بایگانی: ‘هذیانامه’

این بار دریا

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

دريايي‌ترين حضور برهنه‌ات را ترسيم مي‌كنم. وسعت با نوازش دست‌هاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشه‌یي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمده‌ام. آبي‌ترين نگاه توست و دست‌هاي من بيرنگ‌تر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو.

06روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو بودی، شاید نمی‌دانستم.

اما من از اين تشويش باكره مي‌ترسم. هراسي بود گويا، التماس دست‌هايي شايد، عبور از حضور بي نشاط ردي كه به كسي مي‌انجاميد. رعايت نوازش دست‌هاي ترحّم نبوده‌ام مگر، كه حضور بي زوال انديشه‌هاي متروك را به من برگردانده‌اند؟ چرا كسي نام مرا صدا نمي‌زد. من به انتظار كسي روزها را ايستاده مي‌گذراندم و توان احضار احساسي در من مرده بود. باید از سفر باز می‌گشتم.

از بهشت آمده بودم تا در زمین رسالت دیرینه‌ی پیام‌بران را بر عهده بگیرم. تا بگویم که به معجزه‌ی رویش جوانه‌یی در گلدان شکسته‌ی لب پنجره‌تان چشم بدوزید و ایمان بیاورید. تا بگویم معجزه‌ام حضورِ شکسته‌ی شیشه‌های پنجره است که از بدخلقی شما بر دیوار همسایه می پاشد. ایمان بیاورید. گفتم و ایمان آوردند در خواب‌های من، گفتم و ایمان نیاوردند در بیداری‌هایشان. من روزها به زمین خیره می‌شدم و شب‌ها آسمان را می‌بلعیدم. گاهی به تو زل می‌زدم و گاهی به دریا. نمی‌دانم کجا گم شده است، دریای من که نمی‌توانم با قایق شکسته‌ام به او برسم. من او را گم کرده‌ام. دست‌هایش را میان موج‌های دریایی از دست‌هایم جدا کردم. راه‌ام را گرفتم و به بی‌راهه رسیدم. او در راه ماند. او همان‌طور در راه ماند. من به بی‌راه می‌رفتم تا شاید روزی از سفر بازگردم.

من از سفر می‌آمدم و تو به استقبال من ایستاده بودی. خیره بودی در من و شاید من گمان این‌چنینی داشتم. نگاه‌ات را دنبال می‌کردم تا بیابم تو را. تا بدانم که کجاست معشوقه‌‌ی من. دریا، دریا، دریا! تو گم شده بودی و من از سفر آمده‌ بودم. خسته بودم و تو در انتظار خوابیده بودی. آنجا هوا شرجیِ وحشت بود و اینجا آفتابیِ دلگیری.

نه مادر! خوشی زیر دلم زده است. آسمان که همیشه رنگارنگ بود. ستاره‌ها را مگر نمی‌دیدم که این چنین پرنور و آسمانی می‌درخشیدند؟ من از این زنده‌گی چه می‌خواستم؟ رویش بی‌امان دلهره‌ها را زیر قدم‌های خود خُرد می‌کردم و هرگز به چراغی خیره نشدم، تا نوازش نور خیره کننده‌اش مجابم کند.

دریا که همیشه با موج است، دریا که همیشه آبی‌ست. اما نمی‌دانم از چه می‌ترسم که طناب قایق‌ام را از ساحل باز نمی‌کنم. شاید از چشم‌های تو می‌ترسم که مرا در هم ببلعند. مرا از زنده‌گی بیندازند. نه! نه مادر همین‌جا می‌ایستم تا از سفر بیایم.

ديگر نه تو هستي و نه اين ديوار. من شب‌ها كنار دريا قدم مي‌زنم. صدف‌ها را يكي يكي زير پايم مي‌چلانم، به موج لكنتي دريا مي‌خندم و سوت زنان مي‌گذرم. از اينجا تا آنجا، تا شهر من -لاهيجان- چندین كيلومتر راه باقي‌ست. اما شب‌ها، كنار اتاق تو، هنوز صداي موج مي‌آيد.

من روزهايم را يكي يكي از لابه‌لاي زندگي جدا مي‌كنم، با آن قايقي مي‌سازم و تا امتداد نگاه تو پارو مي‌زنم. به كجاي دريا نگاه مي‌كردي؟

بدون نظر »

ضیافت

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

مادر؟ می‌خواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریده‌ی یحیا چه کار؟ من هنوز نمی‌دانم در عقد که درخواهم آمد؟ می‌خواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریده‌ی یحیی را می‌خواهم. من تنها قدیسه‌ی افکار خویش‌ام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمی‌دیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما می‌چرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها می‌توانیم. ما خود بازیچه‌ی افکار خویش‌ایم و دیگران بازیچه‌ی افکار ما.

05بگذارید با هیرودیس خلوت کنم. من جاودانه‌یی خواهم ساخت از خلوتی این چنینی تا کسی در هزاره‌یی دیگر در خلوتی مشابه ما را به یاد بیاورد. رو به آینه خیره بودم. انگشت‌هایم را روی بدنم می‌خواباندم. یک دور، به دور خود با لباس حریر سپیدم، برهنه ایستادم. براستی کسی خواهد گریست؟ روی انگشتان پای خود چون غزالی سیر، تشنه بودم. مادر مرا بزک نمی‌کنی؟ آن که می‌گفت آسمان‌ام گریه می‌کند کیست؟ غروب و طلوع را چه کنم؟ من سالومه‌ام؟ برای پادشاه برقصم مادر؟ مرا خواهد پرستید؟ معجزه!‍ اعجاز! از  پادشاه‌ام چه بخواهم مادر؟ سر بریده‌ی یحیا را؟ بر طبقی از شهوت سر بریده‌ی یحیی را پیش روی خود خواهم خواست. مادر! هیرودیس در من خیره بود، چون عابدی و معبدی. من بر بدن‌ام دست می‌کشیدم. من می‌رقصیدم. پادشاه از من چیزی خواهد خواست مادر؟ برای چه می‌خواهد؟ پاسخی پیش از سوال؟ من چه بخواهم مادر؟ در ضیافت شبانه هیرودیس سر بریده‌ی یحیی را دست به دست چرخانده، بخواهم مادر؟ ./.

در ضیافت شبانه‌ی ما، سالومه، از جنسی دیگر در برابر منِ هیرودیس می‌رقصد. خواسته‌ات را روی هوا سر بکش. ما جاودانه‌یی خواهیم ساخت از ترسیم حقیقتی این چنین مشکوک. سالومه! من در برابر زنان نخواهم ایستاد. حتا اگر زیباترین جامه‌ی عریانی‌ات را بر تن داشته باشی. حتا اگر دست‌های مرا با اشتیاق من درگیر کنی. من در زنان مرده‌ام، رویشی دوباره هرگز نمی‌زنم.

اما آسمان سرخ بود. آسمان گریه می‌کرد. سه بار، سه بار، سومین بار. تو مادر! تو آسمان را به گریه انداختی. من چه شدم؟ چه کسی مرا پرستید؟ چه کسی آسمان را به گریه انداخت؟

بگذارید‍! بگذارید! من آسمان را از گریه می‌اندازم. من آسمان را به گریه می‌اندازم.

 

بدون نظر »

سقوط

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راحبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند.

044صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و شلاق از لابه‌لای حضورتان بر تصویرم خطی می‌کشید؟

در سرم تصویری از هذیانی با رگه‌های خاکستری‌ست. آیا من خواهم توانست تمام اضطراب و تشویش‌ام را بر کاغذ مکتوب کنم؟ اتفاقی افتاده است. من فریب نخواهم خورد، چشم‌هایتان دیگر نمی‌توانند منرا به اجباری وصله کنند. اینبار عدالت را با تمام پوست و گوشت و خون‌ام، غریبانه احساس کرده‌ام. کمی با من مدارا کنید، منرا فراموش نکنید. دیگر عصاره‌ای برای سوختن ندارم. تمام و تمام‌ام را در مجمر اضطراب و هیجان حضورتان، با شعله‌هایی از رنگ عشق سوزانیده‌ام. لطفا با من حرفی بزنید. لطفا بی پرده باشید، بی پرده بگویید. اسرار حضور و اشتیاق‌تان را با من در میان بگذارید. من احساس می‌کنم که اتفاقی افتاده باشد. شما می‌توانستید. نه! انکار نکنید. می‌توانستید در من ردی از جوششی هیجانی بیابید/ چرا پاسختان با پرسشم جور در نمی‌آید؟ شاید پرسش مرا به منزله‌ی سهمی از وجود من فراموش کرده‌اید. به وجود خود بیشتر از حضور شما مشکوک‌ام. خسته از وسعت التماس‌ام. چقدر واژه‌هایم رنگ تکرار دارند. می‌خواهید واژه درمانی شوید؟ دریغا که حاشا کرده‌اید، که تصویر قلب مرا، به رنگی چو دریا کرده‌اید. من خاکستری‌ام. رنگ با من سخنی از وحشت و حسرت ندارد. جايي ميان بي‌رنگ بودن ايستاده‌ام و در ذهن‌ام رگه‌هاي بي‌شماري از هر نبودي‌ست.

امروزِ من مديون گذشته‌اي‌ست كه دوست‌اش ندارم. من امشب با تو از تنهایی بارانی خود حرف خواهم زد و عصاره‌ای که از تو سرازیر خواهد بود مرا جاودانه خواهد کرد. من در خود جریان ندارم. بنویس! آنچه را که می‌گویم بنویس. تمام احساس من را بر کاغذ مکتوب کن. دست‌هایت را به نوشتن وادار، دست‌های مرا بگیر، ذرات احساس مرا از سرانگشتان‌ام برهان با دست‌های خود بر کاغذ بنویس. شايد اتفاقي افتاده باشد.

نمي‌خواهم بنويسم، مي‌خواهم نوشتن را به مثابه‌ی بخش كوچكي از زندگي پر فراز و نشيب‌ام كه به اشتباه انتخاب‌اش كرده‌ام و تا هنوز به اجبار، ادامه‌اش را امكان داده‌ام، از ياد ببرم. ديگر مهم نيست كه اتفاقي افتاده باشد يا نه. ديگر چيزي تغيير نمي‌كند. اتفاق افتاده است. ديگر نمي‌توانيد باور كنيد كه چيزي از كسي كم نشده است. من تمام شده‌ام. چيز ديگري در من نيست. عصاره‌اي براي سوختن ندارم. سوختم. تمام شدم. من نياز بودم. تو بي‌نيازي. با شما حرف مي‌زنم! در چشم‌هاي من نگاه كنيد. منرا ببينيد. نكند آنقدر كوچك شده‌ام كه با چشم‌هاي قهوه‌اي‌تان منرا نمي‌بينيد. بايد اتفاقي بيفتد. شايد. بايد تمام شوم. آخرين‌هايم را هم بسوزانم. دستم را بگيريد. شايد شما بتوانيد پس از من، از من بنويسيد یا مرا از سکوی لحظه‌یی به پایین بیندازید. حالا بيا شروع كنيم. بنويس: بايد اتفاق را بيندازيم!

 

بدون نظر »

بزرگ

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد.

من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن.

04مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟

فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این چنین را درک کنم. از رفاقت بگو…

باید کلمات، واژه‌ها را درهم ادغام کنم. راه رهایی افکار و احساس من همین است. دنبال ماه می‌گردم. کسی ماه منرا ندیده است؟ آقا! ممکن است پای‌تان را از روی اعصاب من بردارید؟ شاید ماهِ گمشده من زیر قدم‌هایتان لگدمال شده باشد. خانم! فاصله‌تان را با من حفظ کنید. شما یادِ ماهِ من را در آغوش‌ام خفه می‌کنید. چقدر واژه‌ها را دوست دارم. واژه‌ها مثل سنگ‌های کف رودخانه‌اند. آب‌ها و موج‌ها از روی آن می‌گذرند و تکه‌ای از آن سنگ‌ها که از آب بیرون مانده باشد راه عبور شما می‌شود، از روی موجِ احساسِ من. نمی‌توانید بی پروا در این رودخانه قدم بگذارید. باید سریع بگذرید، چابک، رها و دور از جنجال. شاید این‌طور احساس‌ام را درک می‌کردید.

اما من هنوز حرفی نزده‌ام، که مفهومی از احساس من در ذهن شما جوشیده باشد. من این واژه‌ها را در غمگنانه‌ترین فرصت بیداری‌ام می‌نویسم. چشم‌هایم خسته‌ی خواب و تن‌ام در انتظار سفر است. کمی دقیق می‌رسم./. بانو! عزیزِ در انتظار. من در راه‌ام. بگو که خانه‌تان پشت قدم‌های من پنجره‌اش را باز می‌کند. بگو که تو از پنجره بیرون خواهی آمد و برایم دست تکان خواهی داد و بوسه‌ای خواهی فرستاد. -و من مثل همیشه هرگز نخواهم دید-. بگو بانو! – نه برای بانو بودن کمی کوچک هستی و من برای دلهره‌ای این‌چنینی کمی کوچکتر.- شاید تو دخترکی باشی که هنوز از رعشه‌های قدم‌های پدر می‌ترسد. دخترک‌ام! این‌طور بهتر نیست؟ چرا همیشه پدر، بزرگ بود؟ بزرگ و دلهره‌آور؟ مادر که می‌گفت پدربزرگ از پدر هم بزرگ‌تر است. -مگر من بزرگ نیستم؟ چرا از هیبت من برگ‌های کاغذم مچاله نمی‌شود؟- شما در این لحظه شاهد من باشید. کمی بالاتر بروید، برگردید، دوباره ببینید… ببینید که چطور افکار من درهم ادغام شده‌اند. اینها کاملا احساس ناب من در همین لحظه هستند/

در راه‌ام. کمی دقیق می‌رسم. رأس تشویش خواهم ایستاد. چون همین لحظه که در رأس‌ام. مادر! مادر! بانو! دخترک‌ام! فرزندم! من‌ام!… گم شده‌ام! در راه‌ام.

بگذارید! این بار تنها بگذارید! …

بدون نظر »

حضورِ مدامِ یک احساس

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

خاطره دست از سرم بر نمی‌دارد. می‌خواهد ویرانی مرا در استکان‌های قهوه‌ای شکسته باشد. عطر سفیدی‌ست که منرا به یاد اولین افتخار مردانه‌گی نشسته است. شاید می‌توانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خسته‌گی جاده‌ای بود که از قدم‌های بی‌هوده و بسته‌ی من روی زمین خشک می‌شد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانه‌ی تداوم می‌اندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم.

03دست‌های مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کش‌کشان حواله‌ی صورت نحیف آینده من و تو می‌کرد. من گناه کرده‌ام، اما گناه‌کار نیستم. دست‌های من بی پرده لحاف برهنه‌گی اشتیاق‌ام را می‌درید و من فکر می‌کردم که تداوم زنده‌گی من به زندگی حریرِ تو وصله نمی‌شود. من آسمان‌گرد بودم و در روی زمین کسی جای پاهای منرا می‌لیسید. می‌خواهی دست‌های منرا ببوسی؟

باشد! من این خیال را در تو زنده خواهم کرد که نخستینی. اما برای من نخستین و آخِرین آنگونه که تو می‌پسندی و جامه‌ات، رهایی آواز من نبود. من تنهاترین جامه‌ی برهنه‌گی‌ام را دوست می‌داشتم و با این خیال، رسوایی افکار من چقدر چسبنده است.

از خاطره می‌گفتم، خاطره را دوست می‌داشتم، چرا که خاطره منرا وصله کرده بود. من افکارم را با مدادم روی کاغذ وزن می‌کردم و امتداد دلهره‌ای که داشتی در من طلسم بی تو بودن را ترسیم می‌کند. شاید به همین چیزها افتخار می‌کردم.

مادر! تو منرا از چسبنده‌گی خاطره ترساندی و این‌که چه‌طور باید میان واژه‌هایم دراز بکشم. خسته‌ام. می‌شود سرِ من را بر ران‌های عریان‌ات ترسیم کنی؟ می‌شود مرا ببوسی؟ من به رنگ لب‌های تو محتاج‌ام. آنها به من نشانه‌ای از خاطره می‌دهند. من هر روز صبح صورت‌ام را با دست‌های خود می‌شویم. اما لب‌های من که رنگی ندارند. رو به قبله دراز بکشم؟ می‌خواهی در من بمیری؟ بی‌آنکه مرا بوسیده باشی نمی‌گذارم لب‌هایت را به من چسبیده باشی.

من این خاطره را دوست دارم و ترس اولین عریانی‌ات بین پاهای معصوم تو، چند یادگاری دیده بود. من روی زمین دراز نشسته بودم و کسی از دست‌های من اندوه اشتیاق‌ام را می‌لیسید. مراقب باش زمین را اندوه‌گین نکنی. زمین که تقصیری نبود. به آخرین قطره که رسیدی چشم‌هایت در من بود که می‌گفت سیرِ سیرم و تو لبریز از اندوهِ من قهوه‌ات را در استکانی خندیدی. من اینجا هرگز نام‌ات را نپرسیدم. چرا که می‌ترسیدم منرا بغل بزنی و اندوه خود را روی من بالا بیاوری.

