داستان کوتاه «جن‌گیر»

بوی کُنْدُرِ نیم‌سوخته، اسپند، عرق و چرک کشاله‌ی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکم‌پاره شده، گوشه‌گوشه‌ی اتاق جولان می‌داد. نور، گُله به گُله روی گُل‌های قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بی‌حال دخترک چهارده-پانزده‌ساله‌یی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک…

منو اصلی