انفجار

ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدن‌ام را می‌آیم. زمزمه‌ی سنگین کفش‌های من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساس‌ام را درک می‌کردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمی‌ماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده است. سیرِ سیرم. اما آخرین لقمه‌ام را که بردارم می‌آیم. من ساعت‌هایی تمام بی‌اشتیاق به موضوعی نگاه می‌کردم. چرا ترکِ گناهِ من نمی‌شوی؟ فراموش کرده بودم. این‌بار نباید سوالی می‌پرسیدم. اما مگر می‌شود یک انتظار ممتد را فراموش کرد و تنها توهم خیالی نگاه‌ات را باور داشت. من برای هیچ معشوقی حرفی تازه نخواهم داشت. اما گوش‌های تنِ من، تشنه و تشنه به انتظار کلامی از پرستش خواهند ماند. من بنای مقدس نکبت و تشویش‌ام.… مطالعه بیشتر »انفجار

خسته‌گی

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست. روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم.… مطالعه بیشتر »خسته‌گی

این بار دریا

دريايي‌ترين حضور برهنه‌ات را ترسيم مي‌كنم. وسعت با نوازش دست‌هاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشه‌یي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمده‌ام. آبي‌ترين نگاه توست و دست‌هاي من بيرنگ‌تر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو. روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو… مطالعه بیشتر »این بار دریا

ضیافت

مادر؟ می‌خواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریده‌ی یحیا چه کار؟ من هنوز نمی‌دانم در عقد که درخواهم آمد؟ می‌خواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریده‌ی یحیی را می‌خواهم. من تنها قدیسه‌ی افکار خویش‌ام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمی‌دیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما می‌چرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها می‌توانیم. ما خود بازیچه‌ی افکار خویش‌ایم و دیگران بازیچه‌ی افکار ما. بگذارید با هیرودیس خلوت کنم. من جاودانه‌یی خواهم ساخت از خلوتی این چنینی تا کسی در هزاره‌یی دیگر در خلوتی مشابه ما را به یاد بیاورد. رو به آینه خیره بودم. انگشت‌هایم را روی بدنم می‌خواباندم. یک دور، به دور خود با لباس حریر سپیدم، برهنه ایستادم. براستی کسی خواهد گریست؟ روی… مطالعه بیشتر »ضیافت

سقوط

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راهبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و… مطالعه بیشتر »سقوط

بزرگ

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد. من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن. مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟ فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این… مطالعه بیشتر »بزرگ

حضورِ مدامِ یک احساس

خاطره دست از سرم بر نمی‌دارد. می‌خواهد ویرانی مرا در استکان‌های قهوه‌ای شکسته باشد. عطر سفیدی‌ست که منرا به یاد اولین افتخار مردانه‌گی نشسته است. شاید می‌توانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خسته‌گی جاده‌ای بود که از قدم‌های بی‌هوده و بسته‌ی من روی زمین خشک می‌شد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانه‌ی تداوم می‌اندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم. دست‌های مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کش‌کشان حواله‌ی صورت نحیف آینده من و تو می‌کرد. من گناه کرده‌ام، اما گناه‌کار نیستم. دست‌های من بی پرده لحاف برهنه‌گی اشتیاق‌ام را می‌درید و من فکر می‌کردم که تداوم زنده‌گی من به زندگی حریرِ تو وصله نمی‌شود. من آسمان‌گرد بودم و در… مطالعه بیشتر »حضورِ مدامِ یک احساس