من و او (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

داستان من و او، 19 شهریور , 1393

از او خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دستم می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندمش. او درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان می‌خورد. موهایش توی عکس دیدنی‌تر بود. وقتی کنار هم بودیم این‌قدر به او دقیق نمی‌شدم. از شما چه پنهان دلم برایش تنگ شده است. دلم می‌خواست گوشی تلفنش را برمی‌داشت و یک‌راست بدون هیچ مقدمه‌یی شماره‌ام را می‌گرفت و بی‌خود و بی‌جهت از من معذرت‌خواهی می‌کرد. دلم می‌خواست غرور لعنتیش را می‌شکست. امروز چهارمین روزی‌ست که با هم قهر کرده‌ایم. من با او قهر کرده‌ام یا او با من فرقی نمی‌کند. ما با هم و هر دو با هم قهریم. من به جز او با خودم هم قهر کرده‌ام. از دست خودم و از دست او دل‌خورم. گاهی دلم می‌خواهد عشقش را به من ثابت کند. گفتن جمله‌ی دوست‌ت دارم و برای‌ت میمیرم و این‌ها جز یک مشت حرف کم‌رنگ چیز دیگری نیستند. دلم می‌خواست خودش را به من تحمیل می‌کرد. آویزانم میشد. گریه می‌کرد. التماس می‌کرد. حتا شاید به پایم می‌افتاد. از من می‌خواست […]

من و او (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر میشوم

داستان من و او، 18 شهریور , 1393

گاهی دلم می‌خواهد از او نقاشی بکشم. مچ دستم را درست جلوِ صورتش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دلم می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دلم می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینیش موقع نفس کشیدن برآمده می‌شود متوقف‌ شود. یک جایی میان کج و راستی لب‌هایش وقتی می‌خواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظه‌ی دیگر موقع بی‌خیالیش ‌با آن حالت غریب گردنش. گاهی عجیب دلم می‌خواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوه‌یی را روی پای راستم می‌گذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی می‌کردم. چشم‌هایم را ریز و درشت می‌کردم. ادا و اطفار حرفه‌یی‌ها را به خودم می‌گرفتم و طوری که انگار حواسم به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیست نقاشی می‌کردم. – هنوز تمام نشد؟ گردنم درد گرفته‌ها. خسته‌ شدم. زود باش. من جوابش را نمی‌دهم. انگار که خیلی در کارم جدی شده‌ام. به یک جایی پشت صورت او نگاه می‌کنم و دستم روی کاغذ حرکت می‌کند. فقط گاهی نگاهم را بر می‌گردانم تا ببینم چه کشیده‌ام. نتیجه‌ی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و […]

من و او (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

داستان من و او، 17 شهریور , 1393

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و او هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب کرده یا بدتر از آن من‌را مجذوب خود کرده است. – «آخه تو از چی من خوش‌ت اومده؟» این سوالی‌ست که او دوست دارد پاسخش را با بیش‌ترین توضیحات و توصیفات بشود. یا پرسیده تا بداند که معیارهای من برای پسند ظاهری او هنوز به همان شدت قبل باقی مانده‌اند یا نه. من هرگز او را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما مطمئنم که وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود برای چند لحظه دهانش نیمه‌باز رها می‌شود. مثل کند شدن زمان. مثل دیدن صحنه‌ی آهسته‌ی گل فلان بازیکن فوتبال؛ دو یا سه دندان جلویی و بالاییش از میان دهان نیمه‌بازش خودنمایی می‌کند. چند وقت پیش فهمیدم. مثل یک حالت غریب که آدم دچار شوک می‌شود فهمیدم. همان موقع فهمیدم. انگار از یک خواب نسبتا خوش بیدار شده باشم. تمام عکس‌ها و تصاویر زنانی که  از روی سرگرمی از نوجوانی جمع کرده بودم همه در چندین و چند خصوصیت مشترک […]

من و او (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

داستان من و او، 15 شهریور , 1393

او در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. او البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد: – «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟» – «نه! یادم رفت.» – «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!» مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست. – «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسمش.» – «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.» – «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.» او در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند. – «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟» – «نه!» مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد. – «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.» – «گفتم نه!» – «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه […]

من و او (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

داستان من و او، 14 شهریور , 1393

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. او اما این‌کار را دوست ندارد. فقط گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبانم بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل او از سیگار خوشش نمی‌آید. – «چرا سیگار می‌کشی؟» – «خب چون دوست دارم.» – «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.» او می‌داند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه می‌کند؛ اما بیش‌تر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانه‌یی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم. – «من دوست‌ت دارم دیوونه. عاشق‌تم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم می‌کنه.» – «نخیر تو سیگارو بیش‌تر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار می‌ذاشتی.» با دوست داشتن و عشق نمی‌شود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمی‌کند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد می‌شود چیزی را سال‌ها دوست داشت. عشق من و او همین‌طور است. من او را از روزی که دیده‌ام دوست داشته‌ام. مدام بی‌قرار و ناآرام چشم‌هایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. او لطافت بی‌اندازه‌ی انسان بودن است. ظریف در برابر بی‌توجهی‌ها و […]

من و او (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

داستان من و او، 13 شهریور , 1393

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط او خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خوابم نمی‌برد. گاهی از پشت بغلش می‌کنم؛ گاهی بهش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خوابم نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیده‌ام که هر وقت این‌طور می‌شوم، آنشب را می‌بایست بی‌خوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همین‌طور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمی‌برد. تا این‌که بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جمله‌ها همین‌طور پشت هم می‌آمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی‌ را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ به‌تر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار او دراز کشیده‌ام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جمله‌ها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که: […]

این گله‌ی بدون گوسفند

جمله، 12 شهریور , 1393

بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این می‌ترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که می‌شناختم نقاب بردارند و چهره‌ی واقعی‌شان، گرگ درون‌شان را ببینم. از این می‌ترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.


| ترجمه به فارسی |