بوی کُنْدُرِ نیمسوخته، اسپند، عرق و چرک کشالهی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکمپاره شده، گوشهگوشهی اتاق جولان میداد. نور، گُله به گُله روی گُلهای قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بیحال دخترک چهارده-پانزدهسالهیی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل میزد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش میگرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره میکرد و میخندید.
اطراف او همهکس از مادرش «خانمباجی» گرفته تا کلفت خانهزادشان «معصومه خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دستشان بر میآمد برای بهبودی دختر مضایقه نمیکردند. اما مصممتر از همه خانمباجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست میزد و مدام به احوال مخصوصی یک مشت اسپند را دور تشک ناخوش میچرخاند؛ سرش را به چپ و راست میگردانید؛ به در و دیوار فوت میکرد و اسپند را روی زغال بور شدهی منقل میپاشید:
– «سودا به رضا، خویشی به خوشی. شنبهزا، یکشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا… از جن و انس و بیگونه… زیرِ زمین، روی زمین… سیاهچشم، ازرقچشم، زاغچشم، میشچشم؛ هرکه دیده، هرکه ندیده؛ همسایهی دست چپ، همسایهی دست راست؛ پیشِرو، پشتِسر، بترکد چشم حسود و حسد… اللهم صل علی…»
گاهی هم که از نفس میافتاد گوشهی دیوار روی مُخدهیی که روبروی تشک ناخوش قرار داشت لم میداد و به بدن بیحال او که هر لحظه بیشتر رنگ میباخت خیره میشد. بعد کمکم روی چشمهایش را لایهی نازکی از نم برمیداشت و حالات چهرهاش در هم میرفت. آنوقت به صدای بلند زنجموره میکرد و به زمین و زمان لعن و نفرین میفرستاد:
– «این دیگه چه بلایی بود که به سرمون اومد. این دیگه چه آبرو ریزی بود. دیدی معصومه خانوم؟ تورو خدا دیدی؟ دارن دختر مثل دستهی گلم رو از چنگم در مییارن. ایخدا! تو بگو من به کی پناهنده بشم؟! ایخدا! تورو به حق امامزاده ابراهیم، تورو به حق آقا مراد دهنده شفای دخترم رو از تو میخوام.»
آنوقت معصومه دستهایش را در هوا تکان داد وگفت:
– «خانوم! شگون نداره تو اتاقِ ناخوش گریه و زاری راه بندازین. این عبدااللهی گور به گور شده رو فرستادم پی «پیرْ رَحْمان». یه کم دندون رو جیگر بذار، صبر کن بذار بیاد ببینیم چی میگه.»
– «چی میخواد بگه معصومهخانوم جون؟ مگه «شیخْعلی» آب پاکی رو نریخت رو دستم. با هزار جور نداری و بدبختی دختر یتیم بزرگ کن بعد بهت بگن دخترتو از ما بهترون نشون کردند. تو بودی چه حالی میشدی معصومهخانوم؟»
***
کمی بعد «عبدالله» – پسر جوان معصومه- جلوجلو توی اتاق آمد و خبر رسیدن پیررحمان را اعلام کرد. معصومه گفت:
– «خوش اومدن مادر. بگو بفرمان داخل که چشم به راهشون بودیم.»
پیررحمان با دو قبضه ریش و موی حنا بسته، تسبیح سیاه و درازی که از بس گردانیده بود رنگ و رو نداشت و عبای خاکستری وصلهزده شدهیی پا توی اتاق گذاشت و صدای «یاالله» او مثل نگاهش دور تا دور اتاق چرخید. بعد به تاخت سمت تشک مریض رفت، به حالت مخصوصی دستانش را دورتادور تشک چرخاند، چشمهایش را نیمباز رها کرد و از دَم گندبوی خود به سر و روی دختر فوت کرد. بعد همانجا کنار مریض روی مخده ولو شد و زیر لب مشغول خواندن ورد شد. در اینحال مدام تسبیح را در دست راست خودش میچرخاند و با نُک انگشت شست دست چپش روی بندهای باقی انگشتها علامت میگذاشت.
در باز شد. معصومهخانوم با چادری که به دندان گرفته بود، غلیان آورد جلو پیررحمان گذاشت و خودش کمی آنطرفتر روی زمین ولو شد.
خانمباجی که از زورِ گریه، نفسش بالا نمیآمد بالاخره طاقتش طاق شد و رو به پیررحمان کرد و میان گریه گفت:
– «آشیخ! دستم به دومنت. تورو به ارواح خاک رفتگونت. وردی، دعایی، معجونی چیزی بده به خورد این یتیمشده بدیم بلکه نجات پیدا کنه. من همین یه دخترو دارم. تورو…»
پیررحمان سرش را بلند کرد به چشمان خانمباجی خیره شد و بلند گفت:
– «اینهمه زاری نکن خواهر. با سرنوشت که نمیشه درافتاد. هزار جور درد و بلا و مریضی توی این ده و توی این ممکلت سرگردونه. آخرش میبایست به دومن یکی بچسبه. این قضا و قدره که تعیین میکنه اون بختبرگشته کی باشه. ریسمون سوخت و کجیش بیرون نرفت. تا بوده همین بوده. با گریه و زاری دردی دوا نمیشه. وانگهی هر دردی دوایی داره. برو خدا رو شکر کن که من هنوز زندهام و نفس کشیدن از یادم نرفته.»
برای لحظهیی ساکت شد و بعد آرامتر ادامه داد:
– هرچی باشه حاجی منصور وقتی عمرش به دنیا بود، به احوالات من خیلی التفات داشت. درسته که مرگ خر عروسی سگه، اما طبیب بیمروت خلق رو رنجور میخواد. حالا که این مصیبت گریبونگیرتون شده، من هرکاری که از دستم بربیاد برای ثمرهی زندگی اون خدا بیامرز انجام میدم. اما اول میبایست بدونم جریان چیه. حالا از سیر تا پیاز تعریف کن ببینم اوضاع از چه قراره؟»
خانمباجی که کمی دلش قرص شده بود یکوری به تشک دختر نگاه کرد و گفت:
– «ایکاش اونروز پاهام میشْکَسْتْ و این دخترو با خودم نمیبردم گرمابه. معصومهخانوم هرچی زیر گوشم خوند که شگون نداره شبِ سهشنبه پا توی گرمابه گذاشت، من به خرجم نرفت. خدا منو ببخشه. دست این یتیمشده رو گرفتم و با خودم بردم. میدونی پیرْرَحْمان؟ میبایست همهچیز از اونجا شروع شده باشه. چون هرچی با معصومهخانوم مناسبتها و کارهامون رو زیر و رو کردیم به جز اون به خبط و خطایی برنخوردیم. از این گذشته من حتا یک لحظه هم چشم از این دختر برنداشتم که حالا شکمش بالا بیاد (بغض خانمباجی دوباره گُر گرفت) و هزار جور لکهی ننگ به دومنش بچسبه. میبایست از آب گرمابه حامله شده باشه. روم به دیوار شما هم جای برادر من؛ (گریهاش بند آمد) اینروزها به آب حموم هم نمیشه اعتماد کرد.»
