من و او (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. او اما این‌کار را دوست ندارد. فقط گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبانم بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل او از سیگار خوشش نمی‌آید.

– «چرا سیگار می‌کشی؟»

– «خب چون دوست دارم.»

– «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.»

او می‌داند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه می‌کند؛ اما بیش‌تر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانه‌یی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم.

– «من دوست‌ت دارم دیوونه. عاشق‌تم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم می‌کنه.»

– «نخیر تو سیگارو بیش‌تر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار می‌ذاشتی.»

با دوست داشتن و عشق نمی‌شود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمی‌کند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد می‌شود چیزی را سال‌ها دوست داشت. عشق من و او همین‌طور است. من او را از روزی که دیده‌ام دوست داشته‌ام. مدام بی‌قرار و ناآرام چشم‌هایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. او لطافت بی‌اندازه‌ی انسان بودن است. ظریف در برابر بی‌توجهی‌ها و نامهربانی‌ها و مقاوم در برابر تمام اجتماع.

او زنده‌گی اجتماعی مناسبی دارد. او در رانند‌گی نمونه است. گاهی ترجیح می‌دهم او راننده باشد و من در کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. تماشای پیاده‌روها و ویترین مغازه‌ها از داخل ماشین شاعرانه‌ترین چیز دنیاست.

من و او در گوش کردن به ترانه‌ها روش خاصی داریم. من ترانه‌های دل‌پسند خود را انتخاب کرده‌ام. او هم درست همین‌کار را کرده است. آن‌وقت تمام ترانه‌ها را در فلش مموری ریختیم و موقع پخش ترانه‌ها به صورت اتفاقی یکی را انتخاب می‌کنیم.

– «این نه… اینم نه… اینم نه… اینم خوب نیست… اَه اَه این که اصلا هیچی… آهان این خوبه.»

و او ترانه‌ی دوست‌داشتنیش را پیدا می‌کند.

من گاهی به جای انتخاب ترانه‌ی مورد پسند خودم، ترانه‌ام را به او می‌بخشم. یا بدون این‌که متوجه شود ترانه‌ی مورد علاقه‌ی او را انتخاب می‌کنم؛ اما بیش‌تر اوقات ترجیح می‌دهم ترانه‌ی خودم را گوش کنم. هر چند که او آن‌را دوست نداشته باشد.

– «الان نوبت منه. حرف نباشه و گرنه می‌زنم کبودت می‌کنم.»

– «چشم آقا. هرچی شما بفرمایین.»

بعد ساکت و آرام فرمان ماشین را توی مشتش گره می‌کند و به روبرویش خیره می‌شود.

گاهی دوست دارم با او مثل یک برده رفتار کنم. حتا به شوخی او را تهدید به کتک زدن کنم؛ اما همیشه قبل از عملی کردن این‌کار از او اقرار نامه و رضایت نامه می‌گیرم. دوربین را روشن می‌کنم و او با خنده و مسخره‌بازی اقرار می‌کند که دوست دارد از دست من کتک بخورد. من این فیلم را به عنوان سند نگه خواهم داشت. گرچه می‌دانم هرگز او به خاطر زیاده‌روی من در شوخی‌های جنسیمان ناراحت نمی‌شود.

گاهی هم احساس می‌کنم می‌توانم از او به عنوان یک بانوی بزرگ و مقتدر حساب ببرم. دوست دارم گاهی از او بترسم و یا دست‌کم طوری وانمود کنم که از او ترسیده‌ام.

این‌ها بخشی از جالب‌ترین چیزهایی است که در ذهنم از او ساخته‌ام. من او را تقریبا شبیه به تمام این‌چیزها می‌خواهم. درست همان‌طوری که نوشته‌ام و تصور کرده‌ام. من او را مثل یک شعر نسروده خوب می‌شناسم. او در من شوق شاعرانه‌گی‌ست. حماقت من در عشق به او خنده‌دار است؛ اما من او را دوست دارم. من او را دوست دارم. من او را، همین‌طور دوست دارم.

یک یادداشت بگذارید

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
https://4goush.net/?p=133

یادداشت‌های مشابه