بایگانی: ‘هذیانامه’

پیوسته‌گی‌ها

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

در زادگاه نور و شبنم و خاطره‌ام درختی روئید، تناور هم‌چون قرص ماه در آسمان خیالی‌ی چهاردهمین عابر کوچه‌های اندیشه. شناور بود روی شیروانی‌های معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار می‌داد که ردپای خود را به نقاط کوتاه‌ شده‌ي ضرب‌آهنگ بچسبانید.

حالا می‌شود در این خیابان‌ها تمام کوچه‌ها را یک‌نفس گز کرد. می‌شود در کوچه‌ها حتا به ضرب و سحر انگشت اشاره رخت مهمانی برای خانه‌های پوک و بی‌قفل و مقوایی علم کرد. می‌شود با یک نفر در چارسوق کهنه‌گی‌ خوش بود و از هر عابر خسته دلاوروارتر از بی‌گناهان ده بالا سوالی ساده هم پرسید. کدامین خانه از اندیشه‌ی دستان من امروز ویران شد؟ بگو! باید سوال را در ضمیر پنهان صفحه‌های فلزی جست‌وجو کرد وقتی که نفس‌های شما از ضرب افتاده باشد. پاسخ اما هرگز رخت نو به تن نداشته و ندارد حوصله کسی برای شنیدن حرف‌های من که به سخره گرفته‌اند سینه‌های سرخ کبوتران را هنگام که دوشاب چرک و خون در دیس به قصد تبرک یک به یک خانه‌ها را می‌کوفتیم و چنگیز خمیازه می‌کشید و استخر از لرزگام‌ اسکندر هراسیده بود.

صدایی مرا از خود بی‌خود کرد. زن گفت: بیا! هنوز سپور بی‌مروت سرخی پاییز را از کف پیاده‌رو برنداشته. تیاتر چرخیده بود و بازیگر سوم با یک استکان میان سن دنبال برگه‌یی می‌گشت. کجا؟ کجا انداختم‌اش؟ ماریا! بوی تند عرق آن‌مرد روی پیراهن تو چه می‌کند؟ افسوس. بی‌هوده می‌خواستم داغ سرد قدم‌ها را از لابه‌لای معبر مقوایی‌ام بردارم. من دیگر حتا هیچ‌کس هم نیستم. چرا که دیروز کسی هیچ بود و می‌رفت و راه می‌رفت و در راه می‌رفت و با لب‌هایش نغمه سوزناک من‌سروده را روی زمین می‌پاشید.

ای‌کاش حسرت گلی بود و می‌شد تماشایش کرد در باغ‌چه‌ی انگشتان موهون من. نه! سیاه نیست. نترس. تنها کفایت می‌کرد بازی برگه‌ها لای کتاب‌هایی که مرا از انتظاری بی‌سرانجام خمیازه می‌کشیدند. گفتم: می‌آیم. یعنی آمدم. هنوز دیر نشده و زمان مانند زبان من می‌چرخید روی گام تقدس روی گام نفیر و نفرین. روی قدم‌های صلابت روی سستی قدم‌های ساقی. روی بازی‌گرخانه و بازی و تیاتر و بُراق شده بود کسی که همه بود و هم بود و هم نبود مرا مثل نقطه‌ي آغاز سرایش یک برگ روی باقی واژه‌ها بود. و این بود در واقع هیچ نبود، جز دوغ و دوشاب پاره‌پاره‌های تن من که به هیچ‌کس شبیه نبود.

حالا تا سال‌ها و سال‌ها خواهند خواند نام مرا بر کتیبه‌های یخ زده در هزاره‌های هزار سوی هزار تاریخ که از اندوه امروز من بی‌خبر بود و مردد ماند در کبیسه‌سال این تاریخ. حالا دل کنده‌ام از روز، شب‌پره مانندی که تمام عقاید نورانی‌اش را در لابه‌لای اندام حمل می‌کند تا شاید در غیاب ماه، شاخ چنار را که از اندوه بی‌سایه‌گی می‌لرزد با سایه‌واری خرد، دست‌آورد عقایدش آشنا کند. حالا اگرچه گاهی به شکل یک غزل مکتوب می‌شوم روی گوشه‌گوشه‌ی یونجه یا کاهی که گاهی کاغذ است اما گاهی گمان می‌کنم ندامت یک عقیده آغاز رسالت رابطه‌هاست. و ربط قصه‌های تلخ آشناترین رودهای زمین بر جَرَیان موافق بادها بر بادبان این ناخدا دخلی ندارد. من مسلوط شده‌ام در میان سلول‌های خاکستری که چیزی باقی نمانده از آن‌همه شادابی که در غیرت پنهان مردان قصه خاموش بود. من بی‌ربط شده‌ام به برگه‌های کتاب، به قلم‌ها، به برگه‌های سفید، به خاطره‌ها، فکرها، به خیال دوباره‌ی رسالت، به سیاهی‌های صامت یک تقویم در کجاوه‌ی ملقوق هستی. حرف من مجیز آفرینش نیست. من نشان رسوایی یک عقیده‌ام که مصر بود و مصر ماند تا در لق‌واره‌گی‌‌ی عناصر محدود، نشان ثابت بی‌ثباتی باشد. حالا در این دقیقه‌ها ایجاب می‌کند که بمیرم.

بدون نظر »

معنای سکوت

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

آری حرف نمی‌زنم. دریچه به هوای سکوت بسته‌ام. سقوط می‌کنند در من، دست‌هایم و اجبار، حقیقتِ سبزی‌ست که همین نزدیکی‌ها واژه را به نخ می‌کشد. تکاملِ بهانه‌های دیروز، حادثه‌ی رنگین امروز را رفت. زمان به صداقت گره می‌خورَد، در هذیانِ مدورِ عقربه‌ها و من در انهدام پرسشی می‌مانم که بی‌پاسخی مصلوب‌ام می‌کند به جُلجتای هنوز و ‌مریمِ دیگری هم حتا نیست تا در برم گیرد از آغوشی که آهن و چوب… بود؟

آری! پس گوش کنید! این صدای من است که از اعماق آبی آسمان می‌آید. مروارید ندارد این لحظه و یا پاداشی که برانگیزد دقیقه‌ها را. هیچ‌وقت حرفی نداشتم برای گفتن، مگر شکل موهون انگشت‌هایم که شبیه اندوه یک عمر باشد. نه نشد. نه نمی‌شود. بزرگ‌وار نشانه‌ی من نیست که پروانه باشم و گلی را ببویم و به بوستان حسادت می‌کنم؟ در انعکاس حماقت من نمی‌آیی. بزرگی بزرگ. برای من حتا به قدر بوسه‌یی کوچک نمی‌خندی. با من باش که در تکاپوی یافتن‌ام. حسرت به دوش می‌گذرم و معنا نمی‌دهم که واژه را به نخ کشم. یأس‌ام من. نه یاسی که به عطر و بوی تو بمانم. می‌خواستم ذره‌یی فرو نشاندم از اشتیاق، اما انگار نشانده‌ای مرا به حسرتِ کلامی و ذره‌یی انگار به قدر بضاعت ثانیه‌ها‌ دیر شده بود که نظر به شمایل پلشتی‌های من نمی‌اندازی. معنا نمی‌دهم امروز، نه! نمی‌شود.

من رگه‌های خاکستری را به بنفش نمی‌فروشم. فلوت، سازِ هم‌آوازی نیست و تنها قصیده‌ی محزون تن‌هایی را به تصویر می‌کشد که در تمام تن‌هایشان تنهایم من. نه! نمی‌شود، معنا که بریسم و ریسه رفته باشم از لبخندی که نفروختی به من. ندوشیدم سرکشی را در دره‌ی فریاد که آسمان، دنباله‌دار تو نیست و ستاره به گل‌آرایی شبنم چشم داشت.

با من حرف می‌زدی. صدای تو هنوز در لخته‌لخته‌های اتاق می‌پیچد برای ابد، که فرضیه این‌چنینی بود. قلم، معنادار، پیغامی را به دوش می‌کشید. برای یک روز، یک هفته یا یک عمر که بگذار کوچک باشم.

تمام عمر مگر چند روز بود که نوازش با دست‌های کسی را از من دریغ می‌کرده‌اند؟ کسی نمی‌دانست که در روزگارِ کدام هزاره زنده‌ام؟ اشتیاق، اشتیاق، اشتیاق را زندانی‌ام. حرف همیشه‌گی من، بی آنکه کسی خواسته باشد تصویری از آن در ذهن خود بسازد. من جوانه زده‌ام از عبور گاه‌گاه تو بر احساس من. سبز شده‌ام بی‌آنکه رگه‌های خاکستری حواس‌ام را از یاد برده باشم. دست‌هایم را بگیر. باور کن مرا از که از شعرِ واژه خسته‌ام.

آری ای یار. دیروزها نمی‌گفتم من چه لبریزم از تو امشب، ای یار. نه آنقدر که فروپاشم از هجوم تو، نه آنقدر که جریان یابد از تمام من، قطره‌یی از حضور تو. من چه لبریزم از تو امشب، ای یار. ما پایان جهان را با حضور مردد مرگ باور نمی‌کنیم. نخواهیم گذاشت آنچه ساخته‌ایم فروپاشد تا اندوهی را برای ما به ارمغان بیاورد که همیشه از آن گریزان بوده‌ایم. نه سنگ، نه باد، نه آتش و نه حضور بی‌شرم بیگانگان نمی‌توانند بپاشند دلهره‌یی را به باغچه‌ی کوچک ما.

امروز آیا جبر نانجیب روزگار ساکن همین حوالی‌ نیست؟ نه! سرنوشت رعایت یکپارچه‌گی نیست!؟ پس ملزم به برقراری خود باش در مراقبتی از خود که دامان به تو حریر شوم. نه نشد. اینها نبود. من باید نبرد را به شورش دقیقه‌یی آغاز می‌کردم. به جنگ می‌رفتم تا واژه به رخ که نه به چشم تو بنشانم شاید یا چنان فروبرم خود را در تعمیدگاه زکریا که مسیح‌وار رسالت نوین وسوسه‌ها را به رسمیت بشناسی. من این چنینم امروز. نشده چیزی در قله‌های دور تصمیم. و پر برف و بغض‌آلود از حماسه‌یی که می‌خوانم و آری حرف نمی‌زنم که معنا نداده باشم.

بدون نظر »

برابر

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

نیاز به جنسیت یا ویرانی اشکال غیر هندسی کسی نیست. من روی غزلِ پاییز، برف زمستانی‌ام را بو می‌کشم. تعادل برقرار است حتا در من وقتی که احساسی جای خود را به حس دیگری می‌دهد. مثل تصویر یک هنرپیشه، شاعر، آهنگساز که روی دیوار روبه‌روست. چیزی را جایی جا گذاشته‌ام. دور شده‌ام از فضایی که می‌توانست بهترین باشد برای گفتن همه‌ی چیزهایی که در تعادل‌شان به تقابل نشسته‌ام. تقابل، امکان تماشای هوس پر رنگ قلمی‌ست که در من جا خوش کرده است.

انتهای عادت چیزی قرار گرفته است شبیه به عریانی بی‌وقت شعله‌یی که از شمع نیم سوخته شب تاریکی به جای مانده است. گاهی تاریکی زوزه می‌کشد، من خمیازه‌ام را روی باد فوت می‌کنم. برای سرد بودن، هوا هم گرم نیست. بی‌راهه حوالی دلشوره‌ای‌ست که روی کابل‌های باران خورده قندیل بسته‌اند؟ چقدر دورم؟ چقدر بوسه چشیده‌ام؟ از چند هزار انسان؟ اما من هنوز طعم لب‌های خود را به خاطر نیاورده‌ام. من سازِ دهنی شده‌ی روزگارم. نه نفس کسی در من می‌رود و نه مکشی هوای هزار بار مزه کرده‌ام را پس می‌گیرد.

یک شب سیرم کرد. گرسنه بودم؟ یک شب سیرش کردم؟ گرسنه بود؟ چقدر اشتیاق‌مان بی‌شباهت بود به معنای سیب سرخی که در یخچال، سه روز مانده است را بردار. گفتم سه روز؟ شاید به خاطر این بود که سه روز! سه روز تمام انتظار شعری را می‌کشیدم که با همه‌ی دلشوره‌ام، با معنای غریب اما آشنای تمام احساس من، از تمامی اعماق من باید می‌آمد. اما نرسید. سه روز! سه روز تمام به انتظار ایستاده بودم تا خود را با آن حرف‌هایی که نگفته بودم سیراب کنم. از من برود احساسی تا احساسی جدید جایگزین آن شود. تا تعادل خود را در قندیل‌های باران پاییزی زمستان به تقابل بنشینم.

هر کسی می‌توانست با هر احساسی از دور به تماشایش بنشیند. هر کسی می‌توانست ماه را در روز حتا، زیر برقراری خورشید ببیند. اما خورشید با تمام ندامت‌اش، با تمام دلسوختگی‌اش، آن قدر عریان بود که کسی جرات نکند نگاهی به رخسار یا اندام متوحش‌اش بیندازد. جرات، اندوه محکوم انسانی‌ست، که ناگزیر رویای دیگران را می‌شکند. دربه‌در بازیِ شب‌بوی باغ نیز خبر از غزلِ بی‌نصیب باران نمی‌آورد. شبنم به برگ مگر از برف‌ها خیره‌سر تر نبود؟ پس چرا دریا را در تو می‌بینم با آنکه خود را با تمام اشک‌ها و گریه‌ها و گلایه‌ها قطره قطره جمع کرده‌ام. دریا تو بودی. شاید نمی‌دانستم. ورنه هرگز به جمع‌آوری خود یا بازیافت تمام اندوه خود دست‌برد نمی‌زدم. چه کسی گفته بود که دریا را اندوه گزینش قطره‌های معصوم می‌سازد؟ چرا تورا به دریایی که در دل داری و موجی که از غزل‌ریز نگاهت می‌جوشد باور نداشتند؟ شاید نمی‌دانستند.

بدون نظر »

تکراری

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

17چیزی نپرسیده‌ام. هیاهو دارم. مثل شاخه‌یی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشان‌ام. سکوت نکن. من خودم را از حرف‌هایم پس می‌گیرم. من خودم را خلاص می‌کنم. حلقه‌ام. حلقه‌ام کجاست؟ حلقه‌ی عطوفت که دیروز از سقف آویزان بود. تاب می‌خورد میان زمین و آسمان و چقدر لب‌ریز از لذت بودی که مرا دست باد انداخته‌یی. نه! دیگر وقت ایستادن نیست. من باید بگذرم و این سکوت نارنجی را که از سردی به من چسبیده است کجا نوشته‌ام؟ تماس می‌گیرم. با من حرف خواهی زد. از راز، از رمز. از چگونگی اندیشه‌ی انسان‌ها که با بالاترین دُز شباهت به آنها غریبه‌ام. چیزی در من می‌گردد. مثل حس نیاز، مثل حس عطش اما نه به من، نه به تو. من به نیستی نیاز دارم. من به نیستی عطش دارم. به مرگ، به مردن. خوابیده‌ام. عینک‌ام کجاست؟ گفت: «حس خوردن نیست.» انگار که از آب می‌گویند. انگار تشنه نیستند. اما تو ایستاده‌ای. پشت این برگه‌ی کاغذ من خوابیده‌ام، تو ایستاده‌ای. اما تو ایستاده‌ای. که چه؟ چه چیزی را از این سطرها می‌جویی؟ آنوقت که آمده‌ای من گذشته‌ام از این احساس. نگاهم کن! می‌خندم. می‌توانی هجی کنی؟ م-ی-خ-ن-د-م …

به من نگاه کن. من درگیر خودم. مثل یک آدامس -چه کلمه‌ی بی‌تشابهی به این سطرهاست- چسبیده‌ام به زنده‌گی. اما تو منرا جویده‌ای. طبق خواسته‌ات. این گوشه، آن گوشه. از آهن بودم. نرم شدم. نرم مثل پر قویی که در دریاچه خون می‌رقصد. آواز خواند؟ آن آوازی را که می‌گفتند باید بخواند. کسی شنید؟ چه لطفی دارد. گشنگی! تشنگی! عطش! نیاز! وقتی کسی حرف‌هایت را باور نداشته باشد. باور از حدود اختیار گذشته بود. چند روز پیش خوانده بودم. از خودم رفته‌ام. نپرسیده‌ام سوالی را. مطمئن باش. اما پاسخ‌ام را فراموش کن. دیگر خسته نشدم که بگویم فعلا می‌روم برای سیر بودن.

 

بدون نظر »

نورانی

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

به سادگی هوای دلگیری که هر روز استنشاق می‌کنم، دست‌های خود را با غرور دروغین شما پیوند داده‌ام. من ستاره‌یی از کهکشانی دور افتاده در اعماق سیاه چاله‌ها هستم و با این‌حال تمامِ شما را دوست می‌دارم.

می‌شود این چراغ را خاموش کنید؟ نور چشم‌هایم را آزار می‌دهد. -سر سپرده‌ام عزیز، مثل ستون ایستاده‌ام تا بنایی که ازتان ساخته‌ام در هم نشکند. هنوز در من آوایی به گوش می‌رسد و در سرم چرخشی‌ست که منرا در هم می‌نگرد. من توالی حقیقت بودم و این هذیان شب سوم بود، باید کمی دراز بکشم. هنوز عطرِ تو آزاردهنده‌ترین صداهاست و چهره‌ات منرا به یاد طعم عشق نمی‌ندازد. آیا می‌بینی؟ حتا برای دقیقه‌یی تو را فراموش نکرده‌ام. در نگاه من اشیا ایستاده‌اند بی‌هیچ احساس ترسی و من در چشم‌های دیوار خوابیده‌ام و خواب منرا کسی برده است. من آنرا ندزدیده‌ام. چرا درها را به هم می‌کوبی؟ چطور توانستی آن پنجره را باز کنی؟ من سال‌هاست که آنرا با آجر تیغه کرده‌ام.

16چرا نمی‌توانم کمی ننویسم؟ گفتی کدام صدا، صدای طبل تو بود؟ باید راه بیفتیم، کم کم دیر شد. من تقصیری نداشتم ای‌کاش یک‌باره مثل مرده‌یی در تنگ‌نای گوری فراموش کرده بودم. گفتم آن چراغ را خاموش کن. من نورانی ترین ستاره‌ی دلواپسی‌ام.

روی استکان‌های تشویش، سکوت سردی ماسیده است. در ذهن‌ام چند نقطه‌ی نورانی می‌درخشند و گل‌های سرخ رنگِ باغچه تو داغ‌های طلسم شده‌یی دارند که روی پنجره‌ی اتاقِ من، نگاهِ شما سرازیر بود. پرده‌های فلزی نگاه‌تان چقدر دلخراش‌اند. من به جز صدای تشنجِ رگبار صدای دیگری را به خاطر نمی‌آورم. می‌شود دست‌های منرا گرم کنید؟

زیرِ انتظار چشم‌های من، مژه‌های تو ایستاده‌تر از دیوار روییده‌اند. من گل‌های سرخ را دوست می‌دارم. زیرا بیماری‌ام را فراموش کرده‌ام، با یک اسکناس شاید کسی با من همراه شود. کاش هوای ذهنِ دیروزِ تو آفتابیِ من باشد. رهگذران در چشم‌های من راه می‌روند و کسی از من نمی‌گوید. حتا روی نیمکت‌های چوبی ذهنِ من، کسی ذهنِ زمین را لگد مال نمی‌کند. روی کفش‌های تو خاطره‌ی تلخی به چشم می‌خورَد، هم‌رنگ با خاکی که دوست می‌داشتم و من این خیال را تنها می‌ستایم./.

باید کمی راه بروم. تردد ذهنِ من را رنگین می‌کند. اما صدای کفش‌های شما ذهن منرا آزار خواهد داد.
چرا چراغ‌های چشم‌تان را بسته‌اید، من با انعکاسِ نگاهِ شما در امتدادِ دلهره‌یی که به من خواهید داد نورانی خواهم بود. این خیال شیرین را از من نگیرید.

 بگذارید! من التماس را پس از گناهِ میلادم یافته‌ام، که این‌بار تنها به انتظار نشسته‌ام…

 

بدون نظر »

سرزمین رویایی تو

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه می‌ریزد، باریدن برف را برای من مجسم می‌کنی. گوش کن! این صدایی که می‌شنوی تاوان گناه‌های مرتکب شده‌ام را صدا می‌زند و من چقدر کوچکم در برابر عظمت انگشتان 4 اینچی تو. قدرت در تمام رگ و پی من آزادانه می‌لغزد اما چه کسی طاقت می‌آورد بدن نحیف و لاغر تو را – با تمام قدرتمندی‌اش در آفرینش و گسترش حسرت برای من – زیر قدم‌های خشونت و نفرت خُرد کند؟ باید لذت چشیدن چشمه‌ی چشم‌های شما مثل تلخی قهوه درون فنجان روی میز باشد. ببین چقدر چشم‌های قهوه‌یی‌ات مثل همین قهوه، تلخ بنظر می‌رسد؟

15آیا می‌توانی چیزی را از تمام تن من آزاد کنی؟ شاید باید حسرت را از دست‌های من ذره ذره بنوشی تا بتوانی لذتی هرچند ناخوشایند را جایگزین آن کنی.

پشت تکرار آهنگین ضربه های رعشه با خنده آسمان ابری نمی‌شود و من دلگیر از همین بادهای شبگرد
آرام آرام گوش های دست زمین را بریده‌ام/. چرا و گناه چه کسی دست‌های من را آلود؟ من از همه زندگی چیزی به جز دو جرعه‌ی نابِ عشق و هوایی آلوده‌ی محبت چیز دیگری را سفت و سفید و استوار از دل زمین بیرون نزده‌ام.

باشد باشد! چقدر تکرار می‌کنی؟ مگر همین تو نبودی – پیش‌تر از اینها – که تصمیم گرفته بودی جوراب ابریشمی پشت ویترین مغازه خیابان بیست و هفتم را با من- با تمام علاقه‌ام به تو- تاخت بزنی؟ دست‌های خسته من روی سیم‌های زنگار بسته و خسته این ویولن همگام با رعشه‌های مسموم زمین می‌لرزید. چقدر شیرین بود – من قطعه‌ی بزرگ والس را که همان روز تمام کرده بودم برایت می‌نواختم و دست‌های تو با رعشه‌های سیم‌های ویولن سه ضرب، سه ضرب می‌لرزید.- من این قهوه شیرین را دوست ندارم. من در تمام زندگی‌ام به چشم‌های قهوه‌یی و تلخ تو خو گرفته‌ام. این خوشی و شیرینی از من انسانی وابسته خواهد ساخت. چرا تو پریدن را نیاموختی؟ شاید می‌توانستی مثل همین قناری معصوم از کنج این قفس به بیرون بجهی و ترانه‌ی رهایی را شرمسار و مغموم برای من بخوانی.

برای سرزمین رویایی‌ات می‌نویسم نه برای تو. من انسانی را می‌شناختم که مردانگی‌اش را در غرور اشباع شده و فوران آن می‌دید. می‌توانست خودش را – مثل وزغی که چند هزار کیلومتر آنطرفت‌تر، در حال جهیدن است- از هوا انباشته کند و چنان خود ساخته از غرور بگوید و بنویسد که همه – همه‌ی آنهایی را که از بی‌غروری مغروند- تلفظ واژه‌ی لطیفِ نفرت را از نو بیاموزند.

چرا از این خیابان نمی‌روی؟ دنبال چه می‌گردی؟ باور کن تمام علایق و وابستگی‌های تو را تا سال‌ها و سال‌ها از تمام رهگذران و فروشندگان این خیابان پیش خرید کرده‌ام.

تو می‌دانی چرا سیم‌های ویولن من قهوه‌یی‌اند؟ یادم می‌آید وقتی که بخشی از کوآرتِر آسمان ابریشمی را برایت می‌نواختم، انگشت‌ام درست روی رعشه‌های سیم‌های ویولن – در امتداد افق چشم‌های تو- اشک می‌ریخت، چه قطعه‌ی دشواری ست برای جلب رضایت تو. می‌شود این‌را به من تقدیم کنی؟

مادر! مادر! آخر کمی قدم زدن در شب که عمرم را به پایان نمی‌رساند. من به کمی پیاده روی زیر نور مهتاب احتیاج دارم. – در دل می‌گویم – مطمئن باش زودتر از آنکه خیال عبور از کوچه‌ی تاریک و غمگین عشق به سرم بیفتد از آنجا عبور کرده‌ام. من بی اراده‌گی را می‌پرستم. دوست دارم قبل از اینکه تصمیم گذر از مکانی را در ذهنم زمزمه کنم از آنجا عبور کرده باشم.

عبور تو از ذهنِ من، مثل تجاوز شرم آلوده‌ی باران و برکه است. من از تو حرف خواهم زد قبل از آنکه به ذهن من نفوذ کرده باشی. هنوز هم برای سرزمین رویایی‌ات می‌نویسم نه برای تو./.

بدون نظر »

در سوگِ نوروز

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

وقتی شمالی، شمالی‌تر نمی‌شود، شن‌های ساحل خواب خوش تَُرد شدن می بینند. خورشید که بتابد یا نه، باران هست، ابر هست، دریا هست. یادم باشد خاطرات‌ام را با شن‌های دریا با کفش‌های کهنه‌ام قسمت کنم. نگران تردد قدوم ابرم که باز دریا روی ساحل دراز می‌کشد. حتا یاد گوش ماهی‌های ساحل هم که باشم، حتا اگر صدف‌ها را بی مرواریدشان بیشتر دوست بدارم، این پُژهانِ ابدی را فراموش نمی‌کنم.

14من مسافر شمال‌ام. شمالی‌تر از آغوش دریا که مدام صدایم می‌زند. از خنکای فرش ساحل برای تعمیدی دریا بودن هم دلنوازتر. من مسافر شمال‌ام. مسافر دریای شمال و بی‌چمدان روی رگه‌های فراموش شده اختیارم پا می‌گذرام و تا امتداد نگاهی که همراهی‌ام کند در آب یا بر آب قدم خواهم زد.

بگذار نوروز باستانی تو روی خاکی که ساحل دریاست فراموش شده باشد. من نوروز هر روزم، خزان تردید اشتیاق وقتی ایستاده باشیم. کسی اگر حرف‌هایم را فهمیده نباشد، من آخرین سطرم را فراموش نمی کنم. قسم خورده‌ام و سیر تا که بی‌خیال تنهایی کلبه‌ام، آلونک ساحلی خیس‌ام رو به دریا باشد.

من نوروزم را بر هفت سین دریا پیش چشم‌هایم نظاره خواهم کرد. درختی را که دریا بلعید چون سبزه‌ی هفت سین‌تان می‌ستایم. حوّ‏ا را جای سیبی که دزدید دوست می‌دارم. صدف‌ها را به جای سکه‌های ته جیب‌ام خواهم پرستید. دریا را از ترس متبلور شدن در گهواره‌اش تکان می‌دهند تا مبادای بی‌وقتی شب قسمت‌اش باشد و من سنجاق را که صدای وحشت دریاست با خود خواهم داشت. با این خیال من وحشت دریا را نیز دوست می‌دارم. سماق بوی تردید موج‌هاست که آرزو و افتخار ابدیت دارند و سرکه چشم‌های توست که در هفت سین‌ام می‌درخشد.

کاش دریا طرح کفش‌هایم را دوست می‌داشت و از دست کشیدن روی جای پاهای من دست می‌کشید. چرا که من دست‌های دریا را دوست می‌دارم. رگه‌های خاکستر فراموشی تردید، شن‌های ساحل دریاست و من تنها مسافری هستم از دریایی که بودی تا دریایی که باشم. من حامله‌ام! حامله‌ی هفت سینی متبرک و گلوی من آواز خوش موج را خوش‌تر از تو می‌خوانَد. نوروز من در سالی کبیسه، در روزی که خود را فراموش کرده باشم متحوّل می‌شود.

بگذارید! من سیصد و شصت و پنجمین حوّای سیب دزد را آدم‌ام. متبرک باد حلول قدم‌های حوّای من!!!

 

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |