عشق

من و او (دو) – یک خیال زنانه‌ی ناب

این‌ها چیزی‌ست که در خیالم و آن ته‌مانده‌های ذهنم از او دارم. صورتش کم‌وبیش وحشی‌ست. چشم‌هایش دریده‌اند. دست‌هایش زنانه‌اند. زنانه حرف می‌زند؛ زنانه راه می‌رود؛ زنانه دست‌هایش را تکان می‌دهد و زنانه کتاب می‌خواند. اخم ‌وتخم‌هایش هم زنانه‌اند. زنانه و آرام هم راه می‌رود. در کل اندام جمع‌وجوری دارد. توی کمرش قوس غریبی دارد. گاهی موهایش آن‌قدر بلند میشود که تا آن‌جا ـ‌همان قوس غریب‌ـ می‌رسد: – «به نظرت موهام بلند نیست؟» – «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیت‌ت می‌کنه؟» – «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟» – «می‌زنم تو سرت‌ها! بشین سرِ جات ببینم» – «آخه بدجوری شدن؛ دارن می‌خشکن.» – «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیش‌تر بشه خونه رات نمی‌دم.» موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و… مطالعه بیشتر »من و او (دو) – یک خیال زنانه‌ی ناب

من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

من و او از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است. دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم: – «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌ و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا… مطالعه بیشتر »من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم