من و زنم «سی و دو» – عشق، این احساس مردانه

داستان من و زن‌م، 12 اسفند , 1395

گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک. زنم می‌گوید: باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟ من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند. خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها […]

داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

داستانک، 6 اسفند , 1395

مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم. سربازرس همان‌طور که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت: خب! خب! خب! جناب آقای با غیرت. حالا چه؟ حالا غیرت‌تان اجازه می‌دهد کمی درباره زن‌تان و رابطه‌هایش با دیگران، پرس و جو کنیم؟ دیوار کدر اتاق بازرسی توی ذهن مرد عقب و جلو می‌رفت. از پنجره توی حیاط پیدا بود. مردم با پرونده‌هایی که زیر بغلشان گرفته بودند، سریع به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هر وقت که کسی سرمی‌چرخاند و نگاهی از روی کنجکاوی به داخل اتاق می‌انداخت، مرد در خودش فرو می‌رفت. شاید خجالت می‌کشید. شاید خیال می‌کرد که همه‌کس، درست همین حالا او را قضاوت می‌کنند. نمی‌خواست به نظر دیگران بی‌غیرت جلوه کند.  لب‌هایش تکان می‌خورد. نمی‌دانست که چیزی می‌گوید یا نه. نمی‌دانست که کسی صدایش را می‌شنود یا نه: «من نمی‌دانستم. من که نمی‌دانستم. حتما نمی‌دانستم.» صدای قدم‌های کوتاه، محکم و آهسته سربازرس توی اتاق پیچید. روی میز خم شد، برگه‌ای آماده کرد و نوشت: «در ارتباط با پرونده […]

فیلمنامه «از بهشت صدای مرا می‌شنوید…»

فیلمنامه، 23 بهمن , 1395

گفتگو : «زندگی مثل یک قصه “شروع“ می‌شه و در عین حال معنای مشخصی نداره. تمام وجودش پر شده از فرمول و معادله، بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با علمی مثل ریاضی یا فیزیک داشته باشه.» «زندگی مثل سرخوشی تاب خوردن توی یک کابوسه.» «زندگی یک جور کنار هم قرار گرفتن آدم‌هاست که تحت تاثیر یک ناخوشی نکبتی، یک جاذبه بد و زشت قرار می‌گیرند. جاذبه باعث جذب آدم‌ها به سمت هم می‌شه. یعنی جاذبه آدم‌ها رو به سمت هم می‌کشونه.» «زندگی یه کابوسه، یه رویا، یه قصه، یه افسانه که هیچ کس نمی‌تونه مرزی برای اون قائل بشه. هرکسی فقط به اندازه درک ذهن خودش از زندگی می‌فهمه و خودش رو تنها توی یکی از این چند حالت قرار می‌ده.» «زندگی برای بعضی‌ از آدمها کابوسه. برای بعضی‌ها رویا، برای بعضی‌ها قصه و برای بعضی دقیقا مثل یک افسانه. اما نقطه‌ی اشتراک همه‌ی اینها جاذبه‌ است.» تصویر : 1و2)  صحنه‌ی تاب خوردن مرد 3)   در دست مرد دسته‌ای کاغذ قرار دارد. کاغذها را به سرعت و با بی‌میلی ورق می‌زند و تاب می‌خورد. 4)    متوجه نوشته یا فرمولی (U=mgh) بر روی یکی از برگه‌ها می‌شود. 5)    مادامی که مرد تلاش می‌کند تا صفحه‌ی خاصی که فرمول در آن نوشته شده […]

درباره فیلم Correspondence (2016) – (مکاتبات، 2016)

درباره‌ی فیلم، 4 بهمن , 1395

فیلم سینماییCorrespondence (2016)  (مکاتبات، 2016) تازه‌ترین اثر سینمایی جوزپه تورناتوره ایتالیایی است. از این نویسنده / کارگردان پیش از این آثاری مانند «سینما پارادیزو»، «یک تشریفات ساده»، «افسانه 1900»، «مالنا» و… منتشر شده است. – فکر می‌کنی  چیزی باشه که ما از همدیگه ندونیم؟ – این چه سؤالیه اونم ساعت 6 صبح؟! – رازها… رمز و رازی هست که هنوزم داریم از هم پنهان می‌کنیم؟ – خودمون یه راز بزرگیم… تنها دلیلی که باهم هستیم همینه!   بزرگ‌ترین رازی که بین دو چهره‌ی اصلی فیلم پروفسور اِد پوروم و «اولگا» قرار دارد شاید همان رابطه‌ی نامشروع بین‌شان باشد. رابطه‌ی بین استاد متاهل و مسن و شاگرد جوان و زیبا. اما وقتی پروفسور پوروم در دیالوگ ابتدایی فیلم از اولگا می‌خواهد که نگاهی به گذشته بیندازد و نسبت به یادآوری راز و رمزهای مخفی بین خودشان تجدید نظر کند، به نظر می‌رسد که پروفسور پروم حتا در بیرون از دانشگاه و در واقع زمانی که در اتاق هتل در کنار معشوق/شاگرد خود ایستاده است هم سعی دارد با این سوال، چیزی را به اولگا بیاموزد. این اولین و تنها صحنه‌ای‌ست که اولگا در کنار پروفسور پروم دیده می‌شود و تا پایان فیلم رابطه آنها با تمام مخفی‌کاری‌هایش وابسته به مکاتبات، نامه‌نگاری‌ها […]

درباره فیلم Arrival (2016)

درباره‌ی فیلم، 29 دی , 1395

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود می‌آورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده. این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسان‌ها بسیار باهوش‌تر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر می‌رسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرف‌مخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخک‌هایی که در انتهای هر یک دیده می‌شد تصویری مضحک درباره موجودات باهوش‌تر از انسان به خورد بیننده داده دادند. در اولین صحنه نمایش آنها با خود می‌گفتم که واقعا کارگردان چطور می‌خواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زنده‌ی جهان پیش‌قدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفت‌پاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکامل‌یافته‌ی باهوش آنهم با هفت‌پای […]

تو در تو

داستان کوتاه، 14 دی , 1395

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید. داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد […]

داستان یک برگه کاغذ

داستانک، 4 دی , 1395

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)


| ترجمه به فارسی |