این بار جنگل
دختر جنگل صمیمانهتر از نگاه تو منرا سرد میشود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراریست. ای کاش نگاهات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا میخوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگیهای…
از بهشت صدای منرا میشنوید
دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسهی حوّا را باور نمیکردم. من تاب میخوردم در زمینی پر سیب. نمیتوانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطرهی مردهیی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی…
گاهِ داد
به چه میاندیشی؟ آیا گمان میکنی که منرا از درون ویران میتوانی کرد؟ نوازش دستهای تو تماشای کودکانه گلهای باغ تبسّم است. نه من مقدسام نه چشمهای تو، نه بنایی که میسازم و نه چیزی که به آن مینگری. افسوس! افسوس از نگاهات که مقدس است. خرابهی من نه چونان هنرمندانه مینماید که یادآور عظمت…
انفجار
ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابهی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که منام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدنام را میآیم. زمزمهی سنگین کفشهای من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساسام را درک میکردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمیماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده…






