داستان کوتاه استاد

داستان کوتاه، 20 آبان , 1395

استاد! همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید. کمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت. به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت […]

درباره فیلم Correspondence (2016)

درباره‌ی فیلم، 20 آبان , 1395

قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) می‌تونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (1561) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب 5.9 (به حساب میانگین آرا) ثبت شده. با اینحال نمره 8 رو با افتخار و به صورت سرپا و ایستاده به این فیلم تقدیم می‌کنم. باشد که رستگار شود. در مورد موضوع فیلم هم چیز خاصی نمیگم. ولی کسی که فیلم‌هایی مثل The Best Offer و  مالنا و سینما پارادیزو رو از تورناتوره دیده می‌تونه حدس بزنه که نگاه عاشفانه فیلم چطوریه. با اینحال و با اینکه داستان فیلم به نوعی یک عاشقانه کثیف و نامتعارف رو روایت می‌کنه اما ذره‌ای کثیفی و ناپاکی دامن‌گیرتون نمیشه. یه چیز مهم دیگه هم این بود که توی مدت زمان دیدن فیلم مدام تکرار میکردم کاش اینطوری تمام بشه، کاش اینطوری بشه. اما نشد! و مطمئناً میتونم بگم اگه اونچیزی که انتظار داشتم و توی ذهنم بود تمام می‌شد، می‌تونست 180 درجه فیلم رو بچرخونه و سبک و ژانر mystery رو به سبک درام-رومانس فیلم غالب کنه. با اینحال این فیلم چیزی رو از […]

بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

هذیانامه، 12 آبان , 1395

شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعه‌های دورِ تصمیم باز می‌گشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جاده‌های انتظار، نشانِ کلبه‌ی پیرمرد سرزمینم را می‌پرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمی‌توانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او بازخواهی گشت. باور نداشت. چمدانی از شب‌های خوشِ خاطره ساخت، نگاهی به دورهای انتظار انداخت و ردپایش را روی خاک سُست تصمیم، ترسیم کرد. به او گفته بودم که رد پای‌ات را خاک سستِ تشنه‌ی انتظار خواهد بلعید و هر روز از پس روزی دیگر به انتظار قدوم متزلزل عابری خواهد ایستاد. مگر نگفته بودم؟ انتظار یعنی ایستادن روی خاکی که فراموش کار است و تو گناهکار خواهی بود که فراموشی خاک را لگدمالِ همیشه‌ی انتظار خود کنی. انتظار یعنی سقوط بی تکلّف گیسوان تو در نگاهی که تنِ معصومِ خسته از انتظارت را امتداد خواهد داد. انتظار یعنی سقوط از بلندای ایستادن. انتظار یعنی من که در تراماندای منحوس خود تبعید شده‌ام. گفته بودم وقتی که حرفی از رفتن با خاک گفتی، رفته‌ای. بازگشت انعکاس رفتن نیست که شاید در حادثه‌ای منعکس شده باشد. بازگشت امتداد خطوط سرد رفتن است. همیشه در من آنان […]

جنگ و نقطه‌چین

ترانه، 10 آبان , 1395

کهنه‌ی خیس‌مو می‌گن
مادرِ من، نصفه شبا … تو تاریکی عوض می‌کرد.
وقتی که صدّام حسود
رو سقف‌های کهنه‌ی ما …گند می‌بارید و حظ می‌کرد

تو زیرزمین، رو پشت بوم / میونِ موشک‌بارون
میونِ آژیرهای سرخ / میون دل‌دل‌هامون
وقتی که مجریه می‌گفت:
«هم‌وطنان محترم!
نترسین‌ها
بی‌خودی آتیشی نشین…

داستانک – ارتباط

داستانک، 17 اردیبهشت , 1395

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.» و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد. رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن. عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها را معنی می‌کرد و از آنجائیکه جمله‌بندی و معنی آن در فارسی چیز خنده‌دار یا نامفهومی در می‌آمد بیشتر بُراق می‌شد. آنوقت ادامه می‌داد که این انگلیسی‌ها هم یک چیزیشان می‌شود. یک اصطلاحات مسخره‌ای دارند که معلوم می‌کند زبان‌شان یک چیز آب‌دوغ‌خیاری الکی است. مثلا درست وسط بگو و مگوهای اساسی بین خودشان، درست وقتی که یکی پایش را از گلیم‌ش درازتر می‌کند و توی زندگی دیگری فضولی می‌کند به […]

داستان من و زن‌م ::: سی و یک

داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، 9 فروردین , 1394

دوست داشتن برای مردان همیشه با «دیدن» شروع می‌شود. هیچ به خاطر ندارم مردی را که عاشق کمالات روحی زنی شود بی‌آنکه او را حتا برای لحظه‌یی دیده باشد. من هم همین‌طورم. اولین چیزی که مرا مجذوب می‌کند و خرمن عشق و عاشقی من را به آتش می‌کشد دیدن حالتی خاص در چهره، ادا و اطفاری مخصوص موقع خندیدن، حرکات منحصر بفردی در راه رفتن یا نگاه چشم‌هایی زیباست. عشق همیشه با چشم‌ها شروع می‌شود. لازم نیست چندین و چند ساعت محو خصوصیات ظاهری کسی شد. حتا یک لحظه دیدن هم گاهی به عشق منجر می‌شود. حتا بدتر از آن گاهی یک عکسِ نیم‌جویده‌ی وایبری، یا بی‌تاکی، یا تانگوئی نیز به همان نتیجه عاشقانه منتج می‌شود. حالا 50 درصد قضیه حل شده است. معشوق همیشه‌گی مورد نظر پیدا شده است. باید چه کرد؟ مسلما برای هر زنی شنیدن اینکه ««با دیدن عکسِ برش‌خورده‌تان که به عنوان عکسِ پروفایل فلان برنامک گوشی قرار داده بوده‌اید مجذوب‌تان شده‌ام»» منزجر کننده، چندش‌آور و غیرواقعی است. اما اگر صاحب آن عکس دقیقا و دقیقا همان کسی باشد که باید باشد، باید چه کرد؟ وقتی که از او فقط یک عکس دیده باشی و بس. بعضی از زن‌ها لاکِ دفاعیِ غیرقابل نفوذی دارند. حرف زدن […]

درباره دو فیلم Open Your Eyes و Vanilla Sky

درباره‌ی فیلم، 17 بهمن , 1393

به فاصله دو سه شب دو فیلم مختلف دیدم که به طور کاملا اتفاقی* (شاید) از روی یک فیلم‌نامه ساخته شده بودند. Open Your Eyes و بعد Vanilla Sky  فاصله زمانی ساخته شدن این دو فیلم هم 4 سال بود. نه به کارگردانی این دو فیلم کار دارم نه درباره فیلمنامه‌شون نظر می‌دم. فقط می‌خوام بگم چطور دو کارگردان مختلف از روی یک فیلمنامه دو فیلم کاملا مشابه هم می‌سازند و تاثیر اون دو فیلم بر روی مخاطب (من) چطور به دو حس متفاوت ختم می‌شه. از مردِ نقش اول Open Your Eyes یعنی Eduardo Noriega بسیار متنفر بودم و از تمام بلایی که توی طول فیلم سرش می‌اومد لذت می‌بردم و برعکس به مرد نقش اول فیلم Vanilla Sky تام کروز Tom Cruise احساس همدردی و دلسوزی عجیبی داشتم و از رفیق اون متنفر شده بودم. دارم تلاش می‌کنم یکی از این دو فیلم رو به عنوان فیلم بهتر انتخاب کنم ولی نه یکی نسبت به دیگری به معنی واقعی کلمه «بهتر» بود و نه اینکه کلا این دو فیلم ارزش (شاید) صحبت کردن داشته باشند. در کل از فکر معلق توی این دو فیلم (ساختن زندگی بر اساس رویاها و خیالات) بسیار لذت بردم و این منو به […]


| ترجمه به فارسی |