داستان یک تکه چوب

داستانک، 6 شهریور , 1393

هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستطیلی که کشیده بود گرداند. ـ «این دنیای منه» و چوب را همان‌طور دورتادور مستطیل تکان ‌داد. بعد نوک چوب را جایی داخل آن پایین آورد. ـ «این من‌ام و تو توی این دنیا هیچ جایی نداری» «تو» گفت: ـ  «چرا؟ این خیلی بی‌انصافیه» ـ «به هر حال تو این‌جا جایی نداری.» ـ «اما این درست نیست. تو خودت قبلا جور دیگه‌یی گفته بودی» ـ «حالا دیگه نمی‌گم. این دنیای منه؛ این من‌ام و تو این‌جا هیچ ‌جایی نداری. خب! حالا چی می‌گی؟» «تو» دست‌ش را گذاشت زیر چانه‌اش؛ همان‌طور که به دنیا نگاه می‌کرد آه کشید. سرش بالا و پایین رفت. دست‌ش را آزاد کرد و نوک انگشت‌ش را جلو پای خودش توی خاک فرو کرد؛ وقتی که دست‌ش را بلند کرد گفت: ـ «پس این هم من‌ام. تو توی همون دنیای خودت خوش باش. اصلا نمی‌خوام پیش‌ت باشم» ـ « تو فقط یه نقطه‌یی. خودت هم می‌دونی که هیچی نیستی.» ـ «فکر کردی خودت دو تا نقطه‌ای؟» ـ به هر حال این من‌ام.» چوب را […]

من و او (چهار) – دو مجنون و یک لیلا

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 5 شهریور , 1393

او مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیاده‌روی می‌رویم. قدم می‌زنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه می‌رود؛ دست راستش همیشه از میان دست چپم و بدنم رد شده. گاهی دستش را بیرون می‌کشد تا موهایش را توی روسریش فرو کند. ولی تقریبا دستش همان‌جاست. طوری راه می‌رود که اگر دستم را نگیرد می‌افتد. من هم خوشم می‌آید؛ اما بعضی وقت‌ها خجالت می‌کشم. آدم نباید با همه مردم ندار باشد. بعضی‌ها پشت سر آدم حرف در می‌آورند. بعضی رفقایم بیش‌تر. من بهتر از او مردها را می‌شناسم. مردها حرفِ دل و زبانشان یکی نیست. از نظر آنها همه‌ی زن‌ها بدکاره‌اند. به جز عده‌ی معدودی که با آنها نسبت فامیلی دارند. در مورد زن‌های رفقایشان هم کم‌وبیش همین نظر را دارند. من دوست ندارم او موضوع اصلی صحبت جمع رفقایم باشد. او اما از این موضوع لذت می‌برد. او از این‌که بداند مورد توجه همه‌ی مردان است لذت می‌برد؛ اما همه ستایش‌گر زیبایی او نیستند. بعضی‌ها فقط از زیبایی اندام اورا در نظر می‌آورند و من از این موضوع خوشم نمی‌آید. بین من و او بایدها و نباید‌هایی وجود دارد. او نباید با صمیمی‌ترین دوستِ من راحت و صمیمی باشد. این فقط یک غیرت یا حسادت مردانه […]

درباره فیلم The hunt 2012 – وقتی شکارچی، شکار می‌شود

درباره‌ی فیلم، 5 شهریور , 1393

گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی… بعضی‌ وقت‌ها، بعضی فیلم‌ها را که می‌بینم دل‌م می‌خواهد هر چه زودتر تمام شوند. دل‌م می‌خواهد پایان فیلم زودتر سر برسد، کرکره‌ی عوامل و دستیاران و بازیگران و بازیگردانان پایین بیاید و با رها شدن از این کابوس (کابوس فیلم دیدن) به زنده‌گی عادی خودم برگردم. این فیلم را The hunt یکی دو هفته پیش دیدم و هنوز گهگاه وقتی یک دختربچه کوچک با موها و لباس‌های رنگارنگ را می‌بینم به یاد این فیلم می‌افتم. به یاد یک حماقت زنانه-دخترانه‌ی ساده: همه بایند عاشق من باشند. من باید در رأس توجه دیگران قرار بگیرم. و این توجه باید همان‌طور که من می‌خواهم به من نشان داده شود. گاهی اوقات همین رفتارهای به ظاهر احمقانه آن‌قدر جذاب و خواستنی به نظر می‌آیند که آدم دل‌ش می‌خواهد عاشق آن زن، آن موجودِ با رفتار زنانه‌ی رومانتیک که خودش را رأس دنیا می‌داند، بشود. دل‌ش می‌خواهد عاشق او بشود. با او زندگی کند و از تماشای زوایای مختلف زندگی او لذت ببرد. این فیلم گرچه تمام و کمال درباره‌ی این‌چیزها نیست. اما بیشتر به نظر می‌رسد قصد دارد مدیریت بحران آدم‌های دور و بر یک انسان رنج کشیده را نشان بدهد (شاید). و یا قصد دارد تنهایی […]

داستانک «حماقت»

داستانک، 5 شهریور , 1393

زن گفت: «هنوز برنگشته؟» دختر گفت: «نه!» زن گفت: «چند وقت گذشته؟» دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.» زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟» دختر گفت: «نه! نمی‌دونم. نمی‌خوام درباره‌ش حرفی بزنم.» صدای تک‌نوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. روی دیوار کافه عکس‌های مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت که از لای دود سیگار معلق در هوا به حالت اسرار آمیزی در آمده بودند. دو فنجان قهوه اسپرسو روی میز بلوط گوشه‌ی کافه قرار داشت. یک دست دختر زیر چانه‌اش بود و چشم‌هایش توی فنجان افتاده بود. همین که ریتم موزیک تغییر کرد، گفت: –  «شاید به اندازه کافی رهاش نکردم. باید بیش‌تر آزادش می‌ذاشتم. بیش‌تر به‌ش می‌توپیدم و ازش فاصله می‌گرفتم.» زن گفت: «فکر نکنم که این‌طور باشه. عشقِ واقعی اگه واقعا مالِ تو باشه، تحت هر شرایطی دوباره به سمت‌ت می‌یاد. احتمالا اون سهم تو نبود.» دختر با قاشق کف و حباب‌های روی قهوه را گوشه فنجان مچاله کرد: – «یعنی منو فراموش کرده و الان با کس دیگه‌یی آشنا شده؟» زن گفت: «همه‌‌ی مردا سر و ته یه کرباس‌ن.» دختر گفت: «ولی اون واقعا فرق می‌کرد.»

من و او (سه) – این عشقِ واقعی

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 4 شهریور , 1393

زیاد تلویزیون نمی‌بیند. منظورم اوست. فقط تلویزیون نگاه می‌کند. من هم نگاه می‌کنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک می‌رسد گریه می‌کند؛ هق‌هق نمی‌زند، فقط چشم‌هایش آن‌قدر تر می‌شود که با دست صورتش را پاک می‌کند. دستش توی دستم است ولی آرام جدایشان می‌کند و سروقت صورتش می‌رود. من هیچ‌وقت او را ندیده‌ام ولی با او خیلی فیلم تماشا کرده‌ام. با هم سینما هم رفته‌ایم. وقتی فیلم تمام می‌شود ما نشسته‌ایم. مردم یکی‌یکی بلند می‌شوند  و دنبال درِ خروجی می‌گردند. همیشه یک نفر که کنترل‌چی بلیت سینماست جلو در ایستاده و پرده‌ی در را کنار نگاه می‌دارد. در تمام این مدت ما نشسته‌ایم. چراغ‌های سالن هم روشن می‌شوند  ولی هنوز ما نشسته‌ایم و به پرده نگاه می‌کنیم. پرده کم‌رنگ‌تر شده و ما به موزیک تیتراژ پایانی گوش می‌کنیم و نشسته‌ایم. مردم فکر می‌کنند به سرمان زده یا آن‌قدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفته‌ایم که میخکوب شده‌ایم. ولی من و او فقط نشسته‌ایم و به موسیقی گوش می‌دهیم. موسیقی که تمام شد ما هم بلند می‌شویم. می‌ایستم تا کمی او جلو بزند و اول او از در خارج شود. ما گاهی بعد از فیلم دیدن با هم ‌حرف نمی‌زنیم. می‌گذاریم خوب در موردشان فکر کنیم. بعد او می‌گوید: – […]

من و او (دو) – یک خیال زنانه‌ی ناب

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 4 شهریور , 1393

این‌ها چیزی‌ست که در خیالم و آن ته‌مانده‌های ذهنم از او دارم. صورتش کم‌وبیش وحشی‌ست. چشم‌هایش دریده‌اند. دست‌هایش زنانه‌اند. زنانه حرف می‌زند؛ زنانه راه می‌رود؛ زنانه دست‌هایش را تکان می‌دهد و زنانه کتاب می‌خواند. اخم ‌وتخم‌هایش هم زنانه‌اند. زنانه و آرام هم راه می‌رود. در کل اندام جمع‌وجوری دارد. توی کمرش قوس غریبی دارد. گاهی موهایش آن‌قدر بلند میشود که تا آن‌جا ـ‌همان قوس غریب‌ـ می‌رسد: – «به نظرت موهام بلند نیست؟» – «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیت‌ت می‌کنه؟» – «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟» – «می‌زنم تو سرت‌ها! بشین سرِ جات ببینم» – «آخه بدجوری شدن؛ دارن می‌خشکن.» – «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیش‌تر بشه خونه رات نمی‌دم.» موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و روسری نوک موهایش دیده میشد و دلم می‌خواست به غیر از این چند سانت چسبیده به ریشه‌ی موهایش بقیه را هم می‌دیدم، موهایش سیاه بوده. احتمالا از بچه‌گی هم موهایش سیاه بوده. ولی وقتی نوزاد بود و تازه به دنیا آمده بود، موهایش حنایی بود. آن موقع خوشگل نبود، اما حالا زیباست. با جذبه‌ست. خودش عکس نوزادیش را بهم نشان داد. عکس دوران مدرسه‌شان را هم دیده‌ام. یادم نیست وقتی […]

من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

داستان دنباله‌دار | داستان من و او، 3 شهریور , 1393

من و او از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است. دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم: – «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌ و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم: – «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام صداتو گوش کنم و چشم هامو ببندم.» و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من فقط و فقط با صدای او آرام شوم. داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دلم هوایش را می‌کند؛ آرام […]


| ترجمه به فارسی |