رفتن به نوشته‌ها

دسته: هذیانامه

خسته‌گی

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست. روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی می‌دهد، باید بخوابم. نمی‌دانم اگر ننویسم اینها را می‌میرم از تو، یا اگر بنویسم اینها را می‌میری از من، یا مرده‌ام بی‌آنکه نوشته باشم که چه قدر از زنده‌گی – خسته‌ام، باید بخوابم در سرم هذیانی متبلور شده است. یخ زده‌ام از تو و چه قدر از زنده‌گی خسته‌ام – از زنده‌گی… از زنده‌گی چه؟ از جان او چه می‌خواهم؟ چرا نمی‌توانم مثل زورقی باشم و آرام آرام عبور کنم از حضور مسلسل بارش. چقدر موج؟ چقدر باد؟ چقدر طوفان؟ – چه هوای دلپذیری‌ست. بیا تنفس کنیم. بیا لباس‌هایمان را از تن درآوریم و کمی تن به آب بزنیم. آب در نزدیکی‌ست– با چه؟ با این دریا؟ من باید بروم. چرا کسی راه را نشان من نمی‌دهد. چرا کسی باور نمی‌کند؟ اینها شعر نیست، اینها شعار نیست، اینها ازدیاد احساس بی‌اختیار نیست. من خسته‌ام. پینه زده است پاهایم از عبور.- از عبور هم عبور کرده‌ام. اما چرا- من خسته‌ام. –زیبایی  آسمان را می‌بینی؟ آنجا را نگاه کن، پرنده‌یی از درخت پرید، برگی…

این بار دریا

دریایی‌ترین حضور برهنه‌ات را ترسیم می‌کنم. وسعت با نوازش دست‌های من سرِ ناسازگاری بود. دخترِ دریا گوشه‌یی از وسعت آغوش تو مرا سیراب نخواهد شد. من در پهنای نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشکیل نگاه تو روی سردِ نگاه من خواهد ایستاد. من از سفر آمده‌ام. آبی‌ترین نگاه توست و دست‌های من بیرنگ‌تر از هر آبی برای تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو. روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو بودی، شاید نمی‌دانستم. اما من از این تشویش باکره می‌ترسم. هراسی بود گویا، التماس دست‌هایی شاید، عبور از حضور بی نشاط ردی که به کسی می‌انجامید. رعایت نوازش دست‌های ترحّم نبوده‌ام مگر، که حضور بی زوال اندیشه‌های متروک را به من برگردانده‌اند؟ چرا کسی نام مرا صدا نمی‌زد. من به انتظار کسی روزها را ایستاده می‌گذراندم و توان احضار احساسی در من مرده بود. باید از سفر باز می‌گشتم. از بهشت آمده بودم تا در زمین رسالت دیرینه‌ی پیام‌بران را بر عهده بگیرم. تا بگویم که به معجزه‌ی رویش جوانه‌یی در گلدان شکسته‌ی لب پنجره‌تان چشم بدوزید و ایمان بیاورید. تا بگویم معجزه‌ام حضورِ شکسته‌ی شیشه‌های پنجره است که از بدخلقی شما بر دیوار همسایه می پاشد. ایمان بیاورید. گفتم و ایمان آوردند در خواب‌های من، گفتم و ایمان نیاوردند در بیداری‌هایشان. من روزها به زمین خیره می‌شدم و شب‌ها آسمان را می‌بلعیدم. گاهی به تو زل می‌زدم و گاهی به دریا. نمی‌دانم کجا گم شده است، دریای من که نمی‌توانم با قایق شکسته‌ام به او برسم. من او را…

ضیافت

مادر؟ می‌خواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریده‌ی یحیا چه کار؟ من هنوز نمی‌دانم در عقد که درخواهم آمد؟ می‌خواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریده‌ی یحیی را می‌خواهم. من تنها قدیسه‌ی افکار خویش‌ام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمی‌دیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما می‌چرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها می‌توانیم. ما خود بازیچه‌ی افکار خویش‌ایم و دیگران بازیچه‌ی افکار ما. بگذارید با هیرودیس خلوت کنم. من جاودانه‌یی خواهم ساخت از خلوتی این چنینی تا کسی در هزاره‌یی دیگر در خلوتی مشابه ما را به یاد بیاورد. رو به آینه خیره بودم. انگشت‌هایم را روی بدنم می‌خواباندم. یک دور، به دور خود با لباس حریر سپیدم، برهنه ایستادم. براستی کسی خواهد گریست؟ روی انگشتان پای خود چون غزالی سیر، تشنه بودم. مادر مرا بزک نمی‌کنی؟ آن که می‌گفت آسمان‌ام گریه می‌کند کیست؟ غروب و طلوع را چه کنم؟ من سالومه‌ام؟ برای پادشاه برقصم مادر؟ مرا خواهد پرستید؟ معجزه!‍ اعجاز! از  پادشاه‌ام چه بخواهم مادر؟ سر بریده‌ی یحیا را؟ بر طبقی از شهوت سر بریده‌ی یحیی را پیش روی خود خواهم خواست. مادر! هیرودیس در من خیره بود، چون عابدی و معبدی. من بر بدن‌ام دست می‌کشیدم. من می‌رقصیدم. پادشاه از من چیزی خواهد خواست مادر؟ برای چه می‌خواهد؟ پاسخی پیش از سوال؟ من چه بخواهم مادر؟ در ضیافت شبانه هیرودیس سر بریده‌ی یحیی را دست به دست چرخانده، بخواهم مادر؟ ./. در ضیافت شبانه‌ی ما، سالومه، از جنسی دیگر در برابر منِ هیرودیس می‌رقصد. خواسته‌ات را روی هوا سر بکش. ما جاودانه‌یی خواهیم ساخت از ترسیم حقیقتی این چنین مشکوک. سالومه! من در برابر زنان نخواهم ایستاد. حتا اگر زیباترین جامه‌ی عریانی‌ات را بر تن داشته باشی. حتا اگر دست‌های مرا با اشتیاق من درگیر کنی. من در زنان مرده‌ام، رویشی دوباره هرگز…

سقوط

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راهبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و شلاق از لابه‌لای حضورتان بر تصویرم خطی می‌کشید؟ در سرم تصویری از هذیانی با رگه‌های خاکستری‌ست. آیا من خواهم توانست تمام اضطراب و تشویش‌ام را بر کاغذ مکتوب کنم؟ اتفاقی افتاده است. من فریب نخواهم خورد، چشم‌هایتان دیگر نمی‌توانند منرا به اجباری وصله کنند. اینبار عدالت را با تمام پوست و گوشت و خون‌ام، غریبانه احساس کرده‌ام. کمی با من مدارا کنید، منرا فراموش نکنید. دیگر عصاره‌ای برای سوختن ندارم. تمام و تمام‌ام را در مجمر اضطراب و هیجان حضورتان، با شعله‌هایی از رنگ عشق سوزانیده‌ام. لطفا با من حرفی بزنید. لطفا بی پرده باشید، بی پرده بگویید. اسرار حضور و اشتیاق‌تان را با من در میان بگذارید. من احساس می‌کنم که اتفاقی افتاده باشد. شما می‌توانستید. نه! انکار نکنید. می‌توانستید در من ردی از جوششی هیجانی بیابید/ چرا پاسختان با پرسشم جور در نمی‌آید؟ شاید پرسش مرا به منزله‌ی سهمی از وجود من فراموش کرده‌اید. به وجود خود بیشتر از حضور شما مشکوک‌ام. خسته از وسعت التماس‌ام. چقدر واژه‌هایم رنگ تکرار دارند. می‌خواهید واژه درمانی شوید؟ دریغا که حاشا…

بزرگ

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد. من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن. مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟ فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این چنین را درک کنم. از رفاقت بگو… باید کلمات، واژه‌ها را درهم ادغام کنم. راه رهایی افکار و احساس من همین است. دنبال ماه می‌گردم. کسی ماه منرا ندیده است؟ آقا! ممکن است پای‌تان را از روی اعصاب من بردارید؟ شاید ماهِ گمشده من زیر قدم‌هایتان لگدمال شده باشد. خانم! فاصله‌تان را با من حفظ کنید. شما یادِ ماهِ من را در آغوش‌ام خفه می‌کنید. چقدر واژه‌ها را دوست دارم. واژه‌ها مثل سنگ‌های کف رودخانه‌اند. آب‌ها و موج‌ها از روی آن می‌گذرند و تکه‌ای از آن سنگ‌ها که از آب بیرون مانده باشد راه عبور شما می‌شود، از روی موجِ احساسِ من. نمی‌توانید بی پروا در این رودخانه قدم بگذارید. باید سریع بگذرید، چابک، رها و دور از جنجال. شاید این‌طور احساس‌ام را درک می‌کردید. اما من هنوز حرفی نزده‌ام، که مفهومی از احساس من در ذهن شما جوشیده باشد. من این واژه‌ها را در غمگنانه‌ترین فرصت بیداری‌ام می‌نویسم. چشم‌هایم خسته‌ی خواب و تن‌ام در انتظار سفر است. کمی دقیق می‌رسم./. بانو! عزیزِ در انتظار. من در راه‌ام. بگو که…

حضورِ مدامِ یک احساس

خاطره دست از سرم بر نمی‌دارد. می‌خواهد ویرانی مرا در استکان‌های قهوه‌ای شکسته باشد. عطر سفیدی‌ست که منرا به یاد اولین افتخار مردانه‌گی نشسته است. شاید می‌توانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خسته‌گی جاده‌ای بود که از قدم‌های بی‌هوده و بسته‌ی من روی زمین خشک می‌شد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانه‌ی تداوم می‌اندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم. دست‌های مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کش‌کشان حواله‌ی صورت نحیف آینده من و تو می‌کرد. من گناه کرده‌ام، اما گناه‌کار نیستم. دست‌های من بی پرده لحاف برهنه‌گی اشتیاق‌ام را می‌درید و من فکر می‌کردم که تداوم زنده‌گی من به زندگی حریرِ تو وصله نمی‌شود. من آسمان‌گرد بودم و در روی زمین کسی جای پاهای منرا می‌لیسید. می‌خواهی دست‌های منرا ببوسی؟ باشد! من این خیال را در تو زنده خواهم کرد که نخستینی. اما برای من نخستین و آخِرین آنگونه که تو می‌پسندی و جامه‌ات، رهایی آواز من نبود. من تنهاترین جامه‌ی برهنه‌گی‌ام را دوست می‌داشتم و با این خیال، رسوایی افکار من چقدر چسبنده است. از خاطره می‌گفتم، خاطره را دوست می‌داشتم، چرا که خاطره منرا وصله کرده بود. من افکارم را با مدادم روی کاغذ وزن می‌کردم و امتداد دلهره‌ای که داشتی در من طلسم بی تو بودن را ترسیم می‌کند. شاید به همین چیزها افتخار می‌کردم. مادر! تو منرا از چسبنده‌گی خاطره ترساندی و این‌که چه‌طور باید میان واژه‌هایم دراز بکشم. خسته‌ام. می‌شود سرِ من را بر ران‌های عریان‌ات ترسیم کنی؟ می‌شود مرا ببوسی؟ من به رنگ لب‌های تو محتاج‌ام. آنها به من نشانه‌ای از خاطره می‌دهند. من هر روز صبح صورت‌ام را با دست‌های خود می‌شویم. اما لب‌های من که رنگی ندارند. رو به قبله دراز بکشم؟ می‌خواهی در من بمیری؟ بی‌آنکه مرا بوسیده باشی نمی‌گذارم…

رعشه

خبری نیست. باد از پنجره‌ی روبه‌رو می‌وزد، کنارِ من به خیالات سلطنتی خانه‌ام دست می‌کشد و غرق می‌شود. هزار بار من، هزار بار ترانه‌ی اشک را می‌شنوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حصار خانه تا امتداد مساحت‌م پیش می‌رود و من تا بوی از یاد رفته‌گی، هزار بار حوصله می‌کنم. ای‌کاش به یادم بود که از کدام نگاه، از تو، به آغاز دست ساییدن‌م به تو نزدیک می‌شدم. از تو! از تو! که مسافر راهی بودی، بی خیالِ رسیدنی، نگاه بدرقه‌یی حتا. زنده! زنده‌ی ابدی تاریخ عاشقیت یک فاتح که از قله‌های دست نیافتنی عشق می‌آمد و در دست، هزار طلسم نفرین‌شده‌ی هزار دیو خاکستری هزار قلعه‌ی در راه‌ش بود. به هر درختِ راه، انگشت می‌کشیدم، تا چشمه‌های کورِ اوراد، خراش به خیره‌گی خیال‌م نزنند. چه می‌دانستم آن‌قدر تنگ می‌شود صدا، که فریاد ناب هیچ‌کسی‌یم را نمی‌خندد! حالا به حاشای خویش کشیده می‌شوم و سایه‌وار در پس‌کوچه‌ی انجماد پرسه می‌زنم. شغال اندیشه را در خسوف دریده‌ی آسمان هوا می‌کنم و زوزه‌ی اوباش بدن‌م به ماه خیره می‌شود. بگذار به دام توحش درد فاتحه‌یی را ناخوانده به درود اولین گام تو از باد پرسیدم و به یادت نبودم و یادی نبود و خاطره‌یی جز انعکاس رعشه‌ی تشنج و مریم. هنوز واژه را بی‌دخالت خلط چرک صبح به ناخواسته‌گی شرف از معنا می‌رقصید و می‌خندید کسی و با نگاه پرتی به هذیان نیم‌شب من تشنج‌م را روی تاری پلک چشم‌م رج می‌زد. همین بود و همان. جز چیزی که به فراموشی می‌نرود ونرود از خیال‌م که تویی که پشت نگاه معصوم زمان و زمین پرسه می‌زنی. جوانی را جز این چه می‌شود معنا دید که پشت پرده‌ی پنجره‌ها سایه‌یی را دزدانه می‌شود رقصید تا باد به خاطر حضور نازک هوس‌م، که از تو هزار باره به میلاد منحوس تن‌‌م می‌رسم لب‌خنده‌ی تشویش در چهره‌ام را با خود از روز ببرد. ماهی…