من و او (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 15 شهریور , 1393

او در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. او البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد: – «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟» – «نه! یادم رفت.» – «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!» مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست. – «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسمش.» – «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.» – «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.» او در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند. – «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟» – «نه!» مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد. – «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.» – «گفتم نه!» – «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه […]

من و او (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 14 شهریور , 1393

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. او اما این‌کار را دوست ندارد. فقط گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبانم بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل او از سیگار خوشش نمی‌آید. – «چرا سیگار می‌کشی؟» – «خب چون دوست دارم.» – «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.» او می‌داند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه می‌کند؛ اما بیش‌تر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانه‌یی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم. – «من دوست‌ت دارم دیوونه. عاشق‌تم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم می‌کنه.» – «نخیر تو سیگارو بیش‌تر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار می‌ذاشتی.» با دوست داشتن و عشق نمی‌شود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمی‌کند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد می‌شود چیزی را سال‌ها دوست داشت. عشق من و او همین‌طور است. من او را از روزی که دیده‌ام دوست داشته‌ام. مدام بی‌قرار و ناآرام چشم‌هایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. او لطافت بی‌اندازه‌ی انسان بودن است. ظریف در برابر بی‌توجهی‌ها و […]

من و او (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 13 شهریور , 1393

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط او خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خوابم نمی‌برد. گاهی از پشت بغلش می‌کنم؛ گاهی بهش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خوابم نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیده‌ام که هر وقت این‌طور می‌شوم، آنشب را می‌بایست بی‌خوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همین‌طور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمی‌برد. تا این‌که بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جمله‌ها همین‌طور پشت هم می‌آمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی‌ را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ به‌تر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار او دراز کشیده‌ام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جمله‌ها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که: […]

این گله‌ی بدون گوسفند

جمله، 12 شهریور , 1393

بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این می‌ترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که می‌شناختم نقاب بردارند و چهره‌ی واقعی‌شان، گرگ درون‌شان را ببینم. از این می‌ترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.

من و او (هفت) – فقط به خاطر این‌جور چیزها

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 11 شهریور , 1393

او نگران است. می‌ترسد که من او را فقط برای «این‌جور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسی‌ست. من می‌گویم: – «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای این‌جور چیزها می‌خوام». منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او این‌طور وقت‌ها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایی‌یش را توصیف کنم؛ و من زیبایی‌یش را توصیف می‌کنم: آرامشی که در چشم‌هایش هست به همراه گستاخی و دریده‌گی نگاهش من را مجذوب می‌کند. در کل دیوانه کننده‌ است. گاهی قید نگاه کردن به چشم‌هایش را می‌زنم. قدرت این کار را ندارم. من به او می‌گویم: – «این چه حرفیه که می‌زنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر می‌کنی که فقط برای این کار تورو می‌خوام؟» او می‌گوید: – «منظورم این نیست» او خودش هم نمی‌داند منظورش چیست. – «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» می‌پسندم و دوست دارم؟» روی کلمه‌ی «هم» تأکید می‌کنم. او منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود. – «خب علاقه‌ی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه می‌شه. اگه روز اول […]

من و او (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 9 شهریور , 1393

در خیابان هستم. او همراهم نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطحش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های قرمز پرها روی آن مشخص است. من دلم می‌خواهد او را در این لباس ببینم. او هم حتما خوشحال خواهد شد. لباس را به خانه می‌برم. او می‌خندد: – «این چه خریدی؟ برای منه؟ می‌خوای اینو بپوشم؟» لباس را بالا می‌گیرد. توی هوا می‌چرخاند و آن‌را برانداز می‌کند. من سر تکان می‌دهم. او می‌خندد. توی دستش بافتنی‌ست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دست‌های او را دارد. ای‌کاش همیشه زمستان بود تا بوی دست‌های او دائم دور گردنم آویزان می‌شد. من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوشش می‌آید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. او خوب بافتنی می‌بافد. توی بافتنی‌هایش زیبایی او طور دیگری‌ست. ای‌کاش می‌شد حرکات او را توصیف کنم. او جادویی راه می‌رود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز بر می‌دارد دست‌هایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. […]

من و او (پنج) – وقتی که می‌رقصید

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 7 شهریور , 1393

او رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ او را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیده‌ام. چند سال پیش دیده‌ام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشم‌هایم است. او برای دوستش می‌رقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همان‌جا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار می‌رفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم می‌خواست می‌ماندم و باز هم می‌دیدم. او یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشه‌ی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب می‌رقصید. حالا زیبا می‌رقصد. من صندلی را گوشه‌ی اتاق می‌گذارم و او وسط اتاق می‌چرخد. من رقصیدن او را نگاه می‌کنم. من لذت می‌برم. او از رقصیدن لذت می‌برد. او گاهی مرا دیوانه می‌کند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب می‌داند. او زنِ خوبی‌ست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و او خوب است. من او را دوست دارم. – «دیوونه‌ی عوضی! خیلی دوست دارم» – «وظیفه‌ته» و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دل‌ربا می‌رقصد. نرم، […]


| ترجمه به فارسی |