) قصد در ترمیم و بازسازی آن دارد. طوری بنظر می‌رسد که پروفسور قصد دارد در نبود خودش رابطه‌ی معشوقش را با جهان پیرامونش (مخصوصاً رابطه اولگا و مادرش) و احساس گناهی که معشوقش نسبت به مرگ پدرش دارد را، صمیمانه‌تر و دوستانه‌تر کند و این شاید بزرگترین درسی باشد که بین استاد وشاگرد این فیلم جریان دارد.

شاید آنچیز که مهم‌تر از همه در این فیلم خودنمایی می‌کند حضور عشق بین عاشق و معشوقی است که حتی دیگر نیازی به حضور مادی یکی یا هردوی آنها هم ندارد. عشق ابدی اگر نیاز به زمان نداشته باشد و با گذشت زمان دچار فرسایش نشود، لابد عشق لاوجودی هم می‌تواند بدون حضور مادی عاشق و معشوق و بدون وجود داشتن آنها درجریان باشد.

 

جوزپه تورناتوره شصت ساله شاید به اقتضای سن و سالش (برخلاف داستان مالنا) اینبار به سراغ عشق نامقدس و عجیبی رفته است که بین مردی مسن و دخترکی جوان برقرار است. با حذف تمام راز و رمزهای فیلم و آموزه‌های پنهان و آشکار عشق‌آلود آن، وقتی تنها دو فیلم مالنا و مکاتبات را در امتداد زندگی تورناتوره از نظر بگذرانیم شاید بتوانیم به آرزوهای پنهان و مه‌آلود همان پسرک عاشق‌پیشه مالنا برسیم که اینبار با مشکل اضافه‌سن روبرو است و درست بر عکس فیلم مالنا، اینبار عاشق فردی بسیار بسیار کوچک‌تر و کم‌سن و سال‌تر از خودش شده است.

بدون نظر »

درباره فیلم Arrival (2016)

چهارشنبه, ۲۹ دی, ۱۳۹۵

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود می‌آورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده.

این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسان‌ها بسیار باهوش‌تر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر می‌رسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرف‌مخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخک‌هایی که در انتهای هر یک دیده می‌شد تصویری مضحک درباره موجودات باهوش‌تر از انسان به خورد بیننده داده دادند.

در اولین صحنه نمایش آنها با خود می‌گفتم که واقعا کارگردان چطور می‌خواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زنده‌ی جهان پیش‌قدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفت‌پاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکامل‌یافته‌ی باهوش آنهم با هفت‌پای دست و پاگیر؟

موسیقی فیلم یا در واقع تم فضایی آن تاثیر بسیار قابل قبولی در درک فضا و تعلیق صحنه‌ی معرفی موجودات یا دیگر صحنه‌ها داشت. همین‌حالا دنبال موسیقی متن آن می‌گردم و لینکش را حتما در انتهای پست اضافه می‌کنم.

نکته‌ی دیگر این است که ظاهرا هرچقدر هم که یک فیلم به پدیده‌های عجیب و غریب و غیرواقعی یا علمی و تخیلی بپردازد برای حضور در گیشه نیاز به کمی رومانتیک‌بازی دارد. در این فیلم هم قضیه‌ی رمانتیک و عاشقانه در سرتاسر فیلم موج می‌زد و شاید حتا می‌توانست دختران نوجوان را نیز به فیلم علاقمند کند.

 نشان دادن رابطه‌ی یک مادر و دختر و در چند دقیقه ابتدایی آن و بعد پرتاب یکباره بیننده به موضوعی آنقدر عجیب و غریب (موجودات فضایی) بدجور توی ذوق می‌زد. اگر درباره این فیلم مطمئن نبودم شاید با دیدن صحنه‌های ابتدایی قید دیدنش را می‌زدم.

دانلود موسیقی فیلم Arrival 2016 (ورود)

بدون نظر »

درباره فیلم Correspondence (2016)

پنج شنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۹۵

قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) می‌تونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و correspondence-2016مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (۱۵۶۱) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب ۵٫۹ (به حساب میانگین آرا) ثبت شده. با اینحال نمره ۸ رو با افتخار و به صورت سرپا و ایستاده به این فیلم تقدیم می‌کنم. باشد که رستگار شود.

در مورد موضوع فیلم هم چیز خاصی نمیگم. ولی کسی که فیلم‌هایی مثل The Best Offer و  مالنا و سینما پارادیزو رو از تورناتوره دیده می‌تونه حدس بزنه که نگاه عاشفانه فیلم چطوریه. با اینحال و با اینکه داستان فیلم به نوعی یک عاشقانه کثیف و نامتعارف رو روایت می‌کنه اما ذره‌ای کثیفی و ناپاکی دامن‌گیرتون نمیشه.

یه چیز مهم دیگه هم این بود که توی مدت زمان دیدن فیلم مدام تکرار میکردم کاش اینطوری تمام بشه، کاش اینطوری بشه. اما نشد! و مطمئناً میتونم بگم اگه اونچیزی که انتظار داشتم و توی ذهنم بود تمام می‌شد، می‌تونست ۱۸۰ درجه فیلم رو بچرخونه و سبک و ژانر mystery رو به سبک درام-رومانس فیلم غالب کنه.

با اینحال این فیلم چیزی رو از دست نداد و اجازه داد تمام ناپاکی که توی لایه زیرین هویتی افراد فیلم بود همانطور پاک باقی بمونه.

پ ن: شاید بعدا این یادداشت رو به دلیل اینکه رسما بد نوشتم، پاک کنم.

بدون نظر »

درباره دو فیلم Open Your Eyes و Vanilla Sky

جمعه, ۱۷ بهمن, ۱۳۹۳

به فاصله دو سه شب دو فیلم مختلف دیدم که به طور کاملا اتفاقی* (شاید) از روی یک فیلم‌نامه ساخته شده بودند. Open Your Eyes و بعد Vanilla Sky  فاصله زمانی ساخته شدن این دو فیلم هم ۴ سال بود.

Vanilla Sky Open Your Eyes

نه به کارگردانی این دو فیلم کار دارم نه درباره فیلمنامه‌شون نظر می‌دم. فقط می‌خوام بگم چطور دو کارگردان مختلف از روی یک فیلمنامه دو فیلم کاملا مشابه هم می‌سازند و تاثیر اون دو فیلم بر روی مخاطب (من) چطور به دو حس متفاوت ختم می‌شه. از مردِ نقش اول Open Your Eyes یعنی Eduardo Noriega بسیار متنفر بودم و از تمام بلایی که توی طول فیلم سرش می‌اومد لذت می‌بردم و برعکس به مرد نقش اول فیلم Vanilla Sky تام کروز Tom Cruise احساس همدردی و دلسوزی عجیبی داشتم و از رفیق اون متنفر شده بودم. دارم تلاش می‌کنم یکی از این دو فیلم رو به عنوان فیلم بهتر انتخاب کنم ولی نه یکی نسبت به دیگری به معنی واقعی کلمه «بهتر» بود و نه اینکه کلا این دو فیلم ارزش (شاید) صحبت کردن داشته باشند.

در کل از فکر معلق توی این دو فیلم (ساختن زندگی بر اساس رویاها و خیالات) بسیار لذت بردم و این منو به یاد خودم انداخت. به یاد منی که گاهی ترجیح می‌دم با رویای خودم زندگی کنم.

* اینکه چرا و چه چیزی باعث شد که من دو فیلم مشابه هم رو به فاصله دو سه شب ببینم احتمالا برمیگرده به اینکه چندهفته ایه اسیر فیلم‌های ژانر Mystery شدم.

بدون نظر »

درباره‌ی داستان فیلم ترومن شو – the truman show

چهارشنبه, ۲۴ دی, ۱۳۹۳

فیلم «ترومن شو» (The Truman Show (1998) را چند شب پیش دیدم. همیشه فکر می‌کردم خیال ساخت داستانurlی که در آن انسانی از بدو تولد زیر دوربین و آزمایش شدن باشد تنها و تنها با من است. اما حالا فهمیدم قبل از من این خیال عجیب ساخته شده است. گرچه ایده من کمی متفاوت‌تر بود. فکر می‌کردم مادری و نوزادی به کره‌یی دیگر، یا جزیزه‌ای متروک بفرستند. و مادر فقط و فقط همان مادر تنها انسانی باشد که اطراف کودک وجود داشته باشد. مادر همیشه خودش را از کودکش مخفی کند و از پشت درختان، مثل صدای وحی مرموزی راهنمایی‌های لازم برای زندگی در آن شرایط دشوار را به او بیاموزد. سهمگینی این فکر آنجا بود که فکر می‌کردم آن مادر باید تمام خدایان تاریخ را و تمام داستان‌های زندگی را با زبان کودکانه‌یی به آن نوزاد بیاموزد و نسل‌های بعدی که از آن نوزاد به دنیا خواهند آمد (به فرض وجود داشته نرینه‌یی یا ماده‌یی برای جفت‌گیری) دنیایی جدید بسازند.

