برچسب ها بـ ‘داستان کوتاه’

داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

پنجشنبه, 4 خرداد, 1396

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید.

گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع و تندی احتیاج داشت. کافی بود یک برگ دستمال کاغذی بردارم و آن را درست رویشان مچاله کنم. اما صبح فردا دوباره سر و کله‌ی چند مگس دیگر پیدا می‌شد و تا شب همین‌طور وسط اتاق چرخ می‌خوردند.

چنین چیزی سابقه نداشت. باید هر طور شده این موضوع را ریشه‌کن می‌کردم. انواع مگس‌کش‌ها و اسپری‌های رنگ و وارنگ را امتحان کردم. حتا دستگاه مگس‌کش برقی که اکثرا توی رستوران‌ها دیده بودم را هم خریدم و کنار لوستر به سقف میخ کردم. باز هم فایده‌ای نداشت. فقط کمی طول می‌کشید تا مگس دیگری به جای مگس قبلی جایگزین شود. باید ریشه‌ی موضوع را پیدا می‌کردم. باید لانه‌شان را پیدا می‌کردم. باید می‌فهمیدم چطور زاد و ولد می‌کنند و از چه منبعی انرژی می‌گیرند که این‌طور می‌توانند با تعداد زیاد در خانه‌ام خودنمایی کنند.

کم‌کم سر و کله‌ی چند کرم دراز و بدترکیب هم پیدا شد. روبروی یخچال ایستاده بودم. داشتم توی لیوان را با آب پر می‌کردم که احساس کردم روی بسته‌ی پنیر چیزی تکان می‌خورد خوب که دقت کردم دیدم دو عدد کرم باغچه‌ی صورتی رنگ با بدن بند بندشان روی بسته‌ی پنیر حرکت می‌کنند. بسته‌ی پنیر را به صورت کامل داخل دستگاه خُرد کن سینک ریختم و دستگاه را روشن کردم. فکر کردم این‌طور از دست کرم‌ها راحت شده‌ام. اما در عوض صبحِ فردا که دو تکه نان را داخل تستر گذاشتم با یک عدد کرم جزغاله چسبیده بهشان بیرون پریدند. کرم‌های دیگری حتا به داخل تستر هم نفوذ کرده بودند.

کم‌کم داشت حالم از این قضیه بهم می‌خورد. این موضوع از یک وضع نسبتا عادی خارج شده بود و تقریبا در حال تبدیل شدن به یک بحران بود. با همسایه‌ها صحبت کردم. هیچ اتفاق مشابهی در خانه‌‌های اطراف نیفتاده بود و در عوض در خانه‌ی من روز به روز وضع بدتر می‌شد.

حالا مورچه‌ها، کنه‌ها و موش‌ها و سوسک‌های کثیف فاضلاب هم به قضیه اضافه شده بودند.  وقتی دیدم که از دست خودم کاری بر نمی‌آید شماره‌ی مؤسسه‌ای که متخصص برخورد با این موجودات موذی بود را پیدا کردم و سریع قرار ملاقات با آنها را برنامه‌ریزی کردم. وقتی که کارشان تمام شد از میان حرف‌هایشان فهمیدم که حتا با یک موجود موذی هم برخورد نکرده‌اند و با این‌حال از تمام سموم در دسترس خودشان برای سمپاشی خانه استفاده کرده‌اند تا حداقل از بروز چنین مواردی پیشگیری کنند.

با خودم قرار گذاشتم که چند روز خانه را خالی بگذارم تا سموم در فضای بسته‌ی خانه هرچه‌بیشتر کار خودشان را بکنند. پس چمدانم را بستم و برای چند روز به خانه‌ی پدرم‌ام رفتم.

درست سر میز شام بود که مادرم ملاقه‌ی سوپ را از توی ظرف چینی بیرون آورد و توی ظرف من خالی کرد. درست همان‌جا بودم که دیدم توی سوپ چند کرم آب‌پز شده‌ی درشت خودنمایی می‌کنند. روی بدنشان چند تکه سبزی خُرد شده چسبیده بود و تقریبا شبیه رشته‌ی توی سوپ به نظر می‌آمدند. خواستم رسم ادب را به جا بیاورم و به بهانه‌ای ظرفم را عوض کنم و با اینکه تقریبا مشمیزکننده به نظر می‌رسید، توی ظرف دیگری از سوپ تازه‌ریخته‌شده‌تری بخورم. اما همین که سر بلند کردم و توی ظرف پدرم را نگاه کردم دیدم چندین و چند کرم بدقواره همان‌جا توی ظرف او هم تکان می‌خورند. دیگر شانس هیچ خطای دید و تشابه بصری وجود نداشت و احتمالات این‌چنینی خود به خود حذف شده بودند. چه کسی تا به حال دیده بود که رشته‌ی توی سوپ خود به خود از یک سمت ظرف به سمت دیگر شنا کند و خودش را با کش و قوس از روی هویج نگینی‌شده بالا بکشد؟ پدرم داشت از دست‌پخت مادرم تعریف می‌کرد با دقت به اجزای سوپ نگاه می‌کرد و به‌به غلیظی تحویل می‌داد. نمی‌دانستم چه کنم و چه طور بگویم که به مادر هم برنخورد. گفتم:

  • باز هم برای مادر مواد فاسد شده گرفتی؟

پدر داشت قاشق را آماده می‌کرد و منتظر بود تا حرفم را بزنم تا قاشق را توی ظرف فرو ببرد. گفت:

  • باز هم که ایراد می‌گیری؟ کدام مواد فاسد؟

با هر جان‌کندنی بود به آنها گفتم که توی ظرف سوپ چند کرم زنده وجود دارد. آنها هم اول با دقت به حرفهایم گوش کردند و بعد توی ظرف را وارسی کردند اما چیزی ندیدند. فکر کردم شاید به خاطر کهولت سن و پیری چشم‌هایشان درست نمی‌بیند. قاشق پدر را گرفتم و یکی از کرم‌ها را با دقت بیرون کشیدم. کرم، روی قاشق کمی تقلا کرد و بعد آرام گرفت. گفتم:

  • این رو می‌گم!

پدر گفت:

  • این که رشته‌ی سوپیه.

و با نک انگشت کرم را بلند کرد و توی دهانش گذاشت. بعد نک انگشت‌هایش را –مثل سرآشپزهای فرانسوی- روی لب‌هایش جمع کرد، بوسید، به‌به گفت و مشغول جویدن شد.

از جا در رفتم. گفتم:

  • پدر! فهمیدی چه کردی؟ کرم باغچه را زنده زنده خوردی!

هر دو زدند زیر خنده. مادرم گفت:

  • غذایت را بخور تا سرد نشده.

دوباره توی ظرفم را نگاه کردم و کرم‌ها را بهشان نشان دادم. باور نمی‌کردند. ساکت شدم. انگار اصرار کردن فایده‌ای نداشت. میل به غذا نداشتم. اصلا نمی‌توانستم به سوپی با کرم‌هایی به جای رشته میل داشته باشم. ظرف را جلو بردم و با تکه نانی مشغول بازی شدم. هرچه‌قدر تلاش کردم تا بهشان ثابت کنم فایده‌ای نداشت و در عوض داشت به خودم هم کم‌کم ثابت می‌شد که اشتباه کرده‌ام و رشته‌ی سوپ را به جای کرم دیده‌ام. انگار خودم را بی‌خود و بی‌جهت از خوردن دست‌پخت مادر محروم کرده‌ بودم. مادرم به تمسخر گفت:

  • از بچگی همین‌طور بودی. ایراد گیر و دمدمی مزاج.

خواستم جوابی بدهم که چیز سردی به پایم برخورد کرد. پایین میز را نگاه کردم و از وحشت زبانم بند آمد. زیر میز دست کم ده موش سیاه و کثیف توی هم می‌لولیدند. به حالت ترس و اضطراب صندلی را پس کشیدم و همان‌طور که رومیزی را بالا گرفته بودم به زیر میز اشاره کردم.

پدر گفت:

  • این‌بار چی شده؟

با وحشت گفتم:

  • این زیر رو نگاه کنید!

مادر و پدر هر دو سرشان را سمت هم خم کردند و زیر میز را نگاه کردند. از همان زیر گفتند: «خب؟!» و منتظر جواب من شدند. گفتم:

  • یعنی چی خب؟! نکنه این‌ها رو هم نمی‌بینید؟ این موش‌هارا؟!

هر دو سرشان را از زیر میز درآوردند. پدر به مادر نگاهی کرد و زیر لب گفت:

  • باید دکتر خبر کنم؟!

مادر گفت:

  •  نه! چیزیش نیست. احتمالا تب داره.

نیم‌خیز شد، دست برد و با پشت دستش پیشانی‌ام را لمس کرد. داغی دستش را روی پیشانی‌ام احساس کردم. سرم را پس کشیدم و بلندتر گفتم:

  • چه‌طور ممکنه این‌ها رو نبینید؟

پایم را دراز کردم و با اکراه به وسط اجتماع موش‌ها لگد زدم. هر کدام به سمتی دویدند و ناگهان زیر میز خالی شد. اما هنوز فضله‌ها و کثافت‌هایشان را به وضوح می‌شد زیر میز دید. موش‌ها با سرعت به این‌طرف و آن طرف دویدند و مخفی شدند. ناگهان سینی فلزی بزرگی که گوشه‌ی آشپزخانه به دیوار تکیه داده شده بود روی موشی افتاد و موش با جیغ کوتاهی از زیر آن خودش را آزاد کرد و زیر اجاق مخفی شد. با انگشت سینی را نشان دادم و گفتم:

 

  • «ایناهاش! یکی‌شون همین الان خورد به این سینی! این سینی رو که دیگه دیدین! صدای افتادنش رو که شنیدین.»

مطمئن بودم که هر دوی آنها هم موش، هم افتادن سینی را دیده‌اند. اما مادر بی‌اعتنا بلند شد؛ سینی را دوباره به دیوار تکیه داد و پشت میز نشست. گفت:

  • چیزی نشده پسرم! بد مونده بود. خودش افتاد. موش کجا بود مادر؟!

زل زدم توی چشم‌های مادر که یک مرتبه یک سوسک بالدار پرواز کنان درست روی چشم‌های مادرم فرود آمد. مادر گفت:

  • چیه؟ غذاتو بخور! دوست نداری نخور! دیگه چرا اینجوری نگاهمون می‌کنی! بهت بدهکار که نیستیم.

گفتم:

  • مادر! روی صورتت! روی چشمت. حسش نمی‌کنی؟

و بی‌اینکه منتظر جواب او باشم دست بردم و با اکراه سوسک را که قصد فرار داشت روی گوش مادرم به دام انداختم.

مادر گفت:

  • داری چه کار می‌کنی؟ چته پسر؟!

گفتم:

  • اینا!

و مشتم را به آنها نشان دادم. پدر بی‌توجه به ما داشت قاشق قاشق غذا را از توی ظرف هورت می‌کشید. نگاه کوتاهی به من کرد و بعد بدون این‌که کوچکترین تغییری در حالات صورتش اتفاق بیفتد قاشق را یک دور، دورِ ظرف چرخاند، یک کرم دیگر را توی قاشق جا داد و با سر و صدا دوباره هورت کشید.

مادر گفت:

  • من که نمی‌فهمم چی می‌گی؟

دستم را دوباره توی هوا تکان دادم و تکرار کردم:

  •  اینا! چه‌طور سوسک به این بزرگی رو نمی‌بینین؟ این‌مدتی که رو صورتت بود حتا قلقلکت هم نداد؟ یعنی هیچی واقعا؟

مادر در عوض گفت:

  • مشکلت با ما چیه پسر؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ اومدی گفتی می‌خوام چند شب این‌جا بمونم، دیگه این ادا و اصولت واسه چیه؟

گفتم:

  • ادا و اصول نیست.

و تازه می‌خواستم از خودم دفاع کنم که تکان چیزی در هوا توجهم را جلب کرد. خفاش سیاهی از گوشه‌ی آشپزخانه پرید و با سر و صدا درست از بالای میز گذشت و از در بیرون رفت. بی‌اختیار با انگشتم ردِ مسیر خفاش را نشان دادم. خواستم چیزی بگویم اما پشیمان شدم. روی میز را که نگاه کردم چند سوسک قهوه‌یی دیگر از لابه‌لای ظرف‌ها و خرده‌نان‌ها می‌گذشتند و پدر و مادر بی‌توجه به آنها مشغول غذا خوردن بودند.

آیا واقعا نمی‌دیدند؟ آیا در کثیفی غوطه خوردن آن‌قدر پیش‌پا افتاده و معمولی بود که حتا به چشم هم نمی‌آمد؟ یا من دچار وسواس شده بودم و از یک چیز پیش‌پا افتاده چیزی هولناک و بزرگ ساخته بودم؟ آیا دیگران هم متوجه این‌چیزها نمی‌شدند؟ دیدم فایده‌ای ندارد. توضیح دادن چیزی را عوض نمی‌کرد. بلند شدم، کتم را از پشت صندلی برداشتم و از در بیرون زدم.

 

پ ن:

1- این داستان در غروب 4 خرداد 96 نوشته شده و کوچکترین ارتباطی با کرم‌چاله ندارد.
2- در 30 خرداد 96 ویرایش شد.

Arvo Pärt – My Heart’s In the Highlands

4 نظرات »

داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر به دیدن پسرشان رفته‌اند»

جمعه, 13 اسفند, 1395

در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت:

  • «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟»

و همین شد که فردا هردوی آنها چمدان‌هایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازه‌ی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج می‌شد نگاه می‌کردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همه‌ی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند.

این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر می‌رسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی به خاطرش نمی‌آمد. تا جایی‌که به خاطر داشتند از صبح تا شب در خدمت شیر بودند و برای او بهترین غذاها را آماده می‌کردند. اگر شیر می‌پسندید و میلش می‌کشید حتا حاضر بودند توله‌ی خودشان را هم دو دستی تقدیم او کنند و از اینکه می‌فهمیدند دندان‌های تیز شیر توی گوشت تن توله‌ی خودشان رفته احساس غرور می‌کردند. چراکه به هرحال سیر شدن شکم شیر برای یک شب هم که شده باشد حاصل دسترنج آنها می‌شد.

حالا اما با نبودن شیر انگار خبری از این چیزها نبود. تمام حیوانات برای او دلتنگ شده بودند. غمِ نبودن او و حفره‌ی خالی نبودن او توی دل حیوانات بزرگتر و بزرگتر می‌شد. حتا گوسفند که دیشب بره‌ی خودش را برای شام آقا و خانم شیر تقدیم کرده بود از سر دلسوزی نگاهی به بقیه‌ی بره‌هایش انداخت و با اندوه گفت:

  • «حالا تکلیف شما چی میشه؟ از کجا بفهمم که آقا و خانم شیر از دستمون راضیه یا نه؟ چطور محبتشون رو جبران بکنیم؟»

قضیه اینطور بود که هر شب حیوانات به خدمت شیر حاضر می‌شدند و برگه‌های مخصوصی را پیش شیر می‌بردند تا جناب ادموند شیر میزان رضایت خودش را به عنوان پادشاه جنگل از حیوانات به آنها اعلام کند و در آخر ماه به حیواناتی که بیشترین میزان رضایت را داشتند جایزه‌ی ویژه‌ای تعلق می‌گرفت. اما حالا بعد از رفتن آقا و خانم شیر معلوم نبود چطور باید بفهمند که کسی از آنها راضی هست یا نه.

هنوز چندساعتی از رفتن خانم و آقای شیر نگذشته بود که راسو پیشنهاد داد شاید بهتر باشد تا از بین خودشان کسی را به عنوان سلطان موقت انتخاب کنند. این ایده به نظر خانم کبک کمی بدبو و مضحک می‌آمد برای همین بقیه حیوانات را متقاعد کرد که با این عقیده مخالفت کنند. همین شد که هرکس ایده‌ی مخصوص به خودش را عنوان می‌کرد و سعی می‌کرد دیگران را با عقیده خودش همراه کند. طوری شده بود که به اندازه‌ی تمام حیوانات جنگل ایده و نظر وجود داشت و افراد موافق هر ایده از یکی دو نفر بیشتر نمی‌شد. این‌طور بود که بالاخره خرس طاقتش طاق شد و با عصبانیت دور و بری‌هایش را کنار زد و بعد از نعره‌ی بلندی که کشید خودش را به عنوان سلطان جنگل اعلام کرد. دستهایش را مثل شامپانزه بلند کرد و طوری که چنگال‌های تیزش به چشم بیاد چند بار دستش را روی سینه‌اش کوبید و گفت:

  • «همین که هست! تا وقتی که آقا و خانم شیر برگردند من سلطان این جنگل خواهم بود. کسی مخالفتی داره؟»

حیوانات با ترس توی چشم‌های هم نگاه کردند و اول زیرلب و خیلی آهسته گفتند «نه» و بعد کم‌کم صدایشان را بلند کردند و با خنده گفتند:

  • «نه جناب خرس. چه مخالفتی؟ مگه اینکه دیوانه شده باشیم. اتفاقا خیلی هم خوب شد که شما برای اینکار اعلام آمادگی کردین. ما حیوانات بیچاره هم دوست داشتیم شما سلطان ما باشین اما می‌ترسیدیم که حال و حوصله‌ی امر و نهی کردن به حیوانات نادونی مثل مارو نداشته باشین. حالا که خودتون مسئولیت مارو قبول کردین ماهم دیگه حرفی نداریم. حالا دیگه وقت شمارو بیشتر از این نمی‌گیریم. برای نهار چی میل دارین؟»

خرس دستهایش را کمی از هم باز کرد و همان‌طور که با غرور به سمت خانه‌ی شیر و کاخ سلطنتی جنگلی می‌رفت گفت:

  • «امممم… امروز کباب ماهی میل می‌کنیم.»

حیوانات حالا که با داشتن پادشاه جدیدی احساس غرور می‌کردند با افتخار به سمت رودخانه رفتند و سعی کردند بهترین و کم‌استخوان‌ترین ماهی‌های رودخانه را برای نهار خرس‌شاه آماده کنند.

چندماه گذشت و از ادموند شیر و خانم کاترین‌شیر خبری نشد. نه کبوتری پیغامی از آنها آورده بود و نه کلاغ از کسی خبری درباره آنها شنیده بود. حیوانات هم دلتنگ دندان‌های تیز شیر شده بودند و یاد خاطرات خوب دوران او را دور از چشم خرس با هم مرور می‌کردند و قربان و صدقه دندان‌های او می‌رفتند.

تا اینکه یک روز کلون دروازه‌ی جنگل به صدا در آمد. دروازه را که باز کردند گرگ پیری پشت دروازه ایستاده بود. گرگِ پیر غوز کرده بود و پوستین گوسفند سفیدی روی دوشش بود و با عصایی که از استخوان اسب توی دستش داشت به زحمت راه می‌رفت. حیوانات کنار رفتند و گرگ داخل جنگل شد. کمی به دور و برش نگاه کرد و اسباب و وسیله‌هایش را زیر درختی جا داد و همان‌جا نشست.

چند روزی گذشت و گرگ کم‌کم از قضیه ادموند شیر باخبر شد. با تعدادی از حیوانات دوست شده بود و سعی می‌کرد مثل آنها خودش را مشغول و کاری نشان بدهد اما از آن‌جایی‌که سن و سالی ازش گذشته بود و پاهایش حسابی درد می‌کرد و دیسک کمر امانش را بریده بود دائم با بهانه‌های مختلف از زیر کار شانه خالی می‌کرد. راستش را بخواهید خیلی حال و حوصله‌ نداشت که بخواهد به دنبال غذای خودش این طرف و آنطرف بدود، حالا اینکه بخواهد برای غذای خرس هم تلاش بکند، انتظار زیاد و بی‌جایی بود که دیگران از او داشتند. حیوانات جنگل وقتی او را می‌دیدند که یک گوشه نشسته است و استراحت می‌کند کفری می‌شدند. خودشان برای خدمتگزاری به خرس‌شاه تلاش می‌کردند و هیچ کم‌کاری نمی‌کردند اما گرگ بیکار نشسته بود و چرت می‌زد. برای همین از روی تاسف برایش سری تکان می‌دادند و او را ملامت می‌کردند.

تا اینکه به گوش خرس‌شاه رسید که گرگ از طرف ادموند شیر خبری آورده است. همین شد که از روی ترس و کنجکاوی دستور داد که همه حیوانات وسط جنگل جمع شوند و گرگ را هم دعوت کرد تا از ادموند شیر برای آنها بگوید. گرگ گفت:

  • «راستش دوست قدیمی و بسیار صمیمی‌ام ادموند عزیز من را فرستاده بود که حال و احوال شما را جویا شوم. آخر نه اینکه او مدت‌ها مسئولیت شما را برعهده داشته، برای همین حالا حسابی خسته شده است و سعی می‌کند کمی استراحت کند. با اینکه من مخالف این قضیه بودم اما به من اصرار کرد که مسئولیت حیوانات جنگل او را برعهده بگیرم. داستان من را هم که می‌دانید سعی کردم به صورت ناشناس وارد جنگل شوم تا خدای ناکرده کسی واقعیت‌های جنگل را از من مخفی نکند و بتوانم مسئولیتم را در قبال ادموند عزیرتر از جانم درست و حسابی به جا آورم. شاید درست نباشد که این‌طور بی‌مقدمه بگویم و ناراحتتان بکنم اما ناچارم به شما بگویم که ادموند کمی از دست شما ناراضی است و از اینکه شنیده شما جناب خرس بدون اجازه او به کاخ سلطنت او وارد شده‌اید حسابی کفری شده‌اند و از من خواسته‌اند که مسئولیت جنگل را برعهده بگیرم. به همین خاطر شما جناب خرس به دستور ادموند عزیز دیگر سلطان جنگل نیستید و باید…»

همین که این حرف از دهان گرگ بیرون آمد خرس جستی زد و سعی کرد او را با یک حمله‌ی جانانه از پا در آورد که حیوانات پیش‌دستی کردند و جلوی خرس را گرفتند و با چوب و سنگ آنقدر خرس را زدند و زخمی کردند که دیگر نای حرف زدن برایش باقی نماند. بعد دمش را گذاشتند روی کولش و خرس را از دروازه‌ی جنگل بیرون کردند. فریاد هلهله و شادی حیوانات بلند شد و گرگ را روی دست‌هایشان بلند کردند و تا کاخ سلطنت جنگل او را با احترام و مهربانانه کول کردند.

چندماه این‌طور گذشت و گرگ‌پیر حسابی از فرصتی که به دست آورده بود استفاده کرد و دلی از عزا درآورد. همین‌طور پشت سر هم کباب بال مرغ و راسته‌ی تنوری بره بود که به کاخ سلطنت وارد می‌شد و گرگ همان‌طور که روی تخت لم‌داده بود آنها را به نیش می‌کشید و لذت می‌برد. تا اینکه بالاخره مصرف بالای گوشت قرمز کار دستش داد و حسابی مریض شد. وقتی که فهمید کار از کار گذشته است و همین امروز و فرداست که ریق رحمت را سر بکشد حیوانات را دور خودش جمع کرد و بهانه‌ای آورد و از آنها خداحافظی جانانه‌ای کرد و آنها را تنها گذاشت. همین که داشت پایش را از دروازه بیرون می‌گذاشت انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد، سرش را برگرداند و بعد از سرفه‌ی خشک و طولانی که کرد گفت:

  • «یادتون باشه. وقتی به پیش ادموند عزیز برگشتم به اطلاع دوست عزیزم می‌رسونم که کس دیگه‌ای رو برای قبول پادشاهی موقت شما بفرستن… هه هه هه»

و بعد سرفه‌ی خشکی کرد و با دستهایش اشاره کرد که در دروازه را پشت سرش ببندند. همین که دروازه‌ی جنگل با سر و صدا بسته شد و چوب محافظ پشت دروازه را میخ کردند دوباره دلواپسی تنها ماندن و بیکاری به سراغ همه‌ی حیوانات جنگل آمد اما کسی حرفی نزد. چند روزی گذشت و همه کمی استراحت کردند اما به دل هیچکدامشان نمی‌چسبید. به نظرشان استراحت کردن کار بیهوده و خسته کننده‌ای شده بود. دلشان برای دندان‌های تیز ادموند شیر تنگ شد و یاد و خاطره خرس و گرگ را هم زنده کردند. چند روزی گذشت و یک روز ببر احساس کرد که توی دلش احساس عجیبی قلقلکش می‌دهد. به همین خاطر درست وسط جنگل ایستاد، غرش بلندی کرد و با چنگال‌های تیزش چند خرگوش را زخمی کرد و گفت:

  • «خسته‌ام کردین. این چه وضعشه؟ مگه نمی‌دونین من سلطان جنگل‌ام؟ چرا غذای منو آماده نمی‌کنین؟»

همین که حیوانات خواستند بگویند: «آخه جناب ببر. شما که…» ببر غرش بلندتری کرد و ادامه داد:

  • «ساکت! هیچ کس حق نداره حرفی بزنه و اعتراض کنه. دستور، دستورِ منه و من دستور می‌دم سلطان جنگل باشم. مشکلی هست؟»

حیوانات کمی ساکت شدند و بعد با خودشان حساب کردند که حالا که آقا و خانم شیر به سفر رفته‌اند و آقای ببر هم دندان‌های تیزی دارد شاید بتوانیم برای او کاری بکنیم و گوشت توله‌ها و بره‌هایمان را زیر دندان ببر بگذاریم و او از ما راضی باشد. چه چیزی از این بهتر؟

همین شد که ببر توی کاخ سلطنت جنگلی نشست و از گوشت بره و کبابی که برایش می‌آوردند لذت می‌برد و زیر برگه‌های رضایت حیوانات را امضا می‌کرد و زیر لب می‌گفت:

  • «هومممم… خوب بود. از تو راضی بودم. غذای خوشمزه‌ای بود. هووممم»

تا اینکه چند هفته بعد دوباره صدای دروازه جنگل بلند شد و وقتی دروازه را باز کردند اینبار شغال زشت و بدترکیبی پشت در ظاهر شد. حیوانات همین که صدای دروازه رو شنیدند از خوشحالی توی پوست خودشان نمی‌گنجیدند. فکر کردند که آقا و خانم شیر پادشاه موقت دیگری را برای سرکشی به جنگل فرستاده است. به همین خاطر رو به شغال کردند و از او پرسیدند:

  • «آقای شغال. امیدواریم حالتون خوب باشه. آیا شما خودشونید. می‌دونید که؟ یعنی منظورمونو می‌فهمید؟ منظورمون اینه که آیا شما یعنی چه طور بگیم آقای شیر شما رو فرستاده؟»

شغال من و منی کرد و همین طور که گیج و منگ از میان حیوانات می‌گذشت گفت:

  • «من؟ از طرف آقای شیر؟ هوممم. ممکنه. آره ممکنه. چطور مگه. برای شما فرقی هم می‌کنه؟»

حیوانات هورای بلندی کشیدند و آقای شغال رو با هلهله و خوشحالی تا کاخ سلطنتی جنگلی بردند و او را بر روی تخت پادشاهی ابریشمی نشاندند. شغال که از همه‌جا بی‌خبر بود کمی طول کشید تا از جریان باخبر شد و وقتی فهمید چه خبر است قند توی دلش آب شد و به پشتی گرم و نرم تخت پادشاهی تکیه داد و خنده‌ی بلندی کرد.

ببر که از همه‌جا بی‌خبر توی برکه مشغول آبتنی بود وقتی که فهمید چه اتفاقی افتاده عصبانی و ناراحت پا توی کاخ گذاشت و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «چه کسی جرات کرده روی تخت پادشاهی من و جناب ادموند بشینه؟»

همین که ببر این جمله را به زبان آورد نگهبانان کاخ سلطنتی جنگلی حمله کردند و با چوب و چماق حسابی او را زدند و زخمی کردند و به دستور جناب شغال او را از دروازه جنگل بیرون انداختند.

جناب شغال برای حیوانات از ادموند شاه خاطرات ریز و درشت زیادی تعریف می‌کرد و شب‌ها همه دور او جمع می‌شدند تا از داستان‌های جذاب شغال درباره آقا و خانم شیر بشنوند. شغال هم هرچیزی که از این و آن درباره ادموند شنیده بود را روی هم می‌گذاشت و از همان‌هایی که حیوانات بهش گفته بودند برای آنها تعریف می‌کرد و گاهی چیزهایی هم به سلیقه و ذوق خود به خاطرات ادموند اضافه می‌کرد. می‌گفت:

  • «بله! وقتی جناب گرگ به پیش ادموندجان آمدند باعث شدند کمی خاطر ادموند ناراحت شود. آخر ادموند جان دوست نداشتند این‌طور با شماها برخورد شود برای همین من را فرستادند تا پادشاهی موقت شما را قبول بکنم و شما را برای روزی که ادموند جان به همراه همسر زیبایشان برمی‌گردند آماده کنم.»

چندماه گذشت. اخلاق و رفتار شغال توی این چندماه کمی عوض شد و حسابی خشمگین و عصبانی به نظر می‌رسید. با اینکه همه هرکاری از دستشان بر می‌آمد برای او انجام می‌دادند اما او خودش را ناراضی نشان می‌داد و سر تمام حیوانات به بهانه‌های مختلف داد می‌کشید و با اکراه و بد و بیراه زیر برگه‌های رضایت آنها را یکی در میان امضا می‌کرد. بعضی حیوانات راضی از اینکه زیر برگه‌شان امضا شده برای دفعه بعد تلاش می‌کردند و بعضی دیگر که امضایی زیر برگه‌ی رضایتشان نبود سعی می‌کردند بیشتر از قبل تلاش کنند تا بتوانند رضایت جناب آقای شغال را بدست بیاورند.

با اینکه حسابی به شغال خوش می‌گذشت و شکمش از گوشت‌های تازه و خوشمزه‌ای که خورده بود بزرگ شده بود اما دلش هوای کوه و بیابان و مسافرت را کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت و همه حیوانات را جمع کرد و از آنها حسابی  شکایت کرد و با ظاهری ناراحت و غمگین خداحافظی کرد و از دروازه خارج شد. اما قبل از اینکه از دروازه بیرون برود یاد چیزی افتاد و رو به حیوانات کرد و گفت:

  • «با اینکه حسابی از دستتان عصبانی هستم و فکر می‌کنم که نگذاشتید درست و حسابی مسئولیتم را در این جنگل انجام دهم اما پیش ادموند جان شکایت نمی‌کنم. آخر هنوز ته دلم دوستتان دارم. به پیش ادموند جان می‌روم، اگر ایشان دستور بفرمایند دوباره برای خدمتگزاری به این جنگل مراجعه می‌کنم اما اگر ادموند دستور دیگری بدهند من هم مثل شما ناچارم از آن اطاعت کنم و تا زمانی که خودشان تصمیم نگرفته باشند به این جنگل برنگردم. با اینحال مطمئن باشید همین‌طور که تاکنون تنها نبوده‌اید از این به بعد ادموند جان کسی را برای سرکشی شما می‌فرستد»

دروازه که بسته شد اشک توی چشم همه‌ی حیوانات حلقه زده بود. دوباره همه احساس تنهایی می‌کردند اما به یاد حرف‌های جناب شغال می‌افتادند و ته دلشان قرص می‌شد. با اینکه همه از این وضعیت دلخور بودند اما کسی جرأت نمی‌کرد ادعای پادشاهی بکند و از کاخ سلطنتی جنگلی استفاده بکند برای همین حیوانات چند دسته شدند و گروه‌های کوچک و چند نفره‌ای را تشکیل دادند. هر گروهی برای خودش پادشاه کوچکی انتخاب کرده بود و به خدمتگزاری آن پادشاه کوچک مشغول بود. با اینکه کم و بیش بین حیوانات و گروه‌ها دلخوری و کدورت پیش می‌آمد اما همه از این وضعیت راضی بودند و کسی احساس ناراحتی خاصی نمی‌کرد.

تا اینکه دوباره صدای کلون دروازه‌ی جنگل بلند شد. این‌بار که در را باز کردند پشت دروازه خانم روباهی دیده شد که شکمش هم بالا آمده بود و ظاهرا چند بچه توی راه داشت.

همین که پا توی جنگل گذاشت و متوجه نگاه‌های عجیب حیوانات شد شستش خبردار شد که حتما توی جنگل از قبل خبری شده است و باید فکری بکند و از این موقعیت استفاده کند. برای همین فکری به سرش زد و گفت:

  • «حتما منتظر کسی هستین؟ آره»

همه‌ی حیوانات خشکشان زد و از تعجب دهانشان باز ماند. پیش خودشان فکر کردند یعنی جناب ادموند شیر و خانم کاترین شیر اینبار این روباه ماده‌ی حامله را برای قبول مسئولیت ما فرستاده‌اند. به همین خاطر رو به خانم روباه کردند و گفتند:

  • «یعنی شما رو آقای ادموند شاه فرستادن؟ باور کردنی نیست! وای. چه قدر خوب… و چه‌قدر عجیب.»

خانم روباه که همه چیز دستگیرش شده بود دائم از حیوانات سؤال می‌کرد و همان جواب حیوانات را به خودشان تحویل می‌داد. مثلا اینکه حیوانات در گذشته هم روزهای خوب داشته باشند و هم روزهای بد چیز عجیبی نبود برای همین این موضوع را پیش کشید و گفت:

  • «مطمئنم که قبل از اینکه من به پیش شما بیام روزهای خوشی رو گذروندین و بعد اتفاقاتی افتاد و روزهای خوشتون به روزهای عذاب‌آور بدی تبدیل شد»

حیوانات با تعجب ‌گفتند:

  • «اوه بله! خدا رو شکر. پس شما در جریانید. حتما جناب گرگ و شغال به اطلاعتون رسوندند. بله بله. شما همونی هستید که ما منتظرشیم. بله. ما روزهای خیلی خوشی رو داشتیم او‌‌ن‌هم زمانی که ادموندشاه در جنگل حضور داشتند اما همان‌طور که خودتون هم می‌دونید زمانی که ایشون از جنگل رفتند ما برای چند روز اوضاعمون بد شد و روزهای بدی داشتیم تا اینکه…»

و همین‌طور تمام ماجرا را برای روباه تعریف کردند. روباه هم همه‌ی داستان را شنید و به خاطر سپرد.

مدتی طول کشید تا روباه بتواند خودش را به کاخ سلطنتی جنگلی بکشاند و روی تخت تکیه بزند. به خاطر اینکه تمام حیوانات توی گروه‌های کوچک خودشان جاخوش کرده بودند و هیچ دوست نداشتند از آن حالت خارج شوند. اما به هرحال به هر روشی که بود روباه موفق شد. خودش هم یک گروه کوچک تشکیل داد و روز به روز گروهش را بزرگتر کرد و دیگر حیوانات را به گروه خودش دعوت کرد تا اینکه گروه روباه از بقیه گروه‌ها بزرگتر و قوی‌تر شده بود. به همین دلیل به گروه‌های کوچک بقیه حیوانات حمله می‌کردند و بر سر هر گروه و حیوانی که برخلاف او حرف می‌زدند فریاد می‌کشید و به گروه خودش دستور می‌داد که آن‌ها را از جنگل بیرون بیندازند. مدام هم بهانه می‌آورد که اینها دارند به ادموند شاه بی‌احترامی بزرگی می‌کنند و اگر به گوش ادموند شاه برسد که پادشاه موقتش را قبول ندارند چه‌ها که نمی‌شود.

آب‌ها که از آسیاب افتاد و همه حیوانات یکدست و یک‌صدا در خدمت روباه درآمدند، او با خیال راحت توی کاخ سلطنتی جنگلی می‌نشست و از غذاهای خوب و خوشمزه‌ای که برایش می‌آوردند می‌خورد و حسابی استراحت می‌کرد. شب‌ها هم برگه‌های رضایت حیوانات را به دستش می‌گرفت و طوری وانمود می‌کرد که خیلی دقیق در حال وارسی آنهاست. اما برگه را جلوی چشمش می‌گرفت، چشم‌هایش را می‌بست و چرت کوتاهی می‌زد و چند دقیقه بعد که از خواب می‌پرید با به‌به و چه‌چه بلند و آفرین آفرینی که می‌کرد زیر برگه‌ها را امضا می‌کرد.

چند هفته بعد سر ظهر ادموند شاه چمدان‌ها را روی زمین گذاشت و همین که توی جیبش دنبال کلید دروازه‌ی جنگل می‌گشت رو به کاترین شیر کرد و گفت:

  • «خانوم! راستی که حسابی بهمون خوش گذشت. چه‌قدر خوب شد که به دیدن پسرمون رفتیم. باید از این به بعد هر چند وقت یکبار اینکارو انجام بدیم.»

و بعد کلید را توی قفل دروازه چرخاند و دروازه جنگل با سر و صدا باز شد:

از اتفاق روباه که همان حوالی مشغول گشت و گذار بود و وقتی فهمید چه خبر شده است و آقا و خانم شیر از سفر برگشته‌اند و وقتی حیوانات بفهمند که او از طرف شیر نیامده، حسابش رسیده است، فکری به سرش زد و فریاد بلندی کشید و گفت:

  • «آی. عجله کنین که دارن با آبروی شیر بزرگ بازی می‌کنند. آی اینارو بزنید و از جنگل بیرون کنید که خودشونو شکل شیر عزیزما درست کردند و می‌خوان جای اونو بگیرند. به حرفهاشون گوش نکنید. دروغگوها دروغگوها… چه‌چیزهای عجیبی که ادعا نمی‌کنند. زود هردو رو بندازین بیرون و کلید رو ازشون بگیرین»

حیوانات که گیج شده بودند نگاهی به صورت متعجب شیر انداختند. تا شیر خواست چمدان‌ها را زمین بگذارد و حرفی بزند و خودش را معرفی کند و با چنگال‌هایش از خودش دفاع بکند و بگوید که خودِ واقعی‌اش است، حیوانات امانش ندادند و آنقدر او و خانم شیر را زدند که هر دو نقش زمین شدند. آنوقت کلید را از جیب شیر بیرون کشیدند و او را از دروازه‌ی جنگل بیرون انداختند. بعد هم چمدان‌های آنها را پشت سرشان پرتاب کردند و گفتند:

  • «چه چیزها. خودشان را به جای آقا و خانم شیر جا زده‌اند و می‌خواهند جای او را بگیرند. هه.»

روباه که خیالش از این بابت راحت شد. به کاخ سلطنتی جنگلی خودش برگشت و به همه حیوانات دستور داد که سریعتر و بهتر از قبل به خدمتگزاری او مشغول باشند. به همه گفت که این اتفاقی که افتاده است ممکن است دلیل بی‌توجهی آنها به فرمان ادموند شاه و بی‌توجهی به پادشاه موقت فرستاده‌ی او یعنی خود روباهش باشد. حتما کم‌کاری صورت گرفته که بعضی حیوانات از جنگل‌های دیگر چنین نقشه‌های شوم و زشتی کشیده‌اند و قصد دارند که به جنگل زیبای ما نفوذ کنند.

به این ترتیب روزها می‌گذشتند و روباه در کاخ سلطنتی جنگلی خود خوش و خرم مشغول خورد و خوراک و استراحت و لذت بود. هر روز شکمش بالاتر می‌آمد و زمان به دنیا آوردن بچه‌هایش نزدیک‌تر می‌شد و مدام از اینکه گذرش به این جنگل افتاده بود بیشتر احساس رضایت می‌کرد. بدون ترس و ناراحتی به همه حیوانات دستور می‌داد و غذای مخصوص او که گوشت لذیذ انواع پرندگان بود بدون اینکه زحمت و دوندگی خاصی انجام بدهد به سر میز نهار و شام او می‌آمد و او فقط از خوردن غذا لذت می‌برد.

چند وقت بعد بالاخره درد شکم روباه شروع شد و چهار – پنج توله کوچک روباه متولد شدند. همه‌ی حیوانات از اینکه می‌دیدند دور و برشان شلوغ‌تر شده است و می‌توانند بیشتر به خدمتگزاری مشغول باشند و توله‌ها و بچه‌های خودشان را به خدمت روباه‌های بیشتری ببرند در پوست خودشان نمی‌گنجیدند. حالا کم‌کم داستان برگشتن آقا و خانم شیر به فراموشی سپرده می‌شد و دیگر کمتر کسی منتظر برگشت او بود. روباه گاهی حیوانات را دور خودش جمع می‌کرد و می‌گفت:

  • «نه نه! اصلا راضی نیستند. مطمئن‌ام که راضی نیستند. این‌ها چیزی نیست که جناب ادموند را راضی نگهدارد. باید بیشتر تلاش کنید. جناب ادموند خیلی واضح و روشن به من گفتند که می‌روی به جنگل و حساب کار را یکسره می‌کنی. اتفاقا خیلی هم تاکید داشتند که مبادا مثل گرگ و شغال باشم و شما را به حال خودتان بگذارم. به من امر کردند که تا خودشان شخصا به جنگل برنگشته‌اند من در جنگل و کاخ سلطنتی جنگلی‌اش بمانم و چراغ کاخش را روشن نگهدارم و بعد از من مسئولیت من بر عهده روباه‌کوچک‌های من خواهد بود. بله بله! البته که روباه‌های کوچک من، این بچه‌های من پادشاه موقت جنگل خواهند بود. ما اینجا خواهیم بود تا خود ادموندشاه بزرگ و عزیز شخصا به این جنگل برگردند.»

همین شد که حیوانات با خوشحالی هورا و جیغ بلندی کشیدند و تا سال‌ها و سال‌ها در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 

13 اسفند 95

بدون نظر »

من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

پنجشنبه, 2 بهمن, 1393

او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم.

او می‌گوید:

– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»

حالا دیگر وقتش شده است که او را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج می‌زند. دلم می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. او را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت ۳ و ۴ نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که او را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دلم تمام این‌چیزها را می‌خواهد.

دلم می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سنم خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم در حال پیر شدن‌ام. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذرند و ماه روی ماه و سال روی سال می‌آید و به سن و سالم اضافه می‌شود.

او می‌گوید

– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»

– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بی‌تاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیس‌بوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیس‌بوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچه‌ها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتن‌ت با ساعت سرکار رفتن من یکی نباشه که هیچ‌وقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»

– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون میشه. بالاخره باید پیدام کنی.»

– «قسمت یه حرف مسخره است. وقتی روز به روز دامنه انتخاب من داره محدودتر و محدودتر میشه چطور باید حرف از پیدا کردن‌ت بزنم؟ همیشه دارم با احتمال و اگر و شاید و اما حساب می‌کنم که کی و کجا میشه ببینمت. توی کدوم خیابون؟ ساعت چند؟ تنگِ غروب؟ یا سر صبح؟ اگه تو دستم سیگارمو ببینی چی؟ یا اگه کفشم اون‌روز بر حسب اتفاق واکس نداشته باشه اصلا فکرشو کردی که احتمال اینکه بتونم مختو بزنم چه‌قدره؟»

– «من به اینا کاری ندارم. اینا مشکل خودته. اگه منو می‌خوای، باید بیای منو پیدا کنی. اگه قسمت باشه و اگه واقعا عاشقم باشی حتما راهشو پیدا کنی.»

– «یه کم بزرگ شو! عاقل باش! یا دست کم یه کم عاشقِ من باش! کدوم قسمت؟ کدوم شانس؟ من اگه به جای تو هر روز کلثوم‌ننه رو ببینم فکر کردی که ممکنه یه روزی عاشق اون بشم؟ اصلا معنی حرفمو گرفتی که می‌گم دایره‌ی انتخاب و محدودیت و اینا؟»

او منظورم را نمی‌فهمد. او فقط می‌خواهد بخش رومانتیک و احمقانه‌ی قضیه را ببیند. می‌خواهد خیال کند که اسب سفیدی وجود دارد و عاشق او شبی اسم و شکل و مشخصات او را در خواب می‌بیند و دربه‌در به دنبال او از سرزمین‌ها و آبادی‌ها می‌گذرد تا آخر نشان او را در خانه‌ی پدری‌اش پیدا کند. نمی‌تواند خیال کند که شاهزاده سوار بر اسب سفید او می‌تواند راننده‌ی تاکسی آژانس کوچه پشتی خودشان باشد که هیچ‌وقت درست و حسابی جوابِ سلام او را نداده. انگار او در این دنیا در سال ۲۰۱۵ میلادی زندگی نمی‌کند. دلش را به فال حافظ گرفتن و کندن گل‌برگ‌های بی‌گناه گلی خوش کرده تا ببیند شوهر آینده‌ش چه شکلی است. کِی از پشت ابرهای تیره مثل خورشید درخشانی ظهور می‌کند و به زندگی سرد و ماتم‌زده‌ی او گرمایی جاودانی اهدا می‌کند. او از عاشق آینده خود انتظار یک چیز غافلگیر کننده بزرگ دارد. دوست دارد وقتی عاشقش را برای اولین بار می‌بیند درجا خشکش بزند. از هیبت آن عاشق مات و مبهوت شود و زبان حرف زدنش بند بیاید.

ای‌کاش می‌توانستم به او بفهمانم که عشق و دوست داشتن را شاعرها و داستان‌نویس‌ها برای تمام آدم‌ها اشتباه تعریف کرده‌اند. شاعرها همیشه با گمشده‌ی خودشان زنده‌گی می‌کنند و چون هیچ‌وقت به خواسته‌ی خودشان نرسیده‌اند با رویایی جلوه دادن عشق و عاشقی برای دخترکان نابالغ به دنبال انتقام از همه‌اند. ای‌کاش میشد به او بفهمانم که در واقع چیزی به نام عشق وجود خارجی ندارد. همه‌چیز یک قرارداد ساده و مضحک است که به جای خودکار، با احساس و روح و روان آدم امضا می‌شود.

مردها از کودکی ذره‌ذره و خُرد خُرد شکل و شمایل معشوق خودشان را توی خیال خودشان پرورش می‌دهند. مثل من که دنبال زنانی با دندان‌های بزرگ و لب‌های باز می‌گردم، مثل من که اندام لاغر و استخوانی زنان بیش از هرچیز دیگری من را منقلب می‌کند، مثل من که چون برای بازی کردن با موهای سیاه و بلند او هزارجور نقشه ریز و درشت کشیده‌ام، به دنبال زنی با موهای بلند و سیاه می‌گردم. تقریبا برای مردها تمام این تصویرها شکل گرفته و آماده است. فقط مانده چسباندن چنین صورت و اندامی روی هویت واقعی یک زن. حتا مطمئنم بعضی آدم‌ها به اسم طرف مقابلشان هم فکر کرده‌اند. شاید مثل من که همیشه فکر می‌کردم مریم اسم بزرگ و زیبایی‌ست برای این‌که او را با آن صدا کنم.

خوب یا بد من تمام این تصاویر را با تمام قدرت و با پُر رنگی هرچه تمام‌تر در ذهنم آماده و کامل به همراه دارم. در کوچه، در خیابان وقتی زنی نظرم را جلب می‌کند دقیق که میشوم می‌بینم دهانش همانطور که همیشه می‌خواستم نیمه‌باز و گنگ و بیمعنی‌ست. اندام نحیف و شکننده‌یی دارد و موهای صاف و بلندش به اجبار زیر روسریش جاخوش کرده‌اند. همه‌ی این‌چیزها بهم گره خورده‌اند. اول آن زن، آن دختر نظرم را جلب کرد و بعد من از روی مشخصات ظاهری او این نشانه‌ها را برای او ساختم؟ یا چون به تمام مشخصات دوست‌داشتنی که می‌خواستم شبیه بود نظرم به او جلب شد؟

حالا باید برای شکار او چه کنم؟ آیا ممکن است او هم تصویری از مرد آینده‌اش از مدت‌ها قبل در ذهنش ایجاد کرده باشد و مثلا من با این موهای جوگندمی‌ام هیچ شباهتی به مردِ بور رویاهای او نداشته باشم؟ باید چه کنم؟ لابد باید برای او از عشقی آسمانی که در یک لحظه، درست در لحظه‌ی دیدن او در من به وجود آمد بگویم. و بگویم که نمی‌دانم باید چه‌طور احساسم را برای او توضیح بدهم چون به شدت عاشق او شده‌ام. لابد باید او را فریب بدهم. از عشق و عاشقی خیالی بگویم و از احساس نادیدنی حضور او تا هیچ‌وقت بو نبرد که دلیل اصلی خواستن من، اینکه او را پسندیدم حضور فیزیکی بدن اوست.

دلم می‌خواهد او را پیدا کنم. همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت سرم را بلند کنم و ببینم که او از دورترین فاصله‌ها با نگاهی کنجکاو و شرم‌آلود به من خیره شده است و همین‌طور که مشخصات فیزیکی حضور او در لیست انتظار «خصوصیات زن من» پذیرفته می‌شوند، حضور مشخصات فیزیکی من هم در میان ملاک‌های ظاهری او پُر رنگ‌ترینِ رنگ‌ها باشد و همینکه نگاهمان بهم خورد، من سری تکان بدهم که مثلا یعنی «آره؟» و او شانه‌یی بالا بیندازد که مثلا «نمی‌دونم. تو نظرت چیه؟» و ما درست همان لحظه عاشق هم شویم و عشق را برای یکدیگر جور دیگری تعریف کنیم و همدیگر را تا سال‌ها سال بعد با خیالی رویایی و عاشقانه بفریبیم.

– «حالا می‌تونی تصور کنی که احتمال همچین چیزی یک در چه عدد بزرگی می‌تونه باشه؟»

– «اگه قسمت باشه و عاشقم باشی حتما میشه.»

– «ووووی! دیوانه‌ام کردی. تو حتا یک کلمه از حرفامو نفهمیدی نه؟»

– «معلومه که فهمیدم. یعنی که تو همیشه عاشق من بودی و می‌خواستی با من باشی اما قسمت نبود که زودتر پیدام کنی.»

– «ببین دو حالت داره. یا من واقعا توی نوشتن بی‌استعدادم و نمی‌تونم حرفِ دلمو بنویسم. یا با عرض معذرت تو واقعا خنگی.»

– «هوی! خنگ خودتیا. حالا که این‌جوری شد اصلا زن‌ت نمیشم. بگرد تا بگردیم. این‌قدر دنبالم بگرد که خسته شی.»

– «مجبورم دنبالت بگردم. نترس. مجبورم واقعا.»

– «اصلا یه چیزی!؟ تو وقتی هنوز منو پیدا نکردی و هنوز که هنوزه منو ندیدی، چطور با من حرف می‌زنی و حرفای منو می‌نویسی؟»

– «ولش کن. توضیح دادنش سخته. آی عشق، آی عشق چهره‌ی چه رنگی‌ات پیدا نیست؟»

یک نظر »

من و او «بیست و نه» این خیال عاشقانه‌ی واهی‌

چهارشنبه, 24 دی, 1393

دلم می‌خواهد آقای او باشم. دلم می‌خواهد او بعضی وقت‌ها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه می‌دین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهی‌ام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد.

او می‌گوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟»

– «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟»

– «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟»

– «اون‌روز داشتی با دوست‌ت حرف می‌زدی‌گفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی می‌گه، بعد بهت می‌گم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟»

– «اونو الکی گفتم. می‌خواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. می‌خواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی آقامو دوست دارم. دختره ایکبیری»

– «اینا. بیا. دیدی؟ گفتی! همین الان هم گفتی من آقاتم.»

– «اِه؟ من کی گفتم؟ خیالاتی شدیا.»

– «خب. مثلا که چی؟ بفرما! آقای من! سرور من! پادشاه من! شوهر گرامی. که چی؟ خوش‌ت میاد؟ کیف می‌کنی مثلا؟»

لب‌خند کودکانه‌یی روی لب‌هایم جاخوش می‌کند. از همان لب‌خندها که آدم دلش می‌خواهد چیزی غیرواقعی را باور کند و به خودش نسبت بدهد. از آن لب‌خندهای احمقانه و خودخواهانه. از آن لب‌خندهای بچه‌گانه.

دلم می‌خواهد خیال کنم او من را به خاطر خودم و خودش می‌خواهد. دلش می‌خواهد با من پز بدهد، چشم این و آن را دربیاورد و با حسادت‌های زنانه‌اش و با من سرگرم باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد کسی را دیوانه‌وار دوست داشته باشم، برای او مثل فرشته عشقِ پاکی باشم و او به جای این‌که «من» را دوست داشته باشد، «دوست‌داشتن‌های من‌« را دوست داشته باشد. نمی‌خواهم این‌طور باشد که تا وقت و زمانی که اورا دوست داشته باشم، او هم آماده به خدمت نقش معشوقِ عشقِ رویایی من را بازی کند و هر وقت که از عاشقی دست کشیدم، از آنجایی‌که دیگر ظاهرا نقشی در این رویای عاشقانه ندارد خودش را کنار بکشد و برود. بگوید چون من را دوست نداشتی من هم رفتم. این ناعاشقانه‌ترین چیز دنیاست. آدم‌ها دلشان می‌خواهند دوست داشتنی باشند، دلشان می‌خواهد دیگران آنها را دوست بدارند. حتا اگر مرد گردن‌کلفتِ درشت‌هیکل نخراشیده‌یی باشد، بازهم دلش می‌خواهد زنِ لطیف زیبایی مردانه‌گی‌های اورا عاشقانه دوست بدارد. نه اینکه فقط آینه‌وار هرچه مرد به زن می‌دهد، زن پاسخگوی آن باشد. مردها هم دلشان می‌خواهد دوست‌داشتنی باشند. فقط دائم از طرف مقابلشان اعتراف نمی‌گیرند. دلشان می‌خواهد زنشان عاشق چشم و ابروی آنها باشند. عاشق اندام زمخت و بدترکیبشان، عاشق ساق‌ پاهای لاغر و پشمالویشان باشند.

دلم می‌خواهد او من را دوست داشته باشد. عاشق شکم برآمده‌ام باشد و همان‌طور که به پارچه‌ی مخمل سلطنتی‌ایی دست می‌کشد، دست‌هایش را روی ته‌ریش تُنُک زبرم بکشد.

او من را می‌فهمد. همه‌جوره می‌فهمد. گاهی بی‌خود و بی‌جهت او را آزمایش می‌کنم. می‌گویم:

«الان وقت ندارم حرف بزنیم. بعدا از خجالت‌ت در میام.»

و او به جای این‌که مثل‌ بچه‌ها لج بگیرد و از همین مساله‌ی کوچک یک جنگ ۳۲ روزه‌ی تمام عیار بسازد، به راحتی و آرامش با آن کنار می‌آید. او می‌گوید:

باشه عزیزم. به کارت برس. کارت که تمام شد من منتظرتم.

این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد کارش را دو دستی میان زمین و آسمان ول کند، یک‌راست برود پیش زنش و صورت زنش را توی دست بگیرد و چندین بار ببوسد.

برای ایجاد یک دلخوری عمیق فقط کافی بود بگوید: «به کارت برس. معلومه کارت از من مهمتره» یا اینکه «تو دوستات و کارات رو به من ترجیح می‌دی» آن‌وقت با دلخوری و اعصاب درب و داغان به پیش او برمی‌گشتم و تا مدت‌ها مکدر و ناراحت باقی میماندم. اما او می‌فهمد. همه این‌ها را به خوبی می‌فهمد. زن من این‌طوری‌ست. قطعا همین‌طوری‌ست. او می‌تواند بفهمد که نقش او در زنده‌گی من نقشی غیرقابل تبدیل و ابدی‌ست. چیزی نمی‌تواند جای او را بگیرد و خودش هیچ‌وقت خودش را با کارهای روتین و روزمره‌ام مقایسه نمی‌کند. کار و کاسبی و شغل من باعث می‌شود که اورا برای همیشه داشته باشم، مایتحاج روزمره‌مان را تهیه کنیم و به قدر کافی از زندگی خسته شویم تا آغوش عشق‌آلود بین ما، مرهم آن خسته‌گی ها باشد. بدون کار، معشوقی هم در کار نخواهد بود. اما بدون معشوق، همیشه کار با تمام قدرت برقرار خواهد بود.

 

یک نظر »

من و او «بیست و هشت» – او ناز و من نیاز

چهارشنبه, 10 دی, 1393

دلم می‌خواهد دست او را بگیرم، بیاورمش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دلم می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. این‌که کجا به مدرسه رفته‌ام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلم‌مان نه به خاطر کودکی‌ام که به خاطر خودم بودن رنج کشیده‌ام. دلم می‌خواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابان‌ها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم می‌خواد او را با این‌ها و بیش‌تر از این‌ها دوست داشته باشم.

می‌خواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدم‌هایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسان‌های اولیه توی جنگل زنده‌گی کنیم. دامنش آن‌جا میان بوته‌ها و درخت‌ها و شاخه‌ها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابه‌لای همان برگ‌ها به او بگویم دوستش دارم. جداً دلم می‌خواهد چنین زنده‌گی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دلم می‌خواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستان‌هایمان غار کوچک و جمع‌ و جوری پیدا کنیم و برای تابستان‌هایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشه‌یی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانه‌یی برای حواس‌پرتیمان باشد مدت‌ها حرف بزنیم.

آدم باید با زنش حرف بزند. حرف هم نزد مساله‌ای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه می‌گوید. گاهی باید بشنود که او چه می‌گوید و بجای سر تکان‌دادن‌های بی‌خود و مسخره به دلایل پشت پرده حرف‌های او پی ببرد. آدم باید زنش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا می‌کند و چرا حرف می‌زند و چه نیازی به گفتن حرف‌هایش دارد. برای بعضی‌ زن‌ها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و داده‌ها و خبرها و حرف‌ها که بیش‌تر به خاطر سنجیدن درجه علاقه‌مندی مخاطب و طرفِ‌صحبتشان است. اغلب خودِ حرف‌ها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. می‌خواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپس‌زدگی‌های احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمه‌سبزی!» باید حرف بزنند، در چشم‌های شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرف‌هایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشان‌هایش حاضر است برای درک آنها و حرف‌هایشان سکوت کند.

زن‌ها عقیده دارند که مردها، بچه‌هایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زن‌ها فکر می‌کنند ذات مردها بچه‌گانه است. مردها اما چنین فکری نمی‌کنند. حتا رندترین‌هایشان هم درباره‌ی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زن‌ها مثل بچه‌ها رفتار کرد. دختر بچه‌یی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دست‌هایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفش‌های ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخره‌یی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:

به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چه‌قدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف می‌کنه نگات کنه.

او می‌گوید:

نگاه کن. بلده بچه‌رو چه‌جوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف  بزنه.

در واقع او به این حرف‌ها حسودی می‌کند. او دوست دارد که خودش جای آن دختربچه باشد. دلش می‌خواهد که من دقیقا همین حرف‌ها را به او بزنم.

آدم نباید از زنش خجالت بکشد. باید فکر کند که او همان دختربچه‌ی النگوپوش کوچکی‌ست که نیاز دارد بداند النگوی پلاستیکی رنگارنگش زیباترینِ النگوهاست. آدم باید با زنش بچه‌گانه برخورد کند. چه اهمیتی دارد جماعت فمینیست‌های بد دماق این رفتار را بچه‌گانه بدانند یا جماعت مردان غیور خیال کنند که دارند با زن‌ها مثل بچه‌ها برخورد می‌کنند. مهم این است که دقیقا مثل بچه‌ها باشیم و مثل بچه‌ها برخورد کنیم.

من و او هنوز همان بچه‌های کوچک کوچه و خیابان هستیم که گاهی برای آدم‌های عصبانی و خشن اطرافمان نقش آدم‌بزرگ‌ها را بازی می‌کنیم. اما برای خودمان و میان خودمان مثل بچه‌ها لج می‌گیریم، پافشاری می‌کنیم و خواسته‌هایمان را به کرسی می‌نشانیم و یا با صلحِ محض با هم‌بازیمان به توافق می‌رسیم. لازم نیست بین خودمان نقش کس دیگری را بازی کنیم. باید خودمان باشیم و بی‌پرده و بدون تماشاچی درست مثل یک تئاتر به صورت بداهه رول اصلی خودمان را به نمایش بگذاریم.

بدون نظر »

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, 8 مهر, 1393

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

93/4/24

بدون نظر »

من و او (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

شنبه, 5 مهر, 1393

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و او جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورتش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهانش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راستش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلمموها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی به قلم‌مو و وسایل تخصصی نیست.

او یک بار آب دهانش را قورت می‌دهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه می‌کند:

–  «دیر شد. بسه بیا بریم»

این‌را من گفته بودم. او جواب نمی‌دهد. به‌جایش اخم‌هایش را توی هم می‌کند و جدی‌تر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره می‌شود:

– «ببین چه‌‌قدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»

زیبایی او ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابه‌لای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونه‌هایش و یا خطوط ضخیم مژه‌هایش و سیاهی هاله‌ی دیدنی چشم‌هایش نیست. وقتی حرف می‌زند، وقتی که لب‌هایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع می‌کند و بعد از فلان کلمه باز نگاه می‌دارد زیبا می‌شود. وقتی حواسش جمع نیست، یا تمام حواسش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهره‌اش جذاب می‌شود. «زیبایی» این کلمه‌ی عجیب و غریب در او معنا پیدا می‌کند. انگار قبل از او این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بیمعنی، پرت و نابخشودنی بوده‌ است.

همیشه آرایش کردن زن‌ها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوه‌تر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوق‌العاده‌یی دارد.

او البته خودش خوب می‌داند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب می‌دهد و تنهاترین تصویر قابل بازتابش اوست، مُهرِ «زیباست!» او پای زیباییش جا خوش می‌کند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواسم کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک می‌شود. نه این‌که مشکوک باشد، فقط دلش می‌خواهد با حرف‌هایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گشاد حالات ریز و درشت او را زیر نظر می‌گیرم. او می‌گوید:

– «خیلی خُب. اومدم. این‌قدر واسه‌م اخم نکن»

– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات می‌کنم»

– «آخه نگاه کردن داره؟ چی‌چی رو نگاه می‌کنی؟ که مثلا چه‌جوری رژ می‌زنم؟»

– «یه جورایی آره. خوشگل میشی وقتی آرایش می‌کنی. یعنی خوشگل‌تر میشی. چون قبلش هم خیلی خوشگل به نظر می‌اومدی.»

– «آره! خیلی. یکی من خوشگلم، یکی خاله قوروباغه»

این یعنی او هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایی‌یش را به رخش نکشیده‌ام.

– «خوشگلی دیگه. یعنی چی زن‌ِ منو با خاله غور غوری مقایسه می‌کنی؟ نگاه کن صورت‌ت چه قشنگ شده.»

– «چه قشنگی داره؟ این جوش به این گنده‌گی رو نمی‌بینی؟»

– «جوش چیه؟ کجا؟ اصلا به چشمم هم نمیاد. جوش موش اصلا مهم نیست. مهم خودتی. کل صورتت مهمه.»

– «دقت‌‌ت کمه دیگه. مردا هیچ‌کدومشون به جزئیات دقت نمی‌کنند. فقط کلی نگرین»

– «خب آره. فکر کنم دقیقا همینجوریه. برای مردا مثلا زیاد فرق نمی‌کنه رژ لبت قرمز باشه یا جگری یا یه رنگ دیگه. همین که به صورت‌ت بیاد کافیه. من یکی که خیلی وقت‌ها متوجه نمیشم کدوم زن آرایش کرده کدوم نکرده.»

– «چشمم روشن. چه غلطا؟! وایمیسی زنای مردم رو نگاه می‌کنی که چی بشه؟ دیگه حق نداری تنهایی بری بیرون. به دخترا نگاه کنی چشماتو درمیارم.»

– «خب خب. باشه. تسلیم. نگاه که نمی‌کنم. همینجوری سر سریه. هیز بازی در نمیارم. فقط می‌خوام مطمئن باشم که هنوز زیباترین زن زنده‌ی روی کره زمین زنِ خودمه.»

– «گفته باشم…! بار آخرته.»

– «باشه چشم. نمی‌گم چه‌قدر خوشگلیا. ازت تعریف نمی‌کنما.»

– «اگه خوب تعریف کنی ممکنه ببخشمت. حالا می‌تونی تلاش‌ت رو بکنی. شاید بخشیدمت.»

من او را دوست دارم. از زیبایی او و این‌که بتوانم همیشه او را ببینم لذت می‌برم. کار مضحکی است. احتمالا از نظر روانشناسی نشانه خام بودن عشق و عاشقی است. ولی دوست دارم او را مثل یک تابلوی نفیس به دیوار اتاقم آویزان کنم. دلم می‌خواهد بروم، بیایم گاهی جلو دیوار، جلو این تابلو این پا و آن کنم، دسته چوبی عصایم را توی دست راستم مچاله کنم و آن‌یکی دستم را پشت کمرم مشت کنم. جلو تابلو بایستم و ساعت‌ها محو این زیبایی باشم.

اما این‌کارها عاقلانه نیست. نشانه‌ی نپختگی و خام بودن ذات عاشقی من و عشق ناخالص من است. او قطعا نمی‌تواند مثل یک تابلو روز و شب خودش را از دیوار آویزان کند. مثل لبخند ژکوند دست‌هایش را روی هم بگذارد و با گردن کج و لب‌خند محو و نامعلوم روزها و قرن‌ها به روبرویش خیره شود. او احتمالا مثل من -گاهی بدخُلق و عصبانی و گاهی ناآرام و شرور است. گاهی فقط حوصله ندارد و گاهی برای هیچ‌کدام از حرف‌هایش واقعا هیچ منظوری ندارد. من باید او را همان‌طور که هست دوست داشته باشم.

دست‌های او به سینه‌ش چسبیده است. مخصوصا آرنج‌هایش. تمام بازو و مهم‌تر از آن نقطه اتکای آرنجش کاملا به قفسه سینه‌ش می‌چسبند. باقی دست‌هایش را توی هوا تکان می‌دهد و این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. وقتی که آماده شد، جلوِ در، روی پادری دست چپش را روی شانه‌ی راست من می‌گذارد. یک لنگه پا، طوری که با تکان دادن دست راستش تعادلش را حفظ کند سعی می‌کند پایش را توی کفشش فرو کند. آرنج دست راستش هنوز کنار قفسه سینه‌اش همان‌جا جاخوش کرده است.

وقتی قرار است بنشیند. وقتی بلند می‌شود. وقتی راه می‌رود. وقتی خم می‌شود که چیزی را از زمین بلند کند و همان‌لحظه بلند می‌شود دست‌هایش همان‌طورند. یک حالت ناقص و درهم. مثل یک عروسک با دست‌های چوبی و زیبا. همیشه افتادنی، همیشه شکستنی…

– «وای…»

– «چی شد؟»

– «هیچی. نزدیک بود بیفتم.»

خب او تقریبا همین‌طوری است. یک سری خصوصیات پُر رنگ زنانه. شاید از آن خصوصیاتی که برای خیلی زن‌های دیگر مسخره و فیس و افاده‌یی به نظر بیاید. اما من از همین رفتارها خوشم می‌آید. دلم می‌خواهد همین‌طور در کنار یک موجود به ظاهر ظریف و شکستنی باشم تا در کنار یک موجود قوی، ضمخت و اندامی. دلم می‌خواهد از او محافظت بکنم. اما این به این معنی نیست که او در کل موجود ضعیفی است. دست کم این‌طور بیش‌تر می‌پسندم وقتی که می‌بینم او خودش به تنهایی می‌تواند تمام مشکلاتش را حل کند. خودش می‌تواند حقوق از دست رفته‌اش را از بقال و چقال و کوپن‌فروش با زبان زنانه‌اش بگیرد، بدون این‌که نیاز باشد به جای خداحافظی برای آنان خط و نشان بکشد یا برادرش را، یا شوهرش را برای ادامه دعوا به این رینگ دعوت کند. دوست دارم همه با او با احترام برخورد کنند. مثل یک زن قوی، مستقل و نیرومند به نظر بیاید و در خانه پیش من مثل یک موش نحیف، لاغر و شکستنی باشد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم زن بودن کار سختی است. خیلی سخت. سعی کنی همه‌ی این‌ها باشی و خودت هم باشی. چه‌قدر گاهی زن بودن سخت است. قضیه آن‌جا سخت‌تر می‌شود که زنی بخواهد با تمام این شرایط و خصوصیات برای من باشد.

وقتی او با صدای بچه‌گانه حرف می‌زند انگار احساس عجیب و غریبی را در من بیدار می‌کند. همیشه وقتی صدایی این‌چنینی را میشنوم گوش‌هایم را تیز می‌کنم. دلم می‌خواهد این صدا را بشنوم. صدای بچه‌گانه‌ی زنانه، صدای زنانه‌ی بچه‌گانه. یک صدای کوچک، ملوس و دوست‌داشتنی. توی خیابان که باشم، یا توی دانشگاه و ایستگاه اتوبوس وقتی می‌بینم بعضی دخترها با صدای نازک‌تر و بچه‌گانه‌یی مثل یک کودک خواسته‌ی خودشان را می‌خواهند دلم می‌خواهد بروم جلو. یک راست جلوشان بایستم و صدایشان را واضح‌تر و عمیق‌تر بشنوم.

– «چشمم روشن. باز من دو دقیقه حواسم بهت نبود؛ رفتی پی دختربازی‌ت؟»

– «نه نه. همینجوری گفتم که آره از اینم خوشم میاد و اینا.»

– «منم همیشه همینجوری با عروسکام حرف می‌زنم. همیشه نازشون می‌کنم. چرا از مال من خوش‌ت نمیاد؟»

– «من که یک‌بارم نشده بشنوم. یه ذره اون‌جوری حرف بزن ببینم چه‌جوری میشی.»

– «نمی‌تونم الان. وقتی یهویی بخوای نمی‌تونم بگم.»

– «حالا یه ذره بچه شو. می‌خوام بشنوم. مسخره‌بازی در نیار.»

– «نمیشه. الان نمی‌تونم جان خودم. حسش نیست.»

– «پس کِی می‌تونی؟»

– «حالا بعدا. به وقتش. وقتی حسش بیاد.»

این‌هم باید یک نکته ظریف روانشناسی داشته باشد. ولی از این‌یکی سر نمی‌آورم. دست‌کم این‌را فهمیده‌ام که من مجموعه‌ی عظیمی از «فتیش»های مختلف هستم. از فتیش صدا، و حرکات و اندام گرفته تا فتیش سیگار و حقارت و برتری، حتا گاهی فتیش دست‌ها و پاها و حتا بدتر از آن فتیش زیر بغل!

– «اَه اَه اَه. دیگه داری گندشو در میاری. هی من هیچی نمی‌گم این پُر روتر میشه هی ادامه می‌ده. بس کن دیگه.»

– «چیزی نگفتم که. فقط منظورم اینه که کلا همه‌جوره دوست‌ت دارم.»

– «نمی‌خوام… من اگه نخوام تو منو این مدلی دوست داشته باشی باید کیو ببینم؟»

– «مگه چیه؟ عیبش چیه؟ بده مثلا من از پاهات…»

او توی حرفم می‌پرد:

– «بسه. بیا بریم دیر شد. من اصلا غلط کردم. نمی‌خواد بهم بگی خوشگلی. بیا بریم. بعدا ادبت می‌کنم.»

– «بریم. من که یک‌ساعته آماده‌ام. فقط خواستم بگم خوشگلی. زیباترین چیزی هستی که توی عمرم دیدم. همه‌ی اجزای صورتت روی حساب و کتابه. حتا رفتارها و بدن‌ت…»

– «بسه. خیلی خب. نمی‌خواد خرم کنی. می‌دونم منظورت چیه.»

– «منظوری ندارم. فقط دوست داشتم تعریف کنم ازت. خودمم گاهی خوشم میاد ازت تعریف کنم.»

او دسته‌ی کیفش را روی ساعد دستش می‌اندازد. آرنجش را به قفسه سینه‌اش می‌چسباند و همان‌طور که کف دستش را با انگشت‌های کشیده‌اش این طرف و آن طرف حرکت می‌دهد آرام آرام با من از خانه دور می‌شود.

 

4 نظرات »

| ترجمه به فارسی |