داستانک

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که… ادامه »داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

داستانک «حکایت گرگی در رمه»

گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است که شنیده بودم. اکنون که گله‌ی بزرگ گوسفندان با ده‌هزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که تدبیری کنم. پوستین گوسفندی در بر خواهم کرد، پوزه و دستهایم را با آرد سپید خواهم نمود و خُرد خُرد و آهسته تپه را تا نزدیکی آغل پایین خواهم رفت. آنگاه که سگ نگهبان از حضورم چوپان را باخبر کرد به خیال او خواهد آمد که از چرای آنروز جامانده‌رمه‌یی هستم. پس مرا بی‌هیچ زحمتی به آغل خواهد برد و من در میان هزارهزار گوسفند تا پایان عمر از فکر آذوقه آسوده خواهم بود.» پس… ادامه »داستانک «حکایت گرگی در رمه»

داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم. سربازرس همان‌طور که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت: خب! خب! خب! جناب آقای با غیرت. حالا چه؟ حالا غیرت‌تان اجازه می‌دهد کمی درباره زن‌تان و رابطه‌هایش با دیگران، پرس و جو کنیم؟ دیوار کدر اتاق بازرسی توی ذهن مرد عقب و جلو می‌رفت. از پنجره توی حیاط پیدا بود. مردم با پرونده‌هایی که زیر بغلشان گرفته بودند، سریع به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هر وقت که کسی سرمی‌چرخاند و نگاهی از روی کنجکاوی به داخل اتاق می‌انداخت، مرد در خودش فرو… ادامه »داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

داستان یک برگه کاغذ

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)

داستانک – ارتباط

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.» و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد. رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن. عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها… ادامه »داستانک – ارتباط

داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد.… ادامه »داستانک «تانگو در تاکسی»

داستانک «ختنه‌سوران»

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را مي‌مکيد. «طلعت‌خانم» آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط مي‌انداخت. گفت:«نازنين‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض مي‌کنه… الان‌ چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض مي‌کنه.» «خانم رضوي» که توي کيف دنبال چيز نامعلومي مي‌گشت گفت:«قابل اين آقا کوچولو رو نداره.» بعد دست‌اش را از کيف‌اش بيرون کشيد و همراه آن يک پاکت رنگارنگ بيرون آمد. نيم‌خيز شد که پاکت را زير تشک مادر و بچه بگذارد. همين که نازنين خواست بگويد: «چرا زحمت کشيديد و خجالت‌مون داديد!؟» و خانم رضوي در جواب بگويد: «اصلاً حرفشو هم نزن؛ ناقابله.» بچه شروع کرد به سرفه کردن. شير توي گلويش پريده بود و از ناراحتي مشت‌هایش را به… ادامه »داستانک «ختنه‌سوران»