من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 3 شهریور , 1393

من و او از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است. دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم: – «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌ و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم: – «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام صداتو گوش کنم و چشم هامو ببندم.» و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من فقط و فقط با صدای او آرام شوم. داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دلم هوایش را می‌کند؛ آرام […]

همین حوالی

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

باغ‌چه در حال انحلال و بلور ترد استقامت روی شیروانی‌ی ما بازیچه‌ی دست باد شده است. همیشه غربت ابتدای جمله‌های من رنگی تازه می‌گیرد و حس می‌کنم برای بوئیدن شاخه‌یی گل تمام عطرهای عالم بو به بو دست به دست هم داده‌اند تا حوالی‌ی غربت، عطر وطن و حسرت‌ش از همیشه تا همیشه تازه بماند. می‌خواستم برگردم به روزهای گذشته به انتهای دالان‌های تودرتوی خاطرات نزدیک شوم و تا ساحل دوردست، تا فانوس دریایی کم‌سو بی‌امان پارو بزنم. نباید به چیزی عادت کرد که این چنین خروش بیدادگردی را روی وسوسه‌ی دیوار میچسباند؛ و معناگریز تا اتمام جاده‌های جهان چهگونه میتوان انتظار تماشای عقوبت این همه نفرین و ناله را تاب آورد؟ می‌بینی؟ هنوز بوی جنون می‌دهم و پاییز با گربه‌ی سیاه و سفید شیروانی‌های باغ‌چه‌ی همسایه رفاقتی غریب دارد. پدر رفته تا با بوی چرک پول برگردد و مادر سفره‌ی رنگینی برای ضیافت شبانه پهن می‌کند. گرمای تند روزها تمام شب‌ها را کلافه کرده است. خورشید دچار زردرویی همیشه‌ی تاریخ پشت پرده‌ی کدرترین ابرها کمین کرده و خاک روی دل زمین ماسیده و تا صدای آژیر روی خیابان و کوچه کشیده می‌شود، هوای ندامت به انتظار توقف روزها خرناسه می‌کشد. کسی تورا صدا نزده بود، که بی‌خود به سمت […]

کشیدنی مثل قهوه‌یی که نوشیدی!

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

  و این هذیان و این تکان‌های رنگ‌پریده و روزها و روزها و شب‌هایی که پشت به پشت هم می‌گذرند و بوی رهایی می‌دهند.- بیست و هفت بار شده بود-شمارش روزها گامِ خیسِ رهگذران را همیشه به دنبال می‌کشید. همین حالا، همین‌جا،، اگرچه تلخ، اگرچه سرد، اگرچه دور از معنا و پست باید بگویم. ساعت دیواری روی دیوار ثانیه‌ها را آهسته آهسته به زمین می‌پاشد و من که دراز به دراز به سمت هذیان دراز کشیده‌ام و بوی بیداری و خواب، در هم توی هوا پیچیده است. فردا دنبال چه کسی‌است باد و گلدان چرا کنار پنجره خواب‌ت نمی‌بَرَد؟ می‌خواهم ماه را تماشا کنم. تو را به یاد بیاورم و با چشم‌های بسته در آغوش‌ت در ابدیت زمان و مکان جاری شوم. بسته‌ی لنگ شب‌ها و خاموشی‌ی فواره‌ها را هنوز دوست دارم و داشتم جاوادانه‌گی‌ی کلام را روی زمین می‌کشیدم و هذیانِ من همیشه، بسته و باز شدن مداوم درها و پنجره‌هاست. مادر!؟ چه کسی پنجره‌ها را به روی ماه باز کرده؟ چرا توی دهان‌م خفه‌گی و درد زوزه می‌کشد؟ آبِ دهان‌م چرا توی زبان‌م بند نمی‌شود و چراغ‌ خیابان بی‌این‌که به ازدحام یا خالی از حضور کسی بودن فکر کند چرا؟ بگو چرا تا خورشید چادرشب‌ش را از روی […]

بانوی دراز گیس

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

سنگِ سردِ بی‌دلی بر دل، بکوب خواهر داغ‌دارِ من؛ بر سینه‌ات بکوب که این‌جا برادر تو تا تسلی‌ی همیشه‌گی فاصله‌یی عجیب دارد. ترانه‌های تورا شنیدم، خاکستر باد را از روی بالِ کبوتران تکانده بودی و بوی طوفان را توی چمدان پشتِ پستو به سردابِ خاطره‌ها فرستادی. و من به سقوط دانه‌یی اندیشیدم که برچیده بودم و دهانِ بازِ تعجب پشت بیست و هفتمین هفته بوی خسته‌گی می‌داد. تو در خاطرات دورِ خاکستری‌ی من راه می‌رفتی و رفته بودی تا روی سفال بام ذهن کسی قدم بگذاری. من در دیگری حلول کرده‌ام. من شوقِ پرواز و آواز را باز با ناز تمام نیازهای تو هم قافیه دانسته‌ام. خیال کرده‌ام-می‌خواهم بخوابم، ای‌کاش شعری زمزمه کنی تا در حلول قافیه‌هاشان وقتی که با دهانِ باز تماشای ماهِ نو را انتظار می‌کشم خوابی عمیق به سراغ‌م بیاید. این نهالِ بی‌زوال؛ یک ماه و یک شب و یک خاطره بود؛ این من و این تو و این راه عبور بی خط و نشانی از شوق تماشای رود. چه می‌خواستی خواهر؟ آوار خورشید بر پوستینِ نازک‌ تن‌ت فرو می‌ریخت و من زیر دریاها برای آفتاب فحش‌های آب‌دار می‌فرستادم. باز که دهان‌ت بوی خاطره می‌دهد! هوس کدام نیاز را توی حلقومِ شب ریختی؟ خواهر! خواهر داغ‌دارِ من! […]

شمالیه‌ی ذی‌صلاح

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار می‌کشم تا بیایی. روبه‌روی باغِ اساطیری‌ی تمدنِ از رنگ و رو رفته‌ام هنوز قناری‌ی تلخی‌ست که آوازی سوزناک را زمزمه می‌کند. همین‌ها بود. نه؟ و تو از پشتِ خاطرات دورِ زنده‌گی‌ی من می‌آمدی با شاخه‌ی سلامی که لابه‌لای موهای‌ت جا خوش کرده بود. همین روزهاست که پاییز بیاید و منِ خسته می‌خواهم روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو دراز بکشم و جای قدم‌های تورا تا بهار ببویم. از کدام بام به پرواز در می‌آیی و بر کدام گوشه‌ی بام‌م بالِ پر اشتهایی‌ی عشق‌ت را آهسته جمع می‌کنی؟ بر کدام گوشه‌ی این بامِ احساس؟ برای تو این‌جا دامی نیست که اسارت را به لبان برآماسیده از عطش‌ت بچشاند. تنها هجوم تنهایی‌ی من در عصرهای هر روز جمعه‌ام-شاید- تو را دچار هذیان و اضطراب کند. دل‌م می‌لرزد هنوز و صلیب خوش‌تراش خالی‌ام روی تنه‌ی این درخت منتظر توست تا به نی‌نی‌ی چشم‌های تو خیره شود و از قدمت تمدن بی‌وقتی‌یم بگوید. همین‌جا بود. روی یکی از همین درخت‌ها. بی‌حوصله نشسته بودم و در ناخودآگاه من آگاهی از تشویش گاه‌به‌گاه‌م حضور داشت. به جانِ درخت افتاده بودم و جان‌م که سرشارِ یادِ تو بود، تورا کم داشت. روی یکی از همین درخت‌ها بود. مطمئن‌ام. آن […]

شک شاعری

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبه‌ها می‌زند زنگ. چراغِ نفتی‌ی مسجد اگر به خانه روا بود آن‌جا چه می‌کرد؟ صدا کرده بودم تورا که بیایی و ببینی که دختر همسایه لباس‌ش را روی بالِ باد گذاشته است و قاصدک خبر نداشت کدام غزل‌نویسِ پیر پی‌ِ بادبادک‌ها کرده است دل‌ش را تنگِ شنیدنِ صدای سورتمه و تکانِ شلاق‌ش توی چشم‌های سگ‌ها نمی‌افتاد. می‌بینی؟ این‌جا هم حضورِ خوف‌ناکِ کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. سایه‌ها روی گودی‌ی چشم‌های تو افتاده بود، تو بی‌ربط شده بودی به واژه‌ها و جمله‌های تو از ترسِ تعقیبِ گزمه‌ها میانِ لباسِ دخترک افتاده بود. بالای مهتابی‌ي دور نگاه می‌کرد کسی، انگار که تو به دنبالِ مجنون چه از دست لیلا رم کرده‌یی و بوقِ ماشین‌ها و همهمه‌ی آدم‌ها همیشه توی حرف‌های ما سرک می‌کشید. سلسله‌ی موی دوست را بگذار دمِ کوزه تا خنک بماند؛ شاید برگشتیم و آمدیم از راهِ دور، تشنه‌ی رفاقت‌های دوستاق‌بانانِ سرخوش که کلیدِ زنگار بسته‌ی قفس‌ها را میانِ انگشت‌های‌شان می‌تکانند. همان موقع بود. درست همان موقع که ناقوس کلیسا هنگ کرده بود خیلِ عظیم سربازان را روی عقربه‌های این ساعتِ صفر. سلسله‌یی از دوستی‌ها به باریکی‌ی موی یاری آغاز می‌شود. کفاشی خسته از کار با دست‌های پینه‌بسته مشغول ساخت پاپوشی جدید […]

رنگارنگ

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. در دست‌ام بود خاطره‌یی و گم شد در حلول خاطره‌یی نو. این رنگ من است در پرده‌های نیم‌سوخته‌ی یک دشنام. مردود در بی‌راهه‌های سخت یک چراغ. مقصد به سمت متناهی دل‌شوره مایل بود و من هیچ مایل نبودم از دریچه‌های مقصود. اگرچه در امید می‌رقصیدم و افق یک‌سره ناپیدا بود. من ازدحام کلمات نامفهوم لهجه‌ام. مسلوط در سطرسطر لایه‌های این تقویم. ترسیم می‌کنم نَفَس‌های از یاد برده‌ام را در این نفْس مسموم آلوده به خاک. پوزبند به ساحت دقیقه‌یی علم می‌کنم تا میلاد دقیقه‌یی را به فراموشی بسپاریم. نور نجابت متلاشی شده‌ی بی‌گناهی نیست. تلاش گناهی است که در ضمیر هیاهوی یک شب آشکار می‌شود. ستاره‌ها حقیقت راستین یک دروغ‌اند در لحاف مشبک آسمان که من اما روی دیوار به سبک جنی مترود از قبیله‌ی جنیان تکیه داده‌ام اما حتا به ضرب سحری مقدس راه به دل‌اش نمي‌برم. این چنین‌ام من، متروک در حوالی چوب‌کاری شده‌ی یک اشتیاق که دیگر از رنگ افتاده است. باری زنده‌گی رسم خوشایندی نیست. روزها می‌گذرند، شبِ شب‌ها هم نیز. زنده‌گی حوصله‌ی تند غریبی دارد. چنان در مرز نامحدود. تعلق […]


| ترجمه به فارسی |