هذیانامه

چیزی نپرسیده‌ام. هیاهو دارم. مثل شاخه‌یی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشان‌ام. سکوت نکن. من خودم را از حرف‌هایم…
به سادگی هوای دلگیری که هر روز استنشاق می‌کنم، دست‌های خود را با غرور دروغین شما پیوند داده‌ام. من ستاره‌یی…
مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه می‌ریزد، باریدن برف را برای من مجسم می‌کنی. گوش کن! این صدایی…
وقتی شمالی، شمالی‌تر نمی‌شود، شن‌های ساحل خواب خوش تَُرد شدن می بینند. خورشید که بتابد یا نه، باران هست، ابر…
روی دوش‌های این نوارِ هذیان، دست بر بازویی و دستی به آسمان. کنار من بود و هست، هست و نیست.…
دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و…
اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشین‌ها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده می‌شود. باید…
به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ…
ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی…