عشق

من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم. او می‌گوید: – «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.» حالا دیگر وقتش شده است که او را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج می‌زند. دلم می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی… مطالعه بیشتر »من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

من و او «بیست و نه» این خیال عاشقانه‌ی واهی‌

دلم می‌خواهد آقای او باشم. دلم می‌خواهد او بعضی وقت‌ها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه می‌دین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهی‌ام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد. او می‌گوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟» – «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟» – «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟» – «اون‌روز داشتی با دوست‌ت حرف می‌زدی‌گفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی می‌گه، بعد بهت می‌گم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟» – «اونو الکی گفتم. می‌خواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. می‌خواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی… مطالعه بیشتر »من و او «بیست و نه» این خیال عاشقانه‌ی واهی‌

من و او «بیست و هشت» – او ناز و من نیاز

دلم می‌خواهد دست او را بگیرم، بیاورمش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دلم می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. این‌که کجا به مدرسه رفته‌ام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلم‌مان نه به خاطر کودکی‌ام که به خاطر خودم بودن رنج کشیده‌ام. دلم می‌خواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابان‌ها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم می‌خواد او را با این‌ها و بیش‌تر از این‌ها دوست داشته باشم. می‌خواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدم‌هایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسان‌های اولیه توی جنگل زنده‌گی کنیم. دامنش آن‌جا میان بوته‌ها و درخت‌ها و شاخه‌ها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابه‌لای همان برگ‌ها به… مطالعه بیشتر »من و او «بیست و هشت» – او ناز و من نیاز

من و او (بیست و هفت) – وهم کودکی

گاهی اوقات فکر می‌کنم به او احتیاج دارم. به حرف‌ها و حرکاتش؛ به دست‌ها و دستوراتش؛ باید نظر او را درباره بعضی چیزها بدانم. بدانم که چرا فکر می‌کند صورتی رنگ مناسبی برای دختربچه‌هاست. و یا گلبهی واقعا چه رنگی‌ست؟ چرا پیراهن سفیدم با شلوار سورمه‌ای‌ام و کت راه راه سیاهم جور در می‌آید و با اینکه خودم هیچ‌وقت از این ترکیب استفاده نکرده‌ام اما از نظر او چرا این بهترین چیزی‌ست که می‌توانم بپوشم. باید عقاید او را درباره فلان فیلم و فلان ترانه بدانم. نمی‌توانم تصور کنم که تفکرات لطیف او درباره‌ی باران ریز ریز و یک‌ریز لاهیجان چه شکلی است و چرا فکر می‌کند یکشنبه‌ها خیابان‌های این شهر بیش از اندازه خلوت و سوت و کور می‌شود.‌ گاهی اوقات به همین چیزها نیاز دارم. به همین چیزهای… مطالعه بیشتر »من و او (بیست و هفت) – وهم کودکی

من و او (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و او جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورتش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهانش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راستش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلمموها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی… مطالعه بیشتر »من و او (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

من و او (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از او می‌پرسم: – «به نظرت تو چی داشتی که من عاشق‌ت شدم؟» – «منم می‌خوام همینو بدونم. همیشه ازت می‌پرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمی‌دی» – «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکل‌ت استثنائی‌ترین چیزیه که دیدم یا اخلاق‌ت خوبه یا مثلا تُن‌ صدات عاشقانه است و این‌جور چیزها. می‌خوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهم‌تر از همه با تو بمونم؟» او انگشت اشاره‌اش را توی موهایش فرو می‌برد و چند بار دور انگشتش می‌پیچد.… مطالعه بیشتر »من و او (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

من و او «بیست و چهار» – بوسه و بوسیدن با چشم‌های باز

هر چه‌قدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من او را با چشم‌های باز می‌بوسم. او اما از این موضوع لذت نمی‌برد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از این‌که بوسیدنی باشد لذت می‌برد. او دوست دارد که دوست‌داشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانه‌وار او را دوست بدارم. برای هر بار دیدن او دست و پا بزنم؛ و مهم‌تر از همه این‌که وقتی او را می‌بوسم چشم‌هایم را ببندم. او می‌گوید: – «تو وقتی منو برای اولین بار بوسیدی چشماتو نبستی. چرا؟» من جوابی ندارم. نه برای این‌که بخواهم سر به سرش بگذارم. فقط جواب خاصی ندارم. نمی‌دانم چه بگویم. هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که یک چیز فرعی مثل باز نگه داشتن یا بستن چشم‌ها آن‌هم موقعی که عملا لب‌ها در… مطالعه بیشتر »من و او «بیست و چهار» – بوسه و بوسیدن با چشم‌های باز