من و زن‌م (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، ۱۳ شهریور , ۱۳۹۳

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط زن‌م خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خواب‌م نمی‌برد. گاهی از پشت بغل‌ش می‌کنم؛ گاهی به‌ش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خواب‌م نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حال‌م خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیده‌ام که هر وقت این‌طور می‌شوم، آن‌شب را می‌بایست بی‌خوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تن‌ش بیارزد از من بیرون بزند. آن‌شب هم همین‌طور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خواب‌م نمی‌برد. تا این‌که بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهن‌م همین کار را کردم. جمله‌ها همین‌طور پشت هم می‌آمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی‌ را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیش‌ش کردم؛ به‌تر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زن‌م دراز کشیده‌ام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جمله‌ها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقت‌شان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که: […]

این گله‌ی بدون گوسفند

جمله، ۱۲ شهریور , ۱۳۹۳

بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این می‌ترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که می‌شناختم نقاب بردارند و چهره‌ی واقعی‌شان، گرگ درون‌شان را ببینم. از این می‌ترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.

داستان کوتاه «یک جفت چشم بادامی خیس»

داستان کوتاه، ۱۲ شهریور , ۱۳۹۳

خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبه‌خاتون» از باغ خانه‌ی او که به دامنه‌ی شیطان‌کوه مشرف می‌شد، ‌آمد؛ کوچه‌های گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر ‌خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانه‌ی «حاج‌رحیم» رسید. آن‌وقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجره‌ی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند. هر روز صبح چشم‌های حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز می‌شد و به گوشه‌ی ترک خورده‌ی سقف اتاق خیره می‌شد. درست زیر سقف عکس جوانی‌ او قرار داشت که عکاسِ‌ باغ جلو باغ ملی‌ِ سابق از او انداخته بود. توی عکس به نظر می‌آمد که پیراهن سیاه‌اش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آن‌را به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش‌ پاشنه بخواب. دست‌هایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دست‌اش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانه‌ی چشم‌هایش می‌رسید و حسابی صورت‌اش را پر می‌کرد، توی لنز دوربین زل زده بود. […]

من و زن‌م (هفت) – فقط به خاطر این‌جور چیزها

داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، ۱۱ شهریور , ۱۳۹۳

زن‌م نگران است. می‌ترسد که من او را فقط برای «این‌جور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسی‌ست. من می‌گویم: – «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای این‌جور چیزها می‌خوام». منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او این‌طور وقت‌ها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایی‌یش را توصیف کنم؛ و من زیبایی‌یش را توصیف می‌کنم. آرامشی که در چشم‌هایش هست به همراه گستاخی و دریده‌گی نگاه‌ش من را مجذوب می‌کند. در کل دیوانه کننده‌ است. گاهی قید نگاه کردن به چشم‌هایش را می‌زنم. قدرت این کار را ندارم. من به او می‌گویم: – «این چه حرفیه که می‌زنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر می‌کنی که فقط برای این کار تورو می‌خوام؟» او می‌گوید: – «منظورم این نیست» او خودش هم نمی‌داند منظورش چیست. – «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» می‌پسندم و دوست دارم؟» روی کلمه‌ی «هم» تأکید می‌کنم. زن‌م منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود. – «خب علاقه‌ی من به تو هر روز داره بیش‌تر می‌شه. هر روز یه چیز جدید به‌ش اضافه می‌شه. اگه روز اول […]

داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»

داستان کوتاه، ۱۰ شهریور , ۱۳۹۳

تو دماغی حرف می‌زد. نفس‌ش را توی سینه حبس کرده بود و بیرون می‌داد. گاهی یک قلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌ش فرو می‌کرد. آخرش بعد از چند ثانیه ته مانده‌ی دود را با خست توی هوا فوت میکرد. میله‌ی نازک را از توی سوراخ شمعک بخاری بر می‌داشت، هنوز سرخ بود و احتمالا خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو می‌کرد. میله صدایش در می‌آمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب می‌افتاد و تکه‌های ریزی از میله جدا می‌شد و توی آب حرکت می‌کرد. دست‌ش را بالا می‌آورد و خوب براندازش می‌کرد و آن‌وقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست می‌کرد. چند بار محکم به آن‌جا می‌کوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو می‌برد: «اون موقع هم تعمیرگاه داشتم. یعنی اون‌جا کار می‌کردم. ولی خب حالی‌م بود چی به چیه. همه‌چیز دستِ من بود. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من به‌شون می‌دادم. صاب‌کارم همه‌ش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر می‌زد و زودم بر می‌گشت. نفهمیدم زندگی‌ش چه‌جوری می‌گذشت» لوله‌ی کاغذی را گذاشت درِ دهن‌ش و گفت: «بیا جلو» میله‌ی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاک سر سنجاق کشید. از توی لوله‌ی کاغذی آن‌قدر دود کشید که نفس‌ش تمام شد. سرش را […]

من و زن‌م (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

داستان دنباله‌دار | داستان من و زن‌م، ۹ شهریور , ۱۳۹۳

در خیابان هستم. زن‌م همراه‌م نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطح‌ش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های قرمز پرها روی آن مشخص است. من دل‌م می‌خواهد زن‌م را در این لباس ببینم. زن‌م هم حتما خوش‌حال خواهد شد. لباس را به خانه می‌برم. زن‌م می‌خندد: – «این چه خریدی؟ برای منه؟ می‌خوای اینو بپوشم؟» لباس را بالا می‌گیرد. توی هوا می‌چرخاند و آن‌را برانداز می‌کند. من سر تکان می‌دهم. او می‌خندد. توی دست‌ش بافتنی‌ست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دست‌های او را دارد. ای‌کاش همیشه زمستان بود تا بوی دست‌های او دائم دور گردن‌م آویزان می‌شد. من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوش‌ش می‌آید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. زن من خوب بافتنی می‌بافد. توی بافتنی‌هایش زیبایی او طور دیگری‌ست. ای‌کاش می‌شد حرکات بدن‌ش را توصیف کنم. او جادویی راه می‌رود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز برمی‌دارد دست‌هایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. […]

داستان کوتاه «گُل کوچیک»

داستان کوتاه، ۸ شهریور , ۱۳۹۳

زیر ظل آفتاب میانه‌ی مرداد ماه چند بچه وسط کوچه مشغول جست و خیز بودند؛ کمی آن‌طرف‌تر گوشه‌ی کوچه زیر سایه‌ی درخت چنار کهن‌سال، سگ زردی سرش را روی دست‌هایش گذاشته بود و با زبانی که از پوزه‌اش بیرون آمده بود له‌له‌زنان چرت می‌زد. هر وقت که صدای بچه‌ها بلند می‌شد گوش‌هایش را کج و راست می‌کرد و بعد که آرام می‌شدند او هم آرام می‌گرفت. رضا توپ پلاستیکی را جلو پایش پیش می‌برد و دمپایی کهنه پاهایش کِلِش کِلِش روی زمین کشیده می‌شد و صدا می‌داد. بهروز فریاد کشید: «پاس… پاس!» و دست راست‌ش را بالا برد. خودش را نزدیک دروازه رسانده بود ولی رضا بی‌توجه به او توپ را شوت کرد. توپ پلاستیکی دو لایه‌یی که با آن بازی می‌کردند را آقای جوادی معلم ورزش مدرسه خودشان درست کرده بود: چاقوی جیبی‌ را از جیب‌ خودش بیرون کشید، روی توپ چمباتمه زد و مثل هندوانه توپ پلاستیکی را از این‌طرف تا آن‌طرف برید و پاره کرد. هر دو طرف را به اندازه‌ی یک سکه ۲۵ تومانی دورنگ گرد برید؛ لبه‌ها را تا زد و توپ پر باد نویی را با فشار آن وسط جا داد. وقتی که بلند شد چاقو را جمع کرد و توی جیب‌ش گذاشت و […]


| ترجمه به فارسی |