سقوط

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راهبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و… ادامه »سقوط

بزرگ

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد. من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن. مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟ فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این… ادامه »بزرگ

حضورِ مدامِ یک احساس

خاطره دست از سرم بر نمی‌دارد. می‌خواهد ویرانی مرا در استکان‌های قهوه‌ای شکسته باشد. عطر سفیدی‌ست که منرا به یاد اولین افتخار مردانه‌گی نشسته است. شاید می‌توانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خسته‌گی جاده‌ای بود که از قدم‌های بی‌هوده و بسته‌ی من روی زمین خشک می‌شد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانه‌ی تداوم می‌اندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم. دست‌های مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کش‌کشان حواله‌ی صورت نحیف آینده من و تو می‌کرد. من گناه کرده‌ام، اما گناه‌کار نیستم. دست‌های من بی پرده لحاف برهنه‌گی اشتیاق‌ام را می‌درید و من فکر می‌کردم که تداوم زنده‌گی من به زندگی حریرِ تو وصله نمی‌شود. من آسمان‌گرد بودم و در… ادامه »حضورِ مدامِ یک احساس

رعشه

خبری نیست. باد از پنجره‌ی روبه‌رو می‌وزد، کنارِ من به خیالات سلطنتی خانه‌ام دست می‌کشد و غرق می‌شود. هزار بار من، هزار بار ترانه‌ی اشک را می‌شنوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حصار خانه تا امتداد مساحت‌م پیش می‌رود و من تا بوی از یاد رفته‌گی، هزار بار حوصله می‌کنم. ای‌کاش به یادم بود که از کدام نگاه، از تو، به آغاز دست ساییدن‌م به تو نزدیک می‌شدم. از تو! از تو! که مسافر راهی بودی، بی خیالِ رسیدنی، نگاه بدرقه‌یی حتا. زنده! زنده‌ی ابدی تاریخ عاشقیت یک فاتح که از قله‌های دست نیافتنی عشق می‌آمد و در دست، هزار طلسم نفرین‌شده‌ی هزار دیو خاکستری هزار قلعه‌ی در راه‌ش بود. به هر درختِ راه، انگشت می‌کشیدم، تا چشمه‌های کورِ اوراد، خراش به خیره‌گی خیال‌م نزنند. چه می‌دانستم آن‌قدر تنگ… ادامه »رعشه