پیررحمان لحظهیی دست از تسبیح گرداندن کشید و به دختر زل زد. بعد زیر لب ورد نامفهومی خواند و مشغول غلیان کشیدن شد.
خانمباجی رو به معصومهخانوم کرد و گفت:
– «معصومهخانوم ایشاالله عروسی پسرت. چندتا چایی برامون بیار گلومون تازه شه.»
بعد سرش را پایین انداخت و گفت:
– «نشون به اون نشونی که درخت سیب حیاط تازه شکوفه زده بود که ملتفت شدم احوالات این دختر طبیعی نیست. راه به راه –گلاب به روتون- عُق میزد و عین زنهای شکمدار هوسهای جور و واجور میکرد و همچین بگی نگی آب زیر پوستش افتاده بود. یه روز به صرافت این افتادم که خدای نکرده، زبونم لال نکنه این دختر دست از پا خطا کرده باشه… چشم هزار کار میکنه که ابرو خبر نداره. توی حموم که نگاهم به شکمش افتاد دیدم یتیمشده شکمش بالا اومده. پیرْرَحْمان! همون آنی که جست زدم سمت این دختر تا زیر دست و پاهام لهش کنم یهو احوالاتش شد این که میبینی. عین مجانین دور حوضچه حموم میچرخید و هوار میکشید: «شما نباید میفهمیدید، اونا الان مییان. اونا بچهشون رو سالم میخوان. دارن مییان.» و بعد هم یهو غش کرد و کف حموم دراز شد. شیخْعلی میگفت ازما بهترون (با تغیّر مابین انگشت شست و سبابهاش را با دندان گزید) بچهام رو نشون کردند و ممکنه هرلحظه از ما بهترون و آل بیان و مادر و بچهرو باهم ببرن. پیررحمان تورو ارواح خاک امامزاده داوود، بچهام رو نجات بده.»
– «شلوغش نکن خواهر. وسمه به چشمم که نمیزنم. دردْ کوه کوه میاد، مو مو میره. ما فقط وسیلهایم. اونکه باید شفا بده اون بالا نشسته.»
بعد دست کرد از جیب عبایش یک برگه کاغذ و قلم درآورد. کاغذ را روی ران پای راستش گذاشت، نک مداد را روی زبانش فشار داد و آرام مشغول نوشتن شد. همانطور که سرش پایین بود به معصومهخانوم که تازه با یک سینی چای وارد اتاق شده بود اشاره کرد و گفت:
– «این چیزایی که مینویسم رو تا غروب آفتاب تهیه کنین. هرکدوم هم که گیرتون نیومد به یکی پیغوم بدین تا از توی گنجه جستجو کنم. سرشب انشاالله شفای دخترتون رو از حق میگیرین. تا اونموقع هم دخترو تنها نذارین. ساعت سنگینه ممکنه خدای نکرده از ما بهترون سروقتش برسند.»
بعد به آرامی کاغذ را چهارتا کرد. آنرا روی تشک نزدیک دست معصومه گذاشت و با یک حرکت از روی زمین بلند شد. بالای سر ناخوش ایستاد، بسمالله بلندی گفت، به چهار جهت فوت کرد، دستهایش را بهم سایید و خاکش را به جهت تبرک روی سر و روی دختر پاشید. آنوقت عبایش را بهم گرفت و با چابکی از در اتاق بیرون رفت.
***
دو قلم شمعی که بالایِ سرناخوش گذاشته بودند کج مانده بود و دود میزد اما خانمباجی ملتفت نبود. همانطور با یک مشت افکار کج و معوجْ کنج اتاقْ ورِ دل دختر نشسته و سرش را بین دستهایش گرفته بود. یک چشمش به در بود یک چشمش به دختر و با احساسات مختلف خودش که مثل آب تنُگ غلیان در وجودش قُلقُل میکردند سروکله میزد. دختر هم مدام با انگشت سبابهی دست راستش خطوط غریبی را روی هوا میکشید و با چپ و راستش پچپچ میکرد و بیشتر افکار خانمباجی را پریشان میکرد.
از ساعتی که پیررحمان نسخهی دختر را پیچید تا حوالی غروب، عبدالله پسرِ بزرگ معصومه از این در به آن در دنبال گرد، پودر گیاه و عصارههای رنگ به رنگ و باقی مخلفاتی بود که پیررحمان در نسخهی دختر رج کرده بود. از آنطرف خانمباجی چپ و راست در اتاق میچرخید و یکبند به جان عبدالله دعا میکرد. خانمباجی بین عبدالله و دخترش «گلابتون» فرقی نمیگذاشت و معصومه را نه به چشم کلفت بلکه بهچشمِخواهری میدید. آخر بین خودش و او یک جور قرابت خاص احساس میکرد. هردو به فاصله یکی دو سال از مردهایشان حامله شدند و به فاصلهی کمی از همدیگر طعمِ گَسِ بیوهگی زیر زبان هر دو رفته بود. بچههایشان هم از کودکی با هم بزرگ شده بودند و از نظر خانومباجی جزء یک خانواده به حساب میآمدند. اینطور مناسبات مشترک باعث شده بود که خانمباجی یکی از اتاقهای خانهاش را تسلیم معصومه کند و از آنطرف معصومه بهجای کرایه وظیفهی رتق و فتق و آشپزی خانهی گل و گشاد خانمباجی را برعهده بگیرد و در کنار او زندگی کند.
شب بود. از دور صدای خفه لابهی سگی شنیده میشد. نور ماه روی نیمی از درخت جلو خانه سایه میانداخت و جیرجیرکی میان شاخ و برگها تنها کز کرده بود و مدام به آوازِ زنگداری، جواب جیرجیرکهای درختان اطراف را میداد. از دور دو گلولهی نور میان باریکهی جاده در گذر بودند و فقط میشد از نور فانوس، رنگ خاکستری عبای پیر رحمان را تشخیص داد و قدمهای مطمئن اما مخصوص عبدالله را که پیش پای او به حکم راهبلد و نوردار، جلو جلو میآمد.
سر و صدای قدمهای آندو، سگِ خانه را ملتفت کرد. بعد از آن خانومباجی جست زد و تا دمِ چپر پابرهنه دوید و تا چشمش به چشم پیررحمان افتاد بندِ دلش پاره شد. بغضش ترکید و بدون اینکه ملتفت باشد، از نو زیر گریه زد. انگار تمام حرفهای پیررحمان را از چشمهایش خوانده بود؛ و اینطور بود تا وقتی که پیررحمان گفت:
– «طوری نیست خواهر! همهچیز درست میشه!».
تا خانومباجی خواست بگوید که: «آخه چهطوری…؟»، پیررحمان دو سهقدم پیش افتاده بود و با عجله به سمت اتاق ناخوش میدوید. همین شد که به خودش آمد و سؤال از خاطرش رفت و پشتِ پای پیررحمان آرام به سمت خانه به راه افتاد.
