داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

ساعت جیبی پیرمرد پیرمرد سر طاسش را خاراند. پشت سرش، کمی عقب‌تر از گوش راست‌اش را با نُک انگشت‌هایش چنگ انداخت و زیر لب آهی کشید. پیراهن سیاه‌اش را در آورده و بی‌هدف روی صندلی پرتاب کرده بود. احساس شرمندگی کرد، از خودش خجالت کشید. از شلخته‌گی‌اش، از بی‌نظم و ترتیب بودن‌اش. اگر زنش آنجا بود به او تشر می‌زد و حالا بی‌آنکه زنش پیش او باشد از کار خودش شرمنده بود. نزدیک 50 سال با همدیگر زندگی کرده بودند و زنش یک روز صبح –بی‌خبر- از خواب بیدار نشد. توی خواب پر کشیده و رفته بود. زنش سرحال بود. دست کم به جز آن‌همه قرص‌های رنگ به رنگ که هر دوی‌شان می‌خوردند مشکل دیگری نداشت. پیرمرد توی خانه چرخ می‌زد و گاهی خطاب به زنش غرولند می‌کرد: –         «نامرد!… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضه‌ای پیدا شد. با سرعت می‌راند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامه‌فروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینی‌پزی به هم بسته بودند، زیر سایه‌بان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشین‌ش دور شد. بعد نوبت به چند موتور سوار رسید که همین‌کارها را با بسته‌های روزنامه‌های مختلف تکرار ‌کردند. آن‌وقت سر و کله‌ی پیرمرد پیدا ‌شد. طلق جلو موتورش با هر ترمزی که می‌زد و گازی که می‌داد عقب و جلو می‌رفت. صورتش از توی کلاه کاسکتش معلوم نبود و تا وقتی که قفل و زنجیر فولادی را از لای پره‌های چرخ عقب موتورش رد نمی‌کرد و با قفل به میله‌ی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع زنجیر نمی‌کرد… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

کسی «حاج‌بابا» را درست و حسابی نمی‌شناسد. اما خوبی‌ها و خصلت‌های بزرگ‌منشانه‌ي او همیشه نُقل مجلس است. «حاج‌رحمان اقبال» پسر کوچک‌تر حاج‌بابا حدودا بیست و پنج سال پیش،‌ بعد از نود و چند سال عمر با عزت بالاخره با اکراه و امتناع ریق رحمت را سرکشید و همه را در سوگ نابهنگامش داغ‌دار کرد. حالا هم که همه به دنبال شجره‌نامه افتاده‌اند و قصد دارند خودشان را یک جوری توی خاندان بزرگ اقبال بچپانند لابد حکایت دارد. قضیه از آن‌جا شروع شد که «مهندس ذاکری» آن‌قدر رفت و آمد تا بالاخره «مادرجان ملوک» رضایت داد که خانه و باغ هفتصد و بیست متری اجدادی که آجر به آجرش به قد و بالای ما می‌ارزید – به شرط این‌که از توی حیاطش حتما و حتما یک باغچه‌ی بزرگ درآورند – را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

رابطه مرموز احمد شاملو، فدریکو گارسیا لورکا و آتاهوآلپا یوپانکی

اگر اشعار فدریکو گارسیا لورکا را با ترجمه و صدای احمد شاملو شنیده باشید، بدون شک تک‌نوازی گیتاری جادویی و ضرب‌آهنگ به موقع نت‌ها در زمینه و یا انتهای اشعار شما را به وجد آورده است. چند سال پیش که به اینترنت امروزی دسترسی وجود نداشت یافتن ترانه‌های اصلی آن تکنوازی‌ها عملا غیرممکن به نظر می‌رسید. اما امروزه می‌توان به راحتی از دلِ سیاهِ اینترنت هرچیزی (موکداً هر چیزی) را بیرون کشید. این قطعات با آهنگسازی و نوازندگی آتاهوآلپا یوپانکی‌ست. وسوسه‌ی اول: اولین بار که آن دکلمه‌های جادویی و صدای پر طنین شاملو و اشعار محزون و مرموز لورکا را شنیدم به شدت مجذوب نوای سحرآمیز گیتاری شدم که به عنوان مکمل در پس‌زمینه تمام زیبایی‌های دیگر، شنیده می‌شد. آن‌قدر این قطعات به زیبایی در کنار شعرها قرار گرفته و… مطالعه بیشتر »رابطه مرموز احمد شاملو، فدریکو گارسیا لورکا و آتاهوآلپا یوپانکی

من و او «سی و چهار» این ژنِ نیم‌جویده‌

مدتی‌ست خبری از او ندارم. نه او را دیده‌ام، نه خبری از او شنیده‌ام و نه اتفاقی افتاده که من را به یاد او بیندازد. احساس می‌کنم همه‌چیز در یک خلاء سفید بی‌انتها می‌گذرد. دور تا دورم را سفیدی و نور احاطه کرده است و گهگاه هاله‌های مه و نور در هم می‌غلتند و جای خود را به دیگری می‌دهند. حتا خودم را هم نمی‌توانم ببینم. با این‌همه هیچ چیز کسالت‌آوری وجود ندارد. این را خوب می‌دانم که کسالت، رخوت و نا امیدی در خلاء جایی ندارند. اما در من چیزهای دیگری می‌گذرند. فکر می‌کنم باید با زندگی سازش بیشتری داشته باشم. دیگر انتظار چیزی را نکشم و به اولین چیز در دسترس چنگ بیندازم و او را به سمت خودم بکشم. شاید خودم همه چیز را سخت کرده باشم.… مطالعه بیشتر »من و او «سی و چهار» این ژنِ نیم‌جویده‌