داستان سورئال (بایگانی)
همین حوالی
باغ‌چه در حال انحلال و بلور ترد استقامت روی شیروانی‌ی ما بازیچه‌ی دست باد شده است. همیشه غربت ابتدای جمله‌های من رنگی تازه می‌گیرد و …
کشیدنی مثل قهوه‌یی که نوشیدی!
  و این هذیان و این تکان‌های رنگ‌پریده و روزها و روزها و شب‌هایی که پشت به پشت هم می‌گذرند و بوی رهایی می‌دهند.- بیست …
بانوی دراز گیس
سنگِ سردِ بی‌دلی بر دل، بکوب خواهر داغ‌دارِ من؛ بر سینه‌ات بکوب که این‌جا برادر تو تا تسلی‌ی همیشه‌گی فاصله‌یی عجیب دارد. ترانه‌های تورا شنیدم، …
شمالیه‌ی ذی‌صلاح
بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار می‌کشم تا بیایی. روبه‌روی باغِ اساطیری‌ی تمدنِ از رنگ و رو رفته‌ام هنوز قناری‌ی …
شک شاعری
درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبه‌ها می‌زند زنگ. چراغِ نفتی‌ی مسجد اگر به خانه روا بود آن‌جا چه می‌کرد؟ صدا کرده بودم …
رنگارنگ
آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. …
پیوسته‌گی‌ها
در زادگاه نور و شبنم و خاطره‌ام درختی روئید، تناور هم‌چون قرص ماه در آسمان خیالی‌ی چهاردهمین عابر کوچه‌های اندیشه. شناور بود روی شیروانی‌های معطر …
معنای سکوت
آری حرف نمی‌زنم. دریچه به هوای سکوت بسته‌ام. سقوط می‌کنند در من، دست‌هایم و اجبار، حقیقتِ سبزی‌ست که همین نزدیکی‌ها واژه را به نخ می‌کشد. …
برابر
نیاز به جنسیت یا ویرانی اشکال غیر هندسی کسی نیست. من روی غزلِ پاییز، برف زمستانی‌ام را بو می‌کشم. تعادل برقرار است حتا در من …
تکراری
چیزی نپرسیده‌ام. هیاهو دارم. مثل شاخه‌یی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشان‌ام. سکوت نکن. من خودم را از حرف‌هایم پس می‌گیرم. من خودم را …