هذیانامه

بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعه‌های دورِ تصمیم باز می‌گشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جاده‌های انتظار، نشانِ کلبه‌ی پیرمرد سرزمینم را می‌پرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمی‌توانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او بازخواهی گشت. باور نداشت. چمدانی از شب‌های خوشِ خاطره ساخت، نگاهی به دورهای انتظار انداخت و ردپایش را روی خاک سُست تصمیم، ترسیم کرد. به او گفته بودم که رد پای‌ات را خاک سستِ تشنه‌ی انتظار خواهد بلعید و هر روز از پس روزی دیگر به انتظار قدوم متزلزل عابری خواهد ایستاد. مگر نگفته بودم؟ انتظار یعنی ایستادن روی خاکی که فراموش کار است و تو گناهکار خواهی بود که فراموشی خاک را لگدمالِ همیشه‌ی… مطالعه بیشتر »بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

همین حوالی

باغ‌چه در حال انحلال و بلور ترد استقامت روی شیروانی‌ی ما بازیچه‌ی دست باد شده است. همیشه غربت ابتدای جمله‌های من رنگی تازه می‌گیرد و حس می‌کنم برای بوئیدن شاخه‌یی گل تمام عطرهای عالم بو به بو دست به دست هم داده‌اند تا حوالی‌ی غربت، عطر وطن و حسرت‌ش از همیشه تا همیشه تازه بماند. می‌خواستم برگردم به روزهای گذشته به انتهای دالان‌های تودرتوی خاطرات نزدیک شوم و تا ساحل دوردست، تا فانوس دریایی کم‌سو بی‌امان پارو بزنم. نباید به چیزی عادت کرد که این چنین خروش بیدادگردی را روی وسوسه‌ی دیوار میچسباند؛ و معناگریز تا اتمام جاده‌های جهان چهگونه میتوان انتظار تماشای عقوبت این همه نفرین و ناله را تاب آورد؟ می‌بینی؟ هنوز بوی جنون می‌دهم و پاییز با گربه‌ی سیاه و سفید شیروانی‌های باغ‌چه‌ی همسایه رفاقتی غریب دارد.… مطالعه بیشتر »همین حوالی

کشیدنی مثل قهوه‌یی که نوشیدی!

  و این هذیان و این تکان‌های رنگ‌پریده و روزها و روزها و شب‌هایی که پشت به پشت هم می‌گذرند و بوی رهایی می‌دهند.- بیست و هفت بار شده بود-شمارش روزها گامِ خیسِ رهگذران را همیشه به دنبال می‌کشید. همین حالا، همین‌جا،، اگرچه تلخ، اگرچه سرد، اگرچه دور از معنا و پست باید بگویم. ساعت دیواری روی دیوار ثانیه‌ها را آهسته آهسته به زمین می‌پاشد و من که دراز به دراز به سمت هذیان دراز کشیده‌ام و بوی بیداری و خواب، در هم توی هوا پیچیده است. فردا دنبال چه کسی‌است باد و گلدان چرا کنار پنجره خواب‌ت نمی‌بَرَد؟ می‌خواهم ماه را تماشا کنم. تو را به یاد بیاورم و با چشم‌های بسته در آغوش‌ت در ابدیت زمان و مکان جاری شوم. بسته‌ی لنگ شب‌ها و خاموشی‌ی فواره‌ها را هنوز… مطالعه بیشتر »کشیدنی مثل قهوه‌یی که نوشیدی!

بانوی دراز گیس

سنگِ سردِ بی‌دلی بر دل، بکوب خواهر داغ‌دارِ من؛ بر سینه‌ات بکوب که این‌جا برادر تو تا تسلی‌ی همیشه‌گی فاصله‌یی عجیب دارد. ترانه‌های تورا شنیدم، خاکستر باد را از روی بالِ کبوتران تکانده بودی و بوی طوفان را توی چمدان پشتِ پستو به سردابِ خاطره‌ها فرستادی. و من به سقوط دانه‌یی اندیشیدم که برچیده بودم و دهانِ بازِ تعجب پشت بیست و هفتمین هفته بوی خسته‌گی می‌داد. تو در خاطرات دورِ خاکستری‌ی من راه می‌رفتی و رفته بودی تا روی سفال بام ذهن کسی قدم بگذاری. من در دیگری حلول کرده‌ام. من شوقِ پرواز و آواز را باز با ناز تمام نیازهای تو هم قافیه دانسته‌ام. خیال کرده‌ام-می‌خواهم بخوابم، ای‌کاش شعری زمزمه کنی تا در حلول قافیه‌هاشان وقتی که با دهانِ باز تماشای ماهِ نو را انتظار می‌کشم خوابی عمیق… مطالعه بیشتر »بانوی دراز گیس

شمالیه‌ی ذی‌صلاح

بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار می‌کشم تا بیایی. روبه‌روی باغِ اساطیری‌ی تمدنِ از رنگ و رو رفته‌ام هنوز قناری‌ی تلخی‌ست که آوازی سوزناک را زمزمه می‌کند. همین‌ها بود. نه؟ و تو از پشتِ خاطرات دورِ زنده‌گی‌ی من می‌آمدی با شاخه‌ی سلامی که لابه‌لای موهای‌ت جا خوش کرده بود. همین روزهاست که پاییز بیاید و منِ خسته می‌خواهم روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو دراز بکشم و جای قدم‌های تورا تا بهار ببویم. از کدام بام به پرواز در می‌آیی و بر کدام گوشه‌ی بام‌م بالِ پر اشتهایی‌ی عشق‌ت را آهسته جمع می‌کنی؟ بر کدام گوشه‌ی این بامِ احساس؟ برای تو این‌جا دامی نیست که اسارت را به لبان برآماسیده از عطش‌ت بچشاند. تنها هجوم تنهایی‌ی من در عصرهای هر روز جمعه‌ام-شاید- تو را دچار هذیان و اضطراب… مطالعه بیشتر »شمالیه‌ی ذی‌صلاح

شک شاعری

درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبه‌ها می‌زند زنگ. چراغِ نفتی‌ی مسجد اگر به خانه روا بود آن‌جا چه می‌کرد؟ صدا کرده بودم تورا که بیایی و ببینی که دختر همسایه لباس‌ش را روی بالِ باد گذاشته است و قاصدک خبر نداشت کدام غزل‌نویسِ پیر پی‌ِ بادبادک‌ها کرده است دل‌ش را تنگِ شنیدنِ صدای سورتمه و تکانِ شلاق‌ش توی چشم‌های سگ‌ها نمی‌افتاد. می‌بینی؟ این‌جا هم حضورِ خوف‌ناکِ کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. سایه‌ها روی گودی‌ی چشم‌های تو افتاده بود، تو بی‌ربط شده بودی به واژه‌ها و جمله‌های تو از ترسِ تعقیبِ گزمه‌ها میانِ لباسِ دخترک افتاده بود. بالای مهتابی‌ي دور نگاه می‌کرد کسی، انگار که تو به دنبالِ مجنون چه از دست لیلا رم کرده‌یی و بوقِ ماشین‌ها و همهمه‌ی آدم‌ها همیشه توی حرف‌های ما سرک می‌کشید. سلسله‌ی… مطالعه بیشتر »شک شاعری

رنگارنگ

آری! چنان به مرز اکنون رسیده‌ام، خالی دل و بی‌رنگ که کسی کنار کوچه‌ی رسیدن غبار راه را از روی هوای مرطوب چهره‌ام تکان نمی‌دهد. در دست‌ام بود خاطره‌یی و گم شد در حلول خاطره‌یی نو. این رنگ من است در پرده‌های نیم‌سوخته‌ی یک دشنام. مردود در بی‌راهه‌های سخت یک چراغ. مقصد به سمت متناهی دل‌شوره مایل بود و من هیچ مایل نبودم از دریچه‌های مقصود. اگرچه در امید می‌رقصیدم و افق یک‌سره ناپیدا بود. من ازدحام کلمات نامفهوم لهجه‌ام. مسلوط در سطرسطر لایه‌های این تقویم. ترسیم می‌کنم نَفَس‌های از یاد برده‌ام را در این نفْس مسموم آلوده به خاک. پوزبند به ساحت دقیقه‌یی علم می‌کنم تا میلاد دقیقه‌یی را به فراموشی بسپاریم. نور نجابت متلاشی شده‌ی بی‌گناهی نیست. تلاش گناهی است که در ضمیر هیاهوی یک شب آشکار می‌شود.… مطالعه بیشتر »رنگارنگ