آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
به چند هزار سال برگشتهایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختان سرپناهی نامطمئن ساختم. زنم اما هنوز با من است. من در زیر نور سفید دایرهی نادیدنی به شکار میروم. چوبدستی را از آنقدر به سنگها کوبیدم تا نیزهی تیزی از آب در آمد. با همان چوبدست به شکار میروم. پشت گوزنها و آهوها کمین میکنم، نشانه میگیرم و چوبدستم را پرتاب میکنم.
زنم نزدیک چشمه، حوالی سرپناهمان مشغول جمعآوری دانههای گیاهی خوراکیست. برگها را زیر و رو میکند، توی چالهها و لانههای حیوانات ریز و درشت دست میجنباند و دامنش را از دانههای خوشبو و خوراکی پر میکند. زنم همانجاست که برای اولین بار از سوسکها و حشرات موذی میترسد. چهرهاش در هم میرود؛ با اکراه و ترس و چند احساس بد عجیب و غریب دیگر دست دراز میکند و دانهیی را از روی زمین بر میدارد. ناگهان حشرهی مرموزی به جای دانهیی خوراکی در دست او جاخوش میکند. این عادت ترسیدن از اینجور حیوانات از همانجا با او مانده است. نمیدانم. شاید چند باری او را گزیده باشند. شاید مارها از اینکه او لانهشان را وارسی کرده برایش اخم کردهاند و دندان نشانش داده باشند. زنم از همان موقع از اینچیزها واهمه دارد. این ترس با او مانده است. همینطور با او آمده است تا هزارهی چندم میلاد.
یادم رفت بگویم. آنموقعها هم هزارهی من بود. هزارهی میلادِ پیش از میلاد. شکار را دوست نداشتم؛ اما وقتی گرسنهای، چارهیی نیست. فصل آبها شروع شده است. انگار همیشه همینموقعهاست که غذا کمیاب میشود. وقتی خورشید دیگر هیچوقت روی نک آن قله دیده نمیشود و مسیرش را عوض میکند. درست همین وقتهاست که غذا کمیاب میشود. درختها لخت میشوند. تنشان چروک بر میدارد. نزدیک کوه که رفته بودم سوراخ بزرگی را دیدم. بعدها قرار است به اینجور چیزها بگویند غار؛ اما حالا مهم نیست. مهم این است که توی آن خبری از آب آسمان نیست. زنم آنجا احساس بهتری دارد. دستکم آنجا از شر حیوانات چشمنورانی در امانیم.
چند تکه سنگ تیز بر میدارم و روی دیوار برای زنم نقاشی میکشم. او میخواهد بداند که با حیوانات چه میکنم. چهطور به شکار میروم و چهطور شکار میکنم. نیزهام را چهطور پرتاب میکنم و کجا کمین میکنم.
همیشه دلم میخواست اینطور زندهگی کنم. توی یک جزیره، توی یک شهر، توی یک کشور، یا روی یک کرهی زمینی که کس دیگری پیش از من از آنجا نگذشته باشد. یه جای پرت، یه جای دور افتاده. دلم میخواست میتوانستم زندهگی را از نو شروع کنم. تمام مفاهیم و اسمها را خودم بسازم. دلم میخواهد به درختها بگویم «ژانیک» و اسم رودخانهها را «کورون» بگذارم. دلم میخواهد خودم سنگهای کنار کورونها را وارسی کنم و خوشدستترینشان را برای ساخت وسیلهیی مثل چاقوکنار بگذارم. دلم میخواهد خیلی به عقب برگردم، قبل از اینکه خدا را عصبانی کنیم. بنشینیم باهم بیشتر در این باره صحبت کنیم. با هم به توافق برسیم که او دیگر در زندهگیها نقشی نداشته باشد. نه اسمی از او باشد و نه هیچ چیز دیگری.
خودم با هزار بدبختی دنبال غذا بگردم. حتا داشتن یک وسیلهی به ظاهر بیاهمیت مثل سوزن خیلی مهم و حیاتی باشد. چهقدر باید بگذرد تا من و زنم بتوانیم از سنگها سوزن بسازیم؟ شاید هم بتوانیم تهِ خارهای بلند ژانیکهای زارو را سوراخ کنیم و با آن سوزن درشتی –به درشتی جوالدوز- بسازیم. دلم میخواهد همینطور زندهگی کنم. بدون کاسه، بدون بشقاب، بدون کاردها و چنگالها، بدون نمکدان و لیوان، بدون پتو و زیر انداز، بدون لباس و چراغ. بدون همهچیز و با هیچچیز.
– «آخه چه جذابیتی داره اینجوری توی فلاکت و بدبختی زندهگی کنیم؟»
زنم با دهان باز و چشمهای درشت توی سیاهیهای آسمان دنبال پاسخ بهدرد بخوری برای این سوال میگردد. ما هر دو روی چمنها دراز کشیدهایم. حالا هزارهی میلادِ پیش از میلاد نیست. حالا هزارهی چندم میلاد است.
– «خب خره فکر کن چهقدر میتونیم با هم عشقولانه در کنیم؟ اینهمه وقت. از صبح تا شب وقت هست با هم باشیم.»
– «خب الانشم وقت هست که باهم باشیم. تو عشقولانهتو در کن. حتما باید بری ماقبل تاریخ تا بگی دوستم داری؟»
– «خب نه…»
– «چرا اینقدر میگی «خب»؟ اعصبابمو خرد کردی.»
– «اعصباتو بخورم! خب دیگه نمیگم خب. تازه خودتم گفتی خبها.»
– «باز گفتی که.»
…
وقتی عادت به گفتن دوستت دارم نداشته باشی، حتا فکر کردن به لحظهی به زبانآوردن آن هم سخت و دشوار خواهد بود. برای من هم همینطور است. نمیتوانم به گفتن این جمله عادت کنم. همیشه برایم مثل یک کار غیرعادی، متملقانه و چاپلوسانه جلوه میکند. گندِ ماجرا اینجاست که زنم هم میداند این جملهی دوستتدارم چاپلوسانهترین جملهی دنیاست؛ اما گوشهای او به این تملق احتیاج دارند. انگار با همین جمله نفس میکشند. رشد و نمو او، قدرت فکر کردن او، زندهگی کردنش و حیاتش همه و همه از همین جمله تغذیه میکنند. من به زنم میگویم:
– «دوستت دارم.»
او سرخ میشود. او کبود میشود. چشمهایش برق میزند. سرش برای لحظهیی به پایین خم میشود. انگار خجالت کشیده است. زیر لب، تنها کمی بلندتر از پچپچ کردن تکرار میکند:
– «منم دوستت دارم.»
گاهی اوقات دلم میخواد سختی گفتن این جمله را با نقش بازی کردن کمرنگتر کنم. یک شاخه گل سرخ برای خانه خریدهام. حداقل خودم از بودن گل سرخ در خانهمان لذت میبرم؛ اما به زنم میگویم این گل را برای تو خریدم. چه اهمیتی دارد؟ کمی چاپلوسی و تملق تا به حال کسی را نکشته است.
در را که باز میکنم، همین که موقعیت زنم را شناسایی میکنم سریع به سمتش میدوم. او با چشمهای از حدقه درآمده سعی میکند بفهمد قرار است چه اتفاقی بیفتد. حتا در این فاصله فرصت نمیکند گل سرخ توی دستم را ببیند. جلوِ پایش زانو میزنم. یک پایم را از زانو خم میکنم. سرم را پایین نگه میدارم. گل را آرام آرام به سمت سینهی او بالا میآورم و با صدای دو رگهی مسخرهیی میگویم:
– «اوه ژولیت ژولیت! بانوی مکدر همیشهی تاریخام. این گل سرخ را به نشانهی راستی و صداقت در عشقم از من بپذیر. آه ای بانوی درازگیس… درازگیسِ خندان.»
زنم میگوید:
– «پاشو خودتو جمع کن بینیم باو. ژولیت دیگه کدوم خریه. آقا اشتباهی اومدی. من اونیکی زنتم. ژولیت یه خر دیگه است. پاشو گم شو ببینم.»
– «ایییییی بیشعور. برات گل خریدما. حالا اینو از من بپذیر دیگه دستم خسته شد»
– «الکی خرم نکن. سوتی دادی. اول بگو این ژولیت کیه؟ همون دختره مو بورهست که تو رستوران کار میکنه؟»
– «ای بابا! مسخره! تیاتر بازی کردم برات. منظورم تو بودی. سختم بود بگم عزیزم برات گل خریدم؛ اونجوری گفتم.»
– «برو خر خودتی. من گول حرفاتو نمیخورم.»
– «خب نخور. فدای سرم.»
– «بیشعور یه ذره نازمو بکش دیگه. من نباید ناز کنم وقتی گل میاری؟ من باید بزنم تو دهنت تو هم بیفتی به پام هی بگی دوستت دارم و عاشقتم و برات میمیرم؟»
– «بشین بینیم باو. همینی که هه! این گل رو میخوای یا نه حالا. میرم ژولیتو پیدا میکنما…»
هنوز حرفم تمام نشده ضربهی ناچیزی به آنجایی که نباید برخورد میکند.
خب زنم تقریبا اینطوریست. ما باید همهچیزمان به هم بیاید. ایکاش میشد ادای جملهی دوستت دارم را کسی آسانتر تصور میکرد؛ اما نمیشود. حتا خیالش هم سخت، دلهرهآور و مرموز است. آدم همهی احساسش را با تملق و ریا و نیرنگ توی یک جمله جا میکند و ضمیمهی یک گل سرخ به کسی هدیه میدهد. پاسخ به این دوست داشتن شاید باعث ادامه پیدا کردن خطی و یا تکثیر آینهیی آن باشد. کسی چه میداند. حتا ممکن است زن من با شنیدن دوستت دارم کهیر بزند. آنوقت دیگر لازم نیست دائم به او بگویم که دوستش دارم؛ اما من قطعا چنین احساس و حساسیتی ندارم. او میتواند همیشه مرا دوست داشته باشد، میتواند همیشه اینرا به من بگوید. میتواند همیشه به پایم بیفتد. التماس کند، خواهش کند که همیشه اجازه بدهم تا من را دوست داشته باشد.




اولین باشید که نظر می دهید