بازگشت به سرزمین تِرامانْدا
شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعههای دورِ تصمیم باز میگشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جادههای انتظار، نشانِ کلبهی پیرمرد سرزمینم را میپرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمیتوانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او…
