قتل

داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»