هذیانامه

مثل سرسره

روی دوش‌های این نوارِ هذیان، دست بر بازویی و دستی به آسمان. کنار من بود و هست، هست و نیست. باران که نمی‌بارد من از ناودان دست‌های تو سر می‌خوردم و خیره خیره کلاه نمدی‌ات را چه زود تمام کردی!؟ چرا گریه می‌کنی؟ حرف‌های من تو را ناراحت می‌کند؟ شاید بشود فاصله بین تار و پودهایمان را با پرز قالی رنگ کنیم. باز که کفش‌ام را لگد گردی. تفاوت هوای من و تو صبح بیدار می‌شوی. نکند خواب بمانم. من با باران قرار ملاقات نوشته‌ام و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان چه زیباست. شاید تو در خواب من آهسته راه می‌رفتی و من با دست‌های باز و چشم‌های بسته از روی سرسره پارک تاب می‌خوردم. پای‌ات خیلی درد می‌کند؟ می‌گذاری جای زخم‌اش را ببوسم؟ راستی هیچ وقت در آینه نگاه خورده‌ای که… مطالعه بیشتر »مثل سرسره

این بار جنگل

دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراری‌ست. ای کاش نگاه‌ات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا می‌خوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی‌های من جا می‌ماند. حوصله باران‌ام اگر مجذوب دست‌های تو کنار چمبره زدن‌هایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی. مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمی‌شود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می‌باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترین‌اش برای عادت من سیر می‌شود.… مطالعه بیشتر »این بار جنگل

از بهشت صدای منرا می‌شنوید

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه‌ی حوّا را باور نمی‌کردم. من تاب می‌خوردم در زمینی پر سیب. نمی‌توانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره‌ی مرده‌یی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم. قابیل! قابیل برادرِ من! صدای مرا می‌شنوی؟ من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه‌های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل! برادرِ من! معشوقه‌ام از آدم و من چیزی نمی‌داند. التماس را نمی‌فهمد. اشتیاق را درک نمی‌کند. سیب را به یاد نمی‌آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود.… مطالعه بیشتر »از بهشت صدای منرا می‌شنوید

لغزش

اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشین‌ها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده می‌شود. باید اضطراب یک فصل را کامل سر کشیده باشی که بوق کامیون خشمگین، افکار من را برباید. شاید مثل یک مسافر بی‌چمدان روی جاده قدم بگذارم و سوت زنان، ترانه‌ی زن ابدی را بِسرایم… با بوسه‌ی چرخ‌های اتومبیل و جاده هم حتا اگر که غریب باشم، تا بی‌نهایت قدم از کف پاهای من تا لمس خاک سست راه باقی می‌ماند. شاید تماشای چشم‌های تو از پشت پرده افقی سبز با من آشتی کند./. ساعت بسیاری از هفت عصر گذشته و تو خواب دل‌واپسی نمی‌بینی. آن‌که قهوه را سرد سرد هورت می‌کشد، از جا ماندن کبودی روی چکه‌های حنجره می‌ترسد. باور کنید این فصل را دوست دارم، اما تنها کمی نفرت از… مطالعه بیشتر »لغزش

گاهِ داد

به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ تبسّم است. نه من مقدس‌ام نه چشم‌های تو، نه بنایی که می‌سازم و نه چیزی که به آن می‌نگری. افسوس! افسوس از نگاه‌ات که مقدس است. خرابه‌ی من نه چونان هنرمندانه می‌نماید که یادآور عظمت من باشد. تمام ستاره‌های آسمان بی‌وقتی هجوم مرگ را زمزمه می‌کنند. آن چشمه‌ای که تو رو خواهی کرد خنکای زمزم شهوت زمین است. بگذار سیراب باشم. من بهترین سوژه‌ام را برای شعری ناب از دست داده‌ام. شاید شبی، شاید در گذشته‌ای، من شاعر بودم. دست‌هایت را کجا جا گذاشته‌ام. بگو که خانه‌تان پشت همان درخت چنار هنوز چرت می‌زند. من شاعری را فراموش کرده‌ام. مثل خیالی گذرا، نمناک از عبور ذهن بارانی، در من اشک… مطالعه بیشتر »گاهِ داد

انفجار

ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدن‌ام را می‌آیم. زمزمه‌ی سنگین کفش‌های من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساس‌ام را درک می‌کردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمی‌ماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده است. سیرِ سیرم. اما آخرین لقمه‌ام را که بردارم می‌آیم. من ساعت‌هایی تمام بی‌اشتیاق به موضوعی نگاه می‌کردم. چرا ترکِ گناهِ من نمی‌شوی؟ فراموش کرده بودم. این‌بار نباید سوالی می‌پرسیدم. اما مگر می‌شود یک انتظار ممتد را فراموش کرد و تنها توهم خیالی نگاه‌ات را باور داشت. من برای هیچ معشوقی حرفی تازه نخواهم داشت. اما گوش‌های تنِ من، تشنه و تشنه به انتظار کلامی از پرستش خواهند ماند. من بنای مقدس نکبت و تشویش‌ام.… مطالعه بیشتر »انفجار

خسته‌گی

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست. روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم.… مطالعه بیشتر »خسته‌گی