گاهِ داد

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ تبسّم است. نه من مقدس‌ام نه چشم‌های تو، نه بنایی که می‌سازم و نه چیزی که به آن می‌نگری. افسوس! افسوس از نگاه‌ات که مقدس است. خرابه‌ی من نه چونان هنرمندانه می‌نماید که یادآور عظمت من باشد. تمام ستاره‌های آسمان بی‌وقتی هجوم مرگ را زمزمه می‌کنند. آن چشمه‌ای که تو رو خواهی کرد خنکای زمزم شهوت زمین است. بگذار سیراب باشم. من بهترین سوژه‌ام را برای شعری ناب از دست داده‌ام. شاید شبی، شاید در گذشته‌ای، من شاعر بودم. دست‌هایت را کجا جا گذاشته‌ام. بگو که خانه‌تان پشت همان درخت چنار هنوز چرت می‌زند. من شاعری را فراموش کرده‌ام. مثل خیالی گذرا، نمناک از عبور ذهن بارانی، در من اشک ریختم. صادق باش با هوای بارانی چشم‌هایم، من التماسِ یک عمر را در شبی غمناک فراموش کرده‌ام. تکرار ورق پاره‌های کتاب شعر چه کسی من را شاعر می‌کند؟ باور حرف‌های راستین تو، تردید دروغین وجودم را بر می‌انگیزد. من آسمان حقیقت در روی زمین هستم. با چشمه‌یی که تو رو خواهی کرد اشتیاق من لبریز سیراب شدن می‌شود. این خیالِ شیرین را مثل ورق پاره‌های تقویم از روزگارم جدا نخواهم […]

انفجار

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدن‌ام را می‌آیم. زمزمه‌ی سنگین کفش‌های من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساس‌ام را درک می‌کردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمی‌ماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده است. سیرِ سیرم. اما آخرین لقمه‌ام را که بردارم می‌آیم. من ساعت‌هایی تمام بی‌اشتیاق به موضوعی نگاه می‌کردم. چرا ترکِ گناهِ من نمی‌شوی؟ فراموش کرده بودم. این‌بار نباید سوالی می‌پرسیدم. اما مگر می‌شود یک انتظار ممتد را فراموش کرد و تنها توهم خیالی نگاه‌ات را باور داشت. من برای هیچ معشوقی حرفی تازه نخواهم داشت. اما گوش‌های تنِ من، تشنه و تشنه به انتظار کلامی از پرستش خواهند ماند. من بنای مقدس نکبت و تشویش‌ام. به منزلم بیا. دلواپسی‌هایت را فراموش کن، کفش‌های نگران‌ات را پشت در جا بگذار و با دلهره‌یی از کشف مکانی تازه در من قدم بگذار. هر روزم ترانه‌ی تازه‌یی‌ست از تکرار. بادهای وحشی در من انتظاری را دخیل بسته‌اند، سبزِ سبز./. سکوت کردن، کلام قلب‌ات را با من از رضایت نخواهد گفت. من گمنامی‌ات را تنها از لکه‌های دیوار می‌شنوم. در فردایی دیگر آیا به یاد خواهی آورد که من […]

خسته‌گی

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست. روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی می‌دهد، باید بخوابم. نمی‌دانم اگر ننویسم اینها را می‌میرم از تو، یا اگر بنویسم اینها را می‌میری از من، یا مرده‌ام بی‌آنکه نوشته باشم که چه قدر از زنده‌گی – خسته‌ام، باید بخوابم در سرم هذیانی متبلور شده است. یخ زده‌ام از تو و چه قدر از زنده‌گی خسته‌ام – از زنده‌گی… از زنده‌گی چه؟ از جان او چه می‌خواهم؟ چرا نمی‌توانم […]

این بار دریا

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

دريايي‌ترين حضور برهنه‌ات را ترسيم مي‌كنم. وسعت با نوازش دست‌هاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشه‌یي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمده‌ام. آبي‌ترين نگاه توست و دست‌هاي من بيرنگ‌تر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو. روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو بودی، شاید نمی‌دانستم. اما من از اين تشويش باكره مي‌ترسم. هراسي بود گويا، التماس دست‌هايي شايد، عبور از حضور بي نشاط ردي كه به كسي مي‌انجاميد. رعايت نوازش دست‌هاي ترحّم نبوده‌ام مگر، كه حضور بي زوال انديشه‌هاي متروك را به من برگردانده‌اند؟ چرا كسي نام مرا صدا نمي‌زد. من به انتظار كسي روزها را ايستاده مي‌گذراندم و توان احضار احساسي در من مرده بود. باید از سفر باز می‌گشتم. از […]

ضیافت

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

مادر؟ می‌خواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریده‌ی یحیا چه کار؟ من هنوز نمی‌دانم در عقد که درخواهم آمد؟ می‌خواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریده‌ی یحیی را می‌خواهم. من تنها قدیسه‌ی افکار خویش‌ام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمی‌دیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما می‌چرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها می‌توانیم. ما خود بازیچه‌ی افکار خویش‌ایم و دیگران بازیچه‌ی افکار ما. بگذارید با هیرودیس خلوت کنم. من جاودانه‌یی خواهم ساخت از خلوتی این چنینی تا کسی در هزاره‌یی دیگر در خلوتی مشابه ما را به یاد بیاورد. رو به آینه خیره بودم. انگشت‌هایم را روی بدنم می‌خواباندم. یک دور، به دور خود با لباس حریر سپیدم، برهنه ایستادم. براستی کسی خواهد گریست؟ روی انگشتان پای خود چون غزالی سیر، تشنه بودم. مادر مرا بزک نمی‌کنی؟ آن که می‌گفت آسمان‌ام گریه می‌کند کیست؟ غروب و طلوع را چه کنم؟ من سالومه‌ام؟ برای پادشاه برقصم مادر؟ مرا خواهد پرستید؟ معجزه!‍ اعجاز! از  پادشاه‌ام چه بخواهم مادر؟ سر بریده‌ی یحیا را؟ بر طبقی از شهوت سر بریده‌ی یحیی را پیش روی خود خواهم خواست. مادر! هیرودیس در من خیره بود، چون عابدی و معبدی. من بر […]

سقوط

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راحبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و شلاق از لابه‌لای حضورتان بر تصویرم خطی می‌کشید؟ در سرم تصویری از هذیانی با رگه‌های خاکستری‌ست. آیا من خواهم توانست تمام اضطراب و تشویش‌ام را بر کاغذ مکتوب کنم؟ اتفاقی افتاده است. من فریب نخواهم خورد، چشم‌هایتان دیگر نمی‌توانند منرا به اجباری وصله کنند. اینبار عدالت را با تمام پوست و گوشت و خون‌ام، غریبانه احساس کرده‌ام. کمی با من مدارا کنید، منرا فراموش نکنید. دیگر عصاره‌ای برای سوختن ندارم. […]

بزرگ

هذیانامه، 13 مرداد , 1393

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد. من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن. مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟ فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این چنین را درک کنم. از رفاقت بگو… باید کلمات، واژه‌ها را درهم ادغام کنم. راه رهایی افکار و احساس من همین است. دنبال ماه می‌گردم. کسی ماه منرا ندیده است؟ آقا! ممکن است پای‌تان را از روی اعصاب من بردارید؟ شاید ماهِ گمشده من زیر قدم‌هایتان لگدمال شده باشد. خانم! فاصله‌تان را با من حفظ کنید. شما یادِ ماهِ من را در آغوش‌ام خفه می‌کنید. چقدر واژه‌ها را دوست دارم. […]


| ترجمه به فارسی |