داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ»

، داستان کوتاه، ۲۴ آبان , ۱۳۹۵

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگی در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبزرنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی از روی بیکاری شب‌ها دوربین دوچشمی و تلسکوپ‌های آماتوری خودمان را برمی‌داشتیم به بیرون شهر رفته و به آسمان زل می‌‌زدیم. انگشت‌مان را توی آسمان -در حالی که با تعجب به آن نقطه نورانی اشاره می‌کردیم- نگه می‌داشتیم و با لبخند و رو به دوربین عکس می‌انداختیم. هر شب دسته‌دسته پس از غروب خورشید، اسباب و وسایل پیکنیک را مهیا کرده به همراه خانواده و اهل و عیال به دامن سرسبز کوه‌ها و دشت‌ها پناه برده و زیر ستاره‌های شب لحظات خوشی را با آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ سپری می‌کردیم. بعد از چندین هفته بر شدت نور آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ اضافه شد و اندازه‌ی آن در آسمان کمی بزرگتر از قبل گردید. بنظر می‌رسید که سفینه‌ی غریبه‌ای از راهی بسیار بسیار دور در حال مسافرت به آسمان زمین است. مجلات، روزنامه‌ها، رادیوهای خارجی و داخلی و حتا تلویزیون درباره این […]

داستان کوتاه استاد

، داستان کوتاه، ۲۰ آبان , ۱۳۹۵

استاد! همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید. کمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت. به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت […]

درباره فیلم Correspondence (2016)

، درباره‌ی فیلم، ۲۰ آبان , ۱۳۹۵

قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) می‌تونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (۱۵۶۱) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب ۵٫۹ (به حساب میانگین آرا) ثبت شده. با اینحال نمره ۸ رو با افتخار و به صورت سرپا و ایستاده به این فیلم تقدیم می‌کنم. باشد که رستگار شود. در مورد موضوع فیلم هم چیز خاصی نمیگم. ولی کسی که فیلم‌هایی مثل The Best Offer و  مالنا و سینما پارادیزو رو از تورناتوره دیده می‌تونه حدس بزنه که نگاه عاشفانه فیلم چطوریه. با اینحال و با اینکه داستان فیلم به نوعی یک عاشقانه کثیف و نامتعارف رو روایت می‌کنه اما ذره‌ای کثیفی و ناپاکی دامن‌گیرتون نمیشه. یه چیز مهم دیگه هم این بود که توی مدت زمان دیدن فیلم مدام تکرار میکردم کاش اینطوری تمام بشه، کاش اینطوری بشه. اما نشد! و مطمئناً میتونم بگم اگه اونچیزی که انتظار داشتم و توی ذهنم بود تمام می‌شد، می‌تونست ۱۸۰ درجه فیلم رو بچرخونه و سبک و ژانر mystery رو به سبک درام-رومانس فیلم غالب کنه. با اینحال این فیلم چیزی رو از […]

بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

، هذیانامه، ۱۲ آبان , ۱۳۹۵

شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعه‌های دورِ تصمیم باز می‌گشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جاده‌های انتظار، نشانِ کلبه‌ی پیرمرد سرزمینم را می‌پرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمی‌توانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او بازخواهی گشت. باور نداشت. چمدانی از شب‌های خوشِ خاطره ساخت، نگاهی به دورهای انتظار انداخت و ردپایش را روی خاک سُست تصمیم، ترسیم کرد. به او گفته بودم که رد پای‌ات را خاک سستِ تشنه‌ی انتظار خواهد بلعید و هر روز از پس روزی دیگر به انتظار قدوم متزلزل عابری خواهد ایستاد. مگر نگفته بودم؟ انتظار یعنی ایستادن روی خاکی که فراموش کار است و تو گناهکار خواهی بود که فراموشی خاک را لگدمالِ همیشه‌ی انتظار خود کنی. انتظار یعنی سقوط بی تکلّف گیسوان تو در نگاهی که تنِ معصومِ خسته از انتظارت را امتداد خواهد داد. انتظار یعنی سقوط از بلندای ایستادن. انتظار یعنی من که در تراماندای منحوس خود تبعید شده‌ام. گفته بودم وقتی که حرفی از رفتن با خاک گفتی، رفته‌ای. بازگشت انعکاس رفتن نیست که شاید در حادثه‌ای منعکس شده باشد. بازگشت امتداد خطوط سرد رفتن است. همیشه در من آنان […]

جنگ و نقطه‌چین

، ترانه، ۱۰ آبان , ۱۳۹۵

کهنه‌ی خیس‌مو می‌گن
مادرِ من، نصفه شبا … تو تاریکی عوض می‌کرد.
وقتی که صدّام حسود
رو سقف‌های کهنه‌ی ما …گند می‌بارید و حظ می‌کرد

تو زیرزمین، رو پشت بوم / میونِ موشک‌بارون
میونِ آژیرهای سرخ / میون دل‌دل‌هامون
وقتی که مجریه می‌گفت:
«هم‌وطنان محترم!
نترسین‌ها
بی‌خودی آتیشی نشین…

بازرس

، داستان کوتاه، ۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۵

آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس می‌کرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا می‌کرد همان‌طور ایستاده، یک دست‌ش را روی صندلی تکیه می‌داد و می‌گفت که در خیلی از شهرها و استان‌های ایران افتخار تدریس به فرزندان ایران را داشته است و خدا را گواه می‌گرفت که انگیزه‌اش فقط و فقط تعلیم و تعلم به همین بچه‌های بی‌پناه و وامانده است. از همان روزی هم که آمد، مدام از نظام آموزشی به‌به و چه‌چه می‌کرد و سعی می‌کرد راهکارهای جدیدی را که حاصل سال‌ها تلاش و خون دل خوردن‌ش در اقصی نقاط ایران است بی‌هیچ چشم‌داشتی در اختیار مدیر و معاون مدرسه و باقی معلم‌ها بگذارد. ترس بازرس را هم خودش به دل بقیه انداخته بود. می‌گفت: «حواس‌تان را خیلی جمع کنید. من توی این سال‌ها با بازرس ویژه‌ای آشنا شده‌ام که برخلاف بقیه بازرس‌ها که از چندروز قبل به همه اعلام آماده‌باش می‌دهند، بی‌خبر و بی‌سر و صدا به مدارس شهرهای مختلف سر می‌زند و آن‌قدر توی کارش دقیق و وسواسی‌ست که به قول معروف مو را از ماست بیرون می‌کشد.» آن‌قدر […]

داستانک – ارتباط

، داستانک، ۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۵

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.» و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد. رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن. عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها را معنی می‌کرد و از آنجائیکه جمله‌بندی و معنی آن در فارسی چیز خنده‌دار یا نامفهومی در می‌آمد بیشتر بُراق می‌شد. آنوقت ادامه می‌داد که این انگلیسی‌ها هم یک چیزیشان می‌شود. یک اصطلاحات مسخره‌ای دارند که معلوم می‌کند زبان‌شان یک چیز آب‌دوغ‌خیاری الکی است. مثلا درست وسط بگو و مگوهای اساسی بین خودشان، درست وقتی که یکی پایش را از گلیم‌ش درازتر می‌کند و توی زندگی دیگری فضولی می‌کند به […]


| ترجمه به فارسی |