پیررحمان که وارد اتاق شد، معصومهخانوم را از خانه بیرون کرد و به او گفت دور خانه چند منقل زغال و اسپند بگذارد. عبدالله دوید، جلوتر از مادرش چند کپهی آتش دور خانه علم کرد. چند دقیقه بعد، همین که زغال حسابی بور شده بود پیررحمان با لباس مخصوص سفیدی از اتاق کناری بیرون آمد. آرام و شمرده شمرده تا جلوی آتش بزرگی که وسط حیاط درست شده بود پیش رفت. صورتش مثل لباسش سفید شده بود و زیر نور آتش میدرخشید. به صدای بلند چند ورد مخصوص خواند و دستش را دور آتش زغال چرخاند؛ بعد با تغیّر به آتش خیره شد.
سگِ زردِ خانه، زوزه میکرد. زنجیر گردنش را آندورتر کنار طویله به دیوار میخ کرده بودند. به حالت خشن پای راستش را روی خاک میکشید و با پوزهی پایین آمده، سرش را نزدیک زمین گرفته و خُرخُر میکرد. گاه به گاه، همین که حالت خاصی در چهرهی پیررحمان همْ اتفاق میافتاد، جست میزد و زنجیرش به شدت کشیده میشد. بعد زوزهی عجیبی میکرد که خانومباجی و معصومهخانوم را بیشتر به گریه میانداخت. عبدالله، کمی آنطرفتر، نزدیک دهنهی چاه به درخت تکیه زده بود و شاخهی کوچک درختی را در دستش میچرخاند و تکه تکه میکرد.
همه به پیررحمان زل زده بودند و حرکاتش را دنبال میکردند. او جلو آتش ایستاده دستهایش را به حالت موزونی در هوا تکان میداد و با صدای بلند کلمات عجیب و نامفهومی میگفت که به گوش همه ناآشنا بود. برای لحظهیی صدایش را بالاتر برد و با این حرکت آتش پیشرویش گر گرفت. از دور به حالت مخصوصی به آتش دمید و بیحرکت ماند. صدای زوزهی سگ پایین آمد و با پایین آمدن صدای او، پیررحمان حالتش درهم رفت و خیلی آرام از آتش دور شد.
پیررحمان داخل اتاق شد و لباس سفیدش را از تن بیرون آورد. آنوقت رو به خانومباجی کرد و گفت: «امشب برای همچین کاری مناسب نیست» بعد به ماه نگاه کرد و گفت: «شب چهارده ماه برمیگردم، اگه تا اون شب حال ناخوش بهتر شده بودکه هیچ. اما اگه نه که میبایست با روح شرورش بجنگم و ارواح خبیث رو از وجودش دور کنم.» بعد توی تاریکی به سمت خانهی خودش به راه افتاد.
از آن شب، تا شبِ چهاردهِ ماه، روزگارِ خانمباجی، بد بود، بدتر شد. پیش هرکس که سرکتاب باز میکرد، بد میآورد. بدتر اینکه خودش هم مثل قاصدک سبکی شده بود و روی دستِ شاخهها، روی دستِ باد، به هر سازی میرقصید. از هر کس و ناکس کمک خواست، اما دستِ آخر هیچ راهی باقی نماند؛ مگر همان راهی که پیررحمان پیشنهاد کرده بود: جن گیری!
***
شبِ چهارده ماه بود و آسمان با گلوبند طلاییش خودنمایی میکرد. جیرجیرکها به حالت محزونی آواز میخواندند و خانومباجی توی حیاط اینطرف و آنطرف میرفت و خودش را میخورد. مِهِ سفید و رقیقی دورتادور خانه به چشم میآمد. معصومهخانوم روی ایوان، روی حصیر نشسته بود و قرآن میخواند. از دور نور فانوس توی جاده حرکت میکرد. کمیکه گذشت عبای خاکستری پیر رحمان مشخص شد و قدمهای تند عبدالله که پیشپیش میآمد.
از چپر که رد شدند خانومباجی چیزی نگفت. عبدالله دوید از پشت طویله چوب خشک و کُلِش آورد و دورتادور خانه به فاصله هیمه روشن کرد. پیر رحمان با ریش حنا گذاشتهاش بدون اینکه حرفی بزند توی اتاق ناخوش رفت و با دست به همه فهماند که هیچکس حق ورود ندارد. خانومباجی مثل اسپند روی زغال بور بالا و پایین میپرید. از ترس رنگش پریده بود و زیر لب با خودش حرف میزد:
– «دیدی؟ دیدی چه خاکی به سرم شد؟ کجایی مرد؟ کجایی که ببینی چه به روزم اومده؟ حالا چه کنم؟ اگه اجنه بخوان دخترمو با خودشون ببرن من چه خاکی به سرم بریزم؟»
همانوقت که اسم اجنه را میآورد آبِ دهانش را قورت میداد:
– «یعنی چه شکلیاند؟ ببینم لباس هم تنشون هم هست؟ استغفرالله! یه وقت جلو دخترم بیعفتی در نیارن. اون هنوز بچهست. چشم و گوشش بستهست.»
بعد بین انگشت شست و سبابهاش را میگزید و سه بار پشتِ هم و یکبند صلوات میفرستاد.
به خیالش نیم ساعتی گذشت. پیررحمان و دختر هنوز توی اتاق بودند. خانومباجی که حالا همهچیز از سرش بیرون رفته بود گفت:
– «معصومهخانوم جون! میگم چرا صدایی نمییاد؟ یعنی اجنه سر و صدا ندارن؟»
– «چه میدونم والله. شاید هنوز نیومدن»
وقتی ملتفت شد که چه گفته و شاید نیامده باشند و ممکن است هر لحظه از پشت سر از راه برسند با ترس پشت سر و اطرافش را نگاه کرد. از ترسِ باد لای شاخهها دستِ خانومباجی را چسبید. درِ اتاق نیمهباز بود. نور فانوس داخل اتاق روی ایوان سایه میانداخت. خانومباجی دست معصومه را چسبیده بود و کشانکشان او را تا لبِ پلهها برد. معصومه چشمهایش را بسته بود و گاهی باز میکرد تا جلو پایش را ببیند:
– «خانوم جون! تو رو به خاک امواتت بیا برگردیم. نکنه یه بلایی سرِ ما هم بیارن؟ من هیچ دلم نمیخواد عروس اجنه شم خانوم جون.»
پلهها را آرام آرام بالا رفتند. خانومباجی با غیظ بهش خیره شد؛ با قد خمیده تا روی ایوان رفت. دست معصومه هنوز توی دستش بود. پای هردویشان توی نور افتاده بود. معصومه گفت:
– «خانوم شاید خوبیت نداشته باشه! اصلا درست نیست ما مزاحمشون بشیم. بیاین برگردیم.»
