رعنا

داستان بلند «رعنای ممنوعه» – ناتمام

شب آرام پا روی زمین گذاشته بود. خانه‌های چوبی «لَشْکان» با نمای بلند درختان افرا ذره ذره در سیاهی شب فرو می‌رفتند. ماه آن بالاها با روبنده‌ی تیره‌اش با ابرها سرگرم بود و سبزی تیره‌ی مراتع‌ زیر سایه‌ی ماه، روی تپه‌ها دیده می‌شد. بوی سرد سبزه و آب با دست باد از لای درخت‌ها می‌گذشت، به فانوس زنگ‌زده‌ی بقعه سرک می‌کشید و آن‌را تکان می‌داد. از لای شاخ و برگ درختان صدای زنگ‌دار چند جیرجیرک به گوش می‌رسید. دو سگ زرد توی سیاهی‌های شب فرو رفته بودند و پوزه به پوزه‌ی هم خرناسه می‌کشیدند. از توی خانه‌ها سوسوی کور چراغ نفتی و فانوس به بیرون سرک می‌کشید… لشکان-کشایه حالا خواب می‌دید و اهالی زیر لحاف غلت می‌زدند که بوی تند سوختن گندم و اشکل توی دماغ ده پیچید. این سومین… ادامه »داستان بلند «رعنای ممنوعه» – ناتمام