بانوی دراز گیس

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

سنگِ سردِ بی‌دلی بر دل، بکوب خواهر داغ‌دارِ من؛ بر سینه‌ات بکوب که این‌جا برادر تو تا تسلی‌ی همیشه‌گی فاصله‌یی عجیب دارد. ترانه‌های تورا شنیدم، خاکستر باد را از روی بالِ کبوتران تکانده بودی و بوی طوفان را توی چمدان پشتِ پستو به سردابِ خاطره‌ها فرستادی. و من به سقوط دانه‌یی اندیشیدم که برچیده بودم و دهانِ بازِ تعجب پشت بیست و هفتمین هفته بوی خسته‌گی می‌داد. تو در خاطرات دورِ خاکستری‌ی من راه می‌رفتی و رفته بودی تا روی سفال بام ذهن کسی قدم بگذاری. من در دیگری حلول کرده‌ام. من شوقِ پرواز و آواز را باز با ناز تمام نیازهای تو هم قافیه دانسته‌ام. خیال کرده‌ام-می‌خواهم بخوابم، ای‌کاش شعری زمزمه کنی تا در حلول قافیه‌هاشان وقتی که با دهانِ باز تماشای ماهِ نو را انتظار می‌کشم خوابی عمیق به سراغ‌م بیاید. این نهالِ بی‌زوال؛ یک ماه و یک شب و یک خاطره بود؛ این من و این تو و این راه عبور بی خط و نشانی از شوق تماشای رود. چه می‌خواستی خواهر؟ آوار خورشید بر پوستینِ نازک‌ تن‌ت فرو می‌ریخت و من زیر دریاها برای آفتاب فحش‌های آب‌دار می‌فرستادم. باز که دهان‌ت بوی خاطره می‌دهد! هوس کدام نیاز را توی حلقومِ شب ریختی؟ خواهر! خواهر داغ‌دارِ من! […]

شمالیه‌ی ذی‌صلاح

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار می‌کشم تا بیایی. روبه‌روی باغِ اساطیری‌ی تمدنِ از رنگ و رو رفته‌ام هنوز قناری‌ی تلخی‌ست که آوازی سوزناک را زمزمه می‌کند. همین‌ها بود. نه؟ و تو از پشتِ خاطرات دورِ زنده‌گی‌ی من می‌آمدی با شاخه‌ی سلامی که لابه‌لای موهای‌ت جا خوش کرده بود. همین روزهاست که پاییز بیاید و منِ خسته می‌خواهم روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو دراز بکشم و جای قدم‌های تورا تا بهار ببویم. از کدام بام به پرواز در می‌آیی و بر کدام گوشه‌ی بام‌م بالِ پر اشتهایی‌ی عشق‌ت را آهسته جمع می‌کنی؟ بر کدام گوشه‌ی این بامِ احساس؟ برای تو این‌جا دامی نیست که اسارت را به لبان برآماسیده از عطش‌ت بچشاند. تنها هجوم تنهایی‌ی من در عصرهای هر روز جمعه‌ام-شاید- تو را دچار هذیان و اضطراب کند. دل‌م می‌لرزد هنوز و صلیب خوش‌تراش خالی‌ام روی تنه‌ی این درخت منتظر توست تا به نی‌نی‌ی چشم‌های تو خیره شود و از قدمت تمدن بی‌وقتی‌یم بگوید. همین‌جا بود. روی یکی از همین درخت‌ها. بی‌حوصله نشسته بودم و در ناخودآگاه من آگاهی از تشویش گاه‌به‌گاه‌م حضور داشت. به جانِ درخت افتاده بودم و جان‌م که سرشارِ یادِ تو بود، تورا کم داشت. روی یکی از همین درخت‌ها بود. مطمئن‌ام. آن […]

شک شاعری

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبه‌ها می‌زند زنگ. چراغِ نفتی‌ی مسجد اگر به خانه روا بود آن‌جا چه می‌کرد؟ صدا کرده بودم تورا که بیایی و ببینی که دختر همسایه لباس‌ش را روی بالِ باد گذاشته است و قاصدک خبر نداشت کدام غزل‌نویسِ پیر پی‌ِ بادبادک‌ها کرده است دل‌ش را تنگِ شنیدنِ صدای سورتمه و تکانِ شلاق‌ش توی چشم‌های سگ‌ها نمی‌افتاد. می‌بینی؟ این‌جا هم حضورِ خوف‌ناکِ کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. سایه‌ها روی گودی‌ی چشم‌های تو افتاده بود، تو بی‌ربط شده بودی به واژه‌ها و جمله‌های تو از ترسِ تعقیبِ گزمه‌ها میانِ لباسِ دخترک افتاده بود. بالای مهتابی‌ي دور نگاه می‌کرد کسی، انگار که تو به دنبالِ مجنون چه از دست لیلا رم کرده‌یی و بوقِ ماشین‌ها و همهمه‌ی آدم‌ها همیشه توی حرف‌های ما سرک می‌کشید. سلسله‌ی موی دوست را بگذار دمِ کوزه تا خنک بماند؛ شاید برگشتیم و آمدیم از راهِ دور، تشنه‌ی رفاقت‌های دوستاق‌بانانِ سرخوش که کلیدِ زنگار بسته‌ی قفس‌ها را میانِ انگشت‌های‌شان می‌تکانند. همان موقع بود. درست همان موقع که ناقوس کلیسا هنگ کرده بود خیلِ عظیم سربازان را روی عقربه‌های این ساعتِ صفر. سلسله‌یی از دوستی‌ها به باریکی‌ی موی یاری آغاز می‌شود. کفاشی خسته از کار با دست‌های پینه‌بسته مشغول ساخت پاپوشی جدید […]

رنگارنگ

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. در دست‌ام بود خاطره‌یی و گم شد در حلول خاطره‌یی نو. این رنگ من است در پرده‌های نیم‌سوخته‌ی یک دشنام. مردود در بی‌راهه‌های سخت یک چراغ. مقصد به سمت متناهی دل‌شوره مایل بود و من هیچ مایل نبودم از دریچه‌های مقصود. اگرچه در امید می‌رقصیدم و افق یک‌سره ناپیدا بود. من ازدحام کلمات نامفهوم لهجه‌ام. مسلوط در سطرسطر لایه‌های این تقویم. ترسیم می‌کنم نَفَس‌های از یاد برده‌ام را در این نفْس مسموم آلوده به خاک. پوزبند به ساحت دقیقه‌یی علم می‌کنم تا میلاد دقیقه‌یی را به فراموشی بسپاریم. نور نجابت متلاشی شده‌ی بی‌گناهی نیست. تلاش گناهی است که در ضمیر هیاهوی یک شب آشکار می‌شود. ستاره‌ها حقیقت راستین یک دروغ‌اند در لحاف مشبک آسمان که من اما روی دیوار به سبک جنی مترود از قبیله‌ی جنیان تکیه داده‌ام اما حتا به ضرب سحری مقدس راه به دل‌اش نمي‌برم. این چنین‌ام من، متروک در حوالی چوب‌کاری شده‌ی یک اشتیاق که دیگر از رنگ افتاده است. باری زنده‌گی رسم خوشایندی نیست. روزها می‌گذرند، شبِ شب‌ها هم نیز. زنده‌گی حوصله‌ی تند غریبی دارد. چنان در مرز نامحدود. تعلق […]

پیوسته‌گی‌ها

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

در زادگاه نور و شبنم و خاطره‌ام درختی روئید، تناور هم‌چون قرص ماه در آسمان خیالی‌ی چهاردهمین عابر کوچه‌های اندیشه. شناور بود روی شیروانی‌های معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار می‌داد که ردپای خود را به نقاط کوتاه‌ شده‌ي ضرب‌آهنگ بچسبانید. حالا می‌شود در این خیابان‌ها تمام کوچه‌ها را یک‌نفس گز کرد. می‌شود در کوچه‌ها حتا به ضرب و سحر انگشت اشاره رخت مهمانی برای خانه‌های پوک و بی‌قفل و مقوایی علم کرد. می‌شود با یک نفر در چارسوق کهنه‌گی‌ خوش بود و از هر عابر خسته دلاوروارتر از بی‌گناهان ده بالا سوالی ساده هم پرسید. کدامین خانه از اندیشه‌ی دستان من امروز ویران شد؟ بگو! باید سوال را در ضمیر پنهان صفحه‌های فلزی جست‌وجو کرد وقتی که نفس‌های شما از ضرب افتاده باشد. پاسخ اما هرگز رخت نو به تن نداشته و ندارد حوصله کسی برای شنیدن حرف‌های من که به سخره گرفته‌اند سینه‌های سرخ کبوتران را هنگام که دوشاب چرک و خون در دیس به قصد تبرک یک به یک خانه‌ها را می‌کوفتیم و چنگیز خمیازه می‌کشید و استخر از لرزگام‌ اسکندر هراسیده بود. صدایی مرا از خود بی‌خود کرد. زن گفت: بیا! هنوز سپور بی‌مروت سرخی پاییز را از کف […]

معنای سکوت

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

آری حرف نمی‌زنم. دریچه به هوای سکوت بسته‌ام. سقوط می‌کنند در من، دست‌هایم و اجبار، حقیقتِ سبزی‌ست که همین نزدیکی‌ها واژه را به نخ می‌کشد. تکاملِ بهانه‌های دیروز، حادثه‌ی رنگین امروز را رفت. زمان به صداقت گره می‌خورَد، در هذیانِ مدورِ عقربه‌ها و من در انهدام پرسشی می‌مانم که بی‌پاسخی مصلوب‌ام می‌کند به جُلجتای هنوز و ‌مریمِ دیگری هم حتا نیست تا در برم گیرد از آغوشی که آهن و چوب… بود؟ آری! پس گوش کنید! این صدای من است که از اعماق آبی آسمان می‌آید. مروارید ندارد این لحظه و یا پاداشی که برانگیزد دقیقه‌ها را. هیچ‌وقت حرفی نداشتم برای گفتن، مگر شکل موهون انگشت‌هایم که شبیه اندوه یک عمر باشد. نه نشد. نه نمی‌شود. بزرگ‌وار نشانه‌ی من نیست که پروانه باشم و گلی را ببویم و به بوستان حسادت می‌کنم؟ در انعکاس حماقت من نمی‌آیی. بزرگی بزرگ. برای من حتا به قدر بوسه‌یی کوچک نمی‌خندی. با من باش که در تکاپوی یافتن‌ام. حسرت به دوش می‌گذرم و معنا نمی‌دهم که واژه را به نخ کشم. یأس‌ام من. نه یاسی که به عطر و بوی تو بمانم. می‌خواستم ذره‌یی فرو نشاندم از اشتیاق، اما انگار نشانده‌ای مرا به حسرتِ کلامی و ذره‌یی انگار به قدر بضاعت ثانیه‌ها‌ دیر شده […]

برابر

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

نیاز به جنسیت یا ویرانی اشکال غیر هندسی کسی نیست. من روی غزلِ پاییز، برف زمستانی‌ام را بو می‌کشم. تعادل برقرار است حتا در من وقتی که احساسی جای خود را به حس دیگری می‌دهد. مثل تصویر یک هنرپیشه، شاعر، آهنگساز که روی دیوار روبه‌روست. چیزی را جایی جا گذاشته‌ام. دور شده‌ام از فضایی که می‌توانست بهترین باشد برای گفتن همه‌ی چیزهایی که در تعادل‌شان به تقابل نشسته‌ام. تقابل، امکان تماشای هوس پر رنگ قلمی‌ست که در من جا خوش کرده است. انتهای عادت چیزی قرار گرفته است شبیه به عریانی بی‌وقت شعله‌یی که از شمع نیم سوخته شب تاریکی به جای مانده است. گاهی تاریکی زوزه می‌کشد، من خمیازه‌ام را روی باد فوت می‌کنم. برای سرد بودن، هوا هم گرم نیست. بی‌راهه حوالی دلشوره‌ای‌ست که روی کابل‌های باران خورده قندیل بسته‌اند؟ چقدر دورم؟ چقدر بوسه چشیده‌ام؟ از چند هزار انسان؟ اما من هنوز طعم لب‌های خود را به خاطر نیاورده‌ام. من سازِ دهنی شده‌ی روزگارم. نه نفس کسی در من می‌رود و نه مکشی هوای هزار بار مزه کرده‌ام را پس می‌گیرد. یک شب سیرم کرد. گرسنه بودم؟ یک شب سیرش کردم؟ گرسنه بود؟ چقدر اشتیاق‌مان بی‌شباهت بود به معنای سیب سرخی که در یخچال، سه روز مانده است […]


| ترجمه به فارسی |