برچسب ها بـ ‘داستان درباره مسافر زمان’

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

پنجشنبه, 9 آذر, 1396

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم.

به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم.

ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.»

گفتم: «باشه بابا. کجا دارم برم؟ مامان دستور داده برسونمتون و از ترمینال رسید بگیرم.»

ریحان گفت: «کی رسیده؟»

گفتم: «هیچی بابا. زود باشین الانه که دیر بشه.»

محسن گفت: «عینک منو ندیدی؟ ریحان با توام. اَه. اونو داری کجا می‌یاری؟»

صدای بسته شدن در دست‌شویی آمد و پشت بندش صدای مامان که پرسید: «دارین چه‌کار می‌کنین؟ زود باشین. این راننده اتوبوس‌ها واسه مسافر خودشونو معطل نمی‌کنن. 5 دقیقه دیر برسیم، یهو می‌بینیم که جا تره و بچه نیست.»

ریحان گفت: «پیشِ تلویزیونه… چشم مامان جان. شما برین توی حیاط. دو دقیقه‌ی دیگه ما هم می‌یایم.»

و بعد بلند داد زد: «آقا جون؟ آقا جو..»

حرفش را قطع کردم و گفتم:

  • –         «آقا جون دم در وایساده. همه‌ آمادن. فقط منتظر شماییم.»

محسن که بند کفش‌اش را می‌بست در تائید حرف من گفت:

  • –         «راست می‌گه دیگه. ریحان خانم! بازم انگار شما آخر شدین.»

***

بالاخره به هر ترتیبی بود ریحان سوار ماشین شد و آقاجون که انگار خیلی وقت بود انتظار می‌کشید تا چنین لحظه‌ای را ببیند، از سر خوشی و راحتی نفس عمیقی کشید. ساعت تقریبا نه و بیست و هفت دقیقه‌ی شب بود و عقربه‌ی ثانیه‌شمار با هن و هن، خودش را دور می‌زد. هنوز سی دقیقه‌ای به حرکت اتوبوس باقی مانده بود، اما می‌دانستم با ترافیکی که از چند ساعت پیش لابه‌لای خیابان جا خوش کرده، محال است بتوانم سر وقت آنها را به ترمینال برسانم. با این‌که ترمینال در جاده‌ی خارج از شهر بود و می‌توانستم در جاده‌ي خارج از شهر کمی تندتر برانم، ولی خارج شدن از شهر با ترافیکی که می‌دانستم جلومان سبز می‌شود، کار ساده‌ای نبود.

به چراغ قرمز سه‌راهی زعفرانی که رسیدیم قیافه‌ی همه‌مان جالب بود. آقاجون جلو نشسته بود و عصایش بین پاهایش قرار داشت. دست چپش را روی عصا تکیه داده و سرش را تا نزدیکی‌های دسته‌ي عصا پایین آورده بود تا بتواند تایمر معکوس چراغ قرمز را ببیند. مامان پشت من نشسته بود و می‌دیدم که زیر لب دعا می‌خواند و چند لحظه به چند لحظه به تایمر نگاه می‌کند. محسن کنار پنجره بود و موبایلش را در دستش می‌چرخاند و بی‌تاب به تایمر نگاه می‌کرد. ریحان هم دست کمی از بقیه نداشت، اما توی صورتش همان بی‌خیالی بچه‌گی‌هایش موج می‌زد. جوری بود که اصلا از وضعیت صورتش نمی‌شد تشخیص داد که در درونش چه می‌گذرد. در همین فکر و خیال‌ها بودم که یک‌دفعه هر سه فریاد زدند:

  • –         «سبز شد، برو.»

پایم را روی پدال گاز فشار دادم و ماشین از جا کنده شد.

ساعت نه و چهل دقیقه شده بود و به اندازه‌ی کافی به خیابان‌های اصلی رسیده بودیم، اما هر چه‌قدر که انتظار ترافیک را می‌کشیدم فایده‌ای نداشت. خیابان خلوت بود و اصلا بوی ترافیک به مشامم نمی‌خورد. به نظرم آمد که در این 5-6 دقیقه‌ی پیش به غیر از ماشین خودم ماشین دیگری در خیابان ندیده‌ام.

گفتم: «متوجه شدین با توجه به ترافیک چند ساعت پیش، الان هیچ ماشینی توی خیابون نیست؟»

ریحان به حالت شوخی گفت: «پس این ابوقراضه‌ی تو چه کاره‌ است؟»

پشت بندش مامان اضافه کرد: «مامان جان! آخرِ شبه. لابد مردم رفتن خونه‌شون استراحت کنن. یه شبِ جمعه است و همه دوست دارن پیش خونواده‌هاشون باشن.»

آقاجون که انگار تازه متوجه قضیه‌ای شده باشد، با حالت عجیبی به اطرافش نگاه می‌کرد، گاهی به عقب بر می‌گشت و بعد سریع از پنجره‌ی بغل دستش رد چیزی را می‌گرفت.»

گفتم: «آقا جون چیزی شده؟ کمرتون درد می‌کنه؟»

آقا جون با دلهره گفت: «این چه خیابونیه رامین؟»

گفتم: «خیابون اسکندری.»

آقا جون گفت: مطمئنی پسر؟ خوب دقت کن. ببین اصلا اینجا به خیابون اسکندری می‌مونه؟»

کمی سرعتم را کم کردم و از پنجره بغل دستم به پیاده‌رو خیره شدم. تازه می‌خواستم بگویم که: «آره آقاجون. الان هم به میدون می‌رسیم» که حرفم در دهانم تکه‌تکه شد. چند لحظه بعد که حواسم سر جایش آمد گفتم: «اما من مطمئنم پیچیدم تو خیابون اسکندری. تا به حال هزار دفعه، بل‌که بیش‌تر اینکارو انجام دادم. محاله اشتباه کرده باشم.»

محسن با تاکید گفت:

  • –         «من اصلا این خیابونو نمی‌شناسم. تا به حال توی این شهر همچین خیابونی ندیدم. اشتباهی تو کدوم بی‌راهه‌ای پیچیدی؟»

ریحان به حالت تعجب گفت:

  • –         «به نظر شما عجیب نیست که این موقع شب، هیچ مغازه‌ای توی خیابون باز نیست؟ و این خیابون هیچ تیر چراغ برقِ روشنی نداره؟ اصلا اینجا پرنده پر نمی‌زنه. رامین اصلا معلوم هست مارو کجا آوردی؟»

این جمله‌ي ریحان مثل پتک خورد توی سرم. از توی آینه به پشت سر نگاه کردم. مامان صورتش را به شیشه‌ی پنجره چسبانده بود و با چشم‌های از حدقه بیرون آمده پیاده‌رو را نگاه می‌کرد. بقیه کادر داخل آینه هم شیشه‌ی عقب ماشین بود و پشت آن هیچ خبری از جنبنده‌ای نبود. کاملا مطمئن شده بودم که مسیرم را اشتباهی آمده‌ام. سرعت ماشین را کم کردم و سریع دور زدم و خیابان را برعکس برگشتم.

فقط همین یکی را کم داشتیم. مسیر اشتباهی، آن هم در وقتی که وقت برایمان به شدت اهمیت داشت. ماشینم قدیمی بود و نمی‌شد با آن خیلی تند راند اما پایم را تا جایی که می‌شد روی پدال گاز فشار ‌دادم و سریع‌تر از حدِ مجازِ رانندگی در شب راندم.

مامان گفت: «رامین این‌قدر تند نرو. مامان جان این ماشینت خیلی می‌لرزه آقاجون‌تون کمرش درد می‌گیره. حالا چند دقیقه هم دیر برسیم طوری نمی‌شه. راننده‌ها وظیفه‌ دارند صبر کنند تا همه‌ی مسافرایی که بلیت خریدن سوار شن.»

ریحان گفت: دیگه خودت می‌دونی رامین. اگه ما به موقع نرسیم به ترمینال، اون‌وقت من می‌دونم و تو.»

گفتم: «مطمئن باش هرجور شده تو یکی رو سوار اتوبوس می‌کنم تا از دستت خلاص شم و یه نفس راحت بکشم.» بعد به محسن گفتم: «محسن! این چه حماقتی بود که تو کردی؟ دختر قحطی اومده بود که اومدی خواهر مارو گرفتی؟ ولی کلاً خدا پدر مادرت رو بیامرزه که مارو از شر این ریحان خلاص کردی…»

ریحان بی‌تابانه منتظر جواب محسن بود که با یک جواب کوبنده عشق خودش را ثابت کند. اما محسن پوزخند خلاصه‌ای زد و به جایش مامان گفت: «عیبه رامین! دخترم چِشه مگه؟ نجیب و خانوم نیست که هست. از هر انگشتش هم هزار جور هنر می‌ریزه. یادت نیست روزی نبود که خواستگار در خونه‌مون رو نزنه؟ آقا محسن باید از خداش هم باشه که ریحان رو گرفته.»

محسن انگار که مجبورش کرده باشند حرف بزند گفت: «بله بله مادر جان. من همیشه به داشتن این همسرم افتخار می‌کنم که علاوه بر انگشتاش از کف پاهاش هم هزارجور هنر می‌ریزه.»

ریحان سقلمه‌ای به محسن زد که تکان خوردن محسن را همه متوجه شدند. بعد آقا جون گفت: «بسه بابا. یه دقیقه ساکت بشینین. رامین عجله کن. پس چرا از این خیابون خارج نمی‌شیم؟»

گفتم: «آقا جون دیگه کم‌کم باید به میدون برسیم» و چند لحظه بعد اضافه کردم: «بالاخره رسیدیم. ایناهاش.»

همه نیم‌خیز شدند تا درستی حرفم را با دیدن‌شان تائید کنند. وقتی به میدان رسیدیم به اطراف خودم نگاه کردم تا خیابان اسکندری را پیدا کنم و زودتر به مسیر اصلی‌ برگردم. اما خیابان اسکندری در دیدرسم نبود. به ناچار میدان را دور زدم و بعد فهمیدم که خیابان اسکندری همان خیابانی بود که از آن بیرون آمده بودیم. دوباره پیچیدم در خیابان اسکندری. اما این‌بار همه چیز طبیعی بود. تک و توک مغازه‌های باز، چراغ‌برق‌هایی که روشن بودند و ماشین‌های دیگری که در خیابان حرکت می‌کردند. جالب بود که کسی از این جریان حرفی نمی‌زد. همه مستقیم به جاده نگاه می‌کردند و حواس‌شان به گذشت زمان بود. درست نفهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده بود. اما گمان می‌کردم که از عجله‌ي زیاد لابد در خیابانی فرعی که از خیابان اسکندری منشعب می‌شد پیچیده‌ام.

***

به هر زحمتی که بود بالاخره ماشینم سه دقیقه زودتر از رسیدن عقربه‌های ساعت به ده مقابل ترمینال توقف کرد.

مامان گفت: «رامین جان. مواظب خودت باش. به مرجان خانم سپردم حواسش به تو باشه. غذا خوب بخور. من و آقاجونت زود برمی‌گردیم.»

گفتم: «چشم مامان جان. دیرتون می‌شه. بریم ساک‌هاتون رو توی صندوق اتوبوس بذاریم بعد واسه خداحافظی فرصت هست.» بعد من و محسن ساک‌ها را برداشتیم و تا نزدیک اتوبوس بردیم.

ریحان که به دست‌های آویزان و با خیال راحت جلوتر از ما راه می‌رفت گفت: «خوشم می‌یاد این موقع‌ها مردها تنها قابلیت خودشون رو نشون می‌دن.»

جواب آماده‌ای نداشتم. پس گفتم : «یکی طلبت تا بعد.»

دوباره جریان خداحافظی کردن که زیاد دلِ خوشی از آداب و رسومش نداشتم در حال شروع شدن بود که خوش‌بختانه شاگرد اتوبوس گفت: «مسافرهای بندر سوار شن.» بعد سریع با دست‌پاچه‌گی با همه خداحافظی کردم و این‌قدر منتظر ماندم تا راننده‌ی اتوبوس تصمیم بگیرد از ترمینال خارج شود.

***

خیالم راحت شده بود. مامان و آقاجون به یک مسافرت چند روزه می‌رفتند و آب و هوایی عوض می‌کردند و محسن و ریحان هم به ادامه‌ی کار و زندگی‌شان می‌رسیدند. اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر این بود که من می‌توانستم چند روز در خانه تنها زندگی بکنم و از تنهایی خودم بهترین استفاده‌ را ببرم. با همه‌ی این خیال‌ها پشت رل نشستم. سی‌دی موزیک مورد علاقه‌ام را در پخش صوت گذاشتم. هم فکرم به جاده بود و هم به این فکر می‌کردم که بالاخره بعد از چندسال رفاقت می‌توانم اتاق شخصی خودم را به دوستم نسرین نشان بدهم. از وقتی که باهم آشنا شده بودیم فرصت این‌چنینی پیش نیامده بود که بتوانم اتاقم را به او نشان بدهم. مامان و آقاجون هم که بلکل مخالف روابط بین پسر و دختر بودند. بنظرشان هر دختری که پایش به اتاق شخصی پسری باز می‌شد دختر مشکل داری بود. اما من این‌طور فکر نمی‌کردم و می‌دانستم که برای بهتر شناختن روحیات هم‌دیگر حتا لازم است دو طرف طریقه مسواک زدن هم‌دیگر را هم ببینند، چه رسد به دیدن اتاق شخصی. اصلا هم در بند عشق‌بازی و روابط جنسی بین خودمان نیستم. همین‌قدر که در این چند روز می‌شد من و نسرین در زیر یک سقف تنها بمانیم، غذا بخوریم، راه برویم و به موزیک گوش بدهیم برای من به اندازه یک دنیا اهمیت داشت. بارها سعی کردم این موضوع را با آقاجون و مامان در میان بگذارم، اما نمی‌شد. مامان که اصلا این مسائل با اعتقاداتش جور در نمی‌آمد. آقاجون هم که آن‌قدر آدم مستبد و خود رأیی بود که محال بود چنین چیزی را قبول کند. نمی‌دانم مامان و آقاجون که انگار از دو تیره‌ی مختلف رفتاری و اجتماعی هستند چه‌طور با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مامان هیچ وقت از گذشته‌ چیزی برایمان نگفته. هر وقت هم که خودمان خواستیم بپرسیم با توپ و تشر یا با زیرکی از زیر سؤال شانه خالی کرده بود. اما یک چیزهایی از آقاجون می‌دانستم که بیش‌تر درد و دل‌های آقاجون با بعضی از دوست‌های قدیمی‌اش بود. بچگی‌ها عادت داشتم هر وقت که رفقای آقاجون به خانه‌مان می‌آمدند، می‌رفتم پشت پنجره‌ی پذیرایی -که به حیاط مشرف می‌شد- و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. در یکی از همین روزها بود که فهمیدم آقاجون در دوران جوانی‌اش از نوچه‌های باج‌گیر معروفی بوده. این‌را هم فهمیده بودم که آقاجون عادت به باجگیری از مردم داشت. گاهی جلو عابرها یا ماشین‌ها را می‌گرفته و به اصطلاح آنها را تلکه می‌کرد. یک روزی هم بالاخره انگار چشمش به چشم مامان افتاد و خلاف و خلافکاری را بوسید و عکسش را گذاشت بالای طاقچه اتاق خواب خودش. بعضی اوقات سخت باورم می‌شود که آن عکس جوانی‌های آقاجون باشد. طوری در عکس با قدّاره و دستمال یزدی و کلاه شاپو جلوی قهوه‌خانه ایستاده و با سبیل‌های پرپشت که از دوطرف به میانه چشم‌های درشتش می‌رسید، به دوربین زل زده است که هر لحظه فکر می‌کنم همین حالا جوانی آقاجون از توی عکس در می‌آید و حسابم را صاف می‌کند.

همیشه از پاییز خوشم می‌آمد. به نظرم پاییز یک جور حماقت خاص با خودش می‌آورَد که سنگ را هم شرمنده می‌کند. بادِ گرم‌های پاییز هم که برای خودش دنیای ناشناخته‌ای داشت. امروز هم از آن‌روزها بود که بادِ گرم سراغی از شهر می‌گرفت. دلم می‌خواست زودتر به خانه برسم، پنجره‌ی اتاقم را باز کنم و روی تختم که زیر پنجره بود دراز بکشم و تا خود صبح بدون این‌که تختم را برای خواب آماده کنم در حین شنیدن ترانه و موسیقی چرت بزنم.

توی ماشین بادِ گرم لابه‌لای صدای خواننده‌ای که صدایش از پخش صوت پخش می‌شد پیچیده بود و همه‌ی این‌ها پیش‌درآمد یک شب آرام و لذت بخش بود. یک آن به نظرم رسید چرا حالا که باید حواسم گرمِ رانندگی باشد این‌قدر فکر و خیالات می‌کنم. نگاه هوشیارانه‌ای به خیابان انداختم و سعی کردم همه چیز را خوب برانداز کنم دوباره به نظرم رسید که جریان یک ساعت پیش در حال تکرار شدن است. انگار که دوباره اشتباهاً در همان خیابان فرعی پیچیده بودم. کم‌کم داشت از این خیابان خوشم می‌آمد. خیابان دنج و خلوتی بود که آدم را به رویا و خیال وصل می‌کرد. تصمیم گرفتم همین مسیر را ادامه بدهم و ببینم بالاخره از کجا سر در می‌آورم و در واقع مسیر اصلی این خیابان را پیدا کنم. جلو ماشین دو باریکه نور روی زمین افتاده بود و هیچ چراغ دیگری در خیابان روشن نبود. حالا می‌شد توجیه کنم که حوالی نیمه‌شب کسی دکانش را باز نگه ندارد و ماشینی توی خیابان در حال رانندگی نباشد. اما یک‌ ساعت پیش این ماجرا برای همه‌مان کمی عجیب بود.

باریکه‌ي نور جلو ماشین روی زمین زودتر از ماشینم حرکت می‌کرد و به نظر می‌رسید که نور، ماشینم را یدک می‌کشد. یک لحظه متوجه شدم که باریکه‌ی نور سمت راست ماشین روی جاده ایستاده است و نور سمت چپ هنوز روی جاده درازکش حرکت می‌کند. سریع پایم را روی پدال ترمز ماشین فشار دادم و فرمان را به سمت چپ کشاندم. چیزی نمانده بود که با یک عابر پیاده برخورد کنم. هول برم داشت که اگر خدای نکرده با این عابر تصادف می‌کردم چه اتفاقاتی که ممکن بود برایم پیش بیاید. اصلا هنوز مطمئن نبودم که با او برخورد کرده‌ام یا نه چون او را نمی‌دیدم. شیشه‌ي ماشین که پایین نمی‌آمد، درب جلو ماشین را باز کردم تا صدایم به او برسد و اگر مشکلی پیش نیامده باشد برای جبران رانندگی افتضاحم حداقل او را به جایی برسانم.

بلند گفتم: «آقا طوری‌تون که نشد؟ بفرمایین بالا برسونمتون. این موقع شب توی خیابون ماشین کم رفت و آمد می‌کنه.»

توی تاریکی درست نمی‌شد ببینمش. هنوز هم مطمئن نبودم که این عابر مرد بوده یا زن. یا مثلا چند ساله. به هرحال بعد از چند لحظه عابر نزدیک ماشین شد درب جلو را با شدت بست، درب عقب ماشین را باز کرد، با عجله سوار ماشین شد و با صدای خشکی که به نظرم آشنا آمد گفت: «مستقیم برو!»

با گفتن این جمله بوی سیگار اوشنویی که حالا پیرمردها هم کم‌تر از آن می‌کشیدند، پیچید توی ماشین. انگار که همین حالا یعنی درست قبل از این‌که سوار ماشین شود، دو سه پک عمیق به سیگار زده بود و بازدم دودآلود خودش را توی ماشین خالی کرده بود.

سردم شده بود. باد خودش را از سوراخ و سمبه‌های ماشین داخل می‌کرد و لای لباسم می‌پیچید. پیش خودم خیال کردم که این مرد لابد از دست من و رانندگیم خیلی ناراحت شده که این‌طور جدی و خشن با من رفتار می‌کند. از توی آینه ماشین هم چیزی معلوم نبود که شاید از روی قیافه‌اش بتوانم تشخیص بدهم چه احساسی دارد. چند دقیقه مطلقا نه من به چیزی فکر می‌کردم و نه حرفی بین من و او جریان داشت. نوعی سکوت چسبناک به همه‌‌ي فضای ماشین چسبیده بود که حتا اجازه نمی‌داد در خیالات خودم به چیزی فکر کنم. انگار این سکوت چسبنده تمام فکر و خیالاتم را بهم چسبانده بود و اجازه نمی‌داد که آن‌ها به حرکت در بیایند. تنها چیزی هم که در فضای ماشین جریان داشت همان بوی تهوع‌آور سیگار قدیمی بود که انگار با یک مشت بوهای عجیب و غریب قاطی شده بود و لابه‌لای لباس آن مرد جاخوش کرده بود. کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که فکر کردن به این بوی غریب، فضای چسبنده سرشار از سکوت ماشین را از بین می‌برد. در واقع طوری بود که گمان کردم با بوییدن این بو سکوت چسبنده از بین رفته است و با فکر کردن به آن به باقی چیزها هم می‌توانم فکر کنم. اولین چیزهایی هم که به خاطرم آمد یک مشت خاطره‌ی رنگ‌پریده دوران کودکی‌ام بود که هیچ ارتباطی با این لحظه‌ی من نداشت.

چند دقیقه بعد احساس کردم کم‌کم آن مرد خودش را روی صندلی جابه‌جا می‌کند. بعد صدای نفس کشیدنش را از پشت سرم احساس کردم و در یک لحظه سردی چیز تیزی که حدس زدم باید چیزی شبیه به چاقو باشد، به گردنم فشار آورد و صدای خشک مرد توی ماشین پیچید.

گفت: «بچه جون. من تازه از حبس در اومدم. بیرون بودن یا اون تو بودن هم برام فرقی نداره. بزن کنار و هرچی پول داری رد کن بیاد.»

یک لحظه انگار چسبنده‌گی سکوت معلق در فضای ماشین با صدای خشک و خشن آن مرد محو شد. فکر کردم چه تنهایی خوبی را با رفتن آقاجون و مامان شروع کرده‌ام و حالا باید تمام پول‌هایم را به این مرد بدهم که در یک لحظه صدای زنگ موبایلم، نورِ بالا و بوق‌های منقطع ماشین پشتی که انگار مدت‌ها بود انتظار سبقت گرفتن را می‌کشید در هم ادغام شدند. از نور بالای ماشین پشتی یک لحظه فضای ماشین روشن شد. در همان یک لحظه توی آینه را که نگاه کردم علاوه بر نور شدید چراغ ماشین پشتی توانستم چهره‌ی آن مرد را به وضوح ببینم. با خودم خیال کردم این آقا حتما اجازه می‌دهد که اول به تلفنم جواب بدهم و بعد پول‌هایم را از من بگیرد. پس گوشی را از روی داشبورد برداشتم و کمی به راست پیچیدم تا ماشین عقبی سبقت بگیرد. بعد هول هولکی تلفن را جواب دادم، پشت خط ریحان بود.

گفت: «رامین! آقاجون کیفش رو توی ماشین جا گذاشته؟ خوب نگاه کن. آقا جون خیلی بی‌تابه. نزدیکه سکته کنه. همه‌ي چک پول‌هاش توی اون کیف بوده. حواست باشه پیداش کنی و بعد پول‌ها رو بفرستی به حساب محسن. متوجه شدی؟ اگه پیداش کردی حتما خبر بده.»

گفتم: «بذار نگاه کنم… آهان این‌جاست. روی صندلی جلو افتاده. فردا می‌ریزم به حساب محسن. دیگه کاری نداری؟ دارم رانندگی می‌کنم. نمی‌تونم صحبت کنم. خداحافظ.»

دلم نمی‌خواست چهره‌ی آن مرد را که حتما با دیدن این همه پول از خوش‌حالی در پوستش نمی‌گنجید، ببینم. اما توی آینه نگاه کردم که شاید بتوانم با نگاهی معصوم و درمانده منصرفش کنم. توی آینه پیدا نبود. یک لحظه سرم را برگرداندم عقب اما کسی روی صندلی پشتی نبود. زدم روی ترمز. خوب به صندلی عقب و جلو نگاه کردم. هیچ خبری از او نبود. تمام تنم می‌لرزید. هیچ‌جور نمی‌توانستم این مساله را توجیه کنم که او کجا رفته است. همه جا را دست کشیدم. زیر صندلی‌ها، صندوق عقب. همه جا را نگاه کردم اما خبری از آن مرد نبود. خوب به یاد داشتم که او را سوار کرده بودم. اشتباه نمی‌کردم او حتا درِ ماشین را باز کرده بود. من صدای او را شنیده و سردی چاقویش را روی گردنم حس کرده بودم. امکان نداشت که توانسته باشد در حال رانندگی از ماشین پیاده شده باشد. او منتظر بود تا تمام پول‌های من را بگیرد. یاد کیف‌ پول آقا جون افتادم. نگاه کردم دیدم همان‌طور روی صندلی جلو افتاده. گیج شده بودم. نمی‌دانستم چه شده است که دوباره صدای بوق و نور بالای ماشین عقبی پیچید توی ماشین. راه افتادم و به تنها چیزی که فکر می‌کردم تصویر آن مرد بود که چند دقیقه پیش قبل از تماس ریحان توی آینه دیده بودم. فکر کردم که آن مرد با چاقوی سردی که روی گردنم گذاشته بود و با جای زخمی که روی صورتش جا خوش کرده بود، با آن سبیل پر پشت و با آن کلاه شاپو کجا رفت و چه قدر آن مرد شبیه جوانی‌های آقاجون در عکس روی طاقچه اتاق بود.

 

پ ن: داستان درباره باز شدن دریچه زمان و سفر در زمان است. خرافه، دروغ یا خیال‌پردازی در تاریخِ ماورالطبیعه عوام همیشه مسافرانی وجود داشته‌اند که برای یک لحظه، چند دقیقه، چند ساعت یا تا ابد از دریچه‌ی -ساختگی- زمان عبور کرده‌اند.

این داستانِ نسبتا خاطره‌انگیز -برای من- چند سالی می‌شد از آمارِ داستان‌های نوشته‌ام در می‌رفت. بالاخره پیدایش کردم. 88-89

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |