داستان کوتاه انجمن رنگ‌ها

، داستان کوتاه، ۱۷ آذر , ۱۳۹۴

انجمن رنگ‌ها اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدن‌تان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگام‌ش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر تصاحب شنگول و منگول به قشون کشی و دعوا می‌پردازند و از شما بخواهد که جلو این اتفاق را بگیرید چه حسی خواهید داشت؟ احساس شما احتمالا درست و طبیعی است. برای همین گفتم: «مردم دیوانه شده‌اند.» هیچ جمله‌ی مناسبت‌تری به نظرم نیامد. یک راست درباره دیوانه بودن چنین شخصی اظهار نظر کردم. زن‌م روی تخت نیم‌خیز شده بود. با چشم‌های پف کرده و موهای شلخته که روی چشم‌ها و صورت‌ش ریخته بودند با صدایی که از تهِ گلوی‌ش بیرون می‌آمد و نسبت به همیشه‌ی صدای‌ش کمی‌ بم‌تر بود گفت: – «کی بود؟ چی می‌گفت؟» نمی‌دانم گیجی من بخاطر صدای زنگ تلفن بود یا پرت و پلاهایی که از آن طرف خط شنیده بودم. گفتم: – «هان؟» آمدم توی تخت. هنوز توی ذهنم داشتم بالا و پایین می‌کردم که چه شنیدم. زن‌م دوباره پرسید: – «می‌گم چی شده؟ کی بود؟» – «چیز خاصی […]

درباره دو فیلم Open Your Eyes و Vanilla Sky

، درباره‌ی فیلم، ۱۷ بهمن , ۱۳۹۳

به فاصله دو سه شب دو فیلم مختلف دیدم که به طور کاملا اتفاقی* (شاید) از روی یک فیلم‌نامه ساخته شده بودند. Open Your Eyes و بعد Vanilla Sky  فاصله زمانی ساخته شدن این دو فیلم هم ۴ سال بود. نه به کارگردانی این دو فیلم کار دارم نه درباره فیلمنامه‌شون نظر می‌دم. فقط می‌خوام بگم چطور دو کارگردان مختلف از روی یک فیلمنامه دو فیلم کاملا مشابه هم می‌سازند و تاثیر اون دو فیلم بر روی مخاطب (من) چطور به دو حس متفاوت ختم می‌شه. از مردِ نقش اول Open Your Eyes یعنی Eduardo Noriega بسیار متنفر بودم و از تمام بلایی که توی طول فیلم سرش می‌اومد لذت می‌بردم و برعکس به مرد نقش اول فیلم Vanilla Sky تام کروز Tom Cruise احساس همدردی و دلسوزی عجیبی داشتم و از رفیق اون متنفر شده بودم. دارم تلاش می‌کنم یکی از این دو فیلم رو به عنوان فیلم بهتر انتخاب کنم ولی نه یکی نسبت به دیگری به معنی واقعی کلمه «بهتر» بود و نه اینکه کلا این دو فیلم ارزش (شاید) صحبت کردن داشته باشند. در کل از فکر معلق توی این دو فیلم (ساختن زندگی بر اساس رویاها و خیالات) بسیار لذت بردم و این منو به […]

درباره‌ی داستان فیلم ترومن شو – the truman show

، درباره‌ی فیلم، ۲۴ دی , ۱۳۹۳

فیلم «ترومن شو» (The Truman Show (1998) را چند شب پیش دیدم. همیشه فکر می‌کردم خیال ساخت داستانی که در آن انسانی از بدو تولد زیر دوربین و آزمایش شدن باشد تنها و تنها با من است. اما حالا فهمیدم قبل از من این خیال عجیب ساخته شده است. گرچه ایده من کمی متفاوت‌تر بود. فکر می‌کردم مادری و نوزادی به کره‌یی دیگر، یا جزیزه‌ای متروک بفرستند. و مادر فقط و فقط همان مادر تنها انسانی باشد که اطراف کودک وجود داشته باشد. مادر همیشه خودش را از کودکش مخفی کند و از پشت درختان، مثل صدای وحی مرموزی راهنمایی‌های لازم برای زندگی در آن شرایط دشوار را به او بیاموزد. سهمگینی این فکر آنجا بود که فکر می‌کردم آن مادر باید تمام خدایان تاریخ را و تمام داستان‌های زندگی را با زبان کودکانه‌یی به آن نوزاد بیاموزد و نسل‌های بعدی که از آن نوزاد به دنیا خواهند آمد (به فرض وجود داشته نرینه‌یی یا ماده‌یی برای جفت‌گیری) دنیایی جدید بسازند. حالا که دوباره به این خیال فکر می‌کنم می‌بینم خیلی هم شبیه این فیلم نبوده است. شاید روزی این طرح عجیب را روی کاغذ بیاورم و به تمام ادبیات گند بزنم.

چرا نویسندگان و شاعرها عامیانه‌تر حرف می‌زنند؟

، عمومی، ۳ آذر , ۱۳۹۳

چند شب پیش فیلم مستندی از برنامه آپارات بی‌بی‌سی پخش شد درباره بابک بیات و کارنامه هنری‌ش و نظریاتی که دیگران درباره‌ی کارهای اون دادند. جدا از مسائل مربوط به موسیقی و بابک بیات چیز دیگه‌ای که نظرمو به خودش جلب کرد نحوه حرف زدن «احمدرضا احمدی» بود. کسی که یکی از شاعران بزرگ معاصر ایرانه و برخلاف شعرهاش با زبان عامیانه و بدون تکلف صحبت می‌کرد. این نحوه حرف زدنو قبلا توی شعرخوانی‌های شاملو هم دیدم. وقتی شعر خودش رو می‌خوند با همون لحن و صدای جادویی این کارو انجام می‌داد اما وقتی درباره خودش، یا شعرهاش یا با دیگران صحبت می‌کرد از واژه‌های خودمانی، عامیانه و خیلی خیلی معمولی استفاده می‌کرد. این‌ها رو بذارید کنار لحظات به ظاهر عرفانی مجریان بی‌سواد رادیو و تلویزیون‌های داخلی و خارجی. درست وقتی که قراره درباره شعری یا چیزی صحبت کنند. سعی می‌کنند با اکو دادن به صدا فضارو روحانی کنند. بینندگان یا شنوندگان را دعوت کنند که گوش جان بسپارند و حتا اگه براشون مقدور بود دست‌هاشون رو باز می‌کردند و مثل یک دختربچه‌ی مهدکودکی شعری رو دکلمه کنند.

داستانک «تانگو در تاکسی»

، داستان کوتاه | داستانک، ۸ مهر , ۱۳۹۳

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند: «بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.» «با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.» «آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.» از توی آینه که نگاه […]

داستان کوتاه «سیاه‌گالش»

، داستان کوتاه، ۴ مهر , ۱۳۹۳

نخستین باری که داستان او را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچ‌کس میل نداشت درباره‌ی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که  با ریش‌سفیدها می‌نشست و سر صحبت را درباره‌ی او باز می‌کرد یا سعی می‌کرد به شیوه‌ی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه می‌شد که آن‌ها تمایلی به صحبت کردن درباره‌ی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده می‌کشانند. توی چشم‌هایشان که زل می‌زد ترس و وحشت بخصوصی را می‌دید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. یا حالت چشم‌هایشان طوری بود که انگار به خاطره‌ی دور و ترس‌ناکی خیره شده‌اند. همه‌ی این‌چیزها به جای این‌که ذره‌یی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه می‌کرد. شب‌ها همین‌طور که توی تخت غلت می‌زد هیکل سیاه و ردای بلند او به چشم‌ش می‌آمد و صدای ماغ گوزن‌ها و گاوها از توی گوش‌هایش می‌گذشتند. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس می‌کرد و همین‌طور که پایش […]

به سوی بهشت

، داستان کوتاه، ۳ مهر , ۱۳۹۳

روز بیست و هفتم ماه مِی همین‌که خواستم روزنامه‌ی صبح و بطری شیری را که پشت در خانه کز کرده بود بردارم چشم‌م به یک برگه کاغذ افتاد که با حروف درشت قرمز روی آن درج شده بود: «اطلاعیه مهم!» با بی‌میلی روزنامه را زیر بغل‌م زدم و مشغول خواندن اطلاعیه شدم. لِیسی که سر میز صبحانه مشغول رتق و فتق امور و چیدن میز بود گفت: «اوه عزیزم! مهم‌ترین خبر امروز چیه؟» بطری شیر و روزنامه را با احتیاط کنار میز گذاشتم: «نمی‌دانم! هنوز به تیترها نگاه نکردم» آن‌وقت اطلاعیه را طرف لیسی گرفتم و گفتم: «عزیزم! بالاخره قانون جدید دولت تصویب شد. به زودی جمعیت کشور به نصف کاهش پیدا می‌کند. این عالی نیست؟» لیسی لحظه‌یی سرش را بلند کرد و به چشمان‌م خیره شد. لبخند روشنی روی لب‌هایش جوانه زد و همان‌طور که شیشه‌ی مربای توت‌وحشی را درون ظرف خالی می‌کرد گفت: «از این به‌تر نمی‌شود. تا چند وقت دیگر به تمام آرزوهایمان می‌رسیم» و بعد مثل این‌که چیزی به خاطرش آمده باشد اضافه کرد: «اوه فرانک! کوچولوی من! دل‌م برایت تنگ می‌شود و اصلا دل‌م نمی‌خواهد که از تو فاصله بگیرم. به همین خاطر چند روز پیش تصمیم خودم را گرفتم. دوست دارم من ‌را زیر […]


| ترجمه به فارسی |