برچسب ها بـ ‘کرم‌چاله’

داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

پنجشنبه, 4 خرداد, 1396

یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. این موضوع داشت کُفری‌ام می‌کرد. چند روز تمام خانه را زیر و رو کردم و مثل سگ شکاری همه‌جا را بو کشیدم تا شاید بتوانم دلیل حضور آنها را پیدا کنم. اما فایده‌ای نداشت. سطل آشغال‌ها را شستم و تمیز کردم، خانه را گردگیری کردم، زیر فرش‌ها، موکت‌ها و گوشه و کنار دیوارها، به هرجایی که به فکرم رسید سرک کشیدم؛ اما نتوانستم رد مگس‌ها را بزنم. حتا به سرم زد که ممکن است گربه‌ای زیر شیروانی بچه‌ی مرده‌ای به دنیا آورده باشد یا حتا خودش مرده باشد و آنجا در حال تجزیه شدن باشد. اما بوی هیچ مرداری به مشامم نمی‌رسید.

گاهی به شکل دایره درست وسط اتاق چرخ می‌خوردند و گاهی خودشان را روی شیشه‌ی پنجره بالا و پایین می‌کردند. نیم‌شب‌ها هم هر جای خانه که بودند خودشان را به تنها نور باقی مانده از اتاق یعنی نور آباژورم می‌رساندند و اکثرا همان‌جا جان می‌دادند. این‌قدر بی‌حال و خسته بنظر می‌رسیدند که برای کشتن آنها نه نیاز به مگس‌کش بود و نه حرکت سریع و تندی احتیاج داشت. کافی بود یک برگ دستمال کاغذی بردارم و آن را درست رویشان مچاله کنم. اما صبح فردا دوباره سر و کله‌ی چند مگس دیگر پیدا می‌شد و تا شب همین‌طور وسط اتاق چرخ می‌خوردند.

چنین چیزی سابقه نداشت. باید هر طور شده این موضوع را ریشه‌کن می‌کردم. انواع مگس‌کش‌ها و اسپری‌های رنگ و وارنگ را امتحان کردم. حتا دستگاه مگس‌کش برقی که اکثرا توی رستوران‌ها دیده بودم را هم خریدم و کنار لوستر به سقف میخ کردم. باز هم فایده‌ای نداشت. فقط کمی طول می‌کشید تا مگس دیگری به جای مگس قبلی جایگزین شود. باید ریشه‌ی موضوع را پیدا می‌کردم. باید لانه‌شان را پیدا می‌کردم. باید می‌فهمیدم چطور زاد و ولد می‌کنند و از چه منبعی انرژی می‌گیرند که این‌طور می‌توانند با تعداد زیاد در خانه‌ام خودنمایی کنند.

کم‌کم سر و کله‌ی چند کرم دراز و بدترکیب هم پیدا شد. روبروی یخچال ایستاده بودم. داشتم توی لیوان را با آب پر می‌کردم که احساس کردم روی بسته‌ی پنیر چیزی تکان می‌خورد خوب که دقت کردم دیدم دو عدد کرم باغچه‌ی صورتی رنگ با بدن بند بندشان روی بسته‌ی پنیر حرکت می‌کنند. بسته‌ی پنیر را به صورت کامل داخل دستگاه خُرد کن سینک ریختم و دستگاه را روشن کردم. فکر کردم این‌طور از دست کرم‌ها راحت شده‌ام. اما در عوض صبحِ فردا که دو تکه نان را داخل تستر گذاشتم با یک عدد کرم جزغاله چسبیده بهشان بیرون پریدند. کرم‌های دیگری حتا به داخل تستر هم نفوذ کرده بودند.

کم‌کم داشت حالم از این قضیه بهم می‌خورد. این موضوع از یک وضع نسبتا عادی خارج شده بود و تقریبا در حال تبدیل شدن به یک بحران بود. با همسایه‌ها صحبت کردم. هیچ اتفاق مشابهی در خانه‌‌های اطراف نیفتاده بود و در عوض در خانه‌ی من روز به روز وضع بدتر می‌شد.

حالا مورچه‌ها، کنه‌ها و موش‌ها و سوسک‌های کثیف فاضلاب هم به قضیه اضافه شده بودند.  وقتی دیدم که از دست خودم کاری بر نمی‌آید شماره‌ی مؤسسه‌ای که متخصص برخورد با این موجودات موذی بود را پیدا کردم و سریع قرار ملاقات با آنها را برنامه‌ریزی کردم. وقتی که کارشان تمام شد از میان حرف‌هایشان فهمیدم که حتا با یک موجود موذی هم برخورد نکرده‌اند و با این‌حال از تمام سموم در دسترس خودشان برای سمپاشی خانه استفاده کرده‌اند تا حداقل از بروز چنین مواردی پیشگیری کنند.

با خودم قرار گذاشتم که چند روز خانه را خالی بگذارم تا سموم در فضای بسته‌ی خانه هرچه‌بیشتر کار خودشان را بکنند. پس چمدانم را بستم و برای چند روز به خانه‌ی پدرم‌ام رفتم.

درست سر میز شام بود که مادرم ملاقه‌ی سوپ را از توی ظرف چینی بیرون آورد و توی ظرف من خالی کرد. درست همان‌جا بودم که دیدم توی سوپ چند کرم آب‌پز شده‌ی درشت خودنمایی می‌کنند. روی بدنشان چند تکه سبزی خُرد شده چسبیده بود و تقریبا شبیه رشته‌ی توی سوپ به نظر می‌آمدند. خواستم رسم ادب را به جا بیاورم و به بهانه‌ای ظرفم را عوض کنم و با اینکه تقریبا مشمیزکننده به نظر می‌رسید، توی ظرف دیگری از سوپ تازه‌ریخته‌شده‌تری بخورم. اما همین که سر بلند کردم و توی ظرف پدرم را نگاه کردم دیدم چندین و چند کرم بدقواره همان‌جا توی ظرف او هم تکان می‌خورند. دیگر شانس هیچ خطای دید و تشابه بصری وجود نداشت و احتمالات این‌چنینی خود به خود حذف شده بودند. چه کسی تا به حال دیده بود که رشته‌ی توی سوپ خود به خود از یک سمت ظرف به سمت دیگر شنا کند و خودش را با کش و قوس از روی هویج نگینی‌شده بالا بکشد؟ پدرم داشت از دست‌پخت مادرم تعریف می‌کرد با دقت به اجزای سوپ نگاه می‌کرد و به‌به غلیظی تحویل می‌داد. نمی‌دانستم چه کنم و چه طور بگویم که به مادر هم برنخورد. گفتم:

  • باز هم برای مادر مواد فاسد شده گرفتی؟

پدر داشت قاشق را آماده می‌کرد و منتظر بود تا حرفم را بزنم تا قاشق را توی ظرف فرو ببرد. گفت:

  • باز هم که ایراد می‌گیری؟ کدام مواد فاسد؟

با هر جان‌کندنی بود به آنها گفتم که توی ظرف سوپ چند کرم زنده وجود دارد. آنها هم اول با دقت به حرفهایم گوش کردند و بعد توی ظرف را وارسی کردند اما چیزی ندیدند. فکر کردم شاید به خاطر کهولت سن و پیری چشم‌هایشان درست نمی‌بیند. قاشق پدر را گرفتم و یکی از کرم‌ها را با دقت بیرون کشیدم. کرم، روی قاشق کمی تقلا کرد و بعد آرام گرفت. گفتم:

  • این رو می‌گم!

پدر گفت:

  • این که رشته‌ی سوپیه.

و با نک انگشت کرم را بلند کرد و توی دهانش گذاشت. بعد نک انگشت‌هایش را –مثل سرآشپزهای فرانسوی- روی لب‌هایش جمع کرد، بوسید، به‌به گفت و مشغول جویدن شد.

از جا در رفتم. گفتم:

  • پدر! فهمیدی چه کردی؟ کرم باغچه را زنده زنده خوردی!

هر دو زدند زیر خنده. مادرم گفت:

  • غذایت را بخور تا سرد نشده.

دوباره توی ظرفم را نگاه کردم و کرم‌ها را بهشان نشان دادم. باور نمی‌کردند. ساکت شدم. انگار اصرار کردن فایده‌ای نداشت. میل به غذا نداشتم. اصلا نمی‌توانستم به سوپی با کرم‌هایی به جای رشته میل داشته باشم. ظرف را جلو بردم و با تکه نانی مشغول بازی شدم. هرچه‌قدر تلاش کردم تا بهشان ثابت کنم فایده‌ای نداشت و در عوض داشت به خودم هم کم‌کم ثابت می‌شد که اشتباه کرده‌ام و رشته‌ی سوپ را به جای کرم دیده‌ام. انگار خودم را بی‌خود و بی‌جهت از خوردن دست‌پخت مادر محروم کرده‌ بودم. مادرم به تمسخر گفت:

  • از بچگی همین‌طور بودی. ایراد گیر و دمدمی مزاج.

خواستم جوابی بدهم که چیز سردی به پایم برخورد کرد. پایین میز را نگاه کردم و از وحشت زبانم بند آمد. زیر میز دست کم ده موش سیاه و کثیف توی هم می‌لولیدند. به حالت ترس و اضطراب صندلی را پس کشیدم و همان‌طور که رومیزی را بالا گرفته بودم به زیر میز اشاره کردم.

پدر گفت:

  • این‌بار چی شده؟

با وحشت گفتم:

  • این زیر رو نگاه کنید!

مادر و پدر هر دو سرشان را سمت هم خم کردند و زیر میز را نگاه کردند. از همان زیر گفتند: «خب؟!» و منتظر جواب من شدند. گفتم:

  • یعنی چی خب؟! نکنه این‌ها رو هم نمی‌بینید؟ این موش‌هارا؟!

هر دو سرشان را از زیر میز درآوردند. پدر به مادر نگاهی کرد و زیر لب گفت:

  • باید دکتر خبر کنم؟!

مادر گفت:

  •  نه! چیزیش نیست. احتمالا تب داره.

نیم‌خیز شد، دست برد و با پشت دستش پیشانی‌ام را لمس کرد. داغی دستش را روی پیشانی‌ام احساس کردم. سرم را پس کشیدم و بلندتر گفتم:

  • چه‌طور ممکنه این‌ها رو نبینید؟

پایم را دراز کردم و با اکراه به وسط اجتماع موش‌ها لگد زدم. هر کدام به سمتی دویدند و ناگهان زیر میز خالی شد. اما هنوز فضله‌ها و کثافت‌هایشان را به وضوح می‌شد زیر میز دید. موش‌ها با سرعت به این‌طرف و آن طرف دویدند و مخفی شدند. ناگهان سینی فلزی بزرگی که گوشه‌ی آشپزخانه به دیوار تکیه داده شده بود روی موشی افتاد و موش با جیغ کوتاهی از زیر آن خودش را آزاد کرد و زیر اجاق مخفی شد. با انگشت سینی را نشان دادم و گفتم:

 

  • «ایناهاش! یکی‌شون همین الان خورد به این سینی! این سینی رو که دیگه دیدین! صدای افتادنش رو که شنیدین.»

مطمئن بودم که هر دوی آنها هم موش، هم افتادن سینی را دیده‌اند. اما مادر بی‌اعتنا بلند شد؛ سینی را دوباره به دیوار تکیه داد و پشت میز نشست. گفت:

  • چیزی نشده پسرم! بد مونده بود. خودش افتاد. موش کجا بود مادر؟!

زل زدم توی چشم‌های مادر که یک مرتبه یک سوسک بالدار پرواز کنان درست روی چشم‌های مادرم فرود آمد. مادر گفت:

  • چیه؟ غذاتو بخور! دوست نداری نخور! دیگه چرا اینجوری نگاهمون می‌کنی! بهت بدهکار که نیستیم.

گفتم:

  • مادر! روی صورتت! روی چشمت. حسش نمی‌کنی؟

و بی‌اینکه منتظر جواب او باشم دست بردم و با اکراه سوسک را که قصد فرار داشت روی گوش مادرم به دام انداختم.

مادر گفت:

  • داری چه کار می‌کنی؟ چته پسر؟!

گفتم:

  • اینا!

و مشتم را به آنها نشان دادم. پدر بی‌توجه به ما داشت قاشق قاشق غذا را از توی ظرف هورت می‌کشید. نگاه کوتاهی به من کرد و بعد بدون این‌که کوچکترین تغییری در حالات صورتش اتفاق بیفتد قاشق را یک دور، دورِ ظرف چرخاند، یک کرم دیگر را توی قاشق جا داد و با سر و صدا دوباره هورت کشید.

مادر گفت:

  • من که نمی‌فهمم چی می‌گی؟

دستم را دوباره توی هوا تکان دادم و تکرار کردم:

  •  اینا! چه‌طور سوسک به این بزرگی رو نمی‌بینین؟ این‌مدتی که رو صورتت بود حتا قلقلکت هم نداد؟ یعنی هیچی واقعا؟

مادر در عوض گفت:

  • مشکلت با ما چیه پسر؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ اومدی گفتی می‌خوام چند شب این‌جا بمونم، دیگه این ادا و اصولت واسه چیه؟

گفتم:

  • ادا و اصول نیست.

و تازه می‌خواستم از خودم دفاع کنم که تکان چیزی در هوا توجهم را جلب کرد. خفاش سیاهی از گوشه‌ی آشپزخانه پرید و با سر و صدا درست از بالای میز گذشت و از در بیرون رفت. بی‌اختیار با انگشتم ردِ مسیر خفاش را نشان دادم. خواستم چیزی بگویم اما پشیمان شدم. روی میز را که نگاه کردم چند سوسک قهوه‌یی دیگر از لابه‌لای ظرف‌ها و خرده‌نان‌ها می‌گذشتند و پدر و مادر بی‌توجه به آنها مشغول غذا خوردن بودند.

آیا واقعا نمی‌دیدند؟ آیا در کثیفی غوطه خوردن آن‌قدر پیش‌پا افتاده و معمولی بود که حتا به چشم هم نمی‌آمد؟ یا من دچار وسواس شده بودم و از یک چیز پیش‌پا افتاده چیزی هولناک و بزرگ ساخته بودم؟ آیا دیگران هم متوجه این‌چیزها نمی‌شدند؟ دیدم فایده‌ای ندارد. توضیح دادن چیزی را عوض نمی‌کرد. بلند شدم، کتم را از پشت صندلی برداشتم و از در بیرون زدم.

 

پ ن:

1- این داستان در غروب 4 خرداد 96 نوشته شده و کوچکترین ارتباطی با کرم‌چاله ندارد.
2- در 30 خرداد 96 ویرایش شد.

Arvo Pärt – My Heart’s In the Highlands

4 نظرات »

| ترجمه به فارسی |