گفتی نام‌ات چه بود؟ تو مرا با چه صدا زدی؟ کسی منرا رها کرد. دست‌های منرا محکم نگاه کن. پشت پستوهای کوچه‌ی ذهن تو رهگذری ایستاده است، نمی‌گذرد، به انتظار ماست شاید. تو چه گفتی؟ گفتی خاطره را چه؟… گفتم… گفتم خاطره را … خاطره را گم کرده‌ام. در من هست، اما نیست. جایی‌ست شاید میان جایی که باید باشد و اما نیست. من نمی‌دانم از چه حرف می‌زدم. گفتی از خاطره می‌گویی؟ گفتی مراقب باشم زمین را اندوه‌گین نکنم؟

بیا این لکه جوهر را بگیر. این‌طور همه چیز را خط خطی می‌کنی. لکه را روی کاغذ بگذارم؟ مثل یک نقطه؟ اما مادر…! من هنوز خاطره را دوست دارم. بخواب! آسوده بخواب. پشتِ پستو کسی بیدار ایستاده است. او هم می‌داند که خاطره‌ها برای خاطر تو خطرناک‌اند. بخواب ! اما… خاطره … گفتی چه؟ خاطره را چه؟ … بیا. لکه را بگیر ! بخواب. آسوده بخواب…

بگذاريد ! من نقطه‌ِ آخِرينِ آخِرين سطر خاطره را نمي‌گذارم. من خاطره را دوست مي‌دارم و این‌طور خودخواسته و بي‌دليل و بي‌هوده در ميان افكار مدام خود رهايش مي‌كنم/

بدون نظر »

رعشه

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

خبری نیست. باد از پنجره‌ی روبه‌رو می‌وزد، کنارِ من به خیالات سلطنتی خانه‌ام دست می‌کشد و غرق می‌شود. هزار بار من، هزار بار ترانه‌ی اشک را می‌شنوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حصار خانه تا امتداد مساحت‌م پیش می‌رود و من تا بوی از یاد رفته‌گی، هزار بار حوصله می‌کنم. ای‌کاش به یادم بود که از کدام نگاه، از تو، به آغاز دست ساییدن‌م به تو نزدیک می‌شدم. از تو! از تو! که مسافر راهی بودی، بی خیالِ رسیدنی، نگاه بدرقه‌یی حتا. زنده! زنده‌ی ابدی تاریخ عاشقیت یک فاتح که از قله‌های دست نیافتنی عشق می‌آمد و در دست، هزار طلسم نفرین‌شده‌ی هزار دیو خاکستری هزار قلعه‌ی در راه‌ش بود.
به هر درختِ راه، انگشت می‌کشیدم، تا چشمه‌های کورِ اوراد، خراش به خیره‌گی خیال‌م نزنند. چه می‌دانستم آن‌قدر تنگ می‌شود صدا، که فریاد ناب هیچ‌کسی‌یم را نمی‌خندد!
حالا به حاشای خویش کشیده می‌شوم و سایه‌وار در پس‌کوچه‌ی انجماد پرسه می‌زنم. شغال اندیشه را در خسوف دریده‌ی آسمان هوا می‌کنم و زوزه‌ی اوباش بدن‌م به ماه خیره می‌شود. بگذار به دام توحش درد فاتحه‌یی را ناخوانده به درود اولین گام تو از باد پرسیدم و به یادت نبودم و یادی نبود و خاطره‌یی جز انعکاس رعشه‌ی تشنج و مریم. هنوز واژه را بی‌دخالت خلط چرک صبح به ناخواسته‌گی شرف از معنا می‌رقصید و می‌خندید کسی و با نگاه پرتی به هذیان نیم‌شب من تشنج‌م را روی تاری پلک چشم‌م رج می‌زد. همین بود و همان. جز چیزی که به فراموشی می‌نرود ونرود از خیال‌م که تویی که پشت نگاه معصوم زمان و زمین پرسه می‌زنی.
جوانی را جز این چه می‌شود معنا دید که پشت پرده‌ی پنجره‌ها سایه‌یی را دزدانه می‌شود رقصید تا باد به خاطر حضور نازک هوس‌م، که از تو هزار باره به میلاد منحوس تن‌‌م می‌رسم لب‌خنده‌ی تشویش در چهره‌ام را با خود از روز ببرد. ماهی حوض، هم‌رنگِ آب، مگسِ تارِ اسب تمدن‌م را در سراشیب چمن می‌درید و ساعت هشت شب زمان بدرودِ با تو بود با جامه‌یی که کاش می‌دیدی و ای‌کاش نمی‌دیدی که چسبیده به قامت‌ حریص‌م پا، درد را حتا، تا تاریکی غروب تاب نمی‌آورد و پیغام واو مضاعف را کلاغ سیاهی دانه می‌داد بیوه‌یی و می‌خندید. همان بود، همان موقع که پر کشیدم و در زباله‌های کافه‌های متروک سر و خرناسه و زوزه و فریاد.

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |