همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود

داستان کوتاه، ۱۶ دی , ۱۳۹۵

جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه. بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامه‌ی حرف‌هایش را دنبال کرد: اصلا هیچ می‌دونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد. لوسی نگاه متعجبانه‌ای به جورج کرد با بی‌میلی روی نیمکت نشست و گفت: نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم می‌بافی. جورج گفت: حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر می‌کنن عشقه، بعضی‌ها هم فکر کنن انسانیته، بعضی‌ها هم اونو با خدا پر می‌کنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست. لوسی با عصبانیت گفت: بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمی‌گردم و نظرمو عوض می‌کنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمی‌شم. جورج گفت: من نخواستم پشیمونت کنم. می‌بینی که به خاطر تو حاضر شدم این‌همه راهو باهات بیام. لوسی گفت: پس […]

تو در تو

داستان کوتاه، ۱۴ دی , ۱۳۹۵

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید. داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد […]

داستان یک برگه کاغذ

داستانک، ۴ دی , ۱۳۹۵

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)

داستان کوتاه «هوایی‌ها»

داستان کوتاه، ۲۹ آذر , ۱۳۹۵

خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستری رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانه‌یی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد. گاهی باد می‌آمد و حباب شیشه‌یی لامپ را تا نزدیک دروازه می‌کشاند و بعد خودش را تا میله‌ی بسکتبال گوشه‌ی حیاط می‌رساند.

توی حیاط خبری از بچه‌ها نبود. «خانم تقوی» مدیر مدرسه دو دست‌ش را پشت کمرش گرده کرده، با مقنعه و چادر گل و گشادی که به تن داشت جلو پنجره‌ی دفتر مدرسه رژه می‌رفت و زیرچشمی مسیر برگ‌ها که توی حیاط این طرف و آن طرف می‌رفتند را می‌پایید. باد از صبح تندتر شده بود و گرد و خاکِ توی هوا همه‌جا را خاکستری کرده بود. از پنجره‌ی دفتر تمام حیاط پیدا بود و از درِ بوفه و دروازه‌ی ورود و خروج، تا توالت و آب‌خوری همه توی قاب پنجره جا می‌شدند:

«یعنی چی؟ یعنی چی؟ من متوجه نمی‌شم. این دیگه چه مسخره‌بازیه. اولیای همه‌شونو می‌کشونم مدرسه. ازین برنامه‌ها نداشتیم اینجا. سال به سال بدتر میشه ماشالله…»

بعد از همان‌جا راهش را کج می‌کرد به سر میز خودش می‌رسید و بی‌خود تقویم را روی میز جابجا می‌کرد و دوباره تا جلوِ پنجره رژه می‌رفت.

«نصرتی» آبدارچی ریزه‌اندام مدرسه با مانتوی کهنه و مقنعه‌ی سیاهی که به زور دور سرش جا گرفته بود با سینی چای و با ترس و لرز پا توی دفتر گذاشت و همین که خواست آب اضافه‌ی نعلبکی را بگیرد و آنرا روی میز بگذارد حواسش پرت شد و نعلبکی با سر و صدا روی میز مدیر –مثل سکه‌ای که از چرخش باز می‌ایستاد- چرخ خورد و چرخ خورد و متوقف شد. استکان را که روی نعلبکی کوبید، کمرش را راست کرد و گفت:

آپارتمان شماره بیست و هفت، خیابان شفق

داستان کوتاه، ۲۹ آبان , ۱۳۹۵

داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت ساله‌ای بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژل‌مو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان می‌داشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راه‌پله‌ی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوش‌چهره‌ای بود با لب‌های برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از قرار معلوم تازه ازدواج کرده بودند و مثل همه‌ی زوج‌های جوان که اوایل زندگی زناشویی‌شان را می‌گذرانند، سخت به همدیگر علاقه داشتند. همیشه‌ی خدا مرجان سفت بازوی داریوش را چسبیده یا دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. طوری بنظر می‌آمد که انگار نمی‌تواند به تنهایی گام بردارد و موقع راه رفتن باید از دست یا بازوی داریوش کمک بگیرد. چند بار به همسرم مریم گفتم که دوست دارم او هم مثل مرجان که دست شوهرش را با عشق و علاقه می‌چسبد با من رفتار کند و موقع قدم زدن‌هایمان بازوی مرا بگیرد. از اینکار احساس خوبی به من دست می‌داد ولی مریم تمایلی به انجام این کار از خودش نشان نمی‌داد. جمعه‌ی چند هفته پیش که تصمیم گرفته بودیم اطراف جزیره کمی پیاده‌روی کنیم همین که خانم بوستانی، رئیس شرکتم را که از روبرو می‌آمد به مریم نشان دادم به تلافی توپ و […]

داستان کوتاه برادر شغال

داستان کوتاه، ۲۹ آبان , ۱۳۹۵

دل‌ش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ی آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دل‌ش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ ‌دل‌ش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیب‌ش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بِجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانه‌ی رحمان مانده بود تابه‌حال پیش نیامده بود که رحمان این‌قدر دیر کند، برای همین دل‌ش بدجوری شور رحمان را می‌زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوش‌هایش را تیز ‌کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلوی پله‌ی ایوان نشست. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به دروازه‌ی […]

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ»

داستان کوتاه، ۲۴ آبان , ۱۳۹۵

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگی در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبزرنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی از روی بیکاری شب‌ها دوربین دوچشمی و تلسکوپ‌های آماتوری خودمان را برمی‌داشتیم به بیرون شهر رفته و به آسمان زل می‌‌زدیم. انگشت‌مان را توی آسمان -در حالی که با تعجب به آن نقطه نورانی اشاره می‌کردیم- نگه می‌داشتیم و با لبخند و رو به دوربین عکس می‌انداختیم. هر شب دسته‌دسته پس از غروب خورشید، اسباب و وسایل پیکنیک را مهیا کرده به همراه خانواده و اهل و عیال به دامن سرسبز کوه‌ها و دشت‌ها پناه برده و زیر ستاره‌های شب لحظات خوشی را با آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ سپری می‌کردیم. بعد از چندین هفته بر شدت نور آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ اضافه شد و اندازه‌ی آن در آسمان کمی بزرگتر از قبل گردید. بنظر می‌رسید که سفینه‌ی غریبه‌ای از راهی بسیار بسیار دور در حال مسافرت به آسمان زمین است. مجلات، روزنامه‌ها، رادیوهای خارجی و داخلی و حتا تلویزیون درباره این […]


| ترجمه به فارسی |