درباره فیلم Correspondence (2016) – (مکاتبات، 2016)

درباره‌ی فیلم، 4 بهمن , 1395

فیلم سینماییCorrespondence (2016)  (مکاتبات، 2016) تازه‌ترین اثر سینمایی جوزپه تورناتوره ایتالیایی است. از این نویسنده / کارگردان پیش از این آثاری مانند «سینما پارادیزو»، «یک تشریفات ساده»، «افسانه 1900»، «مالنا» و… منتشر شده است. – فکر می‌کنی  چیزی باشه که ما از همدیگه ندونیم؟ – این چه سؤالیه اونم ساعت 6 صبح؟! – رازها… رمز و رازی هست که هنوزم داریم از هم پنهان می‌کنیم؟ – خودمون یه راز بزرگیم… تنها دلیلی که باهم هستیم همینه!   بزرگ‌ترین رازی که بین دو چهره‌ی اصلی فیلم پروفسور اِد پوروم و «اولگا» قرار دارد شاید همان رابطه‌ی نامشروع بین‌شان باشد. رابطه‌ی بین استاد متاهل و مسن و شاگرد جوان و زیبا. اما وقتی پروفسور پوروم در دیالوگ ابتدایی فیلم از اولگا می‌خواهد که نگاهی به گذشته بیندازد و نسبت به یادآوری راز و رمزهای مخفی بین خودشان تجدید نظر کند، به نظر می‌رسد که پروفسور پروم حتا در بیرون از دانشگاه و در واقع زمانی که در اتاق هتل در کنار معشوق/شاگرد خود ایستاده است هم سعی دارد با این سوال، چیزی را به اولگا بیاموزد. این اولین و تنها صحنه‌ای‌ست که اولگا در کنار پروفسور پروم دیده می‌شود و تا پایان فیلم رابطه آنها با تمام مخفی‌کاری‌هایش وابسته به مکاتبات، نامه‌نگاری‌ها […]

درباره فیلم Arrival (2016)

درباره‌ی فیلم، 29 دی , 1395

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود می‌آورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده. این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسان‌ها بسیار باهوش‌تر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر می‌رسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرف‌مخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخک‌هایی که در انتهای هر یک دیده می‌شد تصویری مضحک درباره موجودات باهوش‌تر از انسان به خورد بیننده داده دادند. در اولین صحنه نمایش آنها با خود می‌گفتم که واقعا کارگردان چطور می‌خواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زنده‌ی جهان پیش‌قدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفت‌پاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکامل‌یافته‌ی باهوش آنهم با هفت‌پای […]

تو در تو

داستان کوتاه، 14 دی , 1395

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید. داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد […]

داستان یک برگه کاغذ

داستانک، 3 دی , 1395

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)

داستان کوتاه استاد

داستان کوتاه، 19 آبان , 1395

استاد! همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید. کمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت. به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت […]

درباره فیلم Correspondence (2016)

درباره‌ی فیلم، 19 آبان , 1395

قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) می‌تونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (1561) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب 5.9 (به حساب میانگین آرا) ثبت شده. با اینحال نمره 8 رو با افتخار و به صورت سرپا و ایستاده به این فیلم تقدیم می‌کنم. باشد که رستگار شود. در مورد موضوع فیلم هم چیز خاصی نمیگم. ولی کسی که فیلم‌هایی مثل The Best Offer و  مالنا و سینما پارادیزو رو از تورناتوره دیده می‌تونه حدس بزنه که نگاه عاشفانه فیلم چطوریه. با اینحال و با اینکه داستان فیلم به نوعی یک عاشقانه کثیف و نامتعارف رو روایت می‌کنه اما ذره‌ای کثیفی و ناپاکی دامن‌گیرتون نمیشه. یه چیز مهم دیگه هم این بود که توی مدت زمان دیدن فیلم مدام تکرار میکردم کاش اینطوری تمام بشه، کاش اینطوری بشه. اما نشد! و مطمئناً میتونم بگم اگه اونچیزی که انتظار داشتم و توی ذهنم بود تمام می‌شد، می‌تونست 180 درجه فیلم رو بچرخونه و سبک و ژانر mystery رو به سبک درام-رومانس فیلم غالب کنه. با اینحال این فیلم چیزی رو از […]

بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

هذیانامه، 11 آبان , 1395

شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعه‌های دورِ تصمیم باز می‌گشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جاده‌های انتظار، نشانِ کلبه‌ی پیرمرد سرزمینم را می‌پرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمی‌توانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او بازخواهی گشت. باور نداشت. چمدانی از شب‌های خوشِ خاطره ساخت، نگاهی به دورهای انتظار انداخت و ردپایش را روی خاک سُست تصمیم، ترسیم کرد. به او گفته بودم که رد پای‌ات را خاک سستِ تشنه‌ی انتظار خواهد بلعید و هر روز از پس روزی دیگر به انتظار قدوم متزلزل عابری خواهد ایستاد. مگر نگفته بودم؟ انتظار یعنی ایستادن روی خاکی که فراموش کار است و تو گناهکار خواهی بود که فراموشی خاک را لگدمالِ همیشه‌ی انتظار خود کنی. انتظار یعنی سقوط بی تکلّف گیسوان تو در نگاهی که تنِ معصومِ خسته از انتظارت را امتداد خواهد داد. انتظار یعنی سقوط از بلندای ایستادن. انتظار یعنی من که در تراماندای منحوس خود تبعید شده‌ام. گفته بودم وقتی که حرفی از رفتن با خاک گفتی، رفته‌ای. بازگشت انعکاس رفتن نیست که شاید در حادثه‌ای منعکس شده باشد. بازگشت امتداد خطوط سرد رفتن است. همیشه در من آنان […]


| ترجمه به فارسی |