درباره فیلم On Body and Soul 2017 در جسم و روح

‌می‌خواستم درباره این فیلم و ترانه‌ی زیبایی که هم در تیتراژ و هم چندبار تکه‌تکه و بریده (و خون‌آلود) در بستر فیلم پخش می‌شود، چیزی بنویسم. نه این‌که چیزی برای گفتن نباشد، نه! هست اما ظاهرا نمی‌شود گفت. همین‌قدر کافی‌ست که این فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان در سال 2017 است. فضای فیلم مه‌گرفته، گوزن‌آلود، مرموز و یک عاشقانه‌ی سرخورده است. ترانه‌ی این فیلم قطعه‌ای‌ست با صدای Laura Marling به نام What He Wrote که در آلبوم I Speak Because I Can منتشر شده است. پس عجالتاً گوزن من باش! برای فصل جفت‌گیری… مرا ببخش! نمی‌توانم این‌جا بمانم. او زبانم را بریده است و حرفی برای گفتن نیست … دانلود ترانه What He Wrote

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

درباره دو فیلم سعادت آباد و Perfect Strangers (2016) | کاملاً غریبه‌ها

آیا ممکن است یک ایده‌ی هنرمندانه، یک داستان و قصه‌ی نسبتا پیچ‌درپیچ به ذهن دو نویسنده متفاوت، با دو ملیت مختلف در دو زمان متفاوت حلول کند و هر کدام از آنها بدون اطلاع از دیگری یک داستان و یک نتیجه‌گیری را به روی کاغذ بیاورند و از قضا از روی هر دوی آن فیلم سینمایی مجزایی ساخته شود؟ هسته‌ی اصلی و تم داستانی هر دوی این فیلم‌ها (فیلم ایتالیایی «کاملا غریبه‌ها» که در سال 2016 ساخته شده و فیلم ایرانی «سعادت‌آباد» که در سال 2011 یا 1389 ساخته شده) مثل و مانند هم است. هر دوی این فیلم‌ها به بررسی خیانت‌ها، دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌های چند زوجِ همسن و سال می‌پردازد که از لحاظ عاطفی بسیار به یکدیگر نزدیک هستند و تقریباً جزء یک خانواده بزرگ به حساب می‌آیند. با… مطالعه بیشتر »درباره دو فیلم سعادت آباد و Perfect Strangers (2016) | کاملاً غریبه‌ها

منتشر شد!

بالاخره بعد از چندین و چندماه انتظار کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد. این مجموعه شامل سیزده داستان کوتاه است که از داستانی با تم روستایی و از لحاظ زمانی از گذشته شروع شده (جن‌گیر) و خرد خرد همان‌طور که زمان رویدادن اتفاق‌ها در داستان‌ها به حال و آینده تغییر پیدا می‌کند، مکان رویدادن داستان‌ها نیز از روستا شروع شده و به دنیای امروزی رسیده و درنهایت به شهری در خارج از کشور ختم می‌شود. (نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ) نقطه اشتراک کلیه داستان‌ها کنش، واکنش و تأثیر ذهن انسان بر دنیای اطراف و قدرت تصمیم‌گیری اوست. واکنش‌ها و تاثیراتی که گاه دنیای پیرامونش را به فراخور قدرت ذهنی او (خوب یا بد) دچار تغییر می‌کند و گاه ذهن او به خاطر رویدادهای… مطالعه بیشتر »منتشر شد!

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و بین انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم. به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم. ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.» گفتم: «باشه… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد. توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را می‌دید و با او صحبت می‌کرد. از او سوال می‌کرد و حرف دلش را مستقیم با او می‌زد. می‌خواست به او بگوید که چاره‌ای ندارد. وقتی دیگران را می‌بیند که جفت جفت کنار هم راه می‌روند از خودش خجالت می‌کشد. یاد روزهای عاشقانه‌ی خودشان می‌افتد. همان وقت که همسرش را سفت در کنار خودش می‌کشید و چسبیده به هم راه می‌رفتند. یاد وقت‌هایی که دستش را می‌گرفت و دست کوچک زنش توی دست‌های زمخت و… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»