تکراری

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

چیزی نپرسیده‌ام. هیاهو دارم. مثل شاخه‌یی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشان‌ام. سکوت نکن. من خودم را از حرف‌هایم پس می‌گیرم. من خودم را خلاص می‌کنم. حلقه‌ام. حلقه‌ام کجاست؟ حلقه‌ی عطوفت که دیروز از سقف آویزان بود. تاب می‌خورد میان زمین و آسمان و چقدر لب‌ریز از لذت بودی که مرا دست باد انداخته‌یی. نه! دیگر وقت ایستادن نیست. من باید بگذرم و این سکوت نارنجی را که از سردی به من چسبیده است کجا نوشته‌ام؟ تماس می‌گیرم. با من حرف خواهی زد. از راز، از رمز. از چگونگی اندیشه‌ی انسان‌ها که با بالاترین دُز شباهت به آنها غریبه‌ام. چیزی در من می‌گردد. مثل حس نیاز، مثل حس عطش اما نه به من، نه به تو. من به نیستی نیاز دارم. من به نیستی عطش دارم. به مرگ، به مردن. خوابیده‌ام. عینک‌ام کجاست؟ گفت: «حس خوردن نیست.» انگار که از آب می‌گویند. انگار تشنه نیستند. اما تو ایستاده‌ای. پشت این برگه‌ی کاغذ من خوابیده‌ام، تو ایستاده‌ای. اما تو ایستاده‌ای. که چه؟ چه چیزی را از این سطرها می‌جویی؟ آنوقت که آمده‌ای من گذشته‌ام از این احساس. نگاهم کن! می‌خندم. می‌توانی هجی کنی؟ م-ی-خ-ن-د-م … به من نگاه کن. من درگیر خودم. مثل یک آدامس -چه کلمه‌ی بی‌تشابهی به این […]

نورانی

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

به سادگی هوای دلگیری که هر روز استنشاق می‌کنم، دست‌های خود را با غرور دروغین شما پیوند داده‌ام. من ستاره‌یی از کهکشانی دور افتاده در اعماق سیاه چاله‌ها هستم و با این‌حال تمامِ شما را دوست می‌دارم. می‌شود این چراغ را خاموش کنید؟ نور چشم‌هایم را آزار می‌دهد. -سر سپرده‌ام عزیز، مثل ستون ایستاده‌ام تا بنایی که ازتان ساخته‌ام در هم نشکند. هنوز در من آوایی به گوش می‌رسد و در سرم چرخشی‌ست که منرا در هم می‌نگرد. من توالی حقیقت بودم و این هذیان شب سوم بود، باید کمی دراز بکشم. هنوز عطرِ تو آزاردهنده‌ترین صداهاست و چهره‌ات منرا به یاد طعم عشق نمی‌ندازد. آیا می‌بینی؟ حتا برای دقیقه‌یی تو را فراموش نکرده‌ام. در نگاه من اشیا ایستاده‌اند بی‌هیچ احساس ترسی و من در چشم‌های دیوار خوابیده‌ام و خواب منرا کسی برده است. من آنرا ندزدیده‌ام. چرا درها را به هم می‌کوبی؟ چطور توانستی آن پنجره را باز کنی؟ من سال‌هاست که آنرا با آجر تیغه کرده‌ام. چرا نمی‌توانم کمی ننویسم؟ گفتی کدام صدا، صدای طبل تو بود؟ باید راه بیفتیم، کم کم دیر شد. من تقصیری نداشتم ای‌کاش یک‌باره مثل مرده‌یی در تنگ‌نای گوری فراموش کرده بودم. گفتم آن چراغ را خاموش کن. من نورانی ترین ستاره‌ی دلواپسی‌ام. […]

سرزمین رویایی تو

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه می‌ریزد، باریدن برف را برای من مجسم می‌کنی. گوش کن! این صدایی که می‌شنوی تاوان گناه‌های مرتکب شده‌ام را صدا می‌زند و من چقدر کوچکم در برابر عظمت انگشتان 4 اینچی تو. قدرت در تمام رگ و پی من آزادانه می‌لغزد اما چه کسی طاقت می‌آورد بدن نحیف و لاغر تو را – با تمام قدرتمندی‌اش در آفرینش و گسترش حسرت برای من – زیر قدم‌های خشونت و نفرت خُرد کند؟ باید لذت چشیدن چشمه‌ی چشم‌های شما مثل تلخی قهوه درون فنجان روی میز باشد. ببین چقدر چشم‌های قهوه‌یی‌ات مثل همین قهوه، تلخ بنظر می‌رسد؟ آیا می‌توانی چیزی را از تمام تن من آزاد کنی؟ شاید باید حسرت را از دست‌های من ذره ذره بنوشی تا بتوانی لذتی هرچند ناخوشایند را جایگزین آن کنی. پشت تکرار آهنگین ضربه های رعشه با خنده آسمان ابری نمی‌شود و من دلگیر از همین بادهای شبگرد آرام آرام گوش های دست زمین را بریده‌ام/. چرا و گناه چه کسی دست‌های من را آلود؟ من از همه زندگی چیزی به جز دو جرعه‌ی نابِ عشق و هوایی آلوده‌ی محبت چیز دیگری را سفت و سفید و استوار از دل زمین بیرون نزده‌ام. باشد باشد! چقدر تکرار می‌کنی؟ […]

در سوگِ نوروز

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

وقتی شمالی، شمالی‌تر نمی‌شود، شن‌های ساحل خواب خوش تَُرد شدن می بینند. خورشید که بتابد یا نه، باران هست، ابر هست، دریا هست. یادم باشد خاطرات‌ام را با شن‌های دریا با کفش‌های کهنه‌ام قسمت کنم. نگران تردد قدوم ابرم که باز دریا روی ساحل دراز می‌کشد. حتا یاد گوش ماهی‌های ساحل هم که باشم، حتا اگر صدف‌ها را بی مرواریدشان بیشتر دوست بدارم، این پُژهانِ ابدی را فراموش نمی‌کنم. من مسافر شمال‌ام. شمالی‌تر از آغوش دریا که مدام صدایم می‌زند. از خنکای فرش ساحل برای تعمیدی دریا بودن هم دلنوازتر. من مسافر شمال‌ام. مسافر دریای شمال و بی‌چمدان روی رگه‌های فراموش شده اختیارم پا می‌گذرام و تا امتداد نگاهی که همراهی‌ام کند در آب یا بر آب قدم خواهم زد. بگذار نوروز باستانی تو روی خاکی که ساحل دریاست فراموش شده باشد. من نوروز هر روزم، خزان تردید اشتیاق وقتی ایستاده باشیم. کسی اگر حرف‌هایم را فهمیده نباشد، من آخرین سطرم را فراموش نمی کنم. قسم خورده‌ام و سیر تا که بی‌خیال تنهایی کلبه‌ام، آلونک ساحلی خیس‌ام رو به دریا باشد. من نوروزم را بر هفت سین دریا پیش چشم‌هایم نظاره خواهم کرد. درختی را که دریا بلعید چون سبزه‌ی هفت سین‌تان می‌ستایم. حوّ‏ا را جای سیبی که دزدید دوست […]

مثل سرسره

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

روی دوش‌های این نوارِ هذیان، دست بر بازویی و دستی به آسمان. کنار من بود و هست، هست و نیست. باران که نمی‌بارد من از ناودان دست‌های تو سر می‌خوردم و خیره خیره کلاه نمدی‌ات را چه زود تمام کردی!؟ چرا گریه می‌کنی؟ حرف‌های من تو را ناراحت می‌کند؟ شاید بشود فاصله بین تار و پودهایمان را با پرز قالی رنگ کنیم. باز که کفش‌ام را لگد گردی. تفاوت هوای من و تو صبح بیدار می‌شوی. نکند خواب بمانم. من با باران قرار ملاقات نوشته‌ام و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان چه زیباست. شاید تو در خواب من آهسته راه می‌رفتی و من با دست‌های باز و چشم‌های بسته از روی سرسره پارک تاب می‌خوردم. پای‌ات خیلی درد می‌کند؟ می‌گذاری جای زخم‌اش را ببوسم؟ راستی هیچ وقت در آینه نگاه خورده‌ای که ممکن است روزی در خیابان زیرِ چرخِ نگاهِ یک دنده‌ی اتومبیلی، روی حواس پریشان جاده جا بمانی؟ باشد مادر! همین روزها می‌آیم و شانه‌های فلزی‌ات روی موهای صاف تو جای من بود. شاید هیچ کس نخواهد افکارش را روی کاغذ کشیده باشم. اصلا مگر من چه کرده‌ام. همین که دوستت دارم کافی نیست؟ ببینید دوستان! من، می‌توانی. پس کافی‌ست. کمی گلویم درد می‌کند و گلوله نخ روی نگاه من پیچیده […]

این بار جنگل

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراری‌ست. ای کاش نگاه‌ات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا می‌خوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی‌های من جا می‌ماند. حوصله باران‌ام اگر مجذوب دست‌های تو کنار چمبره زدن‌هایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی. مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمی‌شود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می‌باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترین‌اش برای عادت من سیر می‌شود. من جنگل را با یک تبر دزدی قطع خواهم کرد و آنقدر از انگشت انگشتری‌ام خون می‌چکید که رد پای‌ات را روی شاخه‌های بهم چسبیده ایستادم. بگذارید! فرصت یکبار زندگی من را پس بدهید. من در چشم‌های خیس دریا خوانده بودم که زندگی آبی است. اما تو سبزی و رنگ، التماسِ خیانتِ پوشیده شده. باز من در شب قدم می‌زنم و دست‌هایم در جیب‌هایم جا می‌مانَد. خورشید انگار که باریدن […]

از بهشت صدای منرا می‌شنوید

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه‌ی حوّا را باور نمی‌کردم. من تاب می‌خوردم در زمینی پر سیب. نمی‌توانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره‌ی مرده‌یی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم. قابیل! قابیل برادرِ من! صدای مرا می‌شنوی؟ من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه‌های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل! برادرِ من! معشوقه‌ام از آدم و من چیزی نمی‌داند. التماس را نمی‌فهمد. اشتیاق را درک نمی‌کند. سیب را به یاد نمی‌آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود. تنها درختِ پدر بود که بوی سیب می‌داد. من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. چشم داشت تو از دیوارهای ساخته نشده چه بود؟ ما هنوز دیواری نساخته بودیم. باور می‌کنی؟ -نباید سوال می‌پرسیدم- معشوقه‌ام سیب نمی‌دزدد، گندم نمی‌بلعد، یا حتا همچون مریم خرما را دوست نمی‌دارد. جامه‌‌ات بوی سیب می‌دهد. باور می‌کنی؟ دیگر نه زاغی خواهد بود و نه سنگی. هیچ‌کس فرستاده کسی نیست. هیچ چیز را نمی‌توان […]


| ترجمه به فارسی |