حالا که دوباره به این خیال فکر می‌کنم می‌بینم خیلی هم شبیه این فیلم نبوده است. شاید روزی این طرح عجیب را روی کاغذ بیاورم و به تمام ادبیات گند بزنم.

بدون نظر »

من و زن‌م (بیست و هفت) – وهم کودکی

دوشنبه, ۳ آذر, ۱۳۹۳

گاهی اوقات فکر می‌کنم به زن‌م احتیاج دارم. به حرف‌ها و حرکات‌ش؛ به دست‌ها و دستورات‌ش؛ باید نظر او را درباره بعضی چیزها بدانم. بدانم که چرا فکر می‌کند صورتی رنگ مناسبی برای دختربچه‌هاست. و یا گلبهی واقعا چه رنگی‌ست؟ چرا پیراهن سفیدم با شلوار سورمه‌ای‌ام و کت راه راه سیاهم جور در می‌آید و با اینکه خودم هیچ‌وقت از این ترکیب استفاده نکرده‌ام اما از نظر او چرا این بهترین چیزی‌ست که می‌توانم بپوشم.
باید عقاید او را درباره فلان فیلم و فلان ترانه بدانم. نمی‌توانم تصور کنم که تفکرات لطیف او درباره‌ی باران ریز ریز و یک‌ریز لاهیجان چه شکلی است و چرا فکر می‌کند یک‌شنبه‌ها خیابان‌های این شهر بیش از اندازه خلوت و سوت و کور می‌شود.‌
گاهی اوقات به همین چیزها نیاز دارم. به همین چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت. فکر می‌کنم به اندازه‌ی تمام مردان ریز و درشت دنیا می‌توانم ببینم و نظرات آنها را درباره‌ی هرچیزی پیش‌بینی کنم. اما برای بعضی چیزهای دیگر، برای اینکه بتوانم با چشم‌های زنانه به دنیا نگاه کنم وامی‌مانم. برای اینکه بتوانم نظرات خودمانی و مضحک زن‌م را درباره‌ی چیزها بدانم وامی‌مانم.
– «مضحک چیه آخه؟ باز تو شروع کردی به زن‌ها توهین کنی؟»
– «توهین نمی‌خواستم بکنم. منظورم فقط اینه که بگم خب به هرحال نظرات تو یه جوریه»
– «نظرات خودت یه جوریه! چه حرفیه آخه؟ بیشتر روی منظورت فکر کن ازین به بعد»
– «مردها اکثرشون فکر می‌کنند زن‌ها درست و منطقی درباره چیزها نظرشونو نمی‌گن. فکر می‌کنند نظرات زنها اکثرا آبکی و آبدوغ خیاریه»
– «داری همینجور می‌گیا…!؟ می‌زنم له‌ت می‌کنما»
– «من که نمی‌گم اونا می‌گن؛ اما نظر من این نیست. اصلا به نظرم واقعا لازمه که گاهی آبکی به قضیه‌ها نگاه کرد.»
– «نظرات من هیچم آبکی نیست. شما مردها خیلی ادعاتون oمی‌شه»
– «اینم هست البته. ولی باید قبول کنی سر یه چیزایی خیلی بی‌منطق بر می‌خورد می‌کنین»
گاهی که نه، اغلب نمی‌شود خیلی چیزها را به قضا و قدر و سرنوشت واگذار کرد. نمی‌شود گل‌برگ‌های گلی را یکی یکی کند و شمرد و تصمیم گرفت که کسی از ما سراغ می‌گیرد و یا ما باید از کسی سراغ بگیریم یا نه. نمی‌شود با نگاه کردن به تهِ یک فنجان قهوه فهمید که کسی که دوست داریم بیاید، تصمیم به آمدن دارد یا نه. گاهی که نه، اغلب باید رفت روبروی همان آدم، توی چشم‌هایش زل زد و از او پرسید: «می‌خواهی چه‌کار کنی؟» و اگر احتمالا نمی‌دانست که چه می‌خواهد و چه می‌تواند خودمان جوابی را به او پیش‌نهاد کنیم.
من خوشحال‌ام. شادترین آدم دنیا احتمالا کسی شبیه من است. من از اینکه با زن‌م هستم خوشحالم. اهمیتی ندارد که تا به حال او را ندیده‌ام. یا اینکه اسم‌ش را می‌دانم یا نه. او برای من از هرچیز ناواقعی این دنیا واقعی‌تر است. می‌خواهم بیشتر درباره زن‌م حرف بزنم. اما برای معرفی او، برای اینکه او را به خودم بشناسانم باید خود واقعی‌ام را بیشتر بشناسم. (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |