بایگانی: ‘هذیانامه’

مثل سرسره

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

روی دوش‌های این نوارِ هذیان، دست بر بازویی و دستی به آسمان. کنار من بود و هست، هست و نیست. باران که نمی‌بارد من از ناودان دست‌های تو سر می‌خوردم و خیره خیره کلاه نمدی‌ات را چه زود تمام کردی!؟

13چرا گریه می‌کنی؟ حرف‌های من تو را ناراحت می‌کند؟ شاید بشود فاصله بین تار و پودهایمان را با پرز قالی رنگ کنیم. باز که کفش‌ام را لگد گردی. تفاوت هوای من و تو صبح بیدار می‌شوی. نکند خواب بمانم. من با باران قرار ملاقات نوشته‌ام و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان چه زیباست. شاید تو در خواب من آهسته راه می‌رفتی و من با دست‌های باز و چشم‌های بسته از روی سرسره پارک تاب می‌خوردم. پای‌ات خیلی درد می‌کند؟ می‌گذاری جای زخم‌اش را ببوسم؟ راستی هیچ وقت در آینه نگاه خورده‌ای که ممکن است روزی در خیابان زیرِ چرخِ نگاهِ یک دنده‌ی اتومبیلی، روی حواس پریشان جاده جا بمانی؟

باشد مادر! همین روزها می‌آیم و شانه‌های فلزی‌ات روی موهای صاف تو جای من بود. شاید هیچ کس نخواهد افکارش را روی کاغذ کشیده باشم. اصلا مگر من چه کرده‌ام. همین که دوستت دارم کافی نیست؟

ببینید دوستان! من، می‌توانی. پس کافی‌ست. کمی گلویم درد می‌کند و گلوله نخ روی نگاه من پیچیده می‌شود. چرا موهایم را دوست داری؟ اسباب بازی‌هایم را گم کرده‌ام. مادر! تو پستانک منرا از گاو همسایه پس نمی‌گیری؟ شاید من از گوساله‌اش مهم‌تر باشم. باشد باشد! قول می‌دهم اصرار کنم فراموش‌ات کنم. اما این گلدان من نیست. گلدان من مدام از خودکشی می‌گوید و می‌ترسد و من به تو نگاه هم نمی‌کنم. کنار پنجره ممکن است پایم لیز بخورد؟ من از قلب‌های هیز می‌ترسم. درست است! اما این شاخه‌ی پیچک خیلی سبزتر است.

چقدر از حرف زدن خوشم می‌آید. تو باید جواب منرا بدهی. من حقِ مسلمِ زندگی‌ام؛ دستِ‌کم گاهی، فقط گاهی خودِ زندگی باش. تو می‌توانی تا ده بشماری، اما من تا دو بیشتر راه نمی‌روم. کمی که قدم بزنم برمی‌گردم. یک، من… دو، تو! اما گلدان من که زیباتر است. من هنوز هم ممکن است لیز بخورم؟ تو تا بحال از پنجره لیز خورده‌ای؟

کتری زندگی را صدا می‌کند؛ زندگی منرا و من گاهی، تنها گاهی از تو حرف می‌زنم. روی دست‌های تو چه بوی خوبی سبز شده است. آنرا به من می‌دهی؟

یک پرسش، یک پاسخ! من دوست ندارم در سکوت بایستم. شاید باید تاوان آن‌همه عذاب را در هوا بشورم. تو مطمئنی که پایم لیز نمی خورَد؟ می‌خواهی کمی راجع به آن فکر کنی؟ ولی من این آهنگ را دوست ندارم. هدیه تازه‌ات چقدر پرسر و صداست. فقط گاهی روی لب‌های توست. مثل آوازی، یا بوسه!

کمی مانده تا به زمین برسم؛ هنوز هم فکر می‌کنی پایم لیز نمی‌خورَد؟

بدون نظر »

این بار جنگل

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراری‌ست. ای کاش نگاه‌ات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا می‌خوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی‌های من جا می‌ماند. حوصله باران‌ام اگر مجذوب دست‌های تو کنار چمبره زدن‌هایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی.

12مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمی‌شود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می‌باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترین‌اش برای عادت من سیر می‌شود.

من جنگل را با یک تبر دزدی قطع خواهم کرد و آنقدر از انگشت انگشتری‌ام خون می‌چکید که رد پای‌ات را روی شاخه‌های بهم چسبیده ایستادم.

بگذارید! فرصت یکبار زندگی من را پس بدهید. من در چشم‌های خیس دریا خوانده بودم که زندگی آبی است. اما تو سبزی و رنگ، التماسِ خیانتِ پوشیده شده.

باز من در شب قدم می‌زنم و دست‌هایم در جیب‌هایم جا می‌مانَد. خورشید انگار که باریدن باران را خوابیده باشد، برای نگاه من سرک می‌کشد. اما من بی اختیارتر دنبال نگاه مسموم تو می‌گردم که کدام شاخهِ کدام درختِ این جنگل را نفرینی کرده. من نفرینی آخرین نگاه تو بودم و با همه دلهره‌های آشتی بوسیده بودم. پای من در التماس قد می‌کشید و چشم‌های تو خمارتر دست هوا را می‌بلعید. عشقبازی با هوا؟! وا مصیبتا! تو هنوز ترانه‌ی من را نشنیده‌ای؟ برایت می‌نویسم. باشد برای یادگاری. قول می‌دهی نام من را روی سطرهای خالی یک دفتر جا نگذاری؟ من امتداد تو در خودم، مثل یک صوت محتوم که با شِکَر شیرین می‌شود و تو که کامل می‌شوی ماه، سکه‌ی طلای آسمان خواهد بود.

دیگر نه تو هستی و نه این دیوار. من شب‌ها کنار جنگل قدم می‌زنم. برگ‌ها را یکی یکی زیر پایم می‌چلانم، به باد لکنتی جنگل می‌خندم و سوت زنان می‌گذرم.

از اینجا تا آنجا، تا شهر من –لاهیجان- چند کیلومتر راه باقی است. اما شب‌ها کنار اتاق تو هنوز صدای باد می‌آید.

من روزهایم را یکی یکی از لابه‌لای زندگی جدا می‌کنم، با آن عصایی می‌سازم و تا امتداد نگاه تو قدم می‌زنم، به کجای جنگل نگاه می‌کردی؟

بدون نظر »

از بهشت صدای منرا می‌شنوید

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه‌ی حوّا را باور نمی‌کردم. من تاب می‌خوردم در زمینی پر سیب. نمی‌توانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره‌ی مرده‌یی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم.

قابیل! قابیل برادرِ من! صدای مرا می‌شنوی؟ من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه‌های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل! برادرِ من! معشوقه‌ام از آدم و من چیزی نمی‌داند. التماس را نمی‌فهمد. اشتیاق را درک نمی‌کند. سیب را به یاد نمی‌آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود. تنها درختِ پدر بود که بوی سیب می‌داد.

من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. چشم داشت تو از دیوارهای ساخته نشده چه بود؟ ما هنوز دیواری نساخته بودیم. باور می‌کنی؟ -نباید سوال می‌پرسیدم- معشوقه‌ام سیب نمی‌دزدد، گندم نمی‌بلعد، یا حتا همچون مریم خرما را دوست نمی‌دارد. جامه‌‌ات بوی سیب می‌دهد. باور می‌کنی؟ دیگر نه زاغی خواهد بود و نه سنگی. هیچ‌کس فرستاده کسی نیست. هیچ چیز را نمی‌توان از دریچه‌ی آزمایش با یقین به اثبات رساند. توهم است زندگی و توهم غیرقابل پیش‌بینی. بدون ادراک، بدون وسوسه، بدون وزن. باور می‌کنی؟

11قابیل! برادرِ من! مادر تنها بود، پدر هم. اما زنان، بزرگترینِ آفریدگاران‌اند. حتا سیب هم از ادراک
وسوسه‌هایشان باز می‌ماند.-گمان می‌کنم نیوتن، سیبِ مادر را دیده باشد. گفته بودند می‌چرخد و می‌چرخد و هزاران بار می‌چرخد، سیب، از آسمان تا زمین، از بلند تا من. اما حتم دارم سیبِ مادر، بی‌چرخشی در دامان نیوتن آرام گرفته باشد. اصلا کسی چه می‌داند. شاید مادر معشوقه‌ی نیوتن بود و از بهشتِ خود بهترینِ سیب‌ها را برای بهترین‌اش می‌فرستاد. اصلا شاید نیوتنِ ما، جادوگرِ ما باشد. کسی چه می‌داند؟ شاید همه را فریفته باشد؛ شاید جاذبه، بازی جدیدش باشد. شاید خواسته باشد سقوطِ سیبِ مادر را با جاذبه‌ی دروغین زمین توجیه کرده باشد. باور می‌کنی؟

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند، گویا یکی مادر بود، آن یکی نیوتن. باور می‌کنی؟ من از درختِ پدر، درختِ وسوسه آویزان بودم، طنابی در من بود، یا من در طنابی. تاب می‌خوردم، با گلویم. مادر، چادر به سر، بَزَک کرده، با یک زنبیل سیب، از زیر پاهای من گذشت. نیوتن فریاد زد: یافتم، سیب، جاذبه ! پدر آدم شده بود. قابیل! برادرِ من! تو به زاغ نگاه می‌کردی، زاغ به سنگ، سنگ به زمین، زمین به جاذبه، جاذبه به نیتون، نیوتن به سیب، سیب به مادر، مادر به پدر، و پدر…! و پدر؟ تو به یاد نمی‌آوری پدر به چه نگاه می‌کرد؟

قابیل! قابیل برادرِ من! بوی خون می‌آید. بوی خوب دست‌های تو. بوی سرخی دست‌های تو، بوی سرخیِ سیبِ مادر.

نَفَس می‌کشم!

 

پانویس:
بر اساس این‌ها یک نیم‌چه فیلمنامه‌ای هم نوشته‌ام.

بدون نظر »

لغزش

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشین‌ها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده می‌شود. باید اضطراب یک فصل را کامل سر کشیده باشی که بوق کامیون خشمگین، افکار من را برباید. شاید مثل یک مسافر بی‌چمدان روی جاده قدم بگذارم و سوت زنان، ترانه‌ی زن ابدی را بِسرایم… با بوسه‌ی چرخ‌های اتومبیل و جاده هم حتا اگر که غریب باشم، تا بی‌نهایت قدم از کف پاهای من تا لمس خاک سست راه باقی می‌ماند. شاید تماشای چشم‌های تو از پشت پرده افقی سبز با من آشتی کند./. ساعت بسیاری از هفت عصر گذشته و تو خواب دل‌واپسی نمی‌بینی. آن‌که قهوه را سرد سرد هورت می‌کشد، از جا ماندن کبودی روی چکه‌های حنجره می‌ترسد.

10باور کنید این فصل را دوست دارم، اما تنها کمی نفرت از چشم‌های من می‌ریزد. امشب گذشتنی نیست، درست مثل عقربه ثانیه‌شمار پی چیزی می‌گشتم که تو منرا دیدی. نه خانم! به شما اطمینان می‌دهم سکه‌ام در زیر قدم‌هایتان گم نشده است. تنها کمی اگر منرا ببینید، من سکه‌ی گم شده‌ام را در چشم‌های شما خواهم یافت.

ماه نیمه بود و فیگور برهنه‌ی تسکین روبروی حواس من. یک بریده کاغذ، فاصله اگر بوده باشد می‌توانی با من بخندی. رقصیدن شما را دوست دارم. منرا وسوسه می‌کنی. باید کمی قدم بزنم تا دود از دهانم بِجَهَد.

باشد! من از اینجا خواهم رفت و خانه‌یی روی مسافرت‌های درون شهری خواهم ساخت و به انتظار مسافرهای کوچک چشم خواهم دوخت. روبروی تو دراز کشیده‌ام و کسی باز خواست نمی‌نوشد؟ من مستی را دوست ندارم. دوست دارم در هُشیاری با لب‌های لجباز تو رقصیده باشم. من با همه اختیار تو را بوسیدم و تو با تمام بی اختیاری نگاهت را از من دزدیدی. دوست دارم دست‌هایت مثل تار در پود من گم شود و پستان‌هایت در من پُرزِ معصومی را تجسم کند.

من گمان می‌کنم که وامانده باشم هر وقت که بخواهم قلم به دست، تصویر زندگی‌ام را روی کاغذ بسازم. اما قلم که مردد میان ماندن و رفتن با کاغذم تقلا می‌کند، تصویر زندگی منرا عاشقانه می‌سازد. چند نقطه، یک لکه، روی سپیدی بی انتهای یک برگ زندگی.

می‌دانم! من برای شما زندانی خواهم بود که جُرعه‌ی نَفَس‌هایتان را جیره بندی می‌کند، اما کسی می‌داند، که جیره‌ی من روی چشم‌های شما تَرَک خورده است؟

بگذارید. این آخرین سطری است که می‌نویسم، شاید باید خودم را روی خط ممتد جاده بلغزانم.

بدون نظر »

گاهِ داد

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ تبسّم است. نه من مقدس‌ام نه چشم‌های تو، نه بنایی که می‌سازم و نه چیزی که به آن می‌نگری. افسوس! افسوس از نگاه‌ات که مقدس است. خرابه‌ی من نه چونان هنرمندانه می‌نماید که یادآور عظمت من باشد. تمام ستاره‌های آسمان بی‌وقتی هجوم مرگ را زمزمه می‌کنند. آن چشمه‌ای که تو رو خواهی کرد خنکای زمزم شهوت زمین است. بگذار سیراب باشم.

09من بهترین سوژه‌ام را برای شعری ناب از دست داده‌ام. شاید شبی، شاید در گذشته‌ای، من شاعر بودم. دست‌هایت را کجا جا گذاشته‌ام. بگو که خانه‌تان پشت همان درخت چنار هنوز چرت می‌زند. من شاعری را فراموش کرده‌ام. مثل خیالی گذرا، نمناک از عبور ذهن بارانی، در من اشک ریختم. صادق باش با هوای بارانی چشم‌هایم، من التماسِ یک عمر را در شبی غمناک فراموش کرده‌ام. تکرار ورق پاره‌های کتاب شعر چه کسی من را شاعر می‌کند؟ باور حرف‌های راستین تو، تردید دروغین وجودم را بر می‌انگیزد. من آسمان حقیقت در روی زمین هستم. با چشمه‌یی که تو رو خواهی کرد اشتیاق من لبریز سیراب شدن می‌شود. این خیالِ شیرین را مثل ورق پاره‌های تقویم از روزگارم جدا نخواهم کرد.

فاصله اگر فاصله بود و گناه تنها اگر نگاه، من دور از توام. دورتر از خیالی که بتوانی در من بیابی. با التماسی که گمان می‌کنی کودکانه از من سرازیر می‌شود. من آبشارِ نفرت‌ام. دروغ مچاله شده‌ی تردید. سکوت هذیانی اردی‌بهشت و حوًایی که در من کشتم. گناهِ آدم بودن پای حوّاست. نه تقویم‌ام که تورق روزگار بازیچه‌ی بادم کند. نه برگ‌ام که هجوم بادش بازیچه‌ی پاهای تو. من من‌ام. به همان اندازه که می‌خواهی، به همان اندازه که طلب می‌کنی. درست به اندازه دست‌های تو در آغوش گرمِ دروغین‌ات. نیمی از خود را فراموش میکنم تا در تو باشم و نیمی از من که با من نیست تنها در آغوشات جای میگیرد.

فراموش‌ام کن! تنها مرا که خود را فراموش کرده‌ام. رگبار باد، وزش باران، موج‌های نگاهت، التماس دریا، تاریکی دست تو، هُرمِ شب من./. هُرمِ شب من ! شاید چشم‌هایم که نمی‌دید اشتیاق‌ام را صد چندان می‌کرد. شاید شبی که بود وابسته‌ام می‌کرد. بسته به تشویشِ تمسخر راستین‌ات، عریانی بی‌وقت اشتیاق‌ات و نفرتِ شرم‌سار و دروغین‌ات. نه آغاز کرده‌ام که پایان را با تردید باور کنم، نه ادامه دادم که توقف را باور کنم. تنها گذراندم التماسی که محتوم‌تر از احساس تو بود. اینگونه ساختهاند تو را که مرگ، تاوانِ اعتراف است. این گونه باور می‌کنی. اشتیاق و التماس‌ام را چگونه باور خواهی کرد؟

 

بدون نظر »

انفجار

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدن‌ام را می‌آیم. زمزمه‌ی سنگین کفش‌های من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساس‌ام را درک می‌کردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمی‌ماند.

هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده است. سیرِ سیرم. اما آخرین لقمه‌ام را که بردارم می‌آیم. من ساعت‌هایی تمام بی‌اشتیاق به موضوعی نگاه می‌کردم. چرا ترکِ گناهِ من نمی‌شوی؟ فراموش کرده بودم. این‌بار نباید سوالی می‌پرسیدم. اما مگر می‌شود یک انتظار ممتد را فراموش کرد و تنها توهم خیالی نگاه‌ات را باور داشت. من برای هیچ معشوقی حرفی تازه نخواهم داشت. اما گوش‌های تنِ من، تشنه و تشنه به انتظار کلامی از پرستش خواهند ماند. من بنای مقدس نکبت و تشویش‌ام. به منزلم بیا. دلواپسی‌هایت را فراموش کن، کفش‌های نگران‌ات را پشت در جا بگذار و با دلهره‌یی از کشف مکانی تازه در من قدم بگذار. هر روزم ترانه‌ی تازه‌یی‌ست از تکرار. بادهای وحشی در من انتظاری را دخیل بسته‌اند، سبزِ سبز./. سکوت کردن، کلام قلب‌ات را با من از رضایت نخواهد گفت. من گمنامی‌ات را تنها از لکه‌های دیوار می‌شنوم.

08در فردایی دیگر آیا به یاد خواهی آورد که من چه بوده‌ام؟ تو عاجز از درک و ترسیم معنای حقیقی حقیقتی. دروازه‌های عظیم انتظارت را باز کن. نَگُشا ! باز کن! نخواهد بود، من خسته. طاقت خواهم آورد برای تو. سوغاتِ من را فراموش نکنید. مسافری که من‌ام در گذرم و تو انتظار خواهی کشید تا کسی بازگردد. سوغات من، طاقت من‌ است که برای تو از گذشتن خواهم آورد.

عطر تو هنوز با من است. انگار که ماسیده باشد روی تارهای پیراهن‌ام و من با خود حمل کنم تمام اشتیاق‌ام را. چقدر فاصله گرفته‌ام از ترسیمی این‌چنینی. سخت دیگر می‌توانم بنویسم که چه می‌گویم. یا سخت‌تر که بگویم که چه نوشته‌ام. به حد انفجار رسیده‌ام. هیچ نمی‌دانم. تنها می‌دانم که باید بنویسم. از اوج خوشبختی سخن می‌گویم، اما دلگیرم. چرا شاعری را فراموش کرده‌ام؟ چرا نمی‌توانم آن‌گونه که باید از آن‌چه می‌دانم بنویسم. نگاه من هیچ چیز را انعکاس نمی‌دهد.

بدترین روزهای عمرم را می‌گذرانم. احساس شسته شده است. بی‌رنگ شده است. نمی‌بینم‌اش. همه چیز آلوده شده است. زنده‌گی روش بیهوده‌یی‌ست که سودی در پی ندارد. دست کم خودم را با این خیال سرگرم نگه داشته‌ام. از همه کس بیزار شده‌ام، بدتر از آن مطمئنم که همه کس از من بیزارتر شده‌اند. مطلوب‌ترین لحظات گذشته، منفورترین امروزند. پله به پله هم اگر از روی نردبانی بگذرم دست آخر آنچه نصیب‌ام می‌شود عبور لرزش آلوده‌یی‌ست که به هیچ نمی‌ارزد. من خسته‌ام. درمانده‌ام. امید به ناامیدی دارم. به چه چیز دلبسته‌ام؟

کسی باور نمی‌کند. من در خود اعدام شده‌ام. کسی منرا صدا می‌زد. مرا به من می‌خواند. از خودم لبریزم. نه طاقت ماندن دارم، نه نای رفتن. نه می‌دانم چه گفته‌ام، نه می‌دانم چه می‌خواهم بگویم. در سرم صد موج خاکستری به ساحل پیشانی‌ام می‌خورند. موهایم کف می‌کنند، مثل سپیدی کف دریا. چشم‌هایم! من در انتظار من‌ام. گیتار می‌زنند و صدایی خوش، شعری را که دوست دارم برایم می‌خواند. گیتار می‌زنند، دو انگشت، دو انگشت،‌ دو نت، دو نت. سرم سنگین است. آه ای جاذبه، ای جاذبه‌ی ننگین زمین، کاش می‌شد هوایی می‌شدم. دلم می‌خواست کسی می‌گفت که چه بگویم، یا کسی به پاسخ من سوالی می‌داد. من پاسخی قبل از سوالم.

برای همه چهره‌هایی که می شناسم‌اشان. برای همه نام‌هایی که می‌دانم‌اشان. برای همه، برای همه آدم‌ها، تنها من‌ام؟ مگر چند نام در حافظه‌ام می‌ماند و یا چند چهره که به یاد بیاورمشان. چه قدر خسته‌ام؟ کسی باور نمی‌کند. انگار که از جنون انسانی دیگر حرف می‌زنم، انگار که خاطرات زنگی این و آن را ادامه می‌دهم. اما من من‌ام. با همه‌ی خستگی‌ام. یک حباب تُرُش در خاک سرد دوست داشتن. این است پایان ننگین‌ام.

بدون نظر »

خسته‌گی

دوشنبه, 13 مرداد, 1393

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست.

07روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی می‌دهد، باید بخوابم.

نمی‌دانم اگر ننویسم اینها را می‌میرم از تو، یا اگر بنویسم اینها را می‌میری از من، یا مرده‌ام بی‌آنکه نوشته باشم که چه قدر از زنده‌گی – خسته‌ام، باید بخوابم در سرم هذیانی متبلور شده است. یخ زده‌ام از تو و چه قدر از زنده‌گی خسته‌ام – از زنده‌گی… از زنده‌گی چه؟ از جان او چه می‌خواهم؟ چرا نمی‌توانم مثل زورقی باشم و آرام آرام عبور کنم از حضور مسلسل بارش. چقدر موج؟ چقدر باد؟ چقدر طوفان؟ – چه هوای دلپذیری‌ست. بیا تنفس کنیم. بیا لباس‌هایمان را از تن درآوریم و کمی تن به آب بزنیم. آب در نزدیکی‌ست با چه؟ با این دریا؟ من باید بروم. چرا کسی راه را نشان من نمی‌دهد. چرا کسی باور نمی‌کند؟ اینها شعر نیست، اینها شعار نیست، اینها ازدیاد احساس بی‌اختیار نیست. من خسته‌ام. پینه زده است پاهایم از عبور.- از عبور هم عبور کرده‌ام. اما چرا- من خسته‌ام. –زیبایی  آسمان را می‌بینی؟ آنجا را نگاه کن، پرنده‌یی از درخت پرید، برگی در باد می‌رقصد و کودکان چه مشتاقانه پی بادبادک‌هایشان می‌دوند– من اینها را می‌بینم. اما می‌بینم هم، که تو من را-اوه نه. تو تمام منرا چهره‌ای بی‌تکلف و شادمانه می‌بینی.- من بادبادک‌ام را هوا کرده‌ام. باد کم نبود. باد هم نبود. باد هم کم کم . باز هم من، خسته‌ام.

کسی باور نمی‌کند. من اینجایم روبروی دیواری که بیست سال است به آن نگریسته‌ام. روبه آن گریسته‌ام. اما محدودم نکرد. نگفت بمان، نگفت برو. من خسته‌ام. انگشت‌هایم بی‌اراده می‌گردند پی حرف‌های نگفته‌ام تا واژه بسازند و من بی اختیار هنوز خسته‌ام. اگر می‌شد چشم‌هایم را می‌بستم اگر می‌شد می‌خوابیدم برای ابد. چرا من بادبادک‌ام…؟ نخ منرا به کجا بسته‌اند. مادرم مرا هوا کرده، یا تو؟ گفتی دریا زیباست؟ گفتی آسمان چه؟ من در چه غوطه می‌خوردم؟ دست‌ام سقوط کرد. خسته بودم. اما، اما،، اما،،، من من خسته‌ام.

من ماسه‌ها را بهم نخ می‌کردم و ماسه‌یی به هوا برنخاست. می‌شود؟ می‌شود پرواز کنم؟ بال من می‌شوی؟ من را عبور می‌دهی. مثل فرشته‌ها با دوبال مقوایی؟ نمی‌شود! نمایشنامه را چه کنم؟ من فرزند مادری هستم. آشنای نیمکتی. رهگذر معبری. شاید مشتری بقالی و شاید خاطره‌ی مرده‌یی. منرا هوا کنید. مثل بادبادک که هرجا رفت بروم. من می‌خواهم بالا بروم. نه! بالا بیاورم. معده‌ام گیج می‌رود روی سرم و پاهایم مثل لاشه‌ی گاو دکان قصابی بریده شده است. می‌شود تمام کنم. می‌شود دیگر ننویسم. حداقل این یک‌بار؟ همین‌جا تمام‌اش کنم؟ بدون مفهوم؟ بدون معنا؟ – که چه؟ که فکر کنند نمی‌دانی؟– اما، اما من خسته‌ام. از نُک انگشت‌هایم اندوهی سرازیر می‌شود. همه جا را کثیف می‌کنم.

بگذارید. این آخرین واژه است از سی سال زندگی. من…

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |