داستانک «حماقت»

داستانک

زن گفت: «هنوز برنگشته؟»
دختر گفت: «نه!»
زن گفت: «چند وقت گذشته؟»
دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.»
زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟»
دختر گفت: «نه! نمی‌دونم. نمی‌خوام درباره‌ش حرفی بزنم.»
صدای تک‌نوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. رtumblr_accept-yourselfوی دیوار کافه عکس‌های مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت که از لای دود سیگار معلق در هوا به حالت اسرار آمیزی در آمده بودند. دو فنجان قهوه اسپرسو روی میز بلوط گوشه‌ی کافه قرار داشت. یک دست دختر زیر چانه‌اش بود و چشم‌هایش توی فنجان افتاده بود. همین که ریتم موزیک تغییر کرد، گفت:
–  «شاید به اندازه کافی رهاش نکردم. باید بیش‌تر آزادش می‌ذاشتم. بیش‌تر به‌ش می‌توپیدم و ازش فاصله می‌گرفتم.»
زن گفت: «فکر نکنم که این‌طور باشه. عشقِ واقعی اگه واقعا مالِ تو باشه، تحت هر شرایطی دوباره به سمت‌ت می‌یاد. احتمالا اون سهم تو نبود.»
دختر با قاشق کف و حباب‌های روی قهوه را گوشه فنجان مچاله کرد:
– «یعنی منو فراموش کرده و الان با کس دیگه‌یی آشنا شده؟»
زن گفت: «همه‌‌ی مردا سر و ته یه کرباس‌ن.»
دختر گفت: «ولی اون واقعا فرق می‌کرد.»
زن گفت: «فرقی نمی‌کنه. تنها راه‌ش همین بود. باید همین کارو می‌کردی. اون وقتی شنید که ازش خسته شدی و می‌خوای بدون اون ادامه بدی، اگه واقعا دوسِت داشت دوباره به سمت‌ت می‌اومد؛ نه این‌که وقتی پس‌ش زدی بره و پیداش نشه. همون بهتر که جدا شدین. وگرنه معلوم نبود چطوری وسط راه ول‌ت کنه و دنبال یکی دیگه بره.»
دختر گفت: «اوهوم.»
و یک قلپ از قهوه‌ش را نوشید. چهره‌‌ش در هم رفت، سرفه‌ی تلخی کرد و پیش‌خدمت را صدا کرد:
– «آقا! قهوه‌م سرد شده. لطفا برام عوض‌ش کنین.»دختر در حال خوردن قهوه

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=73

یادداشت‌های مشابه

داستانک پرده‌های پنهان لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده این‌ست که از عرض...
داستانک «تانگو در تاکسی» سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌...
داستانک «ختنه‌سوران» بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «...
داستان یک تکه چوب هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستط...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |