بازرس

، داستان کوتاه، ۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۵

آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس می‌کرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا می‌کرد همان‌طور ایستاده، یک دست‌ش را روی صندلی تکیه می‌داد و می‌گفت که در خیلی از شهرها و استان‌های ایران افتخار تدریس به فرزندان ایران را داشته است و خدا را گواه می‌گرفت که انگیزه‌اش فقط و فقط تعلیم و تعلم به همین بچه‌های بی‌پناه و وامانده است. از همان روزی هم که آمد، مدام از نظام آموزشی به‌به و چه‌چه می‌کرد و سعی می‌کرد راهکارهای جدیدی را که حاصل سال‌ها تلاش و خون دل خوردن‌ش در اقصی نقاط ایران است بی‌هیچ چشم‌داشتی در اختیار مدیر و معاون مدرسه و باقی معلم‌ها بگذارد. ترس بازرس را هم خودش به دل بقیه انداخته بود. می‌گفت: «حواس‌تان را خیلی جمع کنید. من توی این سال‌ها با بازرس ویژه‌ای آشنا شده‌ام که برخلاف بقیه بازرس‌ها که از چندروز قبل به همه اعلام آماده‌باش می‌دهند، بی‌خبر و بی‌سر و صدا به مدارس شهرهای مختلف سر می‌زند و آن‌قدر توی کارش دقیق و وسواسی‌ست که به قول معروف مو را از ماست بیرون می‌کشد.» آن‌قدر […]

داستانک – ارتباط

، داستانک، ۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۵

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.» و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد. رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن. عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها را معنی می‌کرد و از آنجائیکه جمله‌بندی و معنی آن در فارسی چیز خنده‌دار یا نامفهومی در می‌آمد بیشتر بُراق می‌شد. آنوقت ادامه می‌داد که این انگلیسی‌ها هم یک چیزیشان می‌شود. یک اصطلاحات مسخره‌ای دارند که معلوم می‌کند زبان‌شان یک چیز آب‌دوغ‌خیاری الکی است. مثلا درست وسط بگو و مگوهای اساسی بین خودشان، درست وقتی که یکی پایش را از گلیم‌ش درازتر می‌کند و توی زندگی دیگری فضولی می‌کند به […]

داستان کوتاه انجمن رنگ‌ها

، داستان کوتاه، ۱۷ آذر , ۱۳۹۴

انجمن رنگ‌ها اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدن‌تان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگام‌ش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر تصاحب شنگول و منگول به قشون کشی و دعوا می‌پردازند و از شما بخواهد که جلو این اتفاق را بگیرید چه حسی خواهید داشت؟ احساس شما احتمالا درست و طبیعی است. برای همین گفتم: «مردم دیوانه شده‌اند.» هیچ جمله‌ی مناسبت‌تری به نظرم نیامد. یک راست درباره دیوانه بودن چنین شخصی اظهار نظر کردم. زن‌م روی تخت نیم‌خیز شده بود. با چشم‌های پف کرده و موهای شلخته که روی چشم‌ها و صورت‌ش ریخته بودند با صدایی که از تهِ گلوی‌ش بیرون می‌آمد و نسبت به همیشه‌ی صدای‌ش کمی‌ بم‌تر بود گفت: – «کی بود؟ چی می‌گفت؟» نمی‌دانم گیجی من بخاطر صدای زنگ تلفن بود یا پرت و پلاهایی که از آن طرف خط شنیده بودم. گفتم: – «هان؟» آمدم توی تخت. هنوز توی ذهنم داشتم بالا و پایین می‌کردم که چه شنیدم. زن‌م دوباره پرسید: – «می‌گم چی شده؟ کی بود؟» – «چیز خاصی […]

داستان من و زن‌م ::: سی و یک

، داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، ۹ فروردین , ۱۳۹۴

دوست داشتن برای مردان همیشه با «دیدن» شروع می‌شود. هیچ به خاطر ندارم مردی را که عاشق کمالات روحی زنی شود بی‌آنکه او را حتا برای لحظه‌یی دیده باشد. من هم همین‌طورم. اولین چیزی که مرا مجذوب می‌کند و خرمن عشق و عاشقی من را به آتش می‌کشد دیدن حالتی خاص در چهره، ادا و اطفاری مخصوص موقع خندیدن، حرکات منحصر بفردی در راه رفتن یا نگاه چشم‌هایی زیباست. عشق همیشه با چشم‌ها شروع می‌شود. لازم نیست چندین و چند ساعت محو خصوصیات ظاهری کسی شد. حتا یک لحظه دیدن هم گاهی به عشق منجر می‌شود. حتا بدتر از آن گاهی یک عکسِ نیم‌جویده‌ی وایبری، یا بی‌تاکی، یا تانگوئی نیز به همان نتیجه عاشقانه منتج می‌شود. حالا ۵۰ درصد قضیه حل شده است. معشوق همیشه‌گی مورد نظر پیدا شده است. باید چه کرد؟ مسلما برای هر زنی شنیدن اینکه ««با دیدن عکسِ برش‌خورده‌تان که به عنوان عکسِ پروفایل فلان برنامک گوشی قرار داده بوده‌اید مجذوب‌تان شده‌ام»» منزجر کننده، چندش‌آور و غیرواقعی است. اما اگر صاحب آن عکس دقیقا و دقیقا همان کسی باشد که باید باشد، باید چه کرد؟ وقتی که از او فقط یک عکس دیده باشی و بس. بعضی از زن‌ها لاکِ دفاعیِ غیرقابل نفوذی دارند. حرف زدن […]

درباره دو فیلم Open Your Eyes و Vanilla Sky

، درباره‌ی فیلم، ۱۷ بهمن , ۱۳۹۳

به فاصله دو سه شب دو فیلم مختلف دیدم که به طور کاملا اتفاقی* (شاید) از روی یک فیلم‌نامه ساخته شده بودند. Open Your Eyes و بعد Vanilla Sky  فاصله زمانی ساخته شدن این دو فیلم هم ۴ سال بود. نه به کارگردانی این دو فیلم کار دارم نه درباره فیلمنامه‌شون نظر می‌دم. فقط می‌خوام بگم چطور دو کارگردان مختلف از روی یک فیلمنامه دو فیلم کاملا مشابه هم می‌سازند و تاثیر اون دو فیلم بر روی مخاطب (من) چطور به دو حس متفاوت ختم می‌شه. از مردِ نقش اول Open Your Eyes یعنی Eduardo Noriega بسیار متنفر بودم و از تمام بلایی که توی طول فیلم سرش می‌اومد لذت می‌بردم و برعکس به مرد نقش اول فیلم Vanilla Sky تام کروز Tom Cruise احساس همدردی و دلسوزی عجیبی داشتم و از رفیق اون متنفر شده بودم. دارم تلاش می‌کنم یکی از این دو فیلم رو به عنوان فیلم بهتر انتخاب کنم ولی نه یکی نسبت به دیگری به معنی واقعی کلمه «بهتر» بود و نه اینکه کلا این دو فیلم ارزش (شاید) صحبت کردن داشته باشند. در کل از فکر معلق توی این دو فیلم (ساختن زندگی بر اساس رویاها و خیالات) بسیار لذت بردم و این منو به […]

داستان من و زن‌م ::: سی

، داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، ۲ بهمن , ۱۳۹۳

زن‌م را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… زن‌م را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دل‌م می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم. زن‌م می‌گوید: – «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.» حالا دیگر وقت‌ش شده است که زن‌م را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درون‌م موج می‌زند. دل‌م می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. زن‌م را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت ۳ و ۴ نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که زن‌م را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دل‌م تمام این‌چیزها را می‌خواهد. دل‌م می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سن‌م خجالت […]

درباره‌ی داستان فیلم ترومن شو – the truman show

، درباره‌ی فیلم، ۲۴ دی , ۱۳۹۳

فیلم «ترومن شو» (The Truman Show (1998) را چند شب پیش دیدم. همیشه فکر می‌کردم خیال ساخت داستانی که در آن انسانی از بدو تولد زیر دوربین و آزمایش شدن باشد تنها و تنها با من است. اما حالا فهمیدم قبل از من این خیال عجیب ساخته شده است. گرچه ایده من کمی متفاوت‌تر بود. فکر می‌کردم مادری و نوزادی به کره‌یی دیگر، یا جزیزه‌ای متروک بفرستند. و مادر فقط و فقط همان مادر تنها انسانی باشد که اطراف کودک وجود داشته باشد. مادر همیشه خودش را از کودکش مخفی کند و از پشت درختان، مثل صدای وحی مرموزی راهنمایی‌های لازم برای زندگی در آن شرایط دشوار را به او بیاموزد. سهمگینی این فکر آنجا بود که فکر می‌کردم آن مادر باید تمام خدایان تاریخ را و تمام داستان‌های زندگی را با زبان کودکانه‌یی به آن نوزاد بیاموزد و نسل‌های بعدی که از آن نوزاد به دنیا خواهند آمد (به فرض وجود داشته نرینه‌یی یا ماده‌یی برای جفت‌گیری) دنیایی جدید بسازند. حالا که دوباره به این خیال فکر می‌کنم می‌بینم خیلی هم شبیه این فیلم نبوده است. شاید روزی این طرح عجیب را روی کاغذ بیاورم و به تمام ادبیات گند بزنم.


| ترجمه به فارسی |