همینطور کورمال کورمال تا نزدیک اتاق رفتند. گوشهایشان را تیز کردند. اما صدایی نمیآمد. دلشان قرصتر شد. سرشان را بردند لای در. چیزی معلوم نبود. توی چشم همدیگر نگاه کردند و با نوک پا در را آرام باز کردند. چیزی دستگیرشان نشد. خانومباجی پایش را داخل اتاق گذاشت و معصومه با چشمهای بسته به دنبالش رفت. آرام گفت:
– «خانوم! چه شکلیاند؟ چندتان؟ دارن چهکار میکنند؟ اصلا چیزی تنشون هست یا نه؟»
خانومباجی حرف نزد. دهانش باز مانده بود. معصومه به کمر خانوم سقلمهیی زد و گفت:
– «میگم چندتان خانوم؟»
– «لا اله الا الله. چهقدر قشنگه! معصومهخانوم اونجارو نگاه کن.»
معصومه یک لحظه چشمهایش را باز کرد. ولی از ترس دوباره بست. توی فکرش بالا و پایین میکرد که چه دیده. دوباره چشمش را باز کرد:
– «ماشاالله… چهقدر خوشگله.»
وسط اتاق دو ردیف شمع به حالت دایره قرار داشت. دختری توی لباس عروس وسط شمعها دستهایش را باز کرده بود و آرام دور خودش میچرخید و میرقصید. دامنش که توی هوا بلند میشد، شمعها پرتپرت میزدند و ساق پایش به چشم میآمد. پشتش به آنها بود. صورتش معلوم نبود. همین که دختر پایش را کج گذاشت. همین که چرخید؛ درست وقتی که قرار بود چشمش به چشم خانومباجی بیافتد معلوم نشد چه اتفاقی افتاد که خانومباجی جیغ بلندی کشید و با سر و صورت عرقکرده از خواب پرید.
خواب دیده بود. معصومه هم که همانگوشه ورِ دلِ خانوم خوابیده بود از صدای جیغ او یکمرتبه نیمخیز شد و با چشمهای گرد گفت:
– «چی شده خانوم؟ اتفاقی افتاده؟ الهی دورتون بگردم. حتماً خوابنما شدید.»
خانوم باجی حرف نمیزد. به دیوار روبهرو خیره شده بود:
– «گلابتون کجاست؟ دخترم کو؟»
هر دو خیز برداشتند سمت اتاق دختر. او توی رختش آرام خوابیده بود. خانومباجی که دلش قرص شد گفت:
– «نمیدونی چه خوابی دیدم معصومهخانوم؟ نمیدونی!؟ بیستسیتا جن قلتشن و نکره دور و بر دخترمو گرفته بودند. استغفرالله! میگفتند عروس ماست. بچهشونو میخواستن.»
از توی پنجره آسمان را نگاه کرد. هنوز نصفِ ماه توی سیاهی آسمان فرو رفته بود:
– «کاش زودتر چهاردهِ ماه بیاد. دیگه طاقت ندارم معصومهخانوم.»
***
از آنطرف در این مدت و در این چند روز باقی مانده تا چهارده ماه، کمی که آبها از آسیاب افتاد کمکم گلابتون از رختخواب جدا شد. توی حیاط میچرخید، درختها را آب میداد و هر وقت دمِ غروب که معصومه و خانومباجی توی مسجد نماز میخواندند با عبدالله توی اتاق تنها میشد و شوخیکنان حرف میزدند:
– «اگه بچهمون پسر بود اسمشو چی بذاریم؟»
عبدالله گفت:
– «بذاریم… بذاریم… نمیدونم! تو چی دوست داری؟»
دست دختر را گرفت و کمی برانداز کرد.
دختر گفت:
– «عبدالله من میترسم. یعنی چی میشه؟ رحمان که اومد و رفت جریان ما چی میشه؟»
– «هیچی! مییام میگیرمت و زنِ خودم میشی.» دست دختر را فشار داد.
– «اگه من زنت بشم چجوری با این شکم لباس عروس بپوشم؟ میترسم مردم بچهمو اذیت کنن.»
– «مردم غلط میکنن در مورد تو و بچهمون حرف بزنن.»
– «ولی خب الان یه طوری شده. نکنه همهچیز خراب بشه؟ من میترسم عبدالله. اگه نشه عروسی کنیم چی میشه؟»
– «طوری نمیشه. بهت قول میدم.»
توی چشمهای دختر نگاه کرد و دستش را دوباره فشار داد. سرش را به سمت دختر برد و لبهایش را بوسید. گونهی دختر گل انداخت:
– «نکن عبدالله. زشته!»
– «هیچم زشت نیست. ما دیگه زن و شوهریم.»
– «اما من که هنوز زنت نشدم.»
– «بالاخره که میشی.»
دوباره لبهایش را بوسید. دختر مقاومت نکرد. دست عبدالله روی شکم دختر بود. دختر دست او را محکم گرفته بود و نمیگذاشت دستش آزادانه حرکت کند.
این فکری بود که گلابتون کرده بود. قرار بود عبدالله هم کمکش کند تا نقشهشان درست و حسابی بگیرد. معصومهخانوم نمیخواست عبدالله را زن بدهد و دستش را توی پوست گردو میگذاشت. میگفت:
– «زشته پسر! لاالهالا الله. خجالت بکش. قباحت داره! یه ذره بچه که زن زن نمیکنه. نه دستت توی جیبت میره نه اجباری رفتی. میخوای دختر مردمو بدبخت خودت کنی که چی بشه؟ هنوز ریش و سبیلت کامل درنیومده والله.»
اما عبدالله قبول نمیکرد. شاید اگر به مادرش میگفت که گلابتون را پسندیده او کمتر مخالفت میکرد. شاید کمکش هم میکرد. گرچه هر دوی آنها از بچهگی توی یک خانه بزرگ شده و مثل برادر و خواهر از زیر و بم اخلاق هم با خبر بودند اما تصمیمشان همین بود. عبدالله چند بار توی باغ وقتی که مشغول چیدن تمشک و توت بودند صورت گلابتون را بوسیده بود. تنش داغ شده بود. نمیدانست چه میکند. نیرویی به جای او تصمیم میگرفت و این حتماً عشق بود. به دختر هم گفته بود.
احساسی که نسبت به دختر احساس میکرد به هیچکدام از دخترهایی که تا آن موقع دیده بود و میشناخت، شباهت نداشت. دخترِ سید باقر با آن چشمهای ورقلمبیدهاش هر وقت که عبدالله را میدید پشت چشم نازک میکرد و دختر حاجمحمد هم که ریخت و قیافهی درست و درمانی نداشت. اما گلابتون وقتی که به چشمهایش زل میزد آرام و قرار از کفش میرفت. همیشه توی چشمهای او خودش را میدید که به او زل زده است. دختر را لخت هم دیده بود. دختر خم شده بود تا دامنش را از پایش بیرون بکشد که قلب رحمان تند تند زد. خشکش زده بود. دلش میخواست لای در را کامل باز میکرد و توی اتاق میرفت و دست او را میگرفت. دختر را میبوسید. اما چیزی که بود میترسید. از عکسالعمل او میترسید. آیا دختر جیغ میکشید؟ معصومهخانوم را در جریان میگذاشت؟ آنوقت خانومباجی به او چه میگفت؟ از این بدتر ممکن بود دختر دیگر با او حرف نزند. نه! به اینها نمیارزید.
این چیزها و خیلی چیزهای دیگر باعث شده بود که عبدالله عاشق گلابتون باشد. دختر هم از عبدالله خوشش میآمد: عبدالله! عبداللهِ جوان. عبداللهِ بزرگ! صورتش به نظر زبر میرسید و هر وقت که سطل بزرگ آب را از چاه میکشید رگ و پی بازوهایش برآمده میشدند. دختر از دستهای او خوشش میآمد. همینطور از شر و شوری او. وقتی که با پسرها دعوا میکرد، قند توی دل دختر آب میشد. رفتار او به دلش مینشست. اگر عبدالله شوهرش میشد او دخل همه را میآورد. چیزی که بود پسر از پس همه بر میآمد. اهالی هم با احترام با او برخورد میکردند. دخترها به او میگفتند:
– «خوش به حالت. عبدالله خیلی پسر خوبیه. خیلی آقاست. کاش ما هم یه برادر مثل اون داشتیم.»
گلابتون حرص میخورد:
– «اون که برادر من نیست. همسایهمونه.»
– «چهجور همسایهایه که همش توی خونهی شماست؟ نمیخواد زن بگیره؟»
– «به شما چه؟ اون به شماها محل هم نمیذاره.»
توی دلش به آنها میخندید که نمیدانستند عبدالله مالِ اوست. با هم قرار گذاشته بودند که توی همان خانه عروسی بگیرند و همه ده را دعوت کنند. شیرینی و شربت پخش کنند و از همه پذیرایی کنند. خانهشان هم قرار بود پشت باغ باشد. عبدالله میگفت:
– «خودم میرم از شهر بلوک و آجر و سیمان میآرم. تو بهم بگو خونهمون چه شکلی باشه، خودم درستش میکنم.»
و همینطور با فکر و خیال تا ده – بیست سال آینده را مجسم کرده بودند. مشهد رفته بودند. توی خیالشان با هم دعوا کردند. قهر کردند. آشتی کردند. بچههایشان را بزرگ کردند و پیر شدند.
برای دختر خواستگار آمده بود. اما نه خودش میلی به آنها داشت و نه خانومباجی اجازهی چنین کاری را میداد. میگفت:
– «هنوز زوده. بچهست. هیچی حالیش نیست.»
عبدالله میترسید. نسبت به دو – سه خواستگار دختر کینه برداشته بود. یکیشان کبلِ یوسف بود. زنش مرده بود. توی دهانش یک دندان هم نداشت. ۷۰ سال عمر داشت و زمین و باغ و املاک مختلف. وقتی که تک و تنها آمد خواستگاری دختر و جلو خانومباجی و معصومهخانوم نشست؛ همین که اسم دختر را برد و منظورش را رساند لبخند روی لبش نشست و لثههای بیدندانش نمایان شد. عبدالله از اتاق بغلی گوش وایساده بود و از درز سوراخ لولای در اتاق را میپایید. دلش می خواست همان آن بلند میشد و با لگد کبلِ یوسف را بیرون میانداخت.
وقتی که خانوم باجی گفت: «والله. الان زوده و گرنه کی از شما بهتر؟» باز تهِ دلش کمی آرام شد. حداقل خانومباجی نمیخواست دختر را به این زودی شوهر بدهد. ولی کبل یوسف قول گرفته بود که چند وقت دیگر مزاحم شود و انگشتر و شیرینی برای دختر بیاورد و خانومباجی قول چند سال دیگر را به او داده بود.
سرِ قهوهخانه، غروبها نزدیک اذان که میشد، همین که عبدالله از جلو قهوهخانه میگذشت و چشمش به رجِ پیرمردها میافتاد که لب دیوار قهوهخانه نشستهاند و غلیان می کشند، همین که کبلِ یوسف را میدید که آن وسط نشسته و با لبخند به او زل زده، مشتهایش از غیظ و غضب گره میشد. همین شد که یک شب از خانه بیرون زد و بدون فانوس و توی تاریکی کورمال کورمال تا خانهی کبل یوسف رفت. دور و برش را نگاه کرد و سنگ بزرگی را که آماده کرده بود توی شیشهی خانهی او پرتاب کرد و سریع پا به فرار گذاشت. بعد سراغ دختر رفت و از او قول گرفت که با کسی ازدواج نکند تا او کاری برای خودش دست و پا کند. اما خودش هم میدانست که نمیشود.
وقت درو برنج که میشد توی بیجار[1]ها میچرخید و به همه پیشنهاد کمک میداد. همه هم قبول میکردند و عبدالله یک مشت ساقه برنج را با چند حرکت توی دستش میگرفت و با داس از کمر میبرید. ساقهها را توی هوا میچرخاند و همانطور که داس توی مشتش بود ساقهی بلندی را دور مُشته[2] میپیچید و سرش را لای باقی ساقهها فرو میکرد. بعد مشته را روی اِشکل[3]ها پهن میکرد و سراغ بعدی میرفت. خوب کار میکرد و حسابی عرق میریخت. اما چون سن کمی داشت پول خوبی نمیگرفت. چند اسکناس مچاله شده و کهنه توی مشتش میچپاندند و میگفتند: «آفرین عبدالله. خدا پدرتو بیامرزه. بیا… بیا برو یه خوردنی واسه خودت بگیر تا خستهگیت در بره» و عبدالله پول را توی مشتش مچاله میکرد و توی دلش میگفت: «همین؟» میدانست که این طوری نمیشود پولی جمع کرد و برای دختر النگو و گردنبند طلا گرفت. یک بار هم به محمد پسر داوود رو انداخته و تقاضای پول بیشتر کرد اما محمد جلوش در آمدکه:
– «برو… بچه برو! کمک کردی دستت درد نکنه. همین هم که بهت دادم زیاده. والا خودت نگاه کن ببین چهکار کردی؟ برو پولو بده ننهت واسهات نگه داره، بزرگ که شدی به دردت بخوره. پول میخوای چهکار؟»
عبدالله سرش را انداخت پایین و همانجا رو لب مرزها راهش را گرفت و رفت توی باغ گریه کرد. دلش دختر را میخواست و هر کاری که میکرد جلوش را میگرفتند و بچه بودنش را توی سرش میزدند.
***
ماه هر شب توی آسمان کاملتر میشد. وقتی که قرص کاملش توی سینهی آسمان افتاد بی خبر، دم غروب سر و کلهی پیر رحمان پیدا شد. توی دستش بقچهی قرمز رنگی بود و آنیکی دستش تسبیح را بین زمین و آسمان میگرداند. دو سه منقل زغال خواست. منقلها که آماده شدند تنها رفت توی اتاق. کمی بعد سر و صدای آواز خواندنش بلند شد. آرام و نامفهوم میخواند. منقلها بالای تشک دختر دود میکردند. دودشان که فرو مینشست دوباره از توی بقچه یک مشت برگ و گل خشکیدهی مخصوص را روی زغال بور شده میپاشید و بهشان فوت میکرد. گلابتون توی دلش میخندید. خیالش راحت شده بود و فکر میکرد که بعد از این شب میتواند کمکم به شرایط عادی برگردد. از وقتی که شکمش بالا آمده بود مجبور شده بود نقشهشان را عملی کند. مجبور شده بود ادای جنزدهها را در بیاورد و بیخود خانومباجی را بترساند. فکر میکرد اینطوری شاید بشود برای ازدواج خودشان کاری کند. خاطراتشان به یادش آمد. حرفها، بوسیدنها، دویدنها. فکرش میلغزید. یادش آمد باید خودش را بیشتر به ناخوشی بزند. هرچه بود حالا پیر رحمان بالای سر او نشسته بود و قصد داشت جن وجودش را از او دور کند. خودش را زد به ناخوشی. فکر و خیالات غریبی توی سرش میچرخیدند. صدای پیر رحمان او را از خود بیخود کرده بود. از جا بلند شد توی اتاق کورمال کورمال راه رفت. سرش گیج میرفت. بی اختیار با اصوات غریبی سکوتِ آوازِ پیر رحمان را پر میکرد. تمام اتاق را دود برداشته بود. کمکم پیر رحمان لحن آوازش آرام شد و شروع کرد به حرف زدن. با خودش حرف میزد یا با او؟ گلابتون نمیفهمید. سر و شکل پیر رحمان را میدید که روی خط باریک گردنش تکان میخورد. عبایش مثل دریا موج برمیداشت. نصف صورتش توی تاریکی افتاده بود و آنطرف توی نور سرخ زغال بود. قیافهاش لحظه به لحظه عوض میشد. گاهی شکل کبل یوسف را به خودش میگرفت. گاهی جوان میشد و عبدالله را به خاطرش میآورد و گاهی چنان ترسناک میشد که دختر به جیغکشیدن میافتاد:
– «عبدالله… عبدالله تویی؟!»
به جای جواب از آن سایه، از پیر رحمان کلمهها و جملههای ناواضحی را میشنید. کمکم ترس توی دلش پر رنگتر میشد. از همه چیز ترسید. از آل، اجنهها، روحها، از پیر رحمان… همان لحظه دراز به دراز افتاد وسط اتاق و از حال رفت.
مرز خواب و واقعیت معلوم نبود. هنوز صداها و بوها و نورها از توی سرش میگذشتند. به خودش که آمد دید با خودش حرف میزند. تمام افکار توی مغزش مثل یک زنجیر از حفرهی مغزش بیرون کشیده میشدند. سر چرخاند تا پیر رحمان را پیدا کند. صدای برخورد ناخن به تار به گوشش رسید. اما پیر رحمان را دید که وسط اتاق نشسته، توی دستش دف تیرهیی را گرفته و دف میزند. آواز او هنوز شنیده میشد. دیگر هیچکدام از حرکاتش به ارادهی خودش نبود. انگار جسم دیگری از درون تمام ارادهی او را به دست گرفته بود و کنترل میکرد. دلش میخواست هر چه زودتر این وضعیت تمام شود. بوی تند دود و گرمی زغال زیر دماغش بود. تمام اتاق را دودگرفته بود. احساس خفهگی کرد. سرش تیر کشید. سایههای پر رنگی روی دیوار از این طرف به آن طرف میرفتند. نور فانوس به نظر عجیب و باور نکردنی رسید. پرزهای قالی زیر پایش ضخیم شده بودند. دهانش خشک شده بود و گلویش میسوخت. چشمش را بست. صدای دف و آواز هنوز توی گوشش بود. یک چیزی مثل صدای جیرجیرک توی گوشش زنگ میزد. چهقدر گذشته بود؟ خودش را به زحمت و با چشم بسته به تشکش رساند. زیر پتو قایم شد و خودش را به خواب زد. ولی صداها توی گوشش زیر و بم میشدند. انگار حضور پیر رحمان و دیگران را نزدیک خودش حس میکرد.
***
پیر رحمان برای علاج دختر به خانومباجی تجویز کرد: روزی یکی دو ساعت در را به روی دختر ببندد. پردهها را بکشد و توی اتاق، توی منقل زغال بور شده گل و برگهای گیاه مخصوصی را که از توی بقچه در آورده بود بریزند. منقل را بگذارند توی اتاق او تا دود آن تمام اتاق را پر کند.
– «این یه مقدار گل مقدسه. تنها کاری که از دستم بر مییاد همینه. باهاش زیاد صحبت نکنین، مبادا کار خبطی ازش سر بزنه. باید تا زمان چیدن بچهاش طاقت بیاری خواهر. طوری نمیشه. بعد از زایمان مثل روز اولش میشه. مطمئن باش.»
و از گرد مخصوصی که میبایست روزی به اندازهی یک بند انگشت توی غذای دختر اضافه میشد گفت. خانوم باجی توی حیاط گیج و گنگ اما سراپا گوش، چشم به لبهای پیر رحمان دوخته بود و حرفهای او را مثل آیات الهی از بر میکرد.
از آن شب به بعد احوالات دختر چه در ظاهر و چه در باطن بدتر شد. درست وقتی که به دستور پیر رحمان توی منقل گلهای مخصوص را میریختند و بالای سرش میگذاشتند فکر و خیالاتش شروع میشد. توی سرش فکرها و تصویرهای مختلف میگذشتند و او را با سؤالهای بیپاسخ تنها می گذاشتند. به نور فانوس خیره میشد. شعلههای داغ به تمام زندگیش سرک میکشیدند. صدای سگ که از توی حیاط بلند میشد خودش را توی محمل کهنهیی لای دستهی گرگها میدید و از ترس عرق به پیشانیش مینشست. چند شب اول همین که دود از منقل بلند میشد خیالاتش اوج میگرفت و صبح وقتی که زغال خاکستر شده توی منقل نشسته بود خبری از خیالات عجیب و ترسناکش نبود. اما کمکم تمام روزها و شبهایش یکدست شدند. فرقی نمیکرد بوی سوختن برگها زیر دماغش برود یا نه؛ فرقی نمی کرد خودش را به ناخوشی بزند یا نه؛ در هر صورت اطراف خودش سایههای پرتی میدید که از توی فانوس پروازکنان دور تا دور اتاق میچرخیدند و با او حرف میزدند. دختر فریاد میکشید: «من کاری نکردم» بلند بلند میخندید. به نظرش صدای خندهاش ترسناک آمد. «از صدای خندهام ترسیدی؟» روی شکم بالا آمدهاش دست کشید: «تقصیر ایناست؛ اینا نمیخوان تو مال من بشی.» یک مرتبه بغض گلوش را میگرفت. بعد به ذهنش میرسید «چرا گریه میکنم؟ بچهی من؟ بچهام هم گریه میکنه؟» باد که توی شیشهی فانوس میافتاد، همین که نور و سایه روی دیوار جابهجا میشدند یاد اجنه میافتاد. صداهای عجیبی میشنید. پتو را روی چشمهایش میکشید و با دست دو طرف پتو را زیر بدنش فرو میبرد.
آنقدر رفتار و حرکات دختر عجیب شده بود که عبدالله هم ترسید. فرصتی که پیش میآمد جلو پای او مینشست و او را صدا میزد:
– «گلاب؟ منم. تو چرا اینقدر ترسناک شدی؟ نکنه جدی جدی باور کردی اون بچهی جنهاست؟» با انگشت به شکم دختر اشاره کرد.
گلابتون سر به زیر، با انگشت موی بلندی که روی صورتش آمده بود را میتاباند و با صدای کودکانه لالایی میخواند. عبدالله را نمیدید.
– «گلاب! با توام. چرا اینطوری میکنی؟»
دست دراز کرد سمت دختر خواست دستش را لمس کند. خواست صورتش را ببوسد. دختر دستش را پس کشید. سر بلند کرد توی چشم عبدالله نگاه کرد. توی نگاهش عبدالله مثل یک غریبه به او زل زده بود. عبدالله دوباره دست بلند کرد تا صورت دختر را نوازش کند که دختر جیغ بلندی کشید.
– «مامان… مامان» پسپس خودش را به دیوار چسباند:
– «به من دست نزن. خجالت بکش. چطور روت میشه؟ بذار معصومه خانوم بیاد بهش میگم. پاشو برو گم شو»
صدایش که بلند شد، همین که طنین صدای خودش توی گوشش پیچید ترس برش داشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. بالای درخت، لای شاخ و برگ درختان دنبال چیزی گشت. باد از آنجا می گذشت. برگها تکان میخوردند. پیش خودش گفت: «دیدی؟ همان جا وایسادن» یک مرتبه سر برگرداند. توی چشمهای بهت زدهی عبدالله نگاه کرد که کنار تشک همانطور که یک دستش از سقوط رد نوازش روی قالی افتاده و خشکش زده بود. دوباره جیغ کشید. جیغ کشید و جیغ کشید.
از همین رفتارهای عجیب و پرت دختر حالا عبدالله جرات نداشت مثل گذشته وقتی که خانومباجی و معصومهخانوم حواسشان پرت میشد به دختر سر بزند و با او صحبت کند. حالا میترسید که دختر او را نشناسد و با سر و صدا و جیغ او را از خودش براند. چند باری هم که وقت اذان یا مجلس ختم و روضه با گلابتون تنها میشد تمام تلاشش را میکرد تا شاید بتواند توی چشمهای گلابتون همان درخشش قبلی را ببیند. اما انگار فایدهیی نداشت. دختر به کل دیوانه شده بود.
– «گلاب؟ یادت نمییاد؟ ما با هم قرار گذاشتیم. قرار شد یه کم ادای دیوونهها رو در بیاری، بعد همه فکر کنن خل و چلی؛ کسی نیاد خواستگاریت. اون وقت من بیام بگیرمت. یادته؟»
دختر توی صورت پسر به بالا و پایین رفتن لبهایش نگاه میکرد. به نظرش عجیب میرسیدند. کرکهای خاکستری ریزی را که پشت لب او میدید توی ذهنش حلاجی میکرد. «اونا چرا اونجان؟ چرا روی دماغش مو نداره؟ دندوناش چه تیزن! نکنه اینم یکی از همون از ما بهترونه! از بچهگی اومده تو خونهمون میخواد منو و بچهمو اذیت کنه. شاید معصومهخانوم هم با اون همدسته. ولی من بچهمو به اونا نمیدم.»
– «گلاب! یادته رفتیم لبِ رودخونه؟ با هم توی باغ میدویدیم؟ گلاب! حواست هست؟»
دختر اسم باغ که به گوشش خورد بلند شد پردهها را کشید، تند فانوس را از روی میخ دیوار برداشت کنج اتاق جلو پایش گذاشت و توی نورش نشست. میلرزید. عرقِ توی صورتش موهایش را بهم چسبانده بود. به نور فانوس خیره شد. بوی نفت از توی فانوس و بوی کند فتیله توی دماغش پیچید. طوری که انگار با کسی که همان حوالیست حرف میزند گفت:
– «منم باهاتون مییام. میخوام خودم بچهمو بزرگ کنم. بهش شیر بدم.»
صحنهی شیر دادن زنان به نوزادشان به یادش آمد. به پستانش دست کشید. یک مرتبه برگشت؛ عبدالله را دید که به او زل زده:
– «به چی نگاه میکنی؟»
همین که عبدالله خواست دهان باز کند دختر جیغ کشید. جست زد و به سمت او حمله کرد. با مشت بسته یا با کف دست و انگشتهایش به صورت او میکوبید و از حرص موهای سرش را میکشید. عبدالله زیر آوار مشت دختر حرفی نزد. دست دراز کرد و مشت دختر را توی دستش گرفت. خواست بلند شود و دختر را تنها بگذارد. دختر جیغ میکشید. چشمهایش ترسناک شده بود و به هیچ خاطرهیی آشنایی نمیداد.
زندگی خانوم باجی حالا شبیه به یک کابوس شده بود. تنها دخترش و تنها همدم خونی او در دنیا چیزی از خصلتهای انسانی را در خود به یادگار نداشت: شب و روز در تشک چرک خود با چشمهای گرد و متعجب به اطراف نگاه میکرد و می خندید. بغض میکرد و میترسید. روز به روز بیحالتر میشد و از قیافهی طبیعی و قدیمی خود فاصله میگرفت. شکمش لحظه به لحظه بالاتر میآمد و انگار کسی در وجودش تمام آرامش دخترانه او را میبلعید و با اضطراب و ترس جایگزین میکرد. خود خانومباجی هم حال و روز خوشی نداشت. چهرهاش زرد و چین و چروک صورتش بیشتر شده بود. موهای حنا گذاشتهاش بالای سفیدی ساقه و ریشه موهایش دیده میشد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشت. از آینده میترسید. نمیدانست فردا چه در انتظار او و دخترش است. خودش را میخورد. تمام اعمال و کردار گذشتهی خودش را به یاد میآورد و به دنبال گناهی میگشت. شاید اگر میفهمید که عذاب این روزهایش تاوان گناهان گذشتهاش است آرام می گرفت.
حالا دیگر از بهبودی دختر قطع امید کرده بود. فقط توصیههای این و آن مخصوصاً پیر رحمان را بیهدف اما مو به مو انجام میداد؛ از عصارههای مختلف به حلق دختر میریخت و توی اتاق با دود برگ و گلهایی که پیر رحمان داده بود او را بخور میداد.
***
بوی پاییز توی خانه پیچیده بود. حالا همه به جنون دختر عادت کرده بودند. توی ده حرف زنها شکل و قیافهی بچهی گلابتون بود:
– «میگن با جنها رابطه داشته. واسهشون غذا درست میکرده. زنشون شده. اونا هم اونو به عروسی قبول کردند. میگن بچه که به دنیا بیاد اونو هم پیش خودشون میبرن. آره دیگه! دخترِ خانومباجی هم جن شد. استغفرالله. آدم چه چیزها که نمیشنفه. دورهی آخر الزمونه.»
توی این چند وقت کسی با خانومباجی مراوده و رفت و آمد نداشت. هر کس که او را میدید سخت رو میگرفت و از او دور میشد. از جاده که میگذشت پچپچها پشت سرش شروع میشد:
– «اونا همهی دهاتو جنی میکنن. لا اله الا الله. همه دختر دارن اونم دختر بزرگ کرده. چطوری حاضر شد دخترشو عروس اجنه کنه؟»
عبدالله لام تا کام حرف نمیزد. مهر دختر کمکم از دلش رفته بود و تمام خاطرات خوش گذشته کمرنگ و ناپیدا میشدند. خودش هم باور کرده بود که بچهی توی شکم دختر با او ارتباطی ندارد. حالا به گلابتون نه به چشم معشوقهی خودش که به چشم عروس اجنه نگاه میکرد. خودش هم نمیدانست واقعیت چه بوده. آیا بوسههای پنهانی او و گلابتون و آن بغل کردنها باعث این ماجرا شده بود یا اجنه از مدتها قبل گلابتون را نشان کرده و برگزیده بودند؟
هر چه که بود کم کم دختر با حال و روز پریشانش از زبان خانوم باجی فهمید که زمان وضع حمل او نزدیک است. این را درد توی شکمش هم به او میفهماند. اگر چه هنوز یکی دو ماه تا موعد مقرر زمان باقی مانده بود؛ اما درد ناجوری که توی شکمش او را آرام نمیگذاشت خبر از زمان وضع حملش میداد. بیشتر ترس برش داشته بود. شب و روز جلو فانوس مینشست و با سایهها، با دیوار و نور فانوس پچپچ میکرد:
– «بچهام که به دنیا اومد اونو نبرین. بذارین پیشم باشه.»
نور فانوس کم و زیاد که میشد به خیالش میرسید که جوابش را دادهاند. میترسید. تمام فکر و خیالش، تمام حواسش به اطراف خودش جلب میشد. دورترها را نمیدید. دامنهی دیدش به یکی دو متر محدود میشد و چون در این حالت چیزهایی توجهش را جلب میکرد که در حالت عادی در او بی اثر بودند، بیشتر منقلب میشد و میترسید. از صدای ترق ترق زغال توی منقل به وحشت میافتاد و فکر میکرد توی زغال کسی نشسته است. مژهی روی چشمش را حرکت جنی بر دیوار میدید و سایهی تن خودش روی دیوار او را از جا به در میکرد.
***
بچه مرده به دنیا آمد. علیل، ناقص و بیشکل. بچه را بعد از زایمان، سریع توی باغ چال کردند. گلابتون تا عصر آنروز چیزی نمیفهمید و حرفی نمیزد. بعد که به حال آمد سراغ بچه را گرفت. بغض گلوی خانومباجی را تلخ میکرد. نمیدانست چه جوابی باید به او بدهد.
– «بچهت مرد مادر جون. تو شکمت مرده بود.»
– «مرد؟ چهجوری مرد؟ نه… دروغ میگین.»
میخندید و گاهی یک گوشه توی تشک جمع میشد و کز میکرد و موهای سرش را دور انگشت میپیچید:
– «بچهمو بردن؟»
با دهان باز به خانومباجی خیره میشد. بغض توی گلوی خانومباجی بالا و پایین میرفت.
– «بچهام کجاست؟»
– «بچهات مرد مادر جون. دفنش کردیم.»
– «یعنی با خودشون بردن؟ منو نبردن؟»
به شکم خالی شدهاش نگاه میکرد. بین پاهایش میسوخت. هر دو زدند زیر گریه. معصومه هم که صدای گریه آنها را میشنید به جمعشان اضافه شده و گریه میکرد. عبدالله اما روی پلهها توی ایوان مینشست و به صدای گریه آنها گوش میداد. تا شب هیچکس توی خانه حال و روز خوشی نداشت. دختر تمام وقت توی رختخوابش به سقف زل زده بود و لام تا کام حرف نمیزد. فقط گاهی ریز ریز گریه میکرد و صورتش از اشکهایش برق میزد.
فردای آنروز توی خانه خبری از دختر نبود. رختخوابش بهم ریخته و سرد بود. هیچکس او را ندیده بود و نمیدانست کجاست. خانومباجی حالا انگار که تمام غمهای عالم را یکباره توی دلش ریخته بودند عذاب میکشید:
– «نکنه جدی جدی اجنه دخترمو برده باشن تا براشون کلفتی کنه؟»
معصومه جوابی نداشت. عبدالله همهجا را گشته و از همهکس سراغ او را گرفته بود. هیچکس خبری از او نداشت. خانومباجی دیگر نمیدانست چه کند. نه اشکی داشت که بریزد نه حرف زدن آرامش میکرد. بیاختیار گوشهی خانه، گوشهی زندگیش نشست و به زندگی خودش نگاه کرد.
همان شب صدای زوزهی شغال که از توی باغ توت میآمد خواب همه را برهم زد. سگِ خانه یکبند واق میزد و آرام نمیگرفت. انگار بوی شغالها را از نزدیک میشنید. آنقدر واق زد و خودش را کشید که طناب و زنجیری که به حکم قلاده به گردنش بسته بودند پاره شد. جست زد توی تاریکی و با سر و صدا توی سیاهی جاده ناپدید شد. صدای زوزهی شغالها که فرو نشست، سگ برگشت توی حیاط آنقدر واق زد و سر و صدا کرد که خانوم باجی و عبدالله و معصومه با فانوس و چماق به حیاط دویدند. عبدالله فانوس را بالا گرفت. جلو پای سگ لباس پاره شدهیی شبیه لباس گلابتون افتاده بود. بند دل خانومباجی پاره شد. آمد جلو پارچه را برداشت. داشت توی دست براندازش میکرد که سگ واقواق کنان به سمت سیاهی باغ دوید. عبدالله ملتفت شد و با فانوس دنبال سگ دوید.
توی باغ توت کنار درخت بزرگی سگ را پیدا کرد که زمین را بو میکرد و خرناسه میکشید. جلو رفت؛ فانوس را بالا گرفت. تن گلابتون را دید که از شاخهی درخت حلقآویز شده است. طناب توی گردنش همان طناب توی انبار بود. پایین تنهی دختر، همانقدر که پرش شغالها و جست و خیزشان اجازه میداد از جای نیش و دندانهای آنها پارهپاره، زخمی و خونآلود بود.
[1] مزرعه برنج، شالیزار
[2] آن مقدار از ساقهی خوشه برنج که در یک مشت آدمی جا میگیرد.
[3] ساقهی برنج که پس از درو در زمین باقی میماند.


