داستان کوتاه (بایگانی)
داستان کوتاه «شجره‌...
کسی «حاج‌بابا» را درست و حسابی نمی‌شناسد. اما خوبی‌ها و خصلت‌های بزرگ‌منشانه‌ي او همیشه نُقل مجلس است. «حاج‌رحمان اقبال» پسر کوچک‌تر حاج‌بابا حدودا بیست و …
داستان کوتاه «برف د...
قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) …
داستان کوتاه «بعد ا...
به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش …
همه‌چیز از همین‌جا ...
جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: –      «بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون …
من و او «ســـی» ...
او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال …
من و او «بیست و نه»...
دلم می‌خواهد آقای او باشم. دلم می‌خواهد او بعضی وقت‌ها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه می‌دین براتون چایی بیارم. و …
من و او «بیست و هشت...
دلم می‌خواهد دست او را بگیرم، بیاورمش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دلم می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان …
داستانک «تانگو در ت...
سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» …
من و او (بیست و شش)...
یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و او جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورتش را عقب و …
من و او (بیست و پنج...
اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید …
من و او «بیست و چها...
هر چه‌قدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من او را با چشم‌های باز می‌بوسم. او اما از این موضوع لذت نمی‌برد. او …
من و او (بیست و سه)...
باید دوباره او را توصیف کنم. خصوصیات او را بنویسم. چهره و صدایش را به خاطر بیاورم و او را در خاطراتم ثبت کنم. او …
1 از 3 